دکمه ها
از مادرت خداحافظي مي كني و مي روي توي سينما . پوستر فيلم را نگاه مي كني : " دو زن . . . در سينماهاي . . . " بي توجه چادرت را جمع مي كني و مي گذاري توي كيفت . بي قراري . به ساعت نگاه مي كني . هوا گرم نيست .
چراغ ها خاموش مي شود .
هنوز فيلم تمام نشده كه از سالن بيرون آمده ايي . چادرت را از توي كيفت بيرون مي آوري .موهايت را مي فرستي زير روسري . اما فراموش كرده ايي دكمه هاي بالاي مانتويت را ببندي .
+ نوشته شده در ساعت توسط علی خانمرادی
|
خانه ی من اینجاست...خانه ی کوچک من...