از این پس علاوه بر آثار خودم قصد دارم آثار اعضای فعال کانون که در کارگاه های ادبی من شرکت دارند را در این وبلاگ منتشر کنم.

داستان اول:

 

داستانی از عرشیا نظری عضو فعال و با استعداد مرکز دو کرج

 

دلاوری

در حیاط نشسته بودیم.همه ی کانونی می گفتند و می خندیدند و بازی می کردند،به جز من و حامد و محمدامین به عقیده ی ما الان وقت بازی نیست ، میدانستید هم اکنون بسیاری از رزمنده های ایرانی  در جبهه های جنگ شهید می شوند یا مجروح میشوند؟ الان است که باید جنگید الان است که باید برخاست و بر علیه دشمن قیام کرد،زمانی که دولت آمریکا ناباورانه بخشی از خاک ایران را در بر خود گرفته ما کجا بودیم؟دو سال است که رئیس جمهور آمریکا به ایران هجوم آورده. وی تصمیم خاتمه دادن به این جنگ را هم ندارد.ما سه نفر در این دو سال قصد رفتن به جبهه راداشتیم اما دولت قبول نمی کرد

به علت کم سنی،ما حق نداشتیم به جبهه ی جنگ برویم.

در راه بازگشت به خانه،محمد از 1200 جلد کتابی که خوانده بود برای ما تعریف می کرد.سخنش که تمام شد خواستم خاطره ای تعریف کنم که حامد رو به من گفت:

- تو یکی تو رو خدا مغزم را نخور.... رسیدیم خانه یک دل سیر برای محمد حرف بزن.

نکته:دراین داستان تفنگ وجود نداشته و شمشیر جایگزین آن شده.

 

کمی دلخور شدم اما بدبخت حق داشت چون از سر بلوار تا حالا محمد حرف زده بود تا خانه من حرف می زدم دیگر برای بد بخت مخی باقی نمی ماند.

زنگ در به صدا در آمد

- کیه؟

- ببخشید،از پلیس آگاهی مزاحم شدم می شود یک دقیقه بیاید جلوی در.

- حامد کیه؟

- هیچی ، پلیسه.

زمانی که حامد این کلمه را بر زبان آورد،یک استرس بر ما حاکم شد که شب امتحان ریاضی اینقدر استرس نداشتیم. یک آقایی با لباس نظامی و یک کلاه بر سر آمد.

- ببخشید جناب می توانم کمکتون کنم؟

- شما باید با من به اداره ی آگاهی بیاید.

- عذر میخوام مگر خلافی از ما سر زده؟

- نه خیر، تقاضای شما برای رفتن به جبهه بررسی شد؛باید بیاید و فرم ها را پر کنید.

- الان حاضر میشویم.

 

 


 

همهمه ی آگاهی زیاد بود؛منضورم این است که این حرف ها در آن مکان شنیده می شد:

- جناب سروان به خدا.....

- اطاعت میشود سرهنگ......

- سرکار احمدی......

تق تق تق.

- داخل شوید.بسیار خوش آمدید بچه ها،بفرماید بنشینید،سرکار صا لح.

- بله قربان.

- یه چهار تا چای خوش رنگ بیاور.

حامد رو به سرهنگ کرد و پرسید:جناب سر هنگ میشه بپرسم چرا نظرتون تغیر کرد؟ شما که مخالف بودید؟

- آه،بله البته هنوز هم نظرم همان است ولی به علت کم بود نیرو در غرب کشور مجبوریم شمارا به آن جا اعظام کنیم.

- غرب کشور؟

- بله غرب کشور.

- خب، پس انشاالله کی حرکت می کنیم؟

- عجله ای نیست ابتدا باید به پایتخت بروید،برای آموختن هنر رزمی سپس به امید خدا راهی میشوید.

من رو به سرهنگ کردم و گفتم:

- ما پنج سال کلاس رزمی میرفتیم و کمی کارکردن با سلاح هایی چون:شمشیر،لانچیکو،نیزه،کمان،تبر و گرز راهم بلدیم؛ولی برای دوره کردن خوب است.

-احسنت بر شما.

 

 

 


 

تو اتوبوس از این آهنگ ها زیاد میخوندند:از اون بالا داره میاد یه دسته هوری . همشون کاکل پسر، گوگولی مگولی.

وقتی رسیدیم ، دو اتوبوس بودیم ؛همه پیاده شدند.یکهو یک آقای سیبیلویی با قد و قواره ی رشیدی چون رستم دستان جلوی ما ظاهر شد و نظام داد. بعد سخن گفتن را آغاز کرد:

- من فرمانده ی شما آقای جواد محسنی هستم.امید وارم روزهای خوبی را در کنار هم پشت سر بگذاریم.

فقط دوتاپسر، هم سن سال های ما وجود داشت؛بقیه همه هجده سال به بالا.

نشسته بودیم و شربت صلواتی می خوردیم، دو پسر به ما نزدیک شدند و سلام کردند.

- من علی هستم واین پسره هم اسمش ابراهیم است.

رویم را به سمتشان برگرداندم ،نگاهی بهشان انداختم و گفتم:

- بسیار از دیدن شما خرسندم؛ من عرشیا هستم.

- منم محمد امینم و اینم حامده.

به سمت حوض رفتم،برسر حوض چمپاته زدم و وضو گرفتم. با بقیه ی رفقا به سمت نماز خانه رفتیم .

هوای شب مثل سوز های سرد بیابان بود.

- هدف تون از آمدن به جبهه چه بود؟

ابراهیم جواب داد:

- جنگیدن را دوست داریم کار پر هیجان و جالبی است. مقصود شما چه بود؟

محمد جواب داد:

- یک کلمه،عشق به وطن.

- عجب.

 

 

.

زمان رفتن فرا رسیده، کمی مظتربم اما خب ،در این یک هفته به من که خیلی خوش گذشت.از زیر قرآن رد شدیم؛ ذکر ها و صلوات های محدود افرادی که آن جا بودند،فانوس خاموش شده ی ته دلم را روشن میکرد.

همان شعر های همیشگی جبهه ورد زبان همه شده بود؛مثلا:ازون بالا داره میاد.... یا ملوانان .....شاید هم محمد نبودی ببینی ........یا بقیه ی شعر ها.......

 بعد از 12 ساعت شوخی و خنده و دعا و حتی خواب،در اتوبوس بالاخره به مقر یا همان گردان رسیدیم.

پیاده شدیم دور تا دور مان صحرا بود،مثل جزیره ای که در میان آب باشد ما در جزیره ای بودیم در میان بیابان.

همه به داخل چادر رفتیم . یکی از بچه ها گفت

- شمشیرم را گم کردم؛فکر کنم زیر یکی از شما هاست.

بعد همه با هم فریاد زدند:آخ سوختم.همه خندیدند.

- ساکت.لطفاً ساکت شوید. من فرمانده ی شما حسین آقا هستم. این را برای آن هایی که تازه آمده اند گفتم.همان طور که می دانید.پس فردا روز عملیات است ما باید شهر های تصرف شده را آزاد کنیم.کار سختی پیش روی مان است چون تعداد آن ها خیلی از ما بیشتر است.........

علی ناخواسته وسط حرف حسین آقا پرید:

-یا ابوالفضل.....

 

 


 

شب به رخت خواب رفتیم؛ناگهان......

- برخیزید حمله ی تمرینی....

همه هراسان از خواب بلند شدیم؛علی گریه اش گرفته بود و فریاد میزد:

- مامان.. من مامانم را میخوام نمیخوام بمیرم خدا........

و با رکابی و شرتک میدوید و جیغ میزد.

ما لباس هایمان را برداشتیم و پوشیدیم به همراه دو شمشیر به دست به حیاط دویدیم.همه داشتند به دشمن فرضی شمشیر میزدند.علی که این وضعیت را دید گفت:

- من را سرکار میگذارید انتقامم را میگیرم،من که میرم بخوابم..اُه ... اعصاب برای آدم نمی گذارند که.....

ما هم با بقیه همراه شدیم و تمرین کردیم.صبح که از خواب بیدارشدیم،بیکار بودیم همش دور خودمان می چرخیدیم ظهر نمازمان را خواندیم چند دقیقه بعد دوربین آوردند برای مصاحبه همه با مصاحبه مخالف بودند؛ابراهیم تا دوربین را دید فریاد زد:آخ جون دوربین الان است که مشهور شویم. و به سمت دوربین دوید.

- ابی ول کن زشته.... جان مادرت آبرویمان رفت...نچ...

- حامد،ولش کن گور بابای آبرو.....

امروز هم این گونه سپری شد.شب عملیات داشتم زیارت عاشورا میخواندم یکهو یکی از پشت آمد و زد پس گردنم

-عجب چسبید حتماٌ درد داشت ،نه؟

- یه خورده... اوه بودو وقت خوابه صبح باید زود پاشیم بعد به علی بگو وسط شب خودت رو برای حمله ی تمرینی آماده کن.

به صف بودیم و در روبرویمان تعداد بیشماری آمریکایی.فرمانده یما فریاد زد حمله.....فرمانده ی آن ها هم همین کلمه را به زبان آمریکایی گفت

هردو گروه به سمت هم هجوم بردند.

اول دوسه نفر را کشتم اما به سختی تمام.بعد دیدم ابی داشت می جنگید یک نفر از پشت آمد وشمشیر را از دستش قاپید به ترتیپ بعد علی بعد حامد بعد محمد هر چهار نفر را دستگیر کردند و انداختند پشت کامیون.

حواسم به آن ها بود ناگهان یکی شمشیرم را گرفت دستم راگرفت و پیچاند و بعد گفت:

- go.dont rock go go...<برو.تکان نخور برو برو.>

مرا به سمت همان ماشین برد ودر کنار دیگران نشاند. چهار ستون بدنم میلرزید.

ماشین حرکت کرد؛ یک ساعت بعد به مقرشان رسیدیم. همه به ما جوری نگاه میکردند، انگار که تا حالا آدم ندیده اند.فرمانده شان کلی مارا سوال پیچ کرد. ما را با دعوا و کتک به سمت زندان میرفتند که از پنجره ی اتاقی شنیدم که فرمانده به آن یک چیزی میگفت به بهانه ی بند کفش کمی معتلشان کردم.حرفهایشان را کاملا فهمیدم چون کمی به زبان آن ها وارد بودم.مفهوم بدی داشت،به چیز خیلی مهمی پی برده بودم.تو سلول قبل از من حامد برخاست و گفت:شنیدید؟ آن ها می خواهند کل ایران را تصرف کنند و دنبال گنجینه بگردند. با سلاحی دست ساز خودشان به نام تانک فقط یک نمونه از آن وجود دارد آن هم در حیاط پشتی این ساختمان است.از پنجره ببینید. دیدیم حامد درست میگفت.برای آزادی نقشه میکشیدیم،قرار شد نقشه را فردا عملی کنیم.

 

 

 


 

باید حمله را من آغاز میکردم.کمی سخت بود باید بایستیم تا نگهبان جلوی در خوابش بگیرد.کمی گذشت...نگهبان به خواب عمیقی فرو رفته بود.قسمتی از لباسم را جر دادم وبا استفاده از آن نگهبان را بی سر و صدا از پای در آوردم؛کلید هایش را برداشتم و در را باز کردم.به سمت در دویدیم دو نگهبان جلویی را حامد و محمد با استفاده از<تیغ>کشتند.یکی ازماشین های نظامی را قاپ زدیم و به سمت گردان خودمان راهی شدیم.نزدیک گردان که شدیم سرباز های خودمان با تیر کمان به سمت ما شلیک کردند.

روی کاغذی که توی ماشین بود نوشتیم:ما ایرانی هستیم.وآن را به هوا بلند کردیم تیر ها متوقف شد.

تا از ماشین پیاده شدیم،به سمت فرماندهی گردان دویدیم.

- فرمانده ..... فرمانده.......بگذار نفسم بالا بیاد.

تا نفس ابی جا آمد جریان،هدف و خلاصه از سیر تا پیاز ماجرا را برای فرمانده تعریف کرد.فرمانده اول کمی جا خورد سپس از ما متشکر شد.

فردای آن روز؛ فرمانده نزدمان آمد.

- بچه ها من دیروز یک جلسه مهم دراین باره تشکیل دادم،براساس رأی شورا شما به آن گردان خواهید رفت یعنی از روی اّمد،به اسارت خواهید رفت.ما فردا دوباره با آن گردان میجنگیم.سپس شما در بین راه سلول و راهرو، فرار می کنید و به سمت آن ماشین..اسمش چیبود؟...اممممم...هان..تانک میروید و آن را نابود میکنید و صحیح سالم بر میگردید.

همه همزنان با هم گفتیم:اطاعت میشود قربان.

 

 


 

نیمه شب بود.داشتم به ساعت مچی ام نگاه میکردم؛اصلا خوابم نمیبرد،همش در جای خود غلط میزدم.چشمم را که باز کردم هوا روشن شده بود.آماده ی راهی شدن،بودیم.وقتی به خط رسیدیم؛به جنگ پرداختیم جنگ خیلی سختی بود،همان طور که قرار بود بشود ما از روی امد به اسارت رفتیم.

دوباره سوال پیچ کردن همان و کتک زدن هم همان.

ما را به صورتی وحشیانه به سمت سلول می بردند که ناگهان خطاب به حامد و محمد اشاره کردم.

محمد چنان حرکت سریعی کرد که من توش ماندم چه برسد به آمریکایی های بدبخت.علی هم با یک تنه ی محکم سربازانی را که دستش را گرفته بودند به طرفی پرتاب کرد و خود را آزاد نمود.حام پایشرا روی پای سرباز گذاشت و با آرنج دست محکم به صورت سرباز زد،ابی هم چون که سربازدستش را گرفته بود دستش را پیچاند و او را به طرفی پرتاب کرد من هم لگدی به سرباز زدم و او راغ از روی کمر و سر پرتاب کردم.

بدینوسیله فرار موفقیت آمیز بود.به سمت تانک میدویدیم و 10 سرباز به دنبالمان؛به تانک که رسیدیم،حد اقل 40 سرباز مراقب تانک بودند. فریاد بلندی سر دادم و به سمت شان دویدم در حال کشت و کشتار بودیم که نا گهان حامد فریادی سر داد زیرا بازوی او زخمی شده حواسم به حامد بود که احساس عجیبی در کمرم حس کردم،انگار که داشت میسوخت دست زدم به کمرم دستم خیس شد به دست هایم خیره شدم قرمز بود...

بچه ها من وحامد را در گوشه ای نشاندند وسپس به جنگ پرداختند. ما من هم شمشیرم را برداشتم و به سمت آن ها رفتم حامد چون دستش زخمی شده بود نمی توانست شمشیر به دست بگیرد.همه به هزار بد بختی همه را کشتیم.با شمشیر به باک گازوئیل شمشیر زدیم و گا زو ئیل بر زمین جاری شد.

ناگهان صد سرباز آمریکایی از در پشتی آمدند.

مجبور شدیم فرار کنیم و نتوانستیم تانک را نابود کنیم. در حال دویدن ابی برگشت و چاقویش را در آورد و به سمت شمشیری که در باک فرو رفته بود،پرتاب کرد.چاقو به شمشیر خورد و جرقه ای ایجاد کرد که به گازوئیل خورد و منفجر شد.

سپس،قاپ زدن ماشین آمریکایی همان و،تیر زدن افراد خودی به ما هم همان.

بله ما توانسته بودیم کار بزرگی را ان جام دهیم.

- راه را باز کنید دو زخمی داریم،دکتران بهداری را خبر کنید....

 

 


 

سه روز بعد روزنامه ها بدین شکل بودند:دولت ایران با کمک پنج دلاور با نام های:عرشیا نظری،محمد امین راش،حامد شیخیان،ابراهیم نجفی و علی ذوالقدر.توانست بر این جنگ خاتمه دهد.آمریکایی ها پس از نابودی سلاحشان توسط این پنج نفر اعلام آتش بس کرده و سرزمین های تصرف شده را دوباره به ایران برگردانده است.اما وظیفه ی جدید این پنج نفر این است که به دنبال گنجینه ی محفوظ شده بگردند.

امروز باید راهی میشدیم اما به کجا؟گنج کجای ایران بود؟طبق تحقیقات حامد،گنج در جنگلی در اصفهان زیر پایه ی مجسمه شیری بزرگ است.

به راه افتادیم؛جنگل بزرگ و زیبایی بود با درخت های پهناور.در حال جست و جو بودیم که محمد فریاد زد

- یافتمش.

او مجسمه را یافته بود. شروع کردیم به کندن،کندیم و کندیم تا اینکه به صندوقچه ی بزرگی رسیدیم.خیلی سنگین بود.با کمک هم دیگر صندوقچه را بیرون کشیدیم.درش را باز کردیم.دیدیم که در آن پر از خاک است،علی عصبانی شد و لگدی به صندوق چه زد و صندوقچه برگشت کاغذی بیرون آمد.آن را برداشتم و خواندم:

- رویای دوستانم رویای من است

حاضرم پابرهنه در مقابل دوستانم بدوم

تا بدانند ریگی به کفش ندارم.......

چنین گفت شیخ سعدی شیرازی:

دوست آن باشد که گیرد دست دوست  

در پریشان حالی و درماندگی

چو دوست نباشد رُفق نیمه رَه

چه در میخانه ها و چه در جنگ سخت.

بله.درست است.این گنج نهان مفهومی جز دوستی نداشت.

از آن روز زندگی من با پنج دوست خود تا ابد به بهترین شکل ادامه داشت.