نقد و بررسی کتاب کودک و نوجوان
اسطوره های نپخته در افسانه های خام
رمان: نبرد اسطوره ها
سیاره بحران زده و اژدهای سه سر
نویسنده: محمدرضا سارنچه
انتشارات: ترفند
چاپ نخست: ۱۳۹۰
پای نهادن به ورطه اسطوره شناسی و اساطیر بی شک برای نویسنده_چه رمان نویس و چه تحلیلگر، امری بس دقیق و طاقت فرساست. اصولا داستان اسطوره ها و تحلیل این نوع آثار، ما را مجاب می کند نگاهی دوباره داشته باشیم بر شاخصه ها و مولفه های خاص این گونه نوشتار.
بدیهی است که تحلیل و نقد اساطیر و متون اساطیری به نوعی نیازمند شناخت کامل مفاهیم و مولفه های اسطوره شناسی،نشانه شناسی و استعاری است . نویسنده و نیز تحلیلگر این نوع متون می بایست در حیطه اسطوره شناسی،جغرافیای اسطوره و سایر علوم مربوط به این نوع آثار به جمع بندی شناختی قابل ارائه ای دست یافته و از آن پس به خلق متن همت گمارند.
لکن به دلیل آنکه متن داستان به لحاظ ارائه شاخصه های اسطوره شناسی و نشانه شناسی، چندان قائل به انضباط و رعایت موازین نبوده و عنایتی به مبنا و ویژگی های اسطوره ها ننموده و تنها نقبی به برخی نمادها و اسطوره های رایج زده است و صرفا استفاده ای عوامانه وکاربردی از این اساطیر داشته است نمی توان در این جستار چندان به مبانی و مولفه های اسطوره شناسی پرداخت؛ چرا که این امر در تحلیل و تاویل کتاب مورد بحث اندکی نا متوازن می نماید.
با این توضیح به سراغ جنبه هایی از اسطوره می رویم که در تحلیل اسطوره و شناخت و درک ریشه ها و خاستگاه های آن حائز اهمیت فراوان است.
اصولا، تاریخ،ادبیات و اسطوره در شکل کلی خود، همواره در هم آمیخته و جدا ناپذیرند و این آمیختگی و تلاقی گاه در مکاشفه ی ریشه های اساطیر تمایز راه و کجراه را دشوار می نماید؛ آنجا که اسطوره ای گاه از دل تاریخ بیرون آمده و در ادبیات و فرهنگ عامه گم می شود و گاه اسطوره ها از قصه ها و متل ها و متون ادبی باستان تشخص یافته و در تذکره ها و تاریخ نگاره ها در می آمیزند.مورخان،ادیبان،سخنوران،منجمان و در بسیاری موارد ذهن تخیل پرداز عموم،همواره از دوران باستان تا به اکنون اسطوره ها را ساخته و پرورده اند و بدین سان فرایند اسطوره سازی پیوسته در اعصار،به شکل های مختلف و به نیات و اهداف متغیر موجودیت یافته است.صور فلکی،عناصر اربعه،ایزدان بی شمار طبیعت و مفاهیم،ارواح و ماوراءالطبیعه،رازهای آفرینش و حضور عناصر و موجودات خارق العاده ای چون:پری دریایی، اژدهای سه سر،موجودات نیمه انسانی و نیمه حیوانی و هزار شکل و گونه از موجودات و موهومات فراواقعی،نمونه هایی هستند که مردمان پیشین گاه بر اساس تخیل و خلاقیت جسورانه و گاه بر پایه ی روح خرافه پرست خود دست به خلق آنها زده اند و شاید مهمترین مسئله در تبیین و توصیف چرایی و فلسفه آغاز و تداوم موجودیت آنها از منظری عشق به جستجوی ناشناخته ها و قهرمان پروری و از دیدگاه دیگر ناآگاهی و حیرت نسبت به هستی و نایافته های طبیعت باشد.
چنانچه در آثار قدما آمده است ؛ ایرانیان از دیرباز، فرهنگی همواره آمیخته با اسطوره ها و افسانه ها داشته اند و می توان گفت فرهنگ عامه ایرانیان یکی از غنی ترین فرهنگ ها در میان ملل باستان است که در جای جای آن ردپای اساطیر و عجایب فراطبیعی دیده می شود.اساطیری که به واقع به صورت کاملا زیرکانه و هوشمندانه ای در ادبیات شعری،داستانی و فرهنگ عامه که نسل به نسل تداوم یافته تا به امروز،جای داده شده و نقل شده است.
شاهنامه نثر ابومنصوری که بعدها فردوسی آنرا به نظم کشید و خود نیز آن را سامان داد؛منبع و دربرگیرنده بخش عظیمی از فرهنگ اساطیری ایران زمین است که اسطوره هایی همچون:رستم،سهراب،اسفندیار روئین تن،آرش کمانگیر،ضحاک مار بردوش و دیو سپید و صدها اسطوره دیگر را در خود جای داده است. گروهی از اسطوره شناسان و ادیبان ،فردوسی و شاهنامه اش را در کنار هومر و اسطوره های ایلیاد و اودیسه می گذارند که در نگاه تطبیقی چندان هم، قیاس بیراه و نانمودی به نظر نمی رسد.حال آنکه در بسیاری جهات منظومه ی شاهنامه و ایلیاد و اودیسه با هم تشابهات انکار ناپذیری دارند؛نمونه ی آن روئین تنی اسفندیار در اثر فردوسی و آشیل در حماسه هومر ،که نقاط ضعفشان یکی چشمان و دیگری پاشنه پا است، و سرانجام از همانجا ضربه خورده و می میرند.تطابق و موازنه آثار هومر و شاهنامه فردوسی مجالی بس بیش از این می طلبد که در اینجا به همین نکته کلی بسنده می کنیم.لکن استفاده از اسطوره هایی چون رستم،سهراب،آرش کمانگیر ، سیمرغ ، ضحاک و اژدهای سه سر و.... در اثری که خواندیم، فی نفسه و به جهت آشنایی گروه کودکان و نوجوانان با اسطوره های کهن ایران زمین بد نیست و به واقع خوب است؛بهتر می شد آنگاه که قدری دقیق تر و کارآمدتر به میانه می آمدند.
مسئله آنجاست که ابتدا باید گروه مخاطب را شناخت و سپس اساطیر را در اثری در خور جای داد.داستان بلند یا رمان نبرد اسطوره ها به شکل کاملا رئالیستی آغاز می شود و گذشته از زبان نامتناسب اش در نوشتار؛به همان سبک واقع گرایانه پیش می رود و ورودی جز در مولفه ی زبان،خوب و دلگرم کننده دارد. آنجا که صحبت از آب و هوا به میان می آید مخاطب نوجوان می تواند دنباله داستان را به راحتی حدس بزند و شروع طوفان همانا و غرق شدن همانا و دیگر، نجات یافتن قهرمان داستان و رسیدن به ساحل جزیره ناشناخته همانا، همه و همه به راحتی قابل پیش بینی به نظر می رسند. از آنجای داستان است که با ورود خرگوش استثنایی جنبه ی فراواقعی و تا حدودی سوررئالیستی داستان به وقوع می پیوندد.خرگوشی که بی اختیار ما را به یاد خرگوش آلیس در سرزمین عجایب می اندازد و چنین تشابهی چندان دلچسب به نظر نمی رسد.
مخاطب آهسته آهسته از دنیای واقعیت های منطقی و علت و معلولی به سیاره ی بحران زده داستان پای می نهد که در آن جدال خیر و شر چونان بسیاری آثار کلاسیک کودک و نوجوان در جریان است.جدالی میان ملکه شادی ها و اژدهای سه سر.
قرار گرفتن شخصیت اصلی داستان در صدر یک نبرد دیرینه به خودی خود خوب است اما خوبتر آن بود که قهرمان داستان قدری پرداخته تر می شد تا مخاطب بتواند با وی همذات پنداری نماید و بدینسان هم پیشبرد داستان برای مخاطب لذت بخش تر می شد هم شخصیت اصلی ملموس تر می نمود و وجودش در داستان بُعد می یافت.
اگر به تاویل و تحلیل محتوایی اثر بازگردیم می شود به تمثیل جالبی برسیم که به نظر می رسد هدف کلی و تم اصلی داستان باشد. سیاره ای که مانی،شخصیت اصلی داستان بدان پای می نهد در واقع تمثیلی است از سرزمین ایران و تلاش نگارنده بر آن است که از طریق آشنا کردن مخاطب نوجوانش با سیاره بحران زده فعلی، او را با فرهنگ و اسطوره های این سرزمین آشنا کند.مفاهیمی که نگارنده انتخاب کرده و آن ها را به سمع و نظر مخاطب می رساند در نوع خود جالب است؛مقوله هایی که مردم در کوچه و بازار بسیار از آن یاد می کنند ولی دانستنش برای مخاطب نوجوان خالی از لطف نیست. مقوله هایی چون انتخاب نگهبان و سایر امور از طریق همه پرسی که به واقع در ایران کهن رایج بوده است. مقوله شاد زیستن و روحیه نشاط داشتن که از خصوصیات بارز ایران و ایرانی بوده است.برخورد نیک و محترمانه با اسیران جنگی. وجود و اجرای قوانین موجود در کتاب یا لوح قانون اساسی که از دیگر مشخصات سرزمین و حکومت های باستانی ایران به شمار می آید و چند مقوله دیگر که نگارنده داستان آن موضوعات را به سیاره شادی ها نسبت داده است.
تمثیل سیاره ی شادی ها تمثیل ساده و صادقانه ای است که در ادامه داستان برای نجات آن سیاره شخصیت اصلی داستان از اساطیر ایران کمک می طلبد.او ابتدا شیر بالدار را فرا می خواند تا در خان نخست به جنگ ببر سیاه برخیزد.سپس سیمرغ را برای نبرد با اژدهای سیاه و رستم را برای کشتن دیو پلید دعوت می کند.پس از آن سهراب را به جنگ دیوی فرا می خواند که بر دوشش دو مار روئیده است و ما را به یاد ضحاک پادشاه ستمگر می اندازد که غذای مارهای روی دوشش از مغز انسان های بیچاره ی در بند و زندانی او تهیه می شد.پادشاهی که سرانجام با قیام کاوه آهنگر کشته می شود.
در مرحله آخر مانی باید پیرزنی روئین تن را از میان بردارد که با استفاده از هوش و ذکاوت خود در می یابد که چشمان پیرزن جادوگر همچون اسفندیار شاهنامه به مایع روئین تنی آغشته نشده و تنها نقطه ضعف پیرزن است. از همان نقطه ضعف استفاده می کند و به کمک آرش کمانگیر، او را از میان بر می دارد.
برای ظاهر شدن اژدهای سه سر، مانی می بایست وردی دو کلمه ای را کشف کند که عبارت است از جنگ و فقر، در حقیقت دو موضوعی که اژدهای سه سر دوست داشت همه جا را فرا بگیرند.و در انتها نبرد اژدهای سه سر با قهرمان داستان را شاهدیم که همه و همه یادآور هفت خان رستم است در شاهنامه فردوسی و نویسنده به شکلی ناقص سعی کرده است داستان جدیدی از دل آن در آورد.داستانی که علیرغم ضعف هایش برای مخاطب نوجوان جذاب و لذت بخش است.
سرانجام ،جنگ میان اژدهای سه سر و مانی را نظاره گر خواهیم بود که در واقع مانی برای شکست دادن اژدها بایست می فهمید قلب اژدها در کدام یک از سر های او قرار گرفته است. او با زیرکی و هوشی که دارد می فهمد قلب در سر میانی اژدها نهفته است و خنجر جادویی اش را به سمت آن نشانه می رود و به کمک سیمرغ مرحله نهایی این جنگ را نیز پیروز مندانه پشت سر می گذارد.
«خرگوش با لحنی جدی گفت: مطمئن باش که تو خواب نمی بینی.تو توانستی آن اژدهای سه سر را شکست دهی.بگو ببینم چگونه توانستی سری را که قلب اژدها در آن جای داشت از میان سه سر دیگر(؟؟؟) اژدها تشخیص بدهی و با خنجر استثنایی آن را منهدم کنی؟ مانی گفت: برای اینکه بتوانم تشخیص بدهم که قلب اژدها در کدامین سر او جای دارد، باید او را به تکاپو و جنب جوش می انداختم. به همین خاطر در مقابل او سیمرغ را ظاهر کردم.سیمرغ با او درگیر شد و او را به تحرک وادارکرد. من هم در همین مدت سه سر او را زیر نظر گرفتم و با دقت کارهای او را زیر نظر داشتم. در این میان دو نکته حواس مرا به خود جلب کرد.
خرگوش با عجله گفت: چه نکته هایی؟
مانی گفت: نکته اول رنگ چشمان اژدهای سه سر بود.
خرگوش با هیجان پرسید: خوب این نکته چه کمکی به تو کرد؟
مانی گفت: رنگ چشمان اژدها قرمز کمرنگ بود.وقتی او به تکاپو افتاد ضربان قلب و فشار خونش بالا رفت و تجمع گردش خون در اطراف شریان های قلب او بیشتر شد و چون قلب اژدها در سرهای او قرار داشت من متوجه شدم که چشمان سر وسطی اژدها نسبت به سایر چشمان پر رنگ تر و کاملا به رنگ قرمز خونی شد. پس حدس زدم که قلب در سر وسطی قرار دارد.
سپس با حرارت بیشتری ادامه داد: اما نکته دوم برای من بسیار مهم تر و حیاتی تر بود و حدسم را به یقین تبدیل کرد.
خرگوش با کنجکاوی پرسید: خوب بگو ببینم آن نکته چه بود.
مانی گفت: زمانی که آن دو با هم مبارزه می کردند اژدها دو بار به سوی سیمرغ شعله های آتشین پرتاب کرد، نکته مهم و جالب این بود که هر دو بار از سر کناری اش شعله ها را پرتاب کرد و هیچگاه از سر وسطی اش شعله آتشی به بیرون پرتاب نشد.این احتمال در ذهن من تقویت شد که حتما قلب در سر وسطی او قرار دارد...»
در بررسی و نگاه دقیق تر به داستان در می یابیم که نویسنده سعی دارد با توجه به عشق و علاقه کودکان و نوجوانان به موضوعات افسانه ای ،جادویی _فانتزی و وهمگرایانه ، انتقال مفاهیم و فرایند آموزش را از طریق این ژانر به ایشان انتقال داده و در ناخودآگاهشان القا کند.البته در انتقال آموزش و تعلیم موفق می نماید لکن مسئله اصلی به واقع اطلاعاتی ست که می تواند قدری محتاطانه تر و با وسواس و مطالعه دقیق تر انتخاب و کارگردانی شود.چرا که ذهن کودک و نوجوان مانند لوح سفید و خامی ست که هر نوع اطلاعات را بدون پردازش آنچنان دقیق و موشکافانه ثبت و ضیط می کند.
انتخاب نام های اسطوره ای_تاریخی مانی به عنوان قهرمان داستان و آناهیتا در نقش مکمل او،انتخاب هایی متناسب با روح اسطوره ای داستان اند.هرچند گذشته از اسطوره ای بودن عناوین، نام مانی می توانست جای خود را به عنوان اسطوره ای دیگری می داد؛چرا که مانی در تاریخ ایران چندان شاخص و نمونه ای خاص تلقی نمی شود نمونه ای که بتواند ویژگی ها و مبانی اسطوره و اساطیر را به نوعی با پیشینه ی خود یدک بکشد.باید پذیرفت که گاهی نویسنده مختار است داستانش را آن گونه که عشق می ورزد خلق کند و استفاده از نام ها و عنوان ها نیز از این قاعده مستثنا نیست.
یکی از نکاتی که در کلیت اثر، مخاطب و ناقد را آزار می دهد؛مسئله ی زبان داستان است که گویی نویسنده هیچ تلاشی در جهت استفاده سالم و متناسب آن به خرج نداده است.جمله های ناسالم و نازیبا،کلمات نامانوس برای رده سنی مخاطب،استفاده از صفات و قید های زائد که خود موجبات اطناب و نارسایی زبان را فراهم می آورد،بخشی از ایرادات زبانی داستان به شمار می رود.
برای به تصویر کشیدن ملکه شادی ها آمده:
« او زنی جوان بود،خوش اندام،بالا بلند،برومند،زیبا روی با چهره ای جذاب و دلربا که تاج زرین هشت پری بر سر گذاشته بود...»
البته ، شکی نیست که داستان برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است در غیر این صورت ادبیات کودک، زبانی چنین ثقیل و کلماتی گاه بسیار نامانوس را بر نمی تابد. کلماتی همچون: موحش به معنای ترسناک، حزن زده به معنای غمگین، مروج به معنای ترویج دهنده و رواج دهنده و کلماتی چون منوال،همه پرسی،مهلک،مخوف،مهیب و چیرگی، که همه و همه برای مخاطب کودک قدری نامانوس به نظر می رسند. در مقاطعی حتی غلط نویسی نیز در زبان داستان دیده می شود که بسیار زننده است؛ صفحه 25 پاراگراف پایانی:«بی حال و خسته روی سبزه ها غلطید.»
یا: صفحه 81 سطر پایانی: «در بزرگ و سنگین قلعه را به داخل هول داد.»
از دیگر مشکلات زبانی و نگارشی متن می توان به جمله بندی های نازیبا و گاها غلط اشاره کرد که به یک نمونه اکتفا می شود. صفحه 41 پاراگراف پایانی: «مانی با قدم های آهسته چند گامی به پیش گام برداشت.»
در پایان باید گفت کتاب نبرد اسطوره ها جدای از ضعف ها و نکاتی که اشاره شد و نشد در مجموع می تواند از جنبه های متفاوت مورد قبول واقع گردد که اصلی ترین آن همانا آشنا کردن کودک و نوجوان با نام ها و عنوان های اساطیری و برخی اتفاقات و ماجراهای افسانه ای ایران زمین است.
خانه ی من اینجاست...خانه ی کوچک من...