نقد و بررسی مجموعه داستان های استنلی
عنوان کتاب: مجموعه 4 جلدی ماجراهای استنلی
نویسنده: جف براون
مترجم: پروین جلوه نژاد
تصویرگر: اسکات نش
نوبت چاپ: اول پاییز 1390
ناشر: چشمه – کتاب های ونوشه
تیراژ هر عنوان: 1500 جلد
قیمت: بین 1700 تا 2200
مقدمه:
مجموعه ی 4 جلدی داستان های استنلی توسط جف براون نگارش یافته و توسط پروین جلوه نژاد ترجمه شده است که نشر چشمه در پاییز 1390 آن را به چاپ رسانده است. در مورد این مجموعه چهار جلدی باید گفت، مجموعه ای تخیلی و کودکانه است که خواندنش برای هر نسلی می تواند شیرین باشد.
عنوان های 4 گانه ی این کتاب ها به این ترتیب است:
· استنلی صاف می شود
· استنلیوچراغ جادو
· استنلی نامرئی می شود
· استنلی دوباره صاف می شود
در این نوشتار نگاهی تحلیلی بر این مجموعه کتاب های داستانی کودک و نوجوان خواهیم داشت و ابعاد و مولفه های ساختاری و محتوایی آثار را مورد بررسی و نقد قرار می دهیم. در نقد و بررسی چنین مجموعه های چند جلدی و مجزایی، شایسته تر آن است که ابتدا مروری داشته باشیم بر خلاصه و چکیده ی داستان ها، سپس بنشینیم به قضاوت و بحث.
• استنلی صاف می شود
استنلی شخصیت اصلی داستان های این مجموعه پسری است که در خانواده ای چهارنفری به همراه تنها برادرش آرتور و پدر و مادرش زندگی می کند. استنلی در داستان هایش، هر بار با یک ماجرای عجیب مواجه می شود که در کتاب اول این ماجرا با افتادن یک تابلو اعلانات سنگین روی او شروع می شود که موجب می شود استنلی مانند یک ورقه صاف و بدون حجم شود.
خانواده ی آقای لمبچاپ – همان پدر استنلی، او را نزد پزشک می برند اما پزشک اعتراف می کند که نمی تواند نوع بیماری استنلی را تشخیص دهد و او همانطور صاف باقی می ماند.
در مدتی که استنلی تجربه ی صاف بودن را سپری می کند در می یابد که این روش زندگی چندان هم غم انگیز و ناراحت کننده نیست؛ چرا که حالا او می توانست حتی از زیر دری که قفل شده است عبور کند و در جاهایی که هیچکس نمی تواند وارد شود او می توانست برود و بسیاری از مشکلات را حل کند. وقتی دوست استنلی او را به سفر دوری دعوت می کند برای اینکه هزینه ی بلیط هواپیما بسیار زیاد می شود و پرداخت آن برای خانواده لمپچاپ سخت است، آنها تصمیم عجیبی می گیرند.
آنها استنلی را در پاکت پستی قرار می دهند و او را با مبلغ کمی به آن سفر دور می فرستند.
بعد از مدتی که استنلی در دستگیری دزدان موزه کمک می کند و از موقعیت و حالت غیرعادی اش بسیار استفاده می کند، کم کم از آن وضعیت خسته می شود و بعضی ها هم او را دست می اندازند.
در پایان داستان، آرتور برادر استنلی فکری به ذهنش می رسد و به وسیله ی یک تلمبه او را باد می کند و او دوباره به حالت اصلی اش باز می گردد.
• استنلی و چراغ جادو
این داستان همان طور که از عنوان اش می توان فهمید با الهام از قصه ی معروف علاءالدین و چراغ جادو - از جمله قصه های کهن هزار و یک شب، نوشته شده است.
در مقدمه ی داستان، راوی قصه ی چگونه گیر افتادن غول افسانه ای یا به قول خودش جن، درون یک چراغ را نقل می کند و می گوید اسم آن جن شاهزاده هاراز است و به خاطر اینکه از قدرت هایش برای انجام کارهای بیخود و ناسره استفاده می کرد پادشاه جن ها او را به مدت دو هزار سال در یک چراغ که شبیه قوری است حبس می کند.استنلی و برادرش یک سال بعد از ماجرای صاف شدن اش، توی اتاقشان بودند. آرتور داشت مشق می نوشت و استنلی داشت یک قوری قدیمی را که در ساحل پیدا کرده بود تمیز می کرد که در روز تولد مادرش آن را به او هدیه بدهد. ناگهان دود سیاهی از قوری خارج شد و شاهزاده هاراز ظاهر شد و از کسی که چراغ را تمیز کرده است خواست که هر آرزویی که دارد به زبان آورد تا او برآورده کند.
استنلی و آرتور ابتدا وسیله ای را آرزو می کنند که تمام تکالیف مدرسه شان را انجام دهد و شاهزاده هاراز با ظاهر کردن یک سبد جادویی سخنگو، آرزوی اول استنلی را برآورده کرد.
در آرزوی دوم اش، استنلی یک حیوان خانگی را آرزو کرد که هم آرزوی اش عجیب بود و هم آنچه که ظاهر شد. استنلی دوست داشت به عنوان یک حیوان خانگی یک شیر داشته باشد که در آخرین لحظه تصمیم اش عوض شد و یک فیل خواست. متاسفانه این تداخل دو آرزو و دو حیوان درخواستی منجر به ظاهر شدن موجودی شد که نیم بدن اش شیر و بخش هایی از اندام اش شبیه فیل بود.
روز بعد جن با لباس مبدل به همراه خانواده ی لمبچاپ به پارک می رود و در آنجا از قدرت جادویی اش استفاده می کند و خانم لمپچاپ را به خانمی معروف تبدیل می کند که همه دوست دارند از او امضا بگیرند و در کنارش عکسی داشته باشند.
پس از آن استنلی آرزو می کند برادرش قویترین مرد دنیا بشود و این خواسته هم اجابت می شود و آرزوی بعدی پرواز بود که استنلی و برادرش به همراه شاهزاده هاراز در آسمان پرواز می کنند. در زمانی که در حال پرواز هستند متوجه می شوند در وسط دریا عده ای دزد دارند اموال مسافران یک کشتی را به زور از آنها می گیرند که استنلی و برادر قدرتمندش حساب بدزدها را می رسند.
در بخش پایانی داستان، طبق معمول این نوع داستان ها، همه از وضعیت ناراحت می شوند. آرتور می گوید هیچ بچه ای دیگر با من بازی نمی کند.خانم لمبچاپ هم از زندگی به سبک آدم های مشهور خسته شده و شیرفیل هم که بسیار پرخور و شکمو است و هیچ چیزی شکم اش را پر نمی کند. در همین موقع جن در می یابد که آنها مجموعا می توانند فقط پانزده آرزو داشته باشند که برآورده شود و تا آن موقع هفت آرزویش مستجاب شده بود. برای اینکه همه چیز به حالت اولیه برگردد استنلی باید هفت بار آرزو می کرد و یکی یکی همه چیز را به حالت عادی برمی گرداند.
در پایان استنلی که متوجه شد جن مجبور است دوباره به درون چراغ برگردد و اسیر شود، تصمیم گرفت آرزوی آخرش را برای آزادی شاهزاده هاراز استفاده کند. و به این ترتیب همه چیز به خیر و خوشی پایان یافت.
• استنلی نامرئی می شود
در این داستان این بار استنلی و آرتور توی اتاق شان هستند و در یک شب بارانی استنلی در حالی که خوابش نمی برد احساس گرسنگی می کند. آرتور که خوابش گرفته بود با صدای استنلی از خواب بیدار می شود و به او می گوید می تواند از توی کشو کشمش بردارد و بخورد. استنلی جلوی پنجره می ایستد و یک سیب را گاز می زند و بعد مشغول خوردن کشمش می شود. رعد و برق هم با صدای بلندش همه جا را روشن و خاموش می کند.
فردا صبح آرتور داد می زند و پدر و مادرش را صدا می زند و خبر می دهد که استنلی نامرئی شده است. طبق معمول دکتر دان نمی تواند کمکی به آنها بکند و استنلی باید مدتی را نامرئی زندگی کند. آنها تصمیم می گیرند برای اینکه بفهمند استنلی کجاست یک بادکنک به دستش بدهند و بادکنک هر جا باشد استنلی هم آنجاست.
طولی نکشید که گزارشگران خبری موضوع را فهمیدند و عکس و خبر استنلی را در مطبوعات منتشر کردند. روز دیگر خانواده استنلی به پارک رفتند. آنها روی نیمکتی نشسته بودند که استنلی پیست دوچرخه سواری را نگاه کرد و دید پسر کوچولویی به نام بیلی مورد تمسخر سایر دوچرخه سواران قرار گرفته است. تصمیم گرفت به بیلی کمک کند و با گرفتن پشت دوچرخه او و هل دادن اش باعث شد بیلی با سرعت زیاد از همه جلو بزند. همه تعجب کرده بودند حتی خود بیلی هم دقبق نمی دانست چرا سرعتش یکباره زیاد شد. پس از آن ماجرا آنها پسر و دختر جوانی را دیدند که آقای لمبچاپ گفت آن پسر جوان پسر دوستم است و خیلی وقت است برای بیان کردن درخواست ازدواج حجالت می کشد و نمی تواند حرف دلش را به دختر مورد علاقه اش بزند.
استنلی باز تصمیم گرفت به آنها کمک کند و هنگامی که جلو رفت و حرف هایشان را گوش کرد متوجه شد که پسر جوان مدام در مورد وضعیت هوا و موضوعات دیگر حرف می زند و خجالت می کشد حرف اصلی را به زبان آورد. استنلی نزدیکتر می رود و صدایش را شبیه پسر جوان می کند و حرف دل او را به زبان می آورد. دختر جوان نیز خوشحال می شود و استنلی یک بار دیگر از وضعیت نامرئی اش در جهت کمک به دیگران استفاده کرد.
روز بعد از تلوزیون خبر سرقت چندین باره ی بانک را پخش کردند و به مردم هشدار دادند. فردای آن روز استنلی و پدرش به یک بانک رفتند تا پدرش یک چک را وضول کند که استنلی متوجه می شود دزدان بانک به آنجا دستبرد زده اند. بعد از اینکه دزدها وارد ماشین شان می شوند و فرار می کنند کلاه گیس و لباس های زنانه ی خود را عوض می کنند و پول ها و لباس ها را در بشکه های خالی داخل ماشین پنهان می کنند. استنلی تمام این ماجراها را می بیند چون او از همان اول داخل ماشین دزدها رفته بود.
در ادامه راه پلیس جلوی ماشینِ دزدها را می گیرد ولی چون فکر می کنند دزدها دو خانم هستند ابتدا کاری به کارشان ندارند تا اینکه استنلی نامرئی در بشکه ها را باز می کند و پلیس پول ها و لباس های زنانه را می بیند و آنها را دستگیر می کند.
در پایان طبق روال همیشه، استنلی از وضعیت خود ناراحت بود و از آرتور خواست که فکری برایش بکند؛ مثل زمانی که صاف شده بود و او به ذهن اش رسید که با پمپ استنلی را باد کند. آرتور لحظه ی نامرئی شدن استنلی را یادآوری کرد و فهمید هر چه هست مربوط می شود به خوردن خوراکی در معرض رعد و برق و طوفان.
آرتور و خانم و آقای لمبچاپ تصمیم گرفتند یک توفان مصنوعی بسازند و استنلی کارهای آن شب را تکرار کند و سیب و کشمش بخورد و در معرض نور و صدای توفان بایستد. آنها بوسیله ی چراغ قوه و صدای شرشر آب حمام و صدای برخورد قاشق به ماهی تابه توانستند یک توفان مصنوعی بسازند و استنلی بالاخره بعد از خوردن آخرین دانه ی کشمش کم کم ظاهر شد و دیگر نامرئی نبود. خانواده ی لمبچاپ یک ماجرای جالب دیگر را نیز پشت سر گذاشتند.
• استنلی دوباره صاف می شود
در آخرین کتاب این مجموعه اتفاق جالبی می افتد و استنلی دوباره صاف می شود؛ این بار بر اثر برخورد توپ تنیس به او و برخورد شانه اش به قفسه ی کتابخانه!
ابتدا آرتور سعی می کند مثل دفعه پیش به وسیله ی پمپ، استنلی را باد کند ولی تلاش او بی فایده است. سپس پدر و مادرشان را در جریان می گذارند و راه حل آنها مثل همیشه دکتر دان است. دکتر دانطبقمعمولنمیتواندبرایمعالجهیاستنلیکاریانجامدهدولیدستکماینباربامراجعهبهکتاببیماریهایخاصمیتواندنوعبیماریاستنلیراتشخیصدهد. دکترداناشارهمیکندکهبیماریصافشدنبخاطربرخوردوفشاریکههمزمانبهدونقطهیبدنواردمیشودبهوجودمیآید. اسمبیماریهم(م.ش.ا) استکهمربوطبهاستخوانبندیومرحلهیشکلگرفتنآناست.
یکشنبهصبحبودکهدوست قدیمی آقای لمبچاپ زنگ زد و گفت به استنلی بگویید قرارمان یادش نرود. قرارشان مسابقه ی قایقرانی بادبانی بود که استنلی با وجود صاف بودن اش، سر قول اش ماند و در مسابقه قایقرانی هنگامی که بادبان قایق شان پاره شد نقش بادبان را ایفا کرد و با این کارش باعث شد در مسابقه اول شوند.
چند روز بعد آقای لمبچاپ وارد خانه شد و گفت در مرکز شهر ساختمان هشت طبقه ای را خالی کرده اند و می خواهند آن را خراب کنند و خیلی زود اخبار اعلام کرد که دختر بچه ای زیر آوار گیر افتاده است و نام او اِما است. استنلی گفت او همکلاسی من است. طولی نکشید که نیروهای امداد آمدند و از استنلی تفاضای کمک کردند چرا که او هم حجم نداشت هم وزن.
استنلی به کمک همکلاسی اش رفت و به سختی توانست جان او را نجات دهد و دوباره او تبدیل به یک قهرمان شد. آنجا بود که همه به این نتیجه رسیدند که استنلی دوباره صاف شده بود چون سرنوشت جوری رقم می خورد که او بتواند از صاف بودن اش برای کمک به دیگران استفاده کند و اگر او صاف نبود حالا همکلاسی اش زنده نبود.
در پایان داستان نیز وقتی عکاس مجله ضربه ای آرام به پشت استنلی زد و همزمان آرنج اِما به سینه ی او خورد همه چیز به حالت اولیه اش برگشت و استنلی دوباره گرد شد و همه از این موضوع خوشحال شدند.
v ساختار کلاسیک و فرم داستانی واحد
نویسنده در هر چهار کتاب از یک نوع شیوه ی روایت و ساختاری واحد استفاده کرده است؛ به طوری که منهای نوع وقایع، شکل و فرم داستان ها بسیار مشابه است. تشابهات زیادی را می توان در چهار کتاب مورد بحث برشمرد و این موضوع فی نفسه خوب یا بد نیست. در تحلیل این تشابهات می توان حتی گفت؛ نمود یک ساختار و فرم واحد و نیز تشابهات معنایی و اِلمان های مفهومی همسان در یک مجموعه می تواند از محاسن آن مجموعه محسوب شود. حال برای شفاف تر شدن مبحث به بررسی ساختار داستان ها می پردازیم.
ساختار داستانی واحدی که نویسنده برای کتاب های اش انتخاب کرده، در واقع ساختاری کلاسیک است و به جرات می توان گفت تمام آثار داستانی و نمایشی در اعصار گذشته از این نوع ساختار بهره برده اند. داستان از نقطه ای شروع می شود، فضاسازی شکل می گیرد، اتفاق و گره اصلی داستان جلوه گر می شود، خرده اتفاقات فرعی نیز رخ می دهد و سرانجام داستان افول می کند و همه چیز در پایان به خوبی و خوشی تمام می شود. مخاطب نیز پیامی اخلاقی از کلیت داستان به ارمغان می برد.
این ساختار کلاسیک مبنای کار بسیاری از داستان ها بوده و در نوع خود بسیار هم جذاب است. از آنجا که این داستان صرفا یک اثر کودکانه است و در کلیت خود هم می تواند «شخصیت محور»ی داشته باشد و هم «اتفاق محور»ی؛ سزاوار است که بگوییم، فرم و شکلِ انتخاب شده برای پرداخت داستان، بهترین روش ممکن برای آن است و هر ساختار دیگری نمی توانست ماجراهای استنلی را به این خوبی بازگو کند و به تصویر کشد. اصولا ساختارهای داستانی نوین برای مخاطب کودک و نوجوان نمی تواند متناسب با ذهنیت ساده و سرراست این مخاطبان باشد و همان طور که اشاره شد بیشتر آثار داستانی و درام کودکان به این روش نگارش یافته است.
در آغاز چهار کتاب حادثه ای رخ می دهد و تعادل عادی داستان را بر هم می زند و به دنبال آن خرده اتفاقاتی برای استنلی بوجود می آید که همه در جهت پیام داستان منظم شده اند و پیام کلی این چهار کتاب آن است که در کتاب آخر صفحه 47 آقای لمبچاپ بدان اشاره دارد:«خیلی وقت ها اتفاق هایی می افتد که به نظر دلیل خاصی ندارد، بعد اتفاق دیگری می افتد، که ناگهان معلوم می شود به چه دلیل آن اتفاق اول افتاده است.» پس از اینکه استنلی از امکانی که برایش بوجود آمده برای کمک به دیگران استفاده می کند سرانجام داستان سیر نزولی اش را طی می کند و با ناراحتی استنلی و خانواده اش از وضعیت پیش آمده و سپس حل و فصل ماجرا با یک اتقاق ساده، داستان پایان می پذیرد.
نوع شکل گیری وقایع پیرنگ داستان و شیوه ی روایت در ماجراهای استنلی به گونه ای است که گویی نویسنده سعی داشته است که با روایت مستمر و پشت سرهم وقایع، به یک ساختارمنضبط و نظام مند برسد؛ ساختاری که اتفاق های داستانی را سریع، دقیق و حساب شده، یکی پس از دیگری به اسکلت بندی داستان پیوند می دهد. این روش شکل دهی داستان، در بسیاری از آثار اتفاق افتاده است ولی فقط در نمونه های کمی موشکافانه وموفق از آب درآمده است.
اما آنچه که در این باره مطرح است و به نوعی می تواند به ساز و کار داستانی لطمه بزند گاهی استفاده از اطناب و زیاده گویی در شکل دهی پیرنگ و به عبارتی شاخ و برگ دادن به داستان است. به نظر می رسد نویسنده ی داستان از بازی دادن شخصیت و موقعیت فانتزی اش لذت برده و تا حدودی هیجان زده شده است؛ به همین دلیل با رهاسازی تخیل نامحدود خویش اجازه داده است که داستان اندکی افسارگسیخته پیشروی کند و شاید دلیل اصلی اطناب در متن و نتیجتا در ساختار داستان، همین موضوع باشد. در این رابطه رجوع می کنیم به چند خرده روایت از داستان:
· «حالا وقتی در اتاقی بسته بود، می توانست روی زمین دراز بکشد و از زیر در وارد اتاق بشود.»
· «روز بعد خانم و آقای لمبچاپ استنلی را همراه ساندویچ تخم مرغ و جعبه ی مسواک پر از شیر توی پاکت گذاشتند و او را انداختند توی صندوق پست نزدیک خانه شان.»
· «استنلی که حالا بادبادک شده بود رفت بالا و بالا و بالاتر...او می دانست چطوری باید توی باد بالا برود. باید رو به روی باد قرار می گرفت.»
· «استنلی فوری همه چیز را فهمید؛ پس این ها دزدها هستند، آنها یک در مخفی دارند که از بیرون به موزه راه دارد! برای همین است که تا حالا هیچ وقت گیر نیفتاده اند. امشب هم آمده اند تا گران ترین نقاشی دنیا را بدزدند. استنلی آرام در قاب عکس ایستاد و گوش هایش را تیز کرد»
· «یکی از پلیس ها جلو آمد . پرسید: خانم چی شده؟ نکند یویوتان لای میله ها گیر کرده، هان؟ خانم لمبچاپ گفت: نخیر، من یویو بازی نمی کنم، اگر حتما باید بدانید می گویم پسرم به این بند وصل است. آن یکی پلیس گفت: هری، بگیریمش، این خانم دیوانه است. همین موقع از ته چاله استنلی فریاد کشید: هورا. خانم لمبچاپ بند را بالا کشید تا استنلی بالا آمد. وقتی چشمش به انگشتر افتاد گفت: آفرین استنلی!»
همانطور که مشاهده می شود، فقط در کتاب اول، انبوه موقعیت ها و زیاده روی دربازی گرفتن از صاف بودن شخصیت اصلی داستان، حوصله ها را سر می برد و در واقع تعلیق طولانی داستان برای مخاطبینی که دوست دارند به سرعت چرایی و چیستی ماجراها را دریابند اندکی نا به جا ارزیابی می شود. باید فراموش نکنیم این داستان را کودکانی خواهند خواند که با توجه به فطرت و طبیعت شان، فوق العاده کنجکاو و کم حوصله اند. در همین رابطه می توان به نقش ناچیز استفاده از شخصیت دکتر دان اشاره نمود یا برخی مدرسه رفتن های بی مورد و اضافه، که فقط حجم داستان را افزابش داده است و حذف آنها خللی در روند ساختاری و محتوایی داستان وارد نمی کند. بارگاس یوسا درمقاله ای با عنوان، ساختارشناسی اندیشه و واژه، در رابطه با ارزش کلمات چنین می گوید:«...این آیین واژه ها است که گاه تک و تنها متن را نزول می دهند، گاهی، فقدان تنها یک واژه سبب می شود مجموعه و کلکسیون واژه ها گنگ و بی مصرف به نظر بیاید و هموست که بسیار اوقات، متن های بزرگ و حماسی را تصویر کرده است...»
v منطق داستانی و روابط علّی
اگرچه داستان به لحاظ ساختار و پیرنگ فانتزی چندان قائل به منطق نیست اما باید یادآور شد که حتی تخیلی ترین و فانتزی ترین داستان ها نیز سطحی از منطق را برای عمل داستانی در نظر دارند. در حقیقت می بایست سطح منطق را در هر داستان، ولو داستان فانتزی دقیقا محاسبه نمود و از سرسپردگی مخاطب در برابر داستان فانتزی نباید استفاده نادرست و سوء کرد. به نظر می رسد نویسنده با نگاهی سهل انگارانه_که اصلا تناسبی با ایده و کلیت داستان ندارد، از استفاده ی نوعی تمهید منطقی و به جا، در پاره ای از موقعیت ها، سر باز زده است.به عنوان مثال می توان به تمهید غیر منطقی صاف شدن دوباره ی استنلی اشاره کرد(برخورد توپ تنیس به استنلی و ضربه شانه ی او به قفسه ی کتابخانه) و نیز تمهیدی که برای نامرئی کردن او به کار رفته است(خوردن کشمش و سیب، زیر باران و در معرض رعد و برق) و حتی برای گرد کردن استنلی در مرحله ی دوم، نویسنده چندان به ذهن خود فشار نیاورده است. تمهیدات داستانی زیباتری برای نامرئی و صاف شدن شخصیت می شد یافت اما همان طور که اشاره شد نویسنده به سادگی از کنار این موضوع گذشته است. باز به نظر می رسد که نویسنده، استدلال و منطق وقایع را فقط به خاطر اینکه داستان، زودتر از مرحله ی آغاز بگذرد، نادیده گرفته و چندان به خود زحمت نداده است دلایل قانع کننده ای برای اتفاقات طراحی کند.
اتفاقات در داستان ها به دو شکل پذیرفته می شوند، در شکل نخست، عقل و منطق حادثه را تحلیل می کند و در شکل دیگر، تخیل است که حوادث را سزاوار پذیرش یا رد شدن تشخیص می دهد. با توجه به این دیدگاه می توان چنین بررسی کرد که وقتی در داستان فانتری و تخیلی عقل نمی تواند سنگ محک خوبی برای استنباط چرایی و ماهیت اتفاقات باشد، ناگزیر برای قبول یا رد کردن تمهیدات داستان باید از تخیل کمک گرفت؛ به این مفهوم که وقتی عقل حادثه ای را نمی پذیرد دست کم آن حادثه باید با تخیل جور در آید. در چنین شرایطی اگر تخیل هم از باور اتفاق و رویدادها عاجز بماند نویسنده باید به فکر چاره و تمهید منطقی تری باشد.
حال اگز بخواهیم به متن برگردیم، می بینیم که در بخش هایی از داستان نویسنده با تبحر خاصی داستان را پرداخت نموده و در جاهایی نیز نوعی تنبلی وسهل انگاری گریبان متن را گرفته است که باید تاسف خورد، چگونه ذهنی چنین خلاق و نویسنده ی ایده پردازی در این سطح، نمی تواند ثبات و تمرکز مداومی در نگارش و روایت داستان هایش داشته باشد.
در مجموع می توان منطق داستانی و پاسخگویی به ذهن و تخیل مخاطب را به عنوان یک مولفه ی اصلی و مرکزی در شکل گیری پیرنگ و متعاقب آن کلیت داستان، در نظرداشت که در ماجراهای استنلی گاهی خوب و گهگاه نیز مبتدیانه رعایت شده است. باز اگر بخواهیم به نمونه ی خوبی از این منطق باورپذیر و تسلسل صحیح روایط علت و معلولی اشاره کنیم باید برگردیم به آن بخش از داستان «استنلی و چراغ جادو» که استنلی چراغی را که شبیه قوری است را تمیز می کند و قصد دارد آن را در روز تولد مادرش به او هدیه دهد و در واقع آنجا نقطه ی شروع ماجرای غول چراغ یا همان شاهزاده هاراز است؛ حال اگر نوبسنده می گفت آن چراغ خود به خود آمده است توی اتاق استنلی یا مثلا اشاره می شد چراغ از آسمان نازل شده یا یک موجود فضایی آن را به استنلی داده است، بی گمان سوالات زیادی برای ذهن مخاطب کم سن و سال کتاب ایجاد می شد که در صورت تداوم این عدم باورپذیری وقایع، می توانست مخاطب را از ادامه خوانش مایوس دارد. اما در اینجا نویسنده با فکر و درایت موضوع پیدا شدن چراغ را چنین بیان می کند:«استنلی قوری گردی راکه تازگی از کنار دریا پیدا کرده بودروی میز گذاشته بود؛ قوری گردی که شبیه کدوحلوایی بود و یک در قلمبه و لوله ای خمیده داشت. یک روز که آنها کنار دریا رفته بودند امواج دریا آن را درست جلوی پای استنلی انداخته بود. از آنجایی که خانم لمبچاپ به وسایل قدیمی علاقه داشت،استنلی آن را برداشت و تمیزش کرد تا روز تولد خانم لمبچاپ به او هدیه بدهد.»
v شناخت کودکان و تئوری نوشتن برای کودک
در بحث های ادبیات کودک و نوجوان همیشه این تئوری مطرح است که برای نوشتن داستان کودک یا باید کودک باشیم و یا کودکان را به لحاظ اندیشه و رفتار، چنان مورد واکاوی و پژوهش قرار دهیم که مخاطب بتواند با ایده ها و اتفاقات آثار، ارتباط محکمی برقرار کند. اصولا کسی می تواند نویسنده ی خوبی برای کودکان باشد که هنوز معصومیت ها، شیطنت ها، بازیگوشی ها و مهربانی های کودکانه را در ذهن و زبان خود حفظ کرده باشد و علیرغم اختلاف سنی بسیار زیاد بتواند با مخاطب خود ارتباط موثری برقرار کند.
جف براون به راستی نشان می دهد که هنوز دنیای کودکی خود را فراموش نکرده و می تواند تمام چیزهایی که برای کودکان جذاب و لذتبخش است بشناسد و آنها را در داستان هایش استفاده کند. به عنوان مثال می توانیم سری به ایده ها و سوژه های او در مجموعه مورد بحث بزنیم و ببینیم آقای نویسنده تا چه حد به دنیای کودکی تعلق دارد.
از اولین کتاب شروع می کنیم که نویسنده اولین ایده ی خود را بسط می دهد یعنی همان صاف شدن استنلی. به نظر می رسد هر کودک نرمالی دلش بخواهد این موقعیت را تصور کند و خودش را به جای شخصیت اصلی قرار دهد تا ببیند در مواجهه با زندگی، چه اتفاقاتی می تواند رخ دهد. صاف شدن یک ایده ی کارتونی جالب و بسیار جذاب است که در بسیاریاز کارتون ها و انیمیشن ها مورد نظر بوده، ولی در عالم داستان کمتر کسی این سوژه را در سر پرورانده است. شکی نیست که طنز و تخیل فانتزی زیبایی که در این سوژه وجود دارد هر مخاطب کنجکاوی را به طرف خود جذب می کند. در واقع جف براون با انتخاب هر ایده،کودکانگی خود را زندگی و تجربه کرده است نه چیزی بیش و کم.
در کتاب دوم(استنلی و چراغ جادو) نویسنده به سراغ داستانی رفته است که قرن هاست، دستمایه ی نگارش و خلق داستان ها، فیلم ها، انیمیشن ها و سایر هنرها قرار گرفته است؛ قصه های شیرین هزار و یک شب، براستی نماد و سمبل داستان نویسی و قصه پردازی است که ادبیات مشرق زمین سالهاست به داشتن چنین گنجینه ای فخر می فروشد. داستان علاالدین و چراغ جادو یکی از معروف ترین داستان های این مجموعه ی عظیم داستانی است که جف براون با الهام از آن، دست به نگارش کتاب دوم خود از مجموعه داستان های استنلی زده است.
در مقدمه ی آغازین کتاب، نویسنده سعی کرده است توجیه و تمهید داستانی زندانی شدن غول چراغ را به تصویر بکشد و معلوم نیست مقصود نویسنده یا مترجم از جن نامیدن موجود درون چراغ چیست؟!
همانطور که در سطور قبل اشاره شد، تمهیدی که برای ورود غول چراغ به داستان اندیشیده شده است، کاملا منطقی و باورپذیر است و در ادامه ی داستان وقتی غول چراغ آرزوهای استنلی را اجابت می کند بیشتر به کودکانگی ذهن نویسنده پی می بریم.
سبدی که تمام تکالیف مدرسه را انجام می دهد، موجود جالب و دوست داشتنی و البته شکمویی به شکل و نام شیرفیل که ترکیب دو حیوان است، آرزوی معروف شدن، آرزوی قوی ترین مرد دنیا بودن، آرزوی پرواز، همه و همه نشان دهنده ی شناخت دقیق و موشکافانه ی نویسنده از کودکی و دنیای شیرین بچه هاست.
در کتاب سوم(استنلی نامرئی می شود)نامرئی شدن، ایده ی اصلی داستان است که به خودی خود جذاب و کودکانه است و حالات و احساساتی که در مواجهه با اتفاقات مختلف برای استنلی نامرئی شده به وجود می آید و تصورات جالب مربوط به موضوع نامرئی شدن، واقعا خواندنی است و برای مخاطب کودک بسیار دلچسب.
در کتاب چهارم، ایده ی جف براون تازه نیست و موضوع برمی گردد به صاف شدن دوباره ی استنلی و اتفاقات دوباره ای که در آن هنگام رخ می دهد و هدف نویسنده از صاف شدن مجدد استنلی را توجیه و تفسیر می کند.
به روشنی می توان شناخت عمیق و کامل نویسنده، در ایده ها و موضوعات طرح شده در داستان ها را نسبت به کودک و دنیای کودکانه دریافت و باید پذیرفت اصلی ترین عاملی که موجب شده است داستان های استنلی را داستان هایی قابل قبول و کودکانه ارزشیابی کنیم همان حضور روح کودکی در استفاده ی ایده ها و سوژه های جذاب داستان ها است.
v حضور طنز، ضرورت ها و تاثیرها
وجه طنز و طنزپردازی در داستان های استنلی بسیار بارز و مبرهن است و نقشی که طنز در عمده ی ماجراهای چهار کتاب ایفا می کند ارزشمند و تاثیرگذار است. برای بررسی مقوله طنز و طنزپردازی در داستان های استنلی کافیست نگاهی کلی و گذرا به داستان ها داشته باشیم آن گاه به سهولت حضور طنز را در کتاب های مذکور شاهد خواهیم بود به علاوه نقش مهم طنز و ضرورت های حضور بی شائبه ی آن نیز دریافت می شود.
باید اشاره کرد که برخی سوژه ها و وقایع موجود در داستان ها، فی نفسه طنز هستند و نویسنده بدون اینکه قصد داشته باشد طنزی را به داستانش الحاق دارد، صرفا با به تصویر کشیدن ایده و سوژه ی اولیه، طنز را وارد داستان می کند. می توان چنین بیان کرد که برخی موقعیت ها و سوژه ها به خودی خود طنز هستند و جف براون به دفعات چنین سوژه ها و موقعیت هایی را در داستان هایش تصویر کرده است. اگر بخواهیم مثال بزنیم بی گمان کار سختی در پیش نداریم؛ به عنوان مثال صاف شدن استنلی به خودی خود طنز جذابی را در خود نهفته دارد. طنزی که پس از افتادن یک تابلو اعلانات روی استنلی ایجاد می شود و در ادامه، حضور یک آدم صاف شده در مدرسه و کوچه و خیابان نیز طنز شیرینی را به دنبال دارد. این طنز هنگامی شیرین تر می شود که استنلی صاف شده به وسیله ی تلمبه یا پمپ، باد شده و به حالت اولش در می آید.
یکی دیگر از بخش های طنز داستان های استنلی در کتاب استنلی نامرئی می شود اتفاق می افتد؛ آنجا که برای پیدا کردن مکان استقرار استنلی نامرئی شده، یک بادکنک به دستش می دهند و جالب تر آن که مادر استنلی برای معلم او نامه می نویسد و چنین می گوید که استنلی نامرئی شده ولی برایش غیبت نزنید و برای اثبات این واقعیت، بادکنکی را دست او داده ایم تا مکان اش مشخص باشد. در چنین موقعیت عجیب و غریبی که معلوم نیست چه بر سر استنلی آمده، مادرش به فکر حاضر، غایب کلاس است؛ گویی اصلا اتفاق خاصی نیافتاده است.
پُست کردن استنلی به وسیله ی قرار گرفتن در پاکت نامه، برای فرار از پرداخت هزینه سنگین بلیط هواپیما نیز، کم خنده دار و شیرین نیست. هنگامی که دوست استنلی در یک جای دور، او را دعوت می کند و استنلی از پس مخارج سفر برنمی آید، خانواده ی او تصمیم می گیرند با قرار دادن استنلی صاف شده در پاکت نامه ی بزرگی، او را به مقصد مورد نظر پُست کنند.
ماجرای دکتر دان هم برای خودش طنز شیرینی را همراه دارد و اصرار خانواده استنلی برای ملاقات با دکتر دان و شنیدن نظر او در مورد اتفاقاتی که یرای استنلی رخ می دهد، از آن طنزپردازی های جالب داستان است. دکتر دان هیچ وقت، هیچ کمکی به استنلی نمی کند فقط در کتاب آخر، تنها کاری که می تواند انجام دهد، استخراج مطالبی در مورد بیماری صاف شدن است که در کتاب بیماری های خاص نوشته شده است.
در کتاب استنلی و چراغ جادو نیز بلند کردن میز با انگشت توسط آرتور(برادر استنلی) همچنین به وجود آمدن حیوان شکمو و عجیبی به نام شیرفیل از اشتباهی که در فرایند آرزو کردن پیش می آید و نیز حافظه ی دوست قدیمی پدر استنلی در حفظ کردن اسم بسیار طولانی شاهزاده هاراز، همه و همه از نکات طنز این داستان ها به شمار می آیند. بعضی شخصیت ها هم بی اختیار طنز جالبی را با خود به دنبال دارند، مثل همین دوست قدیمی پدر یا شخصیت دکتر دان و همین طور آرتور حسود.
حال، شاید بهتر باشد نقبی بزنیم به نقش و ضرورت طنز در داستان های استنلی. با یک سوال، مبحث ضرورت طنز راآغاز می کنیم: اگر داستان های استنلی اصلا طنزی در خود نداشت چه اتفاقی می افتاد؟
پاسخ روشن است و می توان گفت اگر طنز را از داستان های مذکور خارج کنیم چیزی از جذابیت داستان_و حتی به جرات می توان گفت چیزی از کلیت داستان، باقی نمی ماند. چرا که طنز در چنین داستان هایی، یک عنصر مکمل یا فرعی به حساب نمی آید و در حقیقت طنز و رویکرد طنزآلود، به ساختار متن پیچ خورده و در بدنه ی آن تنیده شده است. در داستان های استنلی_همان طور که گفته شد، بسیاری از ایده های اصلی و موقعیت های محوری داستان ها، فی نفسه طنز هستند و با حذف آن بخش ها یا ایده ها، کلیت داستان دچار فروپاشی می شود.
تصور کنید بخواهیم بخش های طنزی که در سطرهای پیشین بدان اشاره شد، حذف کنیم! صاف شدن استنلی خودش طنز است و تمام اتفاقات پس از آن نیز طنز فانتزی است، حالا در صورت حذف این ایده، آیا چیزی از داستان باقی می ماند؟
اما نقشی که رویکرد طنز در شیرینی و جذابیت داستان ها دارد چیست و چه اندازه است؟ در پاسخ باید گفت که آثار کودک و نوجوان، با توجه به ذهن بازیگوش و شیطنت جوی این گروه سنی، همواره می بایست با ترفند یا روش متناسبی، جذابیت و حلاوت خود را نشان داده و مخاطبان را در مقابل خوانش اثر، تسلیم نمایند. در این رابطه روش ها و ترفندهای خوبی وجود دارد مثل: استفاده از تخیلات قشنگ کودکانه، مانند زندگی در یک خانه یا سرزمین شکلاتی و آنچه در داستان های آلیس در سرزمین عجایب یا سفرهای گالیور اتفاق می افتد، استفاده از روش ایجاد و طرح سوال و معما در ذهن کنجکاو مخاطب، مانند داستان های پلیسی و معمایی مثل ماجراهای تن تن یا جزیره گنج، استفاده از طنز در داستان ها، مانند داستان پیترپن و همین داستان های استنلیو داستان های حسن کچل یا بزبز قندی در ادبیات فارسی، استفاده از کشمکش و جدال خیر و شر، مانند سفید برفی یا دیو ودلبر و اکثر داستان های کلاسیک.
اصولا طنز چه در وجه تلخ و چه به شکل شیرین و خنده دار و حتی لودگی های سخیف نیز، در میزان سرگرم کنندگی هر اثر نقش به سزایی ایفا می کند؛ حال اگر این طنز و سرگرم کنندگی، همراه با القا مفهوم های بلند و انسانی باشد، بی شک اثری ماندگار و ارزشمند تولید شده است.
در داستان های استنلی، عنصر طنز و نگاه طناز نویسنده به جهان هستی و اتفاقات فانتزی شیرین و دلچسب، بیانگر این نکته است که اولا، با نویسنده ای سر و کار داریم که طبع شوخ و بازیگوشی دارد_ چنان که برشمرده شد، از ویژگی های کودکانگی ذهن نویسنده نیز هست. ثانیا، نشان دهنده ی تاثیرگذاری ژرفی است که طنز می تواند بر ذهن مخاطب داشته باشد. گاهی یک کودک جسور و لجباز را به هیچ روشی نمی توان به خوانش داستان ملتزم نمود؛ آنجاست که طنز تنها چاره ای می شود که کودک را آرام به خواندن یا گوش دادن کتاب داستان وا داشت.
در داستان های استنلی، نویسنده، خوب دریافته است که خلاقیت و طنز چه قدرت و تاثیری در به وجد آوردن کودکان دارد و از این موضوع به نیکی در 4 کتاب اش استفاده کرده است.
v پیام و رویکرد آموزشی
در بررسی آثار ادبی کودک و نوجوان، مقوله ی آموزش و پرورش همواره به عنوان یکی از مهمترین ابعاد سیاست گذاری نویسنده برای داستان، مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد؛ این بدان معناست که مسئله ی آموزش همیشه در گوشه ای از ذهن داستان نویس حضور دارد و یکی از موضوعاتی است که نویسنده نمی تواند غافل و بی اعتنا، از کنار آن عبور کند. شاید اصلی ترین دلیل برای این اهمیت بی اندازه به بحث آموزش در داستان، به فلسفه وجودی و ریشه ی داستان نویسی برمی گردد؛ به خلقت دیرباز این هنر دیرسال نوشتاری؛ که البته ادبیات شفاهی نیز قرن ها و هزاره ها پیش از اختراع رسم الخط در برگیرنده ی این هنر انسانی بوده است.
آموزش در قصه ها و افسانه های کهن، همواره نوعی حسن و هدف کلی محسوب می شده است و هنگامی که شخصی برای کودک اش قصه و افسانه تعریف می کرده است، بی شک به فکر آن بوده که با روایت قصه، موضوعی را به کودک آموزش دهد.
هر چند در روزگار معاصر گاهی دیده می شود که داستان هایی بدون توجه به موضوع آموزش و تنها به قصد و نیت سرگرمی منتشر شده است، اما مجموعا می توان گفت از گذشته های دور تا به حال، همواره داستان ها به وسیله ی القاء پیام های آموزشی سعی کرده اند موضوع تعلیم و تربیت را مورد نظر قرار دهند. در این رابطه می توان نگاهی دوباره داشت به تمام داستان ها و آثار کلاسیک ادبیات، که همیشه پیام اخلاقی خاصی را مد نظر داشته اند و به جرات می توان گفت در بسیاری مواقع، آموزش به عنوان هدف غایی داستان پردازی ها مطرح بوده است.
در داستان های مورد بحث و مجموعه ی چهار جلدی ماجراهای استنلی نیز، علاوه بر موضوع سرگرم کنندگی و لذت خوانش متن، بحث آموزش و تعلیم و تربیت نیز مورد نظر نویسنده بوده و مسئله را به گونه ای مطرح نموده است که نه چنان شفاف و بی پرده است که توی ذوق بزند و نتیجه ی عکس بدهد و نه گنگ و نامفهوم، که مخاطب از درک آن عاجز بماند.
چگونگی شکل گیری پیام داستان و به طور کلی تر، مقوله ی آموزش در ماجراهای استنلی، بسیار ساده و دلچسب است به این مفهوم که مخاطب به راحتی با آن ارتباط برقرار می کند. در هر چهار کتاب، با توجه به ساختار و فرم داستانی کلاسیک آنها، طرح قصه با ایجاد گره و بروز یک موقعیت جدید، آغاز می شود؛ با تعلیق ادامه می یابد و پس از رسیدن به اوج، آرام آرام سیر رو به نزول را در پیش می گیرد. در پایان داستان نیز پیام نهایی قصه اتفاق می افتد و نویسنده نشان می دهد که هدف اش ازتعریف وقایع داستان، به نوعی بیان یک پیام یا حس یا یک تجربه ی اخلاقی و آموزشی است.
در داستان استنلی صاف می شود، نویسنده می کوشد به کودکان بیاموزد حالت جسمی ای که هر انسان دارد مفید و متناسب با ذات اوست. نشان می دهد اگر کسی صاف شود، شاید موقعیت پیش آمده محاسن و جذابیت های خاص خود را به همراه داشته باشد اما به زودی، این تفاوت های ظاهری به دلزدگی و یأس بدل می شود و آدمِ غیرطبیعی از وضعیت جدیدش خسته و آزرده خاطر می گردد.
در داستان های دیگر نیز به تناوب این نکته در بن مایه ی داستان مطرح می شود و در کنار آن، پیام های دیگری نیز القاء می گردد؛ اما جدای از این فرم پیامدهی کلاسیک، نویسنده کوشیده است با طرح موقعیت های تخیلی و فانتزی، شکل دیگری از آموزش و شکوفایی را برای کودکان به ارمغان آورد و همانا آن، پرورش تخیل و خلاقیت مخاطب است که با خوانش داستان ها بدست می آید. آموزش پنهان و نامحسوس رهاسازی تخیل و آزادی و شکوفایی خلاقیت ذهنی کودک در این راستا شکل گرفته است.
در داستان های استنلی نامرئی می شود و استنلی و چراغ جادو نیز شاهد پیام اخلاقی مستتر در متن هستیم و همچنین نویسنده سعی کرده است در استنلی دوباره صاف می شود این نکته را یادآوری کند که هر اتفاقی که رخ می دهد حکمتی دارد و گاهی این حکمت و استدلال آن، از درجه ی فهم ما بالاتر است و شاید بعد ها اتفاق دیگری روی دهد تا علت و حکمت اتفاق اول را دریابیم؛ این پیام در جایی از داستان صریحا بیان شده است.
اصولا رویکرد آموزشی در نگارش داستان های کودکان،یک امر بدیهی و تا حدودی الزامی به حساب می آید. در داستان های مورد بحث نیز این رویکرد، مورد نظر قرار گرفته شده و در بخش های محتوایی و مفهومی داستان شاهد آن هستیم.