علم بهتر است یا فوتبال؟

 

    نقد و بررسی بازیهای شبیه ساز فوتبال،PES2016  و FIFA2016

  

تصور کنید وقتی در دقیقه 90 یک فینال حساس فوتبالی، یک تیم دروازه حریف را باز می کند و برنده می شود چه هیجانی در میان طرفداران آن تیم شکل می گیرد و شادی پس از گل، چقدر می تواند شیرین و توصیف ناشدنی باشد.

باورتان بشود یا نشود همین هیجان در دقیقه ی 90 یک فوتبال کامپیوتری هم وجود دارد و کاربر بازی شبیه سازی شده فوتبال هم، هنگام بازی، همان قدر هیجان و استرس را تجربه می کند. شاید همین حساسیت و هیجان است که باعث می شود کاربران فوتبال دوست نتوانند از بازی دل بکنند و به نوعی دچار اعتیاد به فوتبال کامپیوتری هستند.

در نقد و بررسی این بار به سراغ دو بازی کامپیوتری معروف می رویم؛ دو بازی فوتبالی که از جنبه های مختلف قابل بررسی هستند. برای نقد این بازی ها این بار هم به سراغ تعداد زیادی از نوجوان ها رفته ام، نوجوان هایی که زمان زیادی از شبانه روزشان را صرف بازی کامپیوتری فوتبال می کنند. اگر دوست دارید نظر و درد دل هایشان را بخوانید و در پایان این نقد به جمع بندی برسید حتما این مطلب را تا پایان بخوانید.

دو بازی FIFA و PES حالا پس از سالها به ورژن 2016 خود رسیده اند و به اعتقاد همه منتقدان و کاربران، این نسخه از دو بازی، کامل ترین و با کیفیت ترین نسخه در نوع خود هستند.

گرافیک بسیار بالا، امکانات فوق العاده، صداگذاری و نورپردازی و از همه مهمتر گیم پلی بسیار عالی آنها باعث شده طی دو دهه اخیر همواره در جمع 10 بازی برتر دنیا و پرفروش ترین ها قرار داشته باشند.

یکی از دلایل موفقیت این بازی های شبیه ساز فوتبال، نزدیکی تصاویر و وقایع بازی به فوتبال های واقعی است. سازندگان این بازی ها هرساله تلاش می کنند در نسخه های به روز شده بازی، گرافیک کار را بالا برده و چهره ستارگان فوتبال را شبیه سازی کنند و این خود دلیل موثری در جذب مخاطب است. در نسخه 2016 دو بازی فیفا و پی اس، سازندگان بازی ها تلاش کرده اندبهترین امکانات را برای جذب کاربران بیشتر تهیه و تدارک ببینند چنان که حتی حرکات و عکس العمل های بازیکنان فوق العاده به واقعیت نزدیک شده است؛ از تلو تلو خوردن بازیکن هنگام از دست دادن توپ گرفته  تا شیوه دویدن و تکل زدن و حتی اعتراض به قضاوت داور.

یکی از نوجوان هایی که در مورد بازی کامپیوتری فوتبال با او گفتگو کردم امیررضای 14 ساله است. او در مورد بازی فیفا می گوید: «من روزی 7-8 ساعت فوتبال بازی می کنم و یک جورهایی فیفا زندگی من شده. زمان هایی که توی گیم نت نیستم با PC (کامپیوتر خانگی) بازی می کنم و وقت هایی که توی خانه نیستم هم با گوشی تلفن همراهم بازی می کنم. هر چند بازی توی گیم نت در کنار دوستان لذت بیشتری دارد و اصلا همه ی هیجان بازی به شرط بندی و کل کل قبل و بعد بازی ست! »

از او می پرسم آیا بازی دیگری غیر از فوتبال هم انجام می دهد؟ با قاطعیت می گوید: «نه، فقط فیفا! بقیه بازی ها وقت تلف کردنه!» او آن قدر به فوتبال کامپیوتری اعتیاد دارد که بازی های دیگر را وقت تلف کردن می داند، گویی کاری که او روزی 7-8 ساعت انجام می دهد اتلاف وقت نیست و امری مفید و پرفایده است. اتفاقا در میان بازی های کامپیوتری، یکی از اعتیادآورترین بازی ها همین دو بازی هستند: FIFA و PES

جدای از بحث و کل کل بازیکنان این بازی های کامپیوتری، یکی از داغ ترین بحث ها میان این کاربران، موضوع برتری یکی از بازی ها بر دیگری است که گروهی فیفا را بهتر و با کیفیت تر می دانند و عده ای هم بازی پی اس را. البته این جدال در میان منتقدان و سازندگان این بازی ها هم به شدت مطرح است و هر بار که نسخه جدیدی از بازی وارد بازار می شود با پیشرفت های کیفی و تکنولوژیکی خود سعی می کند ضمن راضی کردن طرفداران خود، در مقابل سازندگان و هواداران بازی حریف نیز قد علم کرده و خودی نشان دهد.

شرکت EA سازنده بازی فیفا در نسخه 2016 علاوه بر اضافه کردن بخش فوتبال بانوان سعی کرده است جدیدترین نقل و انتقالات بازیکنان در باشگاه های مختلف دنیا را در فهرست تیم ها لحاظ کند و در کنار آن خود کاربر هم می تواند باشگاه خاص خود را داشته باشد و در نقل و انتقالات درون بازی شرکت کرده و متناسب با بودجه باشگاهش اقدام به خرید و فروش بازیکن کند.

البته شرکت کونامی سازنده بازی پی اس هم در نسخه جدید خود از نظر گرافیک فوق العاده عمل کرده و چهره بازیکنان بیش از گذشته به واقعیت نزدیک شده است و در این زمینه می توان گفت که بر بازی فیفا برتری دارد. بازی پی اس که حالا تولد بیست سالگی اش را جشن می گیرد در نسخه 2016 خود توانسته است در بخش های مختلف نسبت به فیفا برتری داشته باشد هر چند علاقمندان بازی فیفا به هیچ وجه این موضوع را نمی پذیرند و همچنان عناوین مختلف برتری فیفا بر پی اس را برمی شمارند.

این که کدام یک از این دو بازی بر دیگری برتری دارد موضوع بحث نیست و نکته مهم در این نقد و بررسی، این مطلب است که چرا نوجوانان تا این اندازه برای این بازی ها وقت می گذارند و زمانی که می تواند صرف مطالعه کتب درسی یا غیردرسی شود یا حتی صرف کارهای مفید دیگر، متاسفانه شاهد هستیم که این زمان ارزشمند صرف بازی ای می شود که از نظر مهارت های کاربردی در زندگی، از نظر تقویت یا پرورش حواس پنجگانه و هوش و مسائل دیگر، هیچ سود و فایده ای برای کاربر ندارد و تنها مسئله ای که موجب لذت بازیکن می شود هیجان آنی و زودگذری است که هنگام بازی خصوصا به صورت آنلاین با دوستان به وجود می آید.

با وجود این که نوجوان ها به خوبی می دانند این بازی سود و فایده ای برای آنها ندارد باز هم ساعتها برای انجام آن وقت می گذارند. علت را از محمد مهدی 15 ساله جویا می شوم. این طور پاسخ می دهد که: «من می دانم این بازی نه تنها فایده ی خاصی برایم ندارد بلکه فرصت درس خواندن بیشتر را از من می گیرد اما مگر دست خودم است؟ مثل خیلی ها که می دانند نوشابه و فست فود و چیپس وخیلی چیزهای دیگر برای سلامتی ضرر دارند ولی باز هم به خاطر لذت بردن، آنها را مصرف می کنند. پدر و مادرم بیشتر وقت ها از این که تا این اندازه مشغول بازی هستم شاکی می شوند. هر بار به آنها قول می دهم که کمتر بازی کنم ولی متاسفانه نمی توانم بازی نکنم.»

بازی های شبیه ساز فوتبال مثل برخی دیگر از بازی ها، برای کاربر خود، دنیایی خلق می کنند که در آن جهان، آدم احساس قدرت می کند، حس تقلبی خلاقیت و آفرینش را به آدم می دهد به شکلی که مثلا می توانی یک باشگاه داشته باشی و مثل حقیقت دنیای واقعی از تیم های دیگر بازیکن بخری و بفروشی و حتی می توانی به وسیله استعدادیاب ها از تیم های ضعیف تر و از تیم های نوجوانان و جوانان بازیکن های ارزان قیمت بخری و بعد از مدتی بازی دادن به انها می توانی آنها را به قیمت های خوبی بفروشی. بازیکن ها هم که کاملا شبیه به واقعیت طراحی شده اند و به جزئیات حرکات آنها در زمین دقت شده است. حتی در یکی از بازی های تیم آاس رم ایتالیا، فرانچسکو توتی کاپیتان محبوب این تیم بعد از زدن گل به کنار هوادارانش دوید و با آنها عکس سلفی گرفت. در این بازی ها این صحنه را نیز قرار داده اند. برای دل کندن از این همه شباهت بازی با فوتبال واقعی، واقعا نیاز به یک اراده محکم هست وگرنه در صورتی که لذت آن را چشیده باشی سخت می توانی بازی نکنی و این طور می شود که از درس و مشق و زندگی عقب می افتی....

حالا باید از کاربران نوجوان این بازی ها پرسید: به نظر شما درس و مشق مهم تر است یا فوتبال؟ یا بهتر است آن سوال قدیمی(علم بهتر است یا ثروت؟) را کمی دستکاری کنم و بپرسم: علم بهتر است یا فوتبال؟

 

نقد پویانمایی

 

برخورد گلوله فرهنگی به مغز

 

نقد و بررسی پویانمایی«درون بیرون» محصولی بحث برانگیز از شرکت پویانمایی پیکسار با همکاری شرکت والت دیزنی

نویسنده: علی خانمرادی

منتشر شده در شماره 246 ماهنامه باران

فکر نمی کنم لازم باشد در مورد دو شرکت سازنده پویانمایی یعنی «پیکسار» و «دیزنی» خیلی توضیح دهم. کافی است نگاهی داشته باشیم بر کارنامه کاری این دو شرکت تا با مشاهده نام آثار موفق آنها به این نتیجه برسیم که در کار خود، بسیار خلاق، حرفه ای و موفق اند. پیکسار در کارنامه اش در سال های اخیر، حتی از شرکت قدیمی والت دیزنی و همکار فعلی اش موفق تر بوده و آثاری همچون «وال ایی»، «موش سرآشپز»، «شرکت هیولاها»، «داستان اسباب بازی ها»، «ماشین ها» و تعداد زیادی شاهکار دیگر را خلق کرده و به خاطر ساخت همین آثار هم جوائز جهانی بی شماری مثل اسکار کسب نموده است.

شرکت دیزنی را هم که همه می شناسند. سال هاست که در زمینه ساخت پویانمایی فعالیت دارد و آثار ارزشمندی چون «پینوکیو»، «میکی موس»، «بامبی»، «دیو و دلبر»، «گوژپشت نتردام»، «علاالدین»، «شیرشاه» و یک عالم پویانمایی به یاد ماندنی دیگر تنها بخشی از کارنامه کاری این شرکت محسوب می شود.

مرور بخشی از فعالیت های این دو شرکت را به دو دلیل در آغاز این نقد آورده ام. دلیل اول این که شاید همه کسانی که این مطلب را می خوانند با این شرکت ها آشنا نباشند و دنیای پویانمایی را جدی دنبال نمی کنند، بنابراین قبل از خواندن نقد اثر خوب است کمی با سازندگان آن آشنا شوند. دلیل دوم که از دلیل اول مهم تر است اشاره به این قضیه است که حتی شرکت هایی با این سابقه واعتبار هم بی عیب و نقص نیستند و آثارشان قابل نقد وبررسی است. مشکلات، ضعف ها و ضررهای شان باید مشخص شود مثل کاری که الان انجام می دهیم.

 

 

درباره داستان«درون بیرون» :

داستان این اثر از دو بخش یا دو قصه تشکیل شده است که البته همزمان در جریان هستند:

 1-داستان بیرون

 2-داستان درون

داستان بیرونی این پویانمایی در مورد دختری 11 ساله به نام رایلی است که بنا به دلایلی باید به همراه پدر و مادرش از شهر مینه سوتا به سان فرانسیسکو نقل مکان می کنند و او از این بابت ناراحت و افسرده است چرا که تمام خاطرات خوش و چیزهای لذت بخش را در شهر خودش تجربه کرده بود و حالا به شهر دیگری آمده بود و باید با مشکلات جدیدی دست و پنجه نرم می کرد.

داستان درون از زمانی شروع می شود که رایلی متولد می شود و همزمان با این اتفاق در درون مغز او شخصیتی به نام شادی به وجود می آید که کنترل برج فرماندهی مغز رایلی را به عهده دارد. بعد از اولین گریه ی رایلی شخصیت دیگری در مغز پیدا می شود به نام غم  و بعد سه شخصیت دیگر به نام های ترس، عصبانیت و تنفر سر و کله شان در برج فرماندهی مغز پیدا می شود. این پنج شخصیت سعی می کنند رفتار رایلی را تحت تاثیر قرار دهند و او را به سمت خوشحالی و سلامتی و سعادت ببرند اما در این راه اتفاقاتی می افتد و شادی و غم به وسیله دستگاه مکنده خاطرات از برج فرماندهی به بیرون پرت می شوند و برای برگشتن به برج، سختی های زیادی را تحمل می کنند.

در این پویانمایی دوربین گاهی زندگی رایلی را نشان می دهد و گاهی به درون مغز او رفته و اتفاقات پنج شخصیت و ماجراهای درونی را به تصویر می کشد. در درون مغز، خاطرات کوتاه مدت نگهداری شده و بعد از مدتی به حافظه درازمدت انتقال داده می شوند؛ به جز خاطرات اصلی و مهم بقیه خاطرات به آشغالدانی فراموشی ریخته می شوند. خاطرات اصلی و مهم در درون مغز جزیره هایی را به وجود می آورند که شخصیت آدم از آنها شکل می گیرد. مثلا در ذهن رایلی در سن 11 سالگی پنج جزیره به وجود آمده است: 1- جزیره خانواده، 2- جزیره دوستی، 3- جزیره راستگویی، 4- جزیره هاکی(بازی هاکی روی یخ بازی مورد علاقه رایلی است) و 5- جزیره لوده بازی یا شوخی.

شخصیت شادی در این ماجرا نقش مهمی دارد و همواره سعی دارد نقش رئیس را برای چهار شخصیت دیگر بازی کند چرا که فکر می کند همه باید تلاش کنند تا رایلی شاد باشد. اما در پایان ماجرا می فهمد که گاهی وقت ها شادی به تنهایی نمی تواند راه حل خوشبختی باشد و همیشه مشکلات با شادی حل نمی شود و غم نیز می تواند در کنار شادی باعث خوشبختی و حل مشکلات باشد.

درباره ساخت پویانمایی «درون بیرون»

دقیقا روز 19 ژوئن 2015 بود که شرکت پیکسار با همکاری شرکت دیزنی این پویانمایی را در سینماهای آمریکا به نمایش گذاشتند. بودجه ساخت این کار بیش از 180 میلیون دلار عنوان شده که برای ساخت یک پویانمایی 90 دقیقه ای رقم بسیار بالایی است. البته رکورد فروش دو برابری این رقم به زودی شکسته شد و همچنان در حال افزایش است همچنین با توجه به این که نامزد جایزه اسکار 2016 نیز شده احتمال دارد آمار فروش آن به زودی به ارقام نجومی برسد.

گروه سازنده این اثر برای نوشتن فیلمنامه و مشاوره های علمی لازم برای آن، ماه ها زیر نظر بهترین روانشناسان و متخصصین مغز و اعصاب آموزش دیدند. یکی از بهترین روانشناسان این پروژه دکتر داچر کلتنر بود او در رشته ی روانشناسی مدرک فوق دکترا دارد و بیش از بیست و پنج سال است که در دانشگاه های آمریکا تدریس می کند. برای ساخت پویانمایی درون بیرون او مدت ها در کمپ خصوصی شرکت پیکسار، تیم سازنده را آموزش داد و در مورد احساسات، عواطف و جایگاه شان در مغز، اطلاعات مفیدی را به آنها آموخت.

داچر کلتنر در روانشناسی، پیرو استادش پل اکمن است و نظریات او را در کلاس هایش درس می دهد. دکتر اکمن بیش از 50 سال بر روی احساسات، هیجانات و تاثیرشان بر رفتار انسان و خصوصا بر چهره انسان مطالعه کرد حتی یک اطلس با بیش از ده هزار حالت چهره تدوین کرده است و آن حالت های متفاوت صورت را به طور دقیق توضیح داده است. برای تدوین همچو کتابی او سال ها به دورترین نقاط دنیا سفر کرده و حالت چهره انسان ها را در هنگام بروز احساسات مختلف بررسی کرده است. او امروزه بزرگترین دروغ یاب انسانی جهان محسوب می شود و با چند دقیقه صحبت با آدم می تواند از رفتار و حالت های صورتش بفهمد مطلبی را که می گوید راست است یا دروغ.

وقتی برای ساخت یک پویانمایی از علم و دانش چنین متخصصانی استفاده می شود شک نکنید که نتیجه اش یک اثر تامل برانگیز خواهد بود. البته باز هم می گویم در کنار این ارزش و تخصص، مسائل و مشکلاتی هم وجود دارد که در ادامه به آن بیشتر می پردازم.

«گلوله فرهنگی»

غربی ها همیشه در پی این هستند که به روش های مختلف، دنیا را با خود همراه کنند تا به این وسیله بتوانند قدرت خود را بر دنیا حاکم کنند. آنها با استفاده از قدرت خود، زبان و پول شان را جهانی کردند. برای این که بتوانند سیاست های پلید خود را در دنیا پیاده کنند به ابزار دیگری هم احتیاج دارند و آن چیزی نیست جز «فرهنگ».

تصور کنید بعد از دلار که واحد پول بین المللی شد و زبان انگلیسی که آن هم جهانی شده فرهنگ دنیا نیز کاملا غربی شود، آن وقت است که دولت های غربی به هدف شان که تسلط بر دنیاست بسیار نزدیک شده اند.

جنگ امروز دیگر با توپ و تانک و هواپیمای جنگی نیست، جنگ امروز تبدیل به جنگ نرم شده است؛ جنگ فرهنگی.

به همین خاطر است که کشورها سعی می کنند تعداد رسانه های شان را بیشتر کنند و ذهن مردم دنیا را با اطلاعاتی که خود می خواهند پر کنند. این گونه است که فرهنگ غربی سعی دارد در قالب کتاب، فیلم، پویانمایی و هزار شکل رسانه ای دیگر وارد زندگی ما شود و به ما آموزش دهد چگونه زندگی کنیم؟ چه بخوریم؟ چه بخوانیم؟ چه بپوشیم؟ و...

البته این روش ها را به صورت غیر مستقیم  در ذهن ما فرو می کنند به شکلی که حتی ما نمی فهمیم کی و چگونه دچار تغییر شده ایم. مثلا در پویانمایی درون بیرون که ظاهرا یک بحث علمی را دنبال می کند اگر دقت کنیم نکته هایی از فرهنگ غربی را می بینیم که با سبک زندگی ایرانی، اسلامی ما کاملا فرق می کند و در واقع با هم تضاد دارند. این آموز های فرهنگی کاملا آگاهانه و به شکل غیرمستقیم در فیلم قرار داده شده اند تا ما نیز با تماشای آنها فکر کنیم با موضوعاتی عادی و معمولی طرفیم. مثلا در صحنه ای از فیلم، دو شخصیت شادی و غم به همراه یک موجود خیالی که دوست قدیمی رایلی بوده است به قسمت تخیلات مغز رایلی می روند. در آنجا دستگاهی را می بینند که تصویر پسری روی آن نقش بسته است. وقتی شادی از موجود خیالی می پرسد آن پسر کیست؟ موجود خیالی در جواب می گوید: اون دوست پسر خیالی رایلی است! بعد هم از آنجا عبور می کنند و می روند.

در این صحنه به صورت غیرمستقیم و خیلی طبیعی یکی از جنبه های تربیت فرهنگی آمریکایی را به ما گوشزد می کند. انگار داشتن دوست جنس مخالف امری عادی و معمولی است آن هم در چه سنی؟ یازده سالگی!!

در چندین صحنه از فیلم شاهد این گونه آموزش های فرهنگی غربی هستیم که سعی دارد رابطه های غلط را عادی و حتی صحیح و تحسین برانگیز معرفی کند. حتی در تیتراژ پایانی وقتی دوربین وارد ذهن خانم معلم می شود شخصیت های داخل مغز او که از کار خسته شده اند، رویای تعطیلات در ساحل را در سر می پرورانند و باز تصویری از مرد ایده آل خیالی نشان داده می شود و به این ترتیب این موضوع نه تنها زشت نشان داده نمی شود بلکه تصویری زیبا و موجه از آن نشان داده می شود. اصولا غربی ها اعتقادی  به پاکدامنی و عفت ندارند و هر آنچه که به تصویر می کشند واقعیت های فرهنگ آنهاست. اینجاست که نوجوان مسلمان ایرانی باید هوشیار باشد و این موضوعات ضد فرهنگی را دریابد و رسانه ها نیز با تحلیل این نوع فیلم ها و بازی ها، حقیقت امر را برای نوجوان آشکار کنند.

راستش تعداد صحنه هایی که سازندگان پویانمایی درون بیرون سعی کرده اند فرهنگ آمریکایی خود را آن طور که عرض کردم، نشان دهند زیاد است اما به دلیل این که بخش زیادی از آن مربوط به بزرگسالان می شود از بازگویی صحنه ها چشم پوشی می کنم. همین قدر بس که فهمیدیم در پشت این ظاهر علمی و زیبای اثر، تماشای آن از نظر فرهنگی مثل سایر آثار خارجی می تواند مضر باشد مگر این که مخاطب نوجوان ما آگاه باشد و با شناخت و آگاهی فیلم را تماشا کند.

با یک مثال، موضوع تاثیر فرهنگی غرب بر مردم دنیا را به پایان می رسانم. همان طور که می دانید سینمای غرب همه ساله شخصیت ها و قهرمان هایی را در آثار خود معرفی می کند. شخصیت هایی مثل بتمن، مرد عنکبوتی، هالک و حتی  بن تن و تبدیل شوندگان(ترانسفورمرز)و بسیاری دیگر...

این شخصیت ها پس از معرفی در سینما به شکل های مختلف وارد زندگی ما(مردم دنیا و از جمله ایران) می شوند. از چاپ نصویر آنها بر کیف و کفش و جامدادی گرفته تا گیم و بازی هایی که از روی آنها می سازند. به این ترتیب محصول معرفی شده غربی ها در سینما معرفی شده و شرکت ها نیز کالاهای خود را با تصویر آن قهرمان معروف به بازار عرضه می کنند ما هم می شویم مصرف کننده کالاهای آنها. حالا این که شخصیت های معرفی شده آنها، چه تاثیری از نظر فرهنگی بر کودک و نوجوان ما دارد بماند!

«جایگاه روح، قلب و رویاهای صادقانه»

یکی دیگر از نکاتی که در پویانمایی درون بیرون نادیده گرفته شده است موضوع روح و قلب انسان است غربی ها اعتقاد زیادی به علم دارند و هر آنچه می بینند یا می توانند آن را اندازه گیری و تجربه کنند می پذیرند و غیر آن را خرافات و غیر علمی می دانند. به بیان دیگر، آنها دنیای مادی را اساس علم خود و اساس دنیا می دانند در صورتی که ذات و فطرت انسان چیزی غیر مادی (معنوی) است. ما مسلمانان، روح، فطرت و ایمان قلبی را در تعالیم دینی و کتاب آسمانی مان شناخته ایم و به آنها اعتقاد داریم. متاسفانه سازندگان پویانمایی درون بیرون هیچ اعتقادی به روح و فطرت انسانی ندارند و فکر می کنند هر اتفاقی که برای انسان می افتد در مغز او شکل می گیرد. در حالی که ما می دانیم خداوند پس از آفرینش انسان از خاک، روح خود را در جسم او دمید و در وجودش فطرت انسانی را قرار داد تا حق و باطل را تشخیص دهد.

نگاه سازندگان درون بیرون به انسان و خلقت او کاملا ناقص، غلط و مادی گرایانه است. آنها اعتقادی به الهامات قلبی ندارند در حالی که در طول تاریخ نمونه های زیادی برای اثبات این حقیقت وجود دارد. حتی در سیر و سلوک عارفانه که انسان های عارف و خداجو آن را دنبال می کنند این روح و قلب است که انسان را با خداوند ارتباط می دهد نه مغز. متخصصان درون بیرون در مورد رویا و خواب هم اشتباه کرده و به بیراهه رفته اند. خداوند بزرگ در کتاب آسمانی اش در مورد رویاهای صادقانه، به رویای حضرت یوسف(ع) اشاره می کند. عزیز مصر هنگام خواب، رویایی می بیند که الهامی الهی است و به وسیله این الهام قلبی، مردم مصر را از هفت سال قحطی و درماندگی نجات می دهد. این در حالی است که در درون بیرون چنین بیان می شود که در مغز انسان قسمتی وجود دارد که رویاهای ما را می سازد و خواب های ما هیچ منبع صادقانه بیرونی ندارد، هر چه هست تجربیات روزمره و ترس ها و خاطرات هستند که رویاهای ما را شکل می دهند.

آنها حتی در مورد احساسات و عواطف، تفاوتی بین انسان و حیوان قائل نمی شوند و به نوعی انسان را هم یک حیوان در نظر می گیرند با همان احساسات و عواطف. البته این دیدگاه را از نظریات دانشمندی گرفته اند که اعتقاداتی ضددینی دارد. این مثلا دانشمند «چارلز داروین» نام دارد. او اولین کسی بود که انسان را نوه ی میمون و شامپانزه دانست و برای این ادعای بیهوده اش نظریه علمی نوشت که البته امروز دیگر غلط بودن ادعاهای او ثابت شده است. در تیتراژ پایانی پویانمایی درون بیرون این گونه نشان داده می شود که حیوانات هم مثل انسان هستند و احساساتی شبیه به ما مغز انها را فرماندهی می کند.

در پایان باید بگویم سازندگان این پویانمایی اعتقادات خودشان را به تصویر کشیده اند و در این راه هم موفق بوده اند و البته اگر راستش را بخواهید گاهی افسوس می خورم چرا ما نمی توانیم اعتقادات مان را این قدر زیبا نشان دهیم. فکرش را بکنید آموزش مفاهیم علمی سخت و پیچیده در مورد مغز انسان، توسط سازندگان این پویانمایی تا چه اندازه آسان و دلچسب به تصویر کشیده شده است که از کودک تا بزرگسال با آن ارتباط خوبی برقرار می کنند و این مسئله، آدم را به فکر وا می دارد، بله، برای این که ما هم در مقابل این گلوله های فرهنگی که به سمت مان می آید بتوانیم سپری قدرتمند بسازیم باید تلاش بیشتری از خود نشان دهیم وگرنه فرهنگ غربی به زودی تمام زندگی و روح و ذهن ما را فرا می گیرد.

 

نقد پویانمایی

 

سلفی با شاهزاده

 

نقد و بررسی پویانمایی «شاهزاده روم»

نویسنده: علی خانمرادی

منتشر شده در شماره 247 ماهنامه باران

 

این بار نقدی که می نویسم کمی با نقد های قبلی فرق دارد. در نقدهای گذشته سعی می کردم ضعف ها و قوت را به یک اندازه بررسی کنم اما در مورد «شاهزاده روم» قضیه فرق دارد چرا که غیر از یک مورد کوچک که آن هم به دلیل عجله سازندگان برای رساندن فیلم به جشنواره فجر بوده، عیبی در اثر پیدا نکردم. اما در کفه ی دیگر ترازو هزار نقطه قوت وجود دارد که نمی شود به راحتی از کنار آن گذشت. به همین دلیل بعد از معرفی اثر به نقاط قوت آن می پردازم و در انتها نیز تنها مشکل این اثر ارزشمند و زیبا را مطرح می کنم.

«شاهزاده روم» یک پویانمایی 76 دقیقه ای است که هادی محمدیان نویسنده و کارگردان و 105 همکار جوانش با صرف هزینه 2 میلیارد تومان و در مدت زمان 15 ماه آن را پدید آورده اند که البته به گفته ی خود کارگردان، اصلِ مرحله ساخت و دکوپاژ اثر در دو ماه و نیم پایانی به سرانجام رسید و از این بابت می توان گفت ساخت اثر در مدت زمان بسیار کوتاهی انجام گرفته است.

محمدیان همچنین گفته است که در تهیه و ساخت این اثر هیچ کمک مالی ای از سوی مراکز و ارگان های دولتی به سازندگان صورت نگرفته و تمام هزینه های ساخت اثر به صورت خصوصی تامین شده است.

این پویانمایی به سه زبان عربی، انگلیسی و فارسی دوبله شده و در کشور لبنان(با حضور وزیر فرهنگ) نیز اکران شده که فروش بسیار خوبی هم داشته است. این پویانمایی در کشورهای مختلف نیز اکران می شود و مطمئنا با موفقیت صد در صدی مواجه خواهد شد. «شاهزاده روم» همچنین در جشنواره سی و سوم فجر به نمایش درآمد و دو لوح تقدیر از این جشنواره کسب کرد همچنین تقدیر ویژه نهمین جشنواره فیلم رویش و چهارمین جایزه سینمایی گفتمان انقلاب اسلامی را نیز از آن خود کرد.

حامد جعفری تهیه کننده این پویانمایی است که یک بار پیش از اکران در سینماهای کشور برای رهبر معظم انقلاب و خانواده و نوه های ایشان نمایش داده شده بود و ایشان به سازندگان این اثر تبریک گفته و از تماشای اثر راضی بودند.

خلاصه داستان:

این پویانمایی در مورد زندگی نوه ی قیصر روم است که بانویی پاکدامن و خداجو به نام ملیکا ست. پس از حمله دشمن به کشور روم بانو ملیکا به بغداد می رود و در آنجا به خانه امام حسن عسکری(ع) راه می یابد و به دین اسلام می پیوندد و نیز با امام(ع) ازدواج می کند که حاصل این ازدواج مبارک، پسری است که روزی جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. او کسی نیست جز امام عصر حضرت مهدی(عج).

سومین و بهترین پویانمایی سینمای ایران

بعد از پویانمایی«تهران 1500» و «رستم و سهراب» که در سینماهای ایران اکران شد «شاهزاده روم» سومین پویانمایی ای است که بر پرده سینماها نقش بسته است. «تهران 1500» با وجود میلیاردی خوبی که داشت اما از پس هزینه های بسیار بالای ساختش برنیامد و پروژه ای  تقریبا ناموفق بود. البته سازندگان این اثر با شبیه سازی چهره بازیگران معروف سینما مثل مهران مدیری، بهرام رادان و هدیه تهرانی سعی کردند بزرگسالان را به سینما بکشانند؛ اما داستان آبکی و قصه دست و پا شکسته اثر و ساخت و اجرای مبتدیانه پویانمایی، علاقمندان را راضی نکرد.

«رستم و سهراب» هم که قصه ای برگرفته از شاهنامه حکیم فردوسی بود اثر قابل توجهی نبود چرا که تکنیک های کارتونی و انیمیشن سازی در آن با استانداردهای روز دنیا فاصله ی بسیار داشت و قصه هم که از پیش معلوم بود. از نظر فروش هم، نه به اندازه «تهران 1500» اما فروشی منصفانه داشت.

از روز 13 آبان ماه 1394 که اکران «شاهزاده روم» شروع شد سینماهای کشور برای اولین بار شاهد پویانمایی ای بودند که از نظر تکنیک های انیمیشن سازی و اصول حرفه ای قابل رقابت با آثار خارجی است. فاصله «شاهزاده روم» با دو پویانمایی که عرض کردم بسیار زیاد است و به عبارتی اصلا قابل مقایسه نیستند.

در حالی که فیلم بزرگ مجید مجیدی یعنی «محمد رسول الله(ص)» همزمان با این پویانمایی در سینماها پخش می شود بسیاری از روزها فروش «شاهزاده روم» از فیلم «محمد(ص)» هم بیشتر است و این نشان می دهد این پویانمایی زیبا توانسته است با مخاطب خود ارتباط خوبی برقرار کند. برای یک کارگردان از این بالاتر چه چیزی است که مخاطبین با اثر ارتباط برقرار کنند. نکته جالب این است که تماشاگران این پویانمایی فقط کودک و نوجوان نیستند. طی دو باری که برای تماشای این اثر به سینما رفته بودم افراد جوان، بزرگسال و خانواده هایی را دیدم که برای تماشای این پویانمایی به سینما آمده بودند. این در حالی است که بسیاری از مدارس هم دانش آموزان را به سینما می برند تا آنها هم لذت تماشای یک اثر فاخر و ارزشمند را همراه با همکلاسی ها تجربه کنند.

«شاهزاده روم» از نظر کارگردانی بسیار عالی است به طوری که وقتی فیلم شروع می شود و تعقیب و گریز خفاش و پروانه، صحنه های نخست را تشکیل می دهد انگار با اثری خارجی از جنس پویانمایی های دیزنی و پیکسار طرفیم. همین استفاده از پروانه و خفاش به عنوان دو نماد و سمبل در کل اثر، نشان می دهد که کارگردانان جوان ما یاد گرفته اند چطور به اثرشان ارزش هنری تزریق کنند. کادرها و قاب های تصویریکه کارگردان انتخاب کرده بسیار عالی و بی نقص است و شخصیت ها نیز از نظر دیالوگ و حرکت خیلی قابل لمس اند و می شود به راحتی آنها را حس کرد و شناخت. و با آنها ارتباط برقرار کرد.

شخصیت بانو ملیکا که بعدها به نرگس تغییر نام می دهد شخصیت اصلی و در کنار او شخصیت های فرعی جذابی مثل خواستگار رومی، پدربزرگش قیصر کبیر روم، کودک بغدادی و پدرش که معتمد امام حسن عسگری (ع) است همه و همه از هر لحاظ به حرکت رو به جلوی اثر کمک می کنند.

صداگذاری و موسیقی اثر نیز قابل تحسین است. صداپیشگان معروف کشور، صدای شخصیت ها را دوبله کرده اند که خود بر جذابیت کار افزوده است و مخاطب از شنیدن صدای تک تک شان لذت می برد چرا که این صداپیشگان، خود بخشی از بار شخصیت پردازی را به دوش می کشند.

از نظر تاریخی و مذهبی هم کارشناسان امر در کنار تیم سازنده بوده اند تا قصه تاریخی و مذهبی اثر به درستی روایت شود و ماجرا آن طور که در واقعیت اتفاق افتاده با ندکی چاشنی هنری تعریف و روایت شود. دکتر محمود مطهرنیا مشاور مذهبی و دکتر محمد حسین رجبی دوانی مشاور مسائل تاریخی در ساخت این اثر بوده اند که نشان می دهد محمدیان کارگردان جوان این پویانمایی فکر همه جای کار را کرده است.

مکان ها، فضاهای داستانی و موقعیت هایی که در اثر وجود دارد نیز به خوبی و زیبایی طراحی شده است. استفاده از رنگ های جذاب و جزئیات دقیق باعث شده وقتی صحنه را تماشا می کنیم کمبودی حس نکنیم و از تماشای هر صحنه آن لذت ببریم. بنابراین، کار از نظر فضا و رنگ هم دلنشین و قابل قبول است.

در مجموع باید گفت با پویانمایی جذابی سر و کار داریم که یک سر و گردن بالاتر از آثار مشابه داخلی است و فاصله ای با آثار بزرگ و پرهزینه خارجی ندارد. تنها تفاوت آن با آثار دیزنی و پیکسار و دیگر شرکت های بزرگ پویانمایی در پرداخت داستانی فیلمنامه است؛ آنجا که تنها ضعف اثر به چشم می آید.

به اعتقاد بسیاری از منتقدان تنها ضعف این اثر ارجمند و محترم که براستی باید به آن احترام گذاشت همان بحث فیلمنامه است.

به عنوان مثال هر پویانمایی یا فیلم یا داستانی که بخواهد موفق و جذاب باشد می بایست در مسیر حرکت قصه برای مخاطب سوال ایجاد کند و او را نسبت به ادامه ی ماجرا کنجکاو کند؛ بگذریم که با یک داستان تاریخی سروکار داریم که پایانش معلوم است و مثلا مخاطب می داند که بانو ملیکا با خواستگار رومی اش عروسی نمی کند و قرار است با امام حسن عسکزی(ع) ازدواج کند. در اینجا نویسنده می بایست شخصیت منفی و بدجنسی را در مقابل قهرمان قصه قرار می داد و تا پایان فیلم مخاطب را کنجکاو نگه می داشت که متاسفانه در همان سکانس های ابتدایی که دشمن به روم حمله می کند دیگر شخصیت منفی را نمی بینیم (منظورم همان خواستگار رومی است) و معلوم هم نمی شود آخر و عاقبتش چه می شود!

وقتی یک قصه شخصیت منفی نداشته باشد چالش ایجاد نمی شود و همه چیز به خوبی و خوشی ادامه پیدا می کند و مخاطب خیالش راحت است و کم کم خمیازه اش می گیرد. البته اگر منصفانه قضاوت کنم این اثر از آن آثار نبود که کسی جلویش خمیازه بکشد.

ضعف دیگر فیلمنامه دیالوگ نویسی آن بود که چندان جذاب نبود. خارجی ها بخش مهمی از کار و هنرشان در پویانمایی را مدیون دیالوگ ها و گفتگو های بین شخصیت ها هستند. مخصوصا طنز زیبایی که می بایست در گفتگوها رعایت می شد و فضای فیلم را لطیف می کرد متاسفانه کمرنگ بود و کارگردان طنز اثر را در برخورد سربازان خنگ و دست و پا چلفتی رومی با هم و افتادن آنها نشان داده است که به نظرم خیلی جالب نیامد.

با وجود این ضعف ها که همه اش به فیلمنامه برمی گردد و باز هم تاکید می کنم به دلیل عجله بوده، پویانمایی شاهزاده روم به عنوان بهترین پویانمایی تاریخ سینمای ایران تا کنون با فروش میلیاردی اش و با دستان پرتوان جوانان این مرز و بوم ساخته شده و پیام صلح و دوستی میان ادیان الهی را در دنیا منتشر می کند کاری که اگر در گذشته محال و غیرممکن بود حالا به لطف اراده و دانش ایرانی ممکن شده است. حالا می شود با افتخار یک سلفی با «شاهزاده روم» انداخت و به آن مغرور بود.

آثار اعضای کانون پرورشی فکری

 

از این پس علاوه بر آثار خودم قصد دارم آثار اعضای فعال کانون که در کارگاه های ادبی من شرکت دارند را در این وبلاگ منتشر کنم.

داستان اول:

 

داستانی از عرشیا نظری عضو فعال و با استعداد مرکز دو کرج

 

دلاوری

در حیاط نشسته بودیم.همه ی کانونی می گفتند و می خندیدند و بازی می کردند،به جز من و حامد و محمدامین به عقیده ی ما الان وقت بازی نیست ، میدانستید هم اکنون بسیاری از رزمنده های ایرانی  در جبهه های جنگ شهید می شوند یا مجروح میشوند؟ الان است که باید جنگید الان است که باید برخاست و بر علیه دشمن قیام کرد،زمانی که دولت آمریکا ناباورانه بخشی از خاک ایران را در بر خود گرفته ما کجا بودیم؟دو سال است که رئیس جمهور آمریکا به ایران هجوم آورده. وی تصمیم خاتمه دادن به این جنگ را هم ندارد.ما سه نفر در این دو سال قصد رفتن به جبهه راداشتیم اما دولت قبول نمی کرد

به علت کم سنی،ما حق نداشتیم به جبهه ی جنگ برویم.

در راه بازگشت به خانه،محمد از 1200 جلد کتابی که خوانده بود برای ما تعریف می کرد.سخنش که تمام شد خواستم خاطره ای تعریف کنم که حامد رو به من گفت:

- تو یکی تو رو خدا مغزم را نخور.... رسیدیم خانه یک دل سیر برای محمد حرف بزن.

نکته:دراین داستان تفنگ وجود نداشته و شمشیر جایگزین آن شده.

 

کمی دلخور شدم اما بدبخت حق داشت چون از سر بلوار تا حالا محمد حرف زده بود تا خانه من حرف می زدم دیگر برای بد بخت مخی باقی نمی ماند.

زنگ در به صدا در آمد

- کیه؟

- ببخشید،از پلیس آگاهی مزاحم شدم می شود یک دقیقه بیاید جلوی در.

- حامد کیه؟

- هیچی ، پلیسه.

زمانی که حامد این کلمه را بر زبان آورد،یک استرس بر ما حاکم شد که شب امتحان ریاضی اینقدر استرس نداشتیم. یک آقایی با لباس نظامی و یک کلاه بر سر آمد.

- ببخشید جناب می توانم کمکتون کنم؟

- شما باید با من به اداره ی آگاهی بیاید.

- عذر میخوام مگر خلافی از ما سر زده؟

- نه خیر، تقاضای شما برای رفتن به جبهه بررسی شد؛باید بیاید و فرم ها را پر کنید.

- الان حاضر میشویم.

 

 


 

همهمه ی آگاهی زیاد بود؛منضورم این است که این حرف ها در آن مکان شنیده می شد:

- جناب سروان به خدا.....

- اطاعت میشود سرهنگ......

- سرکار احمدی......

تق تق تق.

- داخل شوید.بسیار خوش آمدید بچه ها،بفرماید بنشینید،سرکار صا لح.

- بله قربان.

- یه چهار تا چای خوش رنگ بیاور.

حامد رو به سرهنگ کرد و پرسید:جناب سر هنگ میشه بپرسم چرا نظرتون تغیر کرد؟ شما که مخالف بودید؟

- آه،بله البته هنوز هم نظرم همان است ولی به علت کم بود نیرو در غرب کشور مجبوریم شمارا به آن جا اعظام کنیم.

- غرب کشور؟

- بله غرب کشور.

- خب، پس انشاالله کی حرکت می کنیم؟

- عجله ای نیست ابتدا باید به پایتخت بروید،برای آموختن هنر رزمی سپس به امید خدا راهی میشوید.

من رو به سرهنگ کردم و گفتم:

- ما پنج سال کلاس رزمی میرفتیم و کمی کارکردن با سلاح هایی چون:شمشیر،لانچیکو،نیزه،کمان،تبر و گرز راهم بلدیم؛ولی برای دوره کردن خوب است.

-احسنت بر شما.

 

 

 


 

تو اتوبوس از این آهنگ ها زیاد میخوندند:از اون بالا داره میاد یه دسته هوری . همشون کاکل پسر، گوگولی مگولی.

وقتی رسیدیم ، دو اتوبوس بودیم ؛همه پیاده شدند.یکهو یک آقای سیبیلویی با قد و قواره ی رشیدی چون رستم دستان جلوی ما ظاهر شد و نظام داد. بعد سخن گفتن را آغاز کرد:

- من فرمانده ی شما آقای جواد محسنی هستم.امید وارم روزهای خوبی را در کنار هم پشت سر بگذاریم.

فقط دوتاپسر، هم سن سال های ما وجود داشت؛بقیه همه هجده سال به بالا.

نشسته بودیم و شربت صلواتی می خوردیم، دو پسر به ما نزدیک شدند و سلام کردند.

- من علی هستم واین پسره هم اسمش ابراهیم است.

رویم را به سمتشان برگرداندم ،نگاهی بهشان انداختم و گفتم:

- بسیار از دیدن شما خرسندم؛ من عرشیا هستم.

- منم محمد امینم و اینم حامده.

به سمت حوض رفتم،برسر حوض چمپاته زدم و وضو گرفتم. با بقیه ی رفقا به سمت نماز خانه رفتیم .

هوای شب مثل سوز های سرد بیابان بود.

- هدف تون از آمدن به جبهه چه بود؟

ابراهیم جواب داد:

- جنگیدن را دوست داریم کار پر هیجان و جالبی است. مقصود شما چه بود؟

محمد جواب داد:

- یک کلمه،عشق به وطن.

- عجب.

 

 

.

زمان رفتن فرا رسیده، کمی مظتربم اما خب ،در این یک هفته به من که خیلی خوش گذشت.از زیر قرآن رد شدیم؛ ذکر ها و صلوات های محدود افرادی که آن جا بودند،فانوس خاموش شده ی ته دلم را روشن میکرد.

همان شعر های همیشگی جبهه ورد زبان همه شده بود؛مثلا:ازون بالا داره میاد.... یا ملوانان .....شاید هم محمد نبودی ببینی ........یا بقیه ی شعر ها.......

 بعد از 12 ساعت شوخی و خنده و دعا و حتی خواب،در اتوبوس بالاخره به مقر یا همان گردان رسیدیم.

پیاده شدیم دور تا دور مان صحرا بود،مثل جزیره ای که در میان آب باشد ما در جزیره ای بودیم در میان بیابان.

همه به داخل چادر رفتیم . یکی از بچه ها گفت

- شمشیرم را گم کردم؛فکر کنم زیر یکی از شما هاست.

بعد همه با هم فریاد زدند:آخ سوختم.همه خندیدند.

- ساکت.لطفاً ساکت شوید. من فرمانده ی شما حسین آقا هستم. این را برای آن هایی که تازه آمده اند گفتم.همان طور که می دانید.پس فردا روز عملیات است ما باید شهر های تصرف شده را آزاد کنیم.کار سختی پیش روی مان است چون تعداد آن ها خیلی از ما بیشتر است.........

علی ناخواسته وسط حرف حسین آقا پرید:

-یا ابوالفضل.....

 

 


 

شب به رخت خواب رفتیم؛ناگهان......

- برخیزید حمله ی تمرینی....

همه هراسان از خواب بلند شدیم؛علی گریه اش گرفته بود و فریاد میزد:

- مامان.. من مامانم را میخوام نمیخوام بمیرم خدا........

و با رکابی و شرتک میدوید و جیغ میزد.

ما لباس هایمان را برداشتیم و پوشیدیم به همراه دو شمشیر به دست به حیاط دویدیم.همه داشتند به دشمن فرضی شمشیر میزدند.علی که این وضعیت را دید گفت:

- من را سرکار میگذارید انتقامم را میگیرم،من که میرم بخوابم..اُه ... اعصاب برای آدم نمی گذارند که.....

ما هم با بقیه همراه شدیم و تمرین کردیم.صبح که از خواب بیدارشدیم،بیکار بودیم همش دور خودمان می چرخیدیم ظهر نمازمان را خواندیم چند دقیقه بعد دوربین آوردند برای مصاحبه همه با مصاحبه مخالف بودند؛ابراهیم تا دوربین را دید فریاد زد:آخ جون دوربین الان است که مشهور شویم. و به سمت دوربین دوید.

- ابی ول کن زشته.... جان مادرت آبرویمان رفت...نچ...

- حامد،ولش کن گور بابای آبرو.....

امروز هم این گونه سپری شد.شب عملیات داشتم زیارت عاشورا میخواندم یکهو یکی از پشت آمد و زد پس گردنم

-عجب چسبید حتماٌ درد داشت ،نه؟

- یه خورده... اوه بودو وقت خوابه صبح باید زود پاشیم بعد به علی بگو وسط شب خودت رو برای حمله ی تمرینی آماده کن.

به صف بودیم و در روبرویمان تعداد بیشماری آمریکایی.فرمانده یما فریاد زد حمله.....فرمانده ی آن ها هم همین کلمه را به زبان آمریکایی گفت

هردو گروه به سمت هم هجوم بردند.

اول دوسه نفر را کشتم اما به سختی تمام.بعد دیدم ابی داشت می جنگید یک نفر از پشت آمد وشمشیر را از دستش قاپید به ترتیپ بعد علی بعد حامد بعد محمد هر چهار نفر را دستگیر کردند و انداختند پشت کامیون.

حواسم به آن ها بود ناگهان یکی شمشیرم را گرفت دستم راگرفت و پیچاند و بعد گفت:

- go.dont rock go go...<برو.تکان نخور برو برو.>

مرا به سمت همان ماشین برد ودر کنار دیگران نشاند. چهار ستون بدنم میلرزید.

ماشین حرکت کرد؛ یک ساعت بعد به مقرشان رسیدیم. همه به ما جوری نگاه میکردند، انگار که تا حالا آدم ندیده اند.فرمانده شان کلی مارا سوال پیچ کرد. ما را با دعوا و کتک به سمت زندان میرفتند که از پنجره ی اتاقی شنیدم که فرمانده به آن یک چیزی میگفت به بهانه ی بند کفش کمی معتلشان کردم.حرفهایشان را کاملا فهمیدم چون کمی به زبان آن ها وارد بودم.مفهوم بدی داشت،به چیز خیلی مهمی پی برده بودم.تو سلول قبل از من حامد برخاست و گفت:شنیدید؟ آن ها می خواهند کل ایران را تصرف کنند و دنبال گنجینه بگردند. با سلاحی دست ساز خودشان به نام تانک فقط یک نمونه از آن وجود دارد آن هم در حیاط پشتی این ساختمان است.از پنجره ببینید. دیدیم حامد درست میگفت.برای آزادی نقشه میکشیدیم،قرار شد نقشه را فردا عملی کنیم.

 

 

 


 

باید حمله را من آغاز میکردم.کمی سخت بود باید بایستیم تا نگهبان جلوی در خوابش بگیرد.کمی گذشت...نگهبان به خواب عمیقی فرو رفته بود.قسمتی از لباسم را جر دادم وبا استفاده از آن نگهبان را بی سر و صدا از پای در آوردم؛کلید هایش را برداشتم و در را باز کردم.به سمت در دویدیم دو نگهبان جلویی را حامد و محمد با استفاده از<تیغ>کشتند.یکی ازماشین های نظامی را قاپ زدیم و به سمت گردان خودمان راهی شدیم.نزدیک گردان که شدیم سرباز های خودمان با تیر کمان به سمت ما شلیک کردند.

روی کاغذی که توی ماشین بود نوشتیم:ما ایرانی هستیم.وآن را به هوا بلند کردیم تیر ها متوقف شد.

تا از ماشین پیاده شدیم،به سمت فرماندهی گردان دویدیم.

- فرمانده ..... فرمانده.......بگذار نفسم بالا بیاد.

تا نفس ابی جا آمد جریان،هدف و خلاصه از سیر تا پیاز ماجرا را برای فرمانده تعریف کرد.فرمانده اول کمی جا خورد سپس از ما متشکر شد.

فردای آن روز؛ فرمانده نزدمان آمد.

- بچه ها من دیروز یک جلسه مهم دراین باره تشکیل دادم،براساس رأی شورا شما به آن گردان خواهید رفت یعنی از روی اّمد،به اسارت خواهید رفت.ما فردا دوباره با آن گردان میجنگیم.سپس شما در بین راه سلول و راهرو، فرار می کنید و به سمت آن ماشین..اسمش چیبود؟...اممممم...هان..تانک میروید و آن را نابود میکنید و صحیح سالم بر میگردید.

همه همزنان با هم گفتیم:اطاعت میشود قربان.

 

 


 

نیمه شب بود.داشتم به ساعت مچی ام نگاه میکردم؛اصلا خوابم نمیبرد،همش در جای خود غلط میزدم.چشمم را که باز کردم هوا روشن شده بود.آماده ی راهی شدن،بودیم.وقتی به خط رسیدیم؛به جنگ پرداختیم جنگ خیلی سختی بود،همان طور که قرار بود بشود ما از روی امد به اسارت رفتیم.

دوباره سوال پیچ کردن همان و کتک زدن هم همان.

ما را به صورتی وحشیانه به سمت سلول می بردند که ناگهان خطاب به حامد و محمد اشاره کردم.

محمد چنان حرکت سریعی کرد که من توش ماندم چه برسد به آمریکایی های بدبخت.علی هم با یک تنه ی محکم سربازانی را که دستش را گرفته بودند به طرفی پرتاب کرد و خود را آزاد نمود.حام پایشرا روی پای سرباز گذاشت و با آرنج دست محکم به صورت سرباز زد،ابی هم چون که سربازدستش را گرفته بود دستش را پیچاند و او را به طرفی پرتاب کرد من هم لگدی به سرباز زدم و او راغ از روی کمر و سر پرتاب کردم.

بدینوسیله فرار موفقیت آمیز بود.به سمت تانک میدویدیم و 10 سرباز به دنبالمان؛به تانک که رسیدیم،حد اقل 40 سرباز مراقب تانک بودند. فریاد بلندی سر دادم و به سمت شان دویدم در حال کشت و کشتار بودیم که نا گهان حامد فریادی سر داد زیرا بازوی او زخمی شده حواسم به حامد بود که احساس عجیبی در کمرم حس کردم،انگار که داشت میسوخت دست زدم به کمرم دستم خیس شد به دست هایم خیره شدم قرمز بود...

بچه ها من وحامد را در گوشه ای نشاندند وسپس به جنگ پرداختند. ما من هم شمشیرم را برداشتم و به سمت آن ها رفتم حامد چون دستش زخمی شده بود نمی توانست شمشیر به دست بگیرد.همه به هزار بد بختی همه را کشتیم.با شمشیر به باک گازوئیل شمشیر زدیم و گا زو ئیل بر زمین جاری شد.

ناگهان صد سرباز آمریکایی از در پشتی آمدند.

مجبور شدیم فرار کنیم و نتوانستیم تانک را نابود کنیم. در حال دویدن ابی برگشت و چاقویش را در آورد و به سمت شمشیری که در باک فرو رفته بود،پرتاب کرد.چاقو به شمشیر خورد و جرقه ای ایجاد کرد که به گازوئیل خورد و منفجر شد.

سپس،قاپ زدن ماشین آمریکایی همان و،تیر زدن افراد خودی به ما هم همان.

بله ما توانسته بودیم کار بزرگی را ان جام دهیم.

- راه را باز کنید دو زخمی داریم،دکتران بهداری را خبر کنید....

 

 


 

سه روز بعد روزنامه ها بدین شکل بودند:دولت ایران با کمک پنج دلاور با نام های:عرشیا نظری،محمد امین راش،حامد شیخیان،ابراهیم نجفی و علی ذوالقدر.توانست بر این جنگ خاتمه دهد.آمریکایی ها پس از نابودی سلاحشان توسط این پنج نفر اعلام آتش بس کرده و سرزمین های تصرف شده را دوباره به ایران برگردانده است.اما وظیفه ی جدید این پنج نفر این است که به دنبال گنجینه ی محفوظ شده بگردند.

امروز باید راهی میشدیم اما به کجا؟گنج کجای ایران بود؟طبق تحقیقات حامد،گنج در جنگلی در اصفهان زیر پایه ی مجسمه شیری بزرگ است.

به راه افتادیم؛جنگل بزرگ و زیبایی بود با درخت های پهناور.در حال جست و جو بودیم که محمد فریاد زد

- یافتمش.

او مجسمه را یافته بود. شروع کردیم به کندن،کندیم و کندیم تا اینکه به صندوقچه ی بزرگی رسیدیم.خیلی سنگین بود.با کمک هم دیگر صندوقچه را بیرون کشیدیم.درش را باز کردیم.دیدیم که در آن پر از خاک است،علی عصبانی شد و لگدی به صندوق چه زد و صندوقچه برگشت کاغذی بیرون آمد.آن را برداشتم و خواندم:

- رویای دوستانم رویای من است

حاضرم پابرهنه در مقابل دوستانم بدوم

تا بدانند ریگی به کفش ندارم.......

چنین گفت شیخ سعدی شیرازی:

دوست آن باشد که گیرد دست دوست  

در پریشان حالی و درماندگی

چو دوست نباشد رُفق نیمه رَه

چه در میخانه ها و چه در جنگ سخت.

بله.درست است.این گنج نهان مفهومی جز دوستی نداشت.

از آن روز زندگی من با پنج دوست خود تا ابد به بهترین شکل ادامه داشت.

 

 

 

نقد و بررسی مجموعه داستان های استنلی

 

 

عنوان کتاب: مجموعه 4 جلدی ماجراهای استنلی

نویسنده: جف براون

مترجم: پروین جلوه نژاد

تصویرگر: اسکات نش

نوبت چاپ: اول پاییز 1390

ناشر: چشمه – کتاب های ونوشه

تیراژ هر عنوان: 1500 جلد

قیمت: بین 1700 تا 2200

 

مقدمه:

مجموعه ی 4 جلدی داستان های استنلی توسط جف براون نگارش یافته و توسط پروین جلوه نژاد ترجمه شده است که نشر چشمه در پاییز 1390 آن را به چاپ رسانده است. در مورد این مجموعه چهار جلدی باید گفت، مجموعه ای تخیلی و کودکانه است که خواندنش برای هر نسلی می تواند شیرین باشد.

عنوان های 4 گانه ی این کتاب ها به این ترتیب است:

·        استنلی صاف می شود

·        استنلیوچراغ جادو

·        استنلی نامرئی می شود

·        استنلی دوباره صاف می شود

در این نوشتار نگاهی تحلیلی بر این مجموعه کتاب های داستانی کودک و نوجوان خواهیم داشت و ابعاد و مولفه های ساختاری و محتوایی آثار را مورد بررسی و نقد قرار می دهیم. در نقد و بررسی چنین مجموعه های چند جلدی و مجزایی، شایسته تر آن است که ابتدا مروری داشته باشیم بر خلاصه و چکیده ی داستان ها، سپس بنشینیم به قضاوت و بحث.

 

•        استنلی صاف می شود

استنلی شخصیت اصلی داستان های این مجموعه پسری است که در خانواده ای چهارنفری به همراه تنها برادرش آرتور و پدر و مادرش زندگی می کند. استنلی در داستان هایش، هر بار با یک ماجرای عجیب مواجه می شود که در کتاب اول این ماجرا با افتادن یک تابلو اعلانات سنگین روی او شروع می شود که موجب می شود استنلی مانند یک ورقه صاف و بدون حجم شود.

خانواده ی آقای لمبچاپ – همان پدر استنلی، او را نزد پزشک می برند اما پزشک اعتراف می کند که نمی تواند نوع بیماری استنلی را تشخیص دهد و او همانطور صاف  باقی می ماند.

در مدتی که استنلی تجربه ی صاف بودن را سپری می کند در می یابد که این روش زندگی چندان هم غم انگیز و ناراحت کننده نیست؛ چرا که حالا او می توانست حتی از زیر دری که قفل شده است عبور کند و در جاهایی که هیچکس نمی تواند وارد شود او می توانست برود و بسیاری از مشکلات را حل کند. وقتی دوست استنلی او را به سفر دوری دعوت می کند برای اینکه هزینه ی بلیط هواپیما بسیار زیاد می شود و پرداخت آن برای خانواده لمپچاپ سخت است، آنها تصمیم عجیبی می گیرند.

آنها استنلی را در پاکت پستی قرار می دهند و او را با مبلغ کمی به آن سفر دور می فرستند.

بعد از مدتی که استنلی در دستگیری دزدان موزه کمک می کند و از موقعیت و حالت غیرعادی اش بسیار استفاده می کند، کم کم از آن وضعیت خسته می شود و بعضی ها هم او را دست می اندازند.

در پایان داستان، آرتور برادر استنلی فکری به ذهنش می رسد و به وسیله ی یک تلمبه او را باد می کند و او دوباره به حالت اصلی اش باز می گردد.

 

•        استنلی و چراغ جادو

این داستان همان طور که از عنوان اش می توان فهمید با الهام از قصه ی معروف علاءالدین و چراغ جادو - از جمله قصه های کهن هزار و یک شب، نوشته شده است.

در مقدمه ی داستان، راوی قصه ی چگونه گیر افتادن غول افسانه ای یا به قول خودش جن، درون یک چراغ را نقل می کند و می گوید اسم آن جن شاهزاده هاراز است و به خاطر اینکه از قدرت هایش برای انجام کارهای بیخود و ناسره استفاده می کرد پادشاه جن ها او را به مدت دو هزار سال در یک چراغ که شبیه قوری است حبس می کند.استنلی و برادرش یک سال بعد از ماجرای صاف شدن اش، توی اتاقشان بودند. آرتور داشت مشق می نوشت و استنلی داشت یک قوری قدیمی را که در ساحل پیدا کرده بود تمیز می کرد که در روز تولد مادرش آن را به او هدیه بدهد. ناگهان دود سیاهی از قوری خارج شد و شاهزاده هاراز ظاهر شد و از کسی که چراغ را تمیز کرده است خواست که هر آرزویی که دارد به زبان آورد تا او برآورده کند.

استنلی و آرتور ابتدا وسیله ای را آرزو می کنند که تمام تکالیف مدرسه شان را انجام دهد و شاهزاده هاراز با ظاهر کردن یک سبد جادویی سخنگو، آرزوی اول استنلی را برآورده کرد.

در آرزوی دوم اش، استنلی یک حیوان خانگی را آرزو کرد که هم آرزوی اش عجیب بود و هم آنچه که ظاهر شد. استنلی دوست داشت به عنوان یک حیوان خانگی یک شیر داشته باشد که در آخرین لحظه تصمیم اش عوض شد و یک فیل خواست. متاسفانه این تداخل دو آرزو و دو حیوان درخواستی منجر به ظاهر شدن موجودی شد که نیم بدن اش شیر و بخش هایی از اندام اش شبیه فیل بود.

روز بعد جن با لباس مبدل به همراه خانواده ی لمبچاپ به پارک می رود و در آنجا از قدرت جادویی اش استفاده می کند و خانم لمپچاپ را به خانمی معروف تبدیل می کند که همه دوست دارند از او امضا بگیرند و در کنارش عکسی داشته باشند.

پس از آن استنلی آرزو می کند برادرش قویترین مرد دنیا بشود و این خواسته هم اجابت می شود و آرزوی بعدی پرواز بود که استنلی و برادرش به همراه شاهزاده هاراز در آسمان پرواز می کنند. در زمانی که در حال پرواز هستند متوجه می شوند در وسط دریا عده ای دزد دارند اموال مسافران یک کشتی را به زور از آنها می گیرند که استنلی و برادر قدرتمندش حساب بدزدها را می رسند.

در بخش پایانی داستان، طبق معمول این نوع داستان ها، همه از وضعیت ناراحت می شوند. آرتور می گوید هیچ بچه ای دیگر با من بازی نمی کند.خانم لمبچاپ هم از زندگی به سبک آدم های مشهور خسته شده و شیرفیل هم که بسیار پرخور و شکمو است و هیچ چیزی شکم اش را پر نمی کند. در همین موقع جن در می یابد که آنها مجموعا می توانند فقط پانزده آرزو داشته باشند که برآورده شود و تا آن موقع هفت آرزویش مستجاب شده بود. برای اینکه همه چیز به حالت اولیه برگردد استنلی باید هفت بار آرزو می کرد و یکی یکی همه چیز را به حالت عادی برمی گرداند.

در پایان استنلی که متوجه شد جن مجبور است دوباره به درون چراغ برگردد و اسیر شود، تصمیم گرفت آرزوی آخرش را برای آزادی شاهزاده هاراز استفاده کند. و به این ترتیب همه چیز به خیر و خوشی پایان یافت.

 

•        استنلی نامرئی می شود

در این داستان این بار استنلی و آرتور توی اتاق شان هستند و در یک شب بارانی استنلی در حالی که خوابش نمی برد احساس گرسنگی می کند. آرتور که خوابش گرفته بود با صدای استنلی از خواب بیدار می شود و به او می گوید می تواند از توی کشو کشمش بردارد و بخورد. استنلی جلوی پنجره می ایستد و یک سیب را گاز می زند و بعد مشغول خوردن کشمش می شود. رعد و برق هم با صدای بلندش همه جا را روشن و خاموش می کند.

فردا صبح آرتور داد می زند و پدر و مادرش را صدا می زند و خبر می دهد که استنلی نامرئی شده است. طبق معمول دکتر دان نمی تواند کمکی به آنها بکند و استنلی باید مدتی را نامرئی زندگی کند. آنها تصمیم می گیرند برای اینکه بفهمند استنلی کجاست یک بادکنک به دستش بدهند و بادکنک هر جا باشد استنلی هم آنجاست.

طولی نکشید که گزارشگران خبری موضوع را فهمیدند و عکس و خبر استنلی را در مطبوعات منتشر کردند. روز دیگر خانواده استنلی به پارک رفتند. آنها روی نیمکتی نشسته بودند که استنلی پیست دوچرخه سواری را نگاه کرد و دید پسر کوچولویی به نام بیلی مورد تمسخر سایر دوچرخه سواران قرار گرفته است. تصمیم گرفت به بیلی کمک کند و با گرفتن پشت دوچرخه او و هل دادن اش باعث شد بیلی با سرعت زیاد از همه جلو بزند. همه تعجب کرده بودند حتی خود بیلی هم دقبق نمی دانست چرا سرعتش یکباره زیاد شد. پس از آن ماجرا آنها پسر و دختر جوانی را دیدند که آقای لمبچاپ گفت آن پسر جوان پسر دوستم است و خیلی وقت است برای بیان کردن درخواست ازدواج حجالت می کشد و نمی تواند حرف دلش را به دختر مورد علاقه اش بزند.

استنلی باز تصمیم گرفت به آنها کمک کند و هنگامی که جلو رفت و حرف هایشان را گوش کرد متوجه شد که پسر جوان مدام در مورد وضعیت هوا و موضوعات دیگر حرف می زند و خجالت می کشد حرف اصلی را به زبان آورد. استنلی نزدیکتر می رود و صدایش را شبیه پسر جوان می کند و حرف دل او را به زبان می آورد. دختر جوان نیز خوشحال می شود و استنلی یک بار دیگر از وضعیت نامرئی اش در جهت کمک به دیگران استفاده کرد.

روز بعد از تلوزیون خبر سرقت چندین باره ی بانک را پخش کردند و به مردم هشدار دادند. فردای آن روز استنلی و پدرش به یک بانک رفتند تا پدرش یک چک را وضول کند که استنلی متوجه می شود دزدان بانک به آنجا دستبرد زده اند. بعد از اینکه دزدها وارد ماشین شان می شوند و فرار می کنند کلاه گیس و لباس های زنانه ی خود را عوض می کنند و پول ها و لباس ها را در بشکه های خالی داخل ماشین پنهان می کنند. استنلی تمام این ماجراها را می بیند چون او از همان اول داخل ماشین دزدها رفته بود.

در ادامه راه پلیس جلوی ماشینِ دزدها را می گیرد ولی چون فکر می کنند دزدها دو خانم هستند ابتدا کاری به کارشان ندارند تا اینکه استنلی نامرئی در بشکه ها را باز می کند و پلیس پول ها و لباس های زنانه را می بیند و آنها را دستگیر می کند.

در پایان طبق روال همیشه، استنلی از وضعیت خود ناراحت بود و از آرتور خواست که فکری برایش بکند؛ مثل زمانی که صاف شده بود و او به ذهن اش رسید که با پمپ استنلی را باد کند. آرتور لحظه ی نامرئی شدن استنلی را یادآوری کرد و فهمید هر چه هست مربوط می شود به خوردن خوراکی در معرض رعد و برق و طوفان.

آرتور و خانم و آقای لمبچاپ تصمیم گرفتند یک توفان مصنوعی بسازند و استنلی کارهای آن شب را تکرار کند و سیب و کشمش بخورد و در معرض نور و صدای توفان بایستد. آنها بوسیله ی چراغ قوه و صدای شرشر آب حمام و صدای برخورد قاشق به ماهی تابه توانستند یک توفان مصنوعی بسازند و استنلی بالاخره بعد از خوردن آخرین دانه ی کشمش کم کم ظاهر شد و دیگر نامرئی نبود. خانواده ی لمبچاپ یک ماجرای جالب دیگر را نیز پشت سر گذاشتند.

 

•        استنلی دوباره صاف می شود

در آخرین کتاب این مجموعه اتفاق جالبی می افتد و استنلی دوباره صاف می شود؛ این بار بر اثر برخورد توپ تنیس به او و برخورد شانه اش به قفسه ی کتابخانه!

ابتدا آرتور سعی می کند مثل دفعه پیش به وسیله ی پمپ، استنلی را باد کند ولی تلاش او بی فایده است. سپس پدر و مادرشان را در جریان می گذارند و راه حل آنها مثل همیشه دکتر دان است. دکتر دانطبقمعمولنمیتواندبرایمعالجهیاستنلیکاریانجامدهدولیدستکماینباربامراجعهبهکتاببیماریهایخاصمیتواندنوعبیماریاستنلیراتشخیصدهد. دکترداناشارهمیکندکهبیماریصافشدنبخاطربرخوردوفشاریکههمزمانبهدونقطهیبدنواردمیشودبهوجودمیآید. اسمبیماریهم(م.ش.ا) استکهمربوطبهاستخوانبندیومرحلهیشکلگرفتنآناست.

یکشنبهصبحبودکهدوست قدیمی آقای لمبچاپ زنگ زد و گفت به استنلی بگویید قرارمان یادش نرود. قرارشان مسابقه ی قایقرانی بادبانی بود که استنلی با وجود صاف بودن اش، سر قول اش ماند و در مسابقه قایقرانی هنگامی که بادبان قایق شان پاره شد نقش بادبان را ایفا کرد و با این کارش باعث شد در مسابقه اول شوند.

چند روز بعد آقای لمبچاپ وارد خانه شد و گفت در مرکز شهر ساختمان هشت طبقه ای را خالی کرده اند و می خواهند آن را خراب کنند و خیلی زود اخبار اعلام کرد که دختر بچه ای زیر آوار گیر افتاده است و نام او اِما است. استنلی گفت او همکلاسی من است. طولی نکشید که نیروهای امداد آمدند و از استنلی تفاضای کمک کردند چرا که او هم حجم نداشت هم وزن.

استنلی به کمک همکلاسی اش رفت و به سختی توانست جان او را نجات دهد و دوباره او تبدیل به یک قهرمان شد. آنجا بود که همه به این نتیجه رسیدند که استنلی دوباره صاف شده بود چون سرنوشت جوری رقم می خورد که او بتواند از صاف بودن اش برای کمک به دیگران استفاده کند و اگر او صاف نبود حالا همکلاسی اش زنده نبود.

در پایان داستان نیز وقتی عکاس مجله ضربه ای آرام به پشت استنلی زد و همزمان آرنج اِما به سینه ی او خورد همه چیز به حالت اولیه اش برگشت و استنلی دوباره گرد شد و همه از این موضوع خوشحال شدند.

 

v    ساختار کلاسیک و فرم داستانی واحد

نویسنده در هر چهار کتاب از یک نوع شیوه ی روایت و ساختاری واحد استفاده کرده است؛ به طوری که منهای نوع وقایع، شکل و فرم داستان ها بسیار مشابه است. تشابهات زیادی را می توان در چهار کتاب مورد بحث برشمرد و این موضوع فی نفسه خوب یا بد نیست. در تحلیل این تشابهات می توان حتی گفت؛ نمود یک ساختار و فرم واحد و نیز تشابهات معنایی و اِلمان های مفهومی همسان در یک مجموعه می تواند از محاسن آن مجموعه محسوب شود. حال برای شفاف تر شدن مبحث به بررسی ساختار داستان ها می پردازیم.

ساختار داستانی واحدی که نویسنده برای کتاب های اش انتخاب کرده، در واقع ساختاری کلاسیک است و به جرات می توان گفت تمام آثار داستانی و نمایشی در اعصار گذشته از این نوع ساختار بهره برده اند. داستان از نقطه ای شروع می شود، فضاسازی شکل می گیرد، اتفاق و گره اصلی داستان جلوه گر می شود، خرده اتفاقات فرعی نیز رخ می دهد و سرانجام داستان افول می کند و همه چیز در پایان به خوبی و خوشی تمام می شود. مخاطب نیز پیامی اخلاقی از کلیت داستان به ارمغان می برد.

این ساختار کلاسیک مبنای کار بسیاری از داستان ها بوده و در نوع خود بسیار هم جذاب است. از آنجا که این داستان صرفا یک اثر کودکانه است و در کلیت خود هم می تواند «شخصیت محور»ی داشته باشد و هم «اتفاق محور»ی؛ سزاوار است که بگوییم، فرم و شکلِ انتخاب شده برای پرداخت داستان، بهترین روش ممکن برای آن است و هر ساختار دیگری نمی توانست ماجراهای استنلی را به این خوبی بازگو کند و به تصویر کشد. اصولا ساختارهای داستانی نوین برای مخاطب کودک و نوجوان نمی تواند متناسب با ذهنیت ساده و سرراست این مخاطبان باشد و همان طور که اشاره شد بیشتر آثار داستانی و درام کودکان به این روش نگارش یافته است.

در آغاز چهار کتاب حادثه ای رخ می دهد و تعادل عادی داستان را بر هم می زند و به دنبال آن خرده اتفاقاتی برای استنلی بوجود می آید که همه در جهت پیام داستان منظم شده اند و پیام کلی این چهار کتاب آن است که در کتاب آخر صفحه 47 آقای لمبچاپ بدان اشاره دارد:«خیلی وقت ها اتفاق هایی می افتد که به نظر دلیل خاصی ندارد، بعد اتفاق دیگری می افتد، که ناگهان معلوم می شود به چه دلیل آن اتفاق اول افتاده است.» پس از اینکه استنلی از امکانی که برایش بوجود آمده برای کمک به دیگران استفاده می کند سرانجام داستان سیر نزولی اش را طی می کند و با ناراحتی استنلی و خانواده اش از وضعیت پیش آمده و سپس حل و فصل ماجرا با یک اتقاق ساده، داستان پایان می پذیرد.

نوع شکل گیری وقایع پیرنگ داستان و شیوه ی روایت در ماجراهای استنلی به گونه ای است که گویی نویسنده سعی داشته است که با روایت مستمر و پشت سرهم وقایع، به یک ساختارمنضبط و نظام مند برسد؛ ساختاری که اتفاق های داستانی را سریع، دقیق و حساب شده، یکی پس از دیگری به اسکلت بندی داستان پیوند می دهد. این روش شکل دهی داستان، در بسیاری از آثار اتفاق افتاده است ولی فقط در نمونه های کمی موشکافانه وموفق از آب درآمده است.

اما آنچه که در این باره مطرح است و به نوعی می تواند به ساز و کار داستانی لطمه بزند گاهی استفاده از اطناب و زیاده گویی در شکل دهی پیرنگ و به عبارتی شاخ و برگ دادن به داستان است. به نظر می رسد نویسنده ی داستان از بازی دادن شخصیت و موقعیت فانتزی اش لذت برده و تا حدودی هیجان زده شده است؛ به همین دلیل با رهاسازی تخیل نامحدود خویش اجازه داده است که داستان اندکی افسارگسیخته پیشروی کند و شاید دلیل اصلی اطناب در متن و نتیجتا در ساختار داستان، همین موضوع باشد. در این رابطه رجوع می کنیم به چند خرده روایت از داستان:

·        «حالا وقتی در اتاقی بسته بود، می توانست روی زمین دراز بکشد و از زیر در وارد اتاق بشود.»

·        «روز بعد خانم و آقای لمبچاپ استنلی را همراه ساندویچ تخم مرغ و جعبه ی مسواک پر از شیر توی پاکت گذاشتند و او را انداختند توی صندوق پست نزدیک خانه شان.»

·        «استنلی که حالا بادبادک شده بود رفت بالا و بالا و بالاتر...او می دانست چطوری باید توی باد بالا برود. باید رو به روی باد قرار می گرفت.»

·        «استنلی فوری همه چیز را فهمید؛ پس این ها دزدها هستند، آنها یک در مخفی دارند که از بیرون به موزه راه دارد! برای همین است که تا حالا هیچ وقت گیر نیفتاده اند. امشب هم آمده اند تا گران ترین نقاشی دنیا را بدزدند. استنلی آرام در قاب عکس ایستاد و گوش هایش را تیز کرد»

·        «یکی از پلیس ها جلو آمد . پرسید: خانم چی شده؟ نکند یویوتان لای میله ها گیر کرده، هان؟ خانم لمبچاپ گفت: نخیر، من یویو بازی نمی کنم، اگر حتما باید بدانید می گویم پسرم به این بند وصل است. آن یکی پلیس گفت: هری، بگیریمش، این خانم دیوانه است. همین موقع از ته چاله استنلی فریاد کشید: هورا. خانم لمبچاپ بند را بالا کشید تا استنلی بالا آمد. وقتی چشمش به انگشتر افتاد گفت: آفرین استنلی!»

همانطور که مشاهده می شود، فقط در کتاب اول، انبوه موقعیت ها و زیاده روی دربازی گرفتن از صاف بودن شخصیت اصلی داستان، حوصله ها را سر می برد و در واقع تعلیق طولانی داستان برای مخاطبینی که دوست دارند به سرعت چرایی و چیستی ماجراها را دریابند اندکی نا به جا ارزیابی می شود. باید فراموش نکنیم این داستان را کودکانی خواهند خواند که با توجه به فطرت و طبیعت شان، فوق العاده کنجکاو و کم حوصله اند. در همین رابطه می توان به نقش ناچیز استفاده از شخصیت دکتر دان اشاره نمود یا برخی مدرسه رفتن های بی مورد و اضافه، که فقط حجم داستان را افزابش داده است و حذف آنها خللی در روند ساختاری و محتوایی داستان وارد نمی کند. بارگاس یوسا درمقاله ای با عنوان، ساختارشناسی اندیشه و واژه، در رابطه با ارزش کلمات چنین می گوید:«...این آیین واژه ها است که گاه تک و تنها متن را نزول می دهند، گاهی، فقدان تنها یک واژه سبب می شود مجموعه و کلکسیون واژه ها گنگ و بی مصرف به نظر بیاید و هموست که بسیار اوقات، متن های بزرگ و حماسی  را تصویر کرده است...»

 

v    منطق داستانی و روابط علّی

اگرچه داستان به لحاظ ساختار و پیرنگ فانتزی چندان قائل به منطق نیست اما باید یادآور شد که حتی تخیلی ترین و فانتزی ترین داستان ها نیز سطحی از منطق را برای عمل داستانی در نظر دارند. در حقیقت می بایست سطح منطق را در هر داستان، ولو داستان فانتزی دقیقا محاسبه نمود و از سرسپردگی مخاطب در برابر داستان فانتزی نباید استفاده نادرست و سوء کرد. به نظر می رسد نویسنده با نگاهی سهل انگارانه_که اصلا تناسبی با ایده و کلیت داستان ندارد، از استفاده ی نوعی تمهید منطقی و به جا، در پاره ای از موقعیت ها، سر باز زده است.به عنوان مثال می توان به تمهید غیر منطقی صاف شدن دوباره ی استنلی اشاره کرد(برخورد توپ تنیس به استنلی و ضربه شانه ی او به قفسه ی کتابخانه) و نیز تمهیدی که برای نامرئی کردن او به کار رفته است(خوردن کشمش و سیب، زیر باران و در معرض رعد و برق) و حتی برای گرد کردن استنلی در مرحله ی دوم، نویسنده چندان به ذهن خود فشار نیاورده است. تمهیدات داستانی زیباتری برای نامرئی و صاف شدن شخصیت می شد یافت اما همان طور که اشاره شد نویسنده به سادگی از کنار این موضوع گذشته است. باز به نظر می رسد که نویسنده، استدلال و منطق وقایع را فقط به خاطر اینکه داستان، زودتر از مرحله ی آغاز بگذرد، نادیده گرفته و چندان به خود زحمت نداده است دلایل قانع کننده ای برای اتفاقات طراحی کند.

اتفاقات در داستان ها به دو شکل پذیرفته می شوند، در شکل نخست، عقل و منطق حادثه را تحلیل می کند و در شکل دیگر، تخیل است که حوادث را سزاوار پذیرش یا رد شدن تشخیص می دهد. با توجه به این دیدگاه می توان چنین بررسی کرد که وقتی در داستان فانتری و تخیلی عقل نمی تواند سنگ محک خوبی برای استنباط چرایی و ماهیت اتفاقات باشد، ناگزیر برای قبول یا رد کردن تمهیدات داستان باید از تخیل کمک گرفت؛ به این مفهوم که وقتی عقل حادثه ای را نمی پذیرد دست کم آن حادثه باید با تخیل جور در آید. در چنین شرایطی اگر تخیل هم از باور اتفاق و رویدادها عاجز بماند نویسنده باید به فکر چاره و تمهید منطقی تری باشد.

حال اگز بخواهیم به متن برگردیم، می بینیم که در بخش هایی از داستان نویسنده با تبحر خاصی داستان را پرداخت نموده و در جاهایی نیز نوعی تنبلی وسهل انگاری گریبان متن را گرفته است که باید تاسف خورد، چگونه ذهنی چنین خلاق و نویسنده ی ایده پردازی در این سطح، نمی تواند ثبات و تمرکز مداومی در نگارش و روایت داستان هایش داشته باشد.

در مجموع می توان منطق داستانی و پاسخگویی به ذهن و تخیل مخاطب را به عنوان یک مولفه ی اصلی و مرکزی در شکل گیری پیرنگ و متعاقب آن کلیت داستان، در نظرداشت که در ماجراهای استنلی گاهی خوب و گهگاه نیز مبتدیانه رعایت شده است. باز اگر بخواهیم به نمونه ی خوبی از این منطق باورپذیر و تسلسل صحیح روایط علت و معلولی اشاره کنیم باید برگردیم به آن بخش از داستان «استنلی و چراغ جادو» که استنلی چراغی را که شبیه قوری است را تمیز می کند و قصد دارد آن را در روز تولد مادرش به او هدیه دهد و در واقع آنجا نقطه ی شروع ماجرای غول چراغ یا همان شاهزاده هاراز است؛ حال اگر نوبسنده می گفت آن چراغ خود به خود آمده است توی اتاق استنلی یا مثلا اشاره می شد چراغ از آسمان نازل شده یا یک موجود فضایی آن را به استنلی داده است، بی گمان سوالات زیادی برای ذهن مخاطب کم سن و سال کتاب ایجاد می شد که در صورت تداوم این عدم باورپذیری وقایع، می توانست مخاطب را از ادامه خوانش مایوس دارد. اما در اینجا نویسنده با فکر و درایت موضوع پیدا شدن چراغ را چنین بیان می کند:«استنلی قوری گردی راکه تازگی از کنار دریا پیدا کرده بودروی میز گذاشته بود؛ قوری گردی که شبیه کدوحلوایی بود و یک در قلمبه و لوله ای خمیده داشت. یک روز که آنها کنار دریا رفته بودند امواج دریا آن را درست جلوی پای استنلی انداخته بود. از آنجایی که خانم لمبچاپ به وسایل قدیمی علاقه داشت،استنلی آن را برداشت و تمیزش کرد تا روز تولد خانم لمبچاپ به او هدیه بدهد.»

  

v    شناخت کودکان و تئوری نوشتن برای کودک

در بحث های ادبیات کودک و نوجوان همیشه این تئوری مطرح است که برای نوشتن داستان کودک یا باید کودک باشیم و یا کودکان را به لحاظ اندیشه و رفتار، چنان مورد واکاوی و پژوهش قرار دهیم که مخاطب بتواند با ایده ها و اتفاقات آثار، ارتباط محکمی برقرار کند. اصولا کسی می تواند نویسنده ی خوبی برای کودکان باشد که هنوز معصومیت ها، شیطنت ها، بازیگوشی ها و مهربانی های کودکانه را در ذهن و زبان خود حفظ کرده باشد و علیرغم اختلاف سنی بسیار زیاد بتواند با مخاطب خود ارتباط موثری برقرار کند.

جف براون به راستی نشان می دهد که هنوز دنیای کودکی خود را فراموش نکرده و می تواند تمام چیزهایی که برای کودکان جذاب و لذتبخش است بشناسد و آنها را در داستان هایش استفاده کند. به عنوان مثال می توانیم سری به ایده ها و سوژه های او در مجموعه مورد بحث بزنیم و ببینیم آقای نویسنده تا چه حد به دنیای کودکی تعلق دارد.

از اولین کتاب شروع می کنیم که نویسنده اولین ایده ی خود را بسط می دهد یعنی همان صاف شدن استنلی. به نظر می رسد هر کودک نرمالی دلش بخواهد این موقعیت را تصور کند و خودش را به جای شخصیت اصلی قرار دهد تا ببیند در مواجهه با زندگی، چه اتفاقاتی می تواند رخ دهد. صاف شدن یک ایده ی کارتونی جالب و بسیار جذاب است که در بسیاریاز کارتون ها و انیمیشن ها مورد نظر بوده، ولی در عالم داستان کمتر کسی این سوژه را در سر پرورانده  است. شکی نیست که طنز و تخیل فانتزی زیبایی که در این سوژه وجود دارد هر مخاطب کنجکاوی را به طرف خود جذب می کند. در واقع جف براون با انتخاب هر ایده،کودکانگی خود را زندگی و تجربه کرده است نه چیزی بیش و کم.

در کتاب دوم(استنلی و چراغ جادو) نویسنده به سراغ داستانی رفته است که قرن هاست، دستمایه ی نگارش و خلق داستان ها، فیلم ها، انیمیشن ها و سایر هنرها قرار گرفته است؛ قصه های شیرین هزار و یک شب، براستی نماد و سمبل داستان نویسی و قصه پردازی است که ادبیات مشرق زمین سالهاست به داشتن چنین گنجینه ای فخر می فروشد. داستان علاالدین و چراغ جادو یکی از معروف ترین داستان های این مجموعه ی عظیم داستانی است که جف براون با الهام از آن، دست به نگارش کتاب دوم خود از مجموعه داستان های استنلی زده است.

در مقدمه ی آغازین کتاب، نویسنده سعی کرده است توجیه و تمهید داستانی زندانی شدن غول چراغ را به تصویر بکشد و معلوم نیست مقصود نویسنده یا مترجم از جن نامیدن موجود درون چراغ چیست؟!

همانطور که در سطور قبل اشاره شد، تمهیدی که برای ورود غول چراغ به داستان اندیشیده شده است، کاملا منطقی و باورپذیر است و در ادامه ی داستان وقتی غول چراغ آرزوهای استنلی را اجابت می کند بیشتر به کودکانگی ذهن نویسنده پی می بریم.

سبدی که تمام تکالیف مدرسه را انجام می دهد، موجود جالب و دوست داشتنی و البته شکمویی به شکل و نام شیرفیل که ترکیب دو حیوان است، آرزوی معروف شدن، آرزوی قوی ترین مرد دنیا بودن، آرزوی پرواز، همه و همه نشان دهنده ی شناخت دقیق و موشکافانه ی نویسنده از کودکی و دنیای شیرین بچه هاست.

در کتاب سوم(استنلی نامرئی می شود)نامرئی شدن، ایده ی اصلی داستان است که به خودی خود جذاب و کودکانه است و حالات و احساساتی که در مواجهه با اتفاقات مختلف برای استنلی نامرئی شده به وجود می آید و تصورات جالب مربوط به موضوع نامرئی شدن، واقعا خواندنی است و برای مخاطب کودک بسیار دلچسب.

در کتاب چهارم، ایده ی جف براون تازه نیست و موضوع برمی گردد به صاف شدن دوباره ی استنلی و اتفاقات دوباره ای که در آن هنگام رخ می دهد و هدف نویسنده از صاف شدن مجدد استنلی را توجیه و تفسیر می کند.

به روشنی می توان شناخت عمیق و کامل نویسنده، در ایده ها و موضوعات طرح شده در داستان ها را نسبت به کودک و دنیای کودکانه دریافت و باید پذیرفت اصلی ترین عاملی که موجب شده است داستان های استنلی را داستان هایی قابل قبول و کودکانه ارزشیابی کنیم همان حضور روح کودکی در استفاده ی ایده ها و سوژه های جذاب داستان ها است.

 

v    حضور طنز، ضرورت ها و تاثیرها

وجه طنز و طنزپردازی در داستان های استنلی بسیار بارز و مبرهن است و نقشی که طنز در عمده ی ماجراهای چهار کتاب ایفا می کند ارزشمند و تاثیرگذار است. برای بررسی مقوله طنز و طنزپردازی در داستان های استنلی کافیست نگاهی کلی و گذرا به داستان ها داشته باشیم آن گاه به سهولت حضور طنز را در کتاب های مذکور شاهد خواهیم بود به علاوه نقش مهم طنز و ضرورت های حضور بی شائبه ی آن نیز دریافت می شود.

باید اشاره کرد که برخی سوژه ها و وقایع موجود در داستان ها، فی نفسه طنز هستند و نویسنده بدون اینکه قصد داشته باشد طنزی را به داستانش الحاق دارد، صرفا با به تصویر کشیدن ایده و سوژه ی اولیه، طنز را وارد داستان می کند. می توان چنین بیان کرد که برخی موقعیت ها و سوژه ها به خودی خود طنز هستند و جف براون به دفعات چنین سوژه ها و موقعیت هایی را در داستان هایش تصویر کرده است. اگر بخواهیم مثال بزنیم بی گمان کار سختی در پیش نداریم؛ به عنوان مثال صاف شدن استنلی به خودی خود طنز جذابی را در خود نهفته دارد. طنزی که پس از افتادن یک تابلو اعلانات روی استنلی ایجاد می شود و در ادامه، حضور یک آدم صاف شده در مدرسه و کوچه و خیابان نیز طنز شیرینی را به دنبال دارد. این طنز هنگامی شیرین تر می شود که استنلی صاف شده به وسیله ی تلمبه یا پمپ، باد شده و به حالت اولش در می آید.

یکی دیگر از بخش های طنز داستان های استنلی در کتاب استنلی نامرئی می شود اتفاق می افتد؛ آنجا که برای پیدا کردن مکان استقرار استنلی نامرئی شده، یک بادکنک به دستش می دهند و جالب تر آن که مادر استنلی برای معلم او نامه می نویسد و چنین می گوید که استنلی نامرئی شده ولی برایش غیبت نزنید و برای اثبات این واقعیت، بادکنکی را دست او داده ایم تا مکان اش مشخص باشد. در چنین موقعیت عجیب و غریبی که معلوم نیست چه بر سر استنلی آمده، مادرش به فکر حاضر، غایب کلاس است؛ گویی اصلا اتفاق خاصی نیافتاده است.

پُست کردن استنلی به وسیله ی قرار گرفتن در پاکت نامه، برای فرار از پرداخت هزینه سنگین بلیط هواپیما نیز، کم خنده دار و شیرین نیست. هنگامی که دوست استنلی در یک جای دور، او را دعوت می کند و استنلی از پس مخارج سفر برنمی آید، خانواده ی او تصمیم می گیرند با قرار دادن استنلی صاف شده در پاکت نامه ی بزرگی، او را به مقصد مورد نظر پُست کنند.

ماجرای دکتر دان هم برای خودش طنز شیرینی را همراه دارد و اصرار خانواده استنلی برای ملاقات با دکتر دان و شنیدن نظر او در مورد اتفاقاتی که یرای استنلی رخ می دهد، از آن طنزپردازی های جالب داستان است. دکتر دان هیچ وقت، هیچ کمکی به استنلی نمی کند فقط در کتاب آخر، تنها کاری که می تواند انجام دهد، استخراج مطالبی در مورد بیماری صاف شدن است که در کتاب بیماری های خاص نوشته شده است.

در کتاب استنلی و چراغ جادو نیز بلند کردن میز با انگشت توسط آرتور(برادر استنلی) همچنین به وجود آمدن حیوان شکمو و عجیبی به نام شیرفیل از اشتباهی که در فرایند آرزو کردن پیش می آید و نیز حافظه ی دوست قدیمی پدر استنلی در حفظ کردن اسم بسیار طولانی شاهزاده هاراز، همه و همه از نکات طنز این داستان ها به شمار می آیند. بعضی شخصیت ها هم بی اختیار طنز جالبی را با خود به دنبال دارند، مثل همین دوست قدیمی پدر یا شخصیت دکتر دان و همین طور آرتور حسود.

حال، شاید بهتر باشد نقبی بزنیم به نقش و ضرورت طنز در داستان های استنلی. با یک سوال، مبحث ضرورت طنز راآغاز می کنیم: اگر داستان های استنلی اصلا طنزی در خود نداشت چه اتفاقی می افتاد؟

پاسخ روشن است و می توان گفت اگر طنز را از داستان های مذکور خارج کنیم چیزی از جذابیت داستان_و حتی به جرات می توان گفت چیزی از کلیت داستان، باقی نمی ماند. چرا که طنز در چنین داستان هایی، یک عنصر مکمل یا فرعی به حساب نمی آید و در حقیقت طنز و رویکرد طنزآلود، به ساختار متن پیچ خورده و در بدنه ی آن تنیده شده است. در داستان های استنلی_همان طور که گفته شد، بسیاری از ایده های اصلی و موقعیت های محوری داستان ها، فی نفسه طنز هستند و با حذف آن بخش ها یا ایده ها، کلیت داستان دچار فروپاشی می شود.

تصور کنید بخواهیم بخش های طنزی که در سطرهای پیشین بدان اشاره شد، حذف کنیم! صاف شدن استنلی خودش طنز است و تمام اتفاقات پس از آن نیز طنز فانتزی است، حالا در صورت حذف این ایده، آیا چیزی از داستان باقی می ماند؟

اما نقشی که رویکرد طنز در شیرینی و جذابیت داستان ها دارد چیست و چه اندازه است؟ در پاسخ باید گفت که آثار کودک و نوجوان، با توجه به ذهن بازیگوش و شیطنت جوی این گروه سنی، همواره می بایست با ترفند یا روش متناسبی، جذابیت و حلاوت خود را نشان داده و مخاطبان را در مقابل خوانش اثر، تسلیم نمایند. در این رابطه روش ها و ترفندهای خوبی وجود دارد مثل: استفاده از تخیلات قشنگ کودکانه، مانند زندگی در یک خانه یا سرزمین شکلاتی و آنچه در داستان های آلیس در سرزمین عجایب یا سفرهای گالیور اتفاق می افتد، استفاده از روش ایجاد و طرح سوال و معما در ذهن کنجکاو مخاطب، مانند داستان های پلیسی و معمایی مثل ماجراهای تن تن یا جزیره گنج، استفاده از طنز در داستان ها، مانند داستان پیترپن و همین داستان های استنلیو داستان های حسن کچل یا بزبز قندی در ادبیات فارسی، استفاده از کشمکش و جدال خیر و شر، مانند سفید برفی یا دیو ودلبر و اکثر داستان های کلاسیک.

اصولا طنز چه در وجه تلخ و چه به شکل شیرین و خنده دار و حتی لودگی های سخیف نیز، در میزان سرگرم کنندگی هر اثر نقش به سزایی ایفا می کند؛ حال اگر این طنز و سرگرم کنندگی، همراه با القا مفهوم های بلند و انسانی باشد، بی شک اثری ماندگار و ارزشمند تولید شده است.

در داستان های استنلی، عنصر طنز و نگاه طناز نویسنده به جهان هستی و اتفاقات فانتزی شیرین و دلچسب، بیانگر این نکته است که اولا، با نویسنده ای سر و کار داریم که طبع شوخ و بازیگوشی دارد_ چنان که برشمرده شد، از ویژگی های کودکانگی ذهن نویسنده نیز هست. ثانیا، نشان دهنده ی تاثیرگذاری ژرفی است که طنز می تواند بر ذهن مخاطب داشته باشد. گاهی یک کودک جسور و لجباز را به هیچ روشی نمی توان به خوانش داستان ملتزم نمود؛ آنجاست که طنز تنها چاره ای می شود که کودک را آرام به خواندن یا گوش دادن کتاب داستان وا داشت.

در داستان های استنلی، نویسنده، خوب دریافته است که خلاقیت و طنز چه قدرت و تاثیری در به وجد آوردن کودکان دارد و از این موضوع به نیکی در 4 کتاب اش استفاده کرده است.

 

v    پیام و رویکرد آموزشی

در بررسی آثار ادبی کودک و نوجوان، مقوله ی آموزش و پرورش همواره به عنوان یکی از مهمترین ابعاد سیاست گذاری نویسنده برای داستان، مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد؛ این بدان معناست که مسئله ی آموزش همیشه در گوشه ای از ذهن داستان نویس حضور دارد و یکی از موضوعاتی است که نویسنده نمی تواند غافل و بی اعتنا، از کنار آن عبور کند. شاید اصلی ترین دلیل برای این اهمیت بی اندازه به بحث آموزش در داستان، به فلسفه وجودی و ریشه ی داستان نویسی برمی گردد؛ به خلقت دیرباز این هنر دیرسال نوشتاری؛ که البته ادبیات شفاهی نیز قرن ها و هزاره ها پیش از اختراع رسم الخط  در برگیرنده ی این هنر انسانی بوده است.

آموزش در قصه ها و افسانه های کهن، همواره نوعی حسن و هدف کلی محسوب می شده است و هنگامی که شخصی برای کودک اش قصه و افسانه تعریف می کرده است، بی شک به فکر آن بوده که با روایت قصه، موضوعی را به کودک آموزش دهد.

هر چند در روزگار معاصر گاهی دیده می شود که داستان هایی بدون توجه به موضوع آموزش و تنها به قصد و نیت سرگرمی منتشر شده است، اما مجموعا می توان گفت از گذشته های دور تا به حال، همواره داستان ها به وسیله ی القاء پیام های آموزشی سعی کرده اند موضوع تعلیم و تربیت را مورد نظر قرار دهند. در این رابطه می توان نگاهی دوباره داشت به تمام داستان ها و آثار کلاسیک ادبیات، که همیشه پیام اخلاقی خاصی را مد نظر داشته اند و به جرات می توان گفت در بسیاری مواقع، آموزش به عنوان هدف غایی داستان پردازی ها مطرح بوده است.

در داستان های مورد بحث و مجموعه ی چهار جلدی ماجراهای استنلی نیز، علاوه بر موضوع سرگرم کنندگی و لذت خوانش متن، بحث آموزش و تعلیم و تربیت نیز مورد نظر نویسنده بوده و مسئله را به گونه ای مطرح نموده است که نه چنان شفاف و بی پرده است که توی ذوق بزند و نتیجه ی عکس بدهد و نه گنگ و نامفهوم، که مخاطب از درک آن عاجز بماند.

چگونگی شکل گیری پیام داستان و به طور کلی تر، مقوله ی آموزش در ماجراهای استنلی، بسیار ساده و دلچسب است به این مفهوم که مخاطب به راحتی با آن ارتباط برقرار می کند. در هر چهار کتاب، با توجه به ساختار و فرم داستانی کلاسیک آنها، طرح قصه با ایجاد گره و بروز یک موقعیت جدید، آغاز می شود؛ با تعلیق ادامه می یابد و پس از رسیدن به اوج، آرام آرام سیر رو به نزول را در پیش می گیرد. در پایان داستان نیز پیام نهایی قصه اتفاق می افتد و نویسنده نشان می دهد که هدف اش ازتعریف وقایع داستان، به نوعی بیان یک پیام یا حس یا یک تجربه ی اخلاقی و آموزشی است.

در داستان استنلی صاف می شود، نویسنده می کوشد به کودکان بیاموزد حالت جسمی ای که هر انسان دارد مفید و متناسب با ذات اوست. نشان می دهد اگر کسی صاف شود، شاید موقعیت پیش آمده محاسن و جذابیت های خاص خود را به همراه داشته باشد اما به زودی، این تفاوت های ظاهری به دلزدگی و یأس بدل می شود و آدمِ غیرطبیعی از وضعیت جدیدش خسته و آزرده خاطر می گردد.

در داستان های دیگر نیز به تناوب این نکته در بن مایه ی داستان مطرح می شود و در کنار آن، پیام های دیگری نیز القاء می گردد؛ اما جدای از این فرم پیامدهی کلاسیک، نویسنده کوشیده است با طرح موقعیت های تخیلی و فانتزی، شکل دیگری از آموزش و شکوفایی را برای کودکان به ارمغان آورد و همانا آن، پرورش تخیل و خلاقیت مخاطب است که با خوانش داستان ها بدست می آید. آموزش پنهان و نامحسوس رهاسازی تخیل و آزادی و شکوفایی خلاقیت ذهنی کودک در این راستا شکل گرفته است.

در داستان های استنلی نامرئی می شود و استنلی و چراغ جادو نیز شاهد پیام اخلاقی مستتر در متن هستیم و همچنین نویسنده سعی کرده است در استنلی دوباره صاف می شود این نکته را یادآوری کند که هر اتفاقی که رخ می دهد حکمتی دارد و گاهی این حکمت و استدلال آن، از درجه ی فهم ما بالاتر است و شاید بعد ها اتفاق دیگری روی دهد تا علت و حکمت اتفاق اول را دریابیم؛ این پیام  در جایی از داستان صریحا بیان شده است.

اصولا رویکرد آموزشی در نگارش داستان های کودکان،یک امر بدیهی و تا حدودی الزامی به حساب می آید. در داستان های مورد بحث نیز این رویکرد، مورد نظر قرار گرفته شده و در بخش های محتوایی و مفهومی داستان شاهد آن هستیم.

 

 

دو داستانک

 

زندگی جدید

پدر با لگد زد زیر چار پایه. مردی که تازه از بیمارستان مرخص شده بود حلقاویز شد.

او بود که عمویم را در آن اتفاق کشت. پسر عموهام یک روز ریختند سرش و اینقدر زدند که به کما رفت و شش ماه در کما بود.

وقتی به هوش آمد به خاطر زندگی جدیدش خدا را شکر کرد؛ بعد یادش آمد که حکم اش اعدام است.

 

سن 18 سالگی

سن 18 سالگی برای آدم ها خیلی معنا دارد.برای یکی سن بزرگ شدن و پیدا کردن همسر و برای کس دیگر دانشگاه و زندگی جدید را با خود می آورد.

بعضی ها در 18 سالگی به سربازی می روند و یک دنیای تازه را تجربه می کنند. دخترها هم در این سن یا ازدواج کرده اند یا دنبال ازدواج کردن هستند؛ تا رویای جدیدشان را شکل دهند.

18 سالگی سن شور و نشاط و جوانی است و بعضی ها می روند دنبال ورزش؛ یک عده هم کار هنری می کنند.

18 سالگی برای ما بچه های کات یعنی...

کات: کانون اصلاح و تربیت

 

به نام خدا

آیین سوژه پردازی و خلاقیت ترجمه

 

نقدی بر کتاب:«  به سن توکه بودم »

گزیده اشعار کودکانه ی : شل سیلوراستاین

مترجم:  علی مرادحسینی

تصویرگر: شل سیلور استاین

نشر: ترفند

چاپ اول: 1390

شمارگان: 2000 نسخه

قیمت: 2500 تومان

 

اگرچه مجموعه ی اشعار شِل سیلوراستاین تا کنون به شکل ها و نام های مختلفی انتشار یافته و تا حدودی سبک و سیاق اشعار این شاعر خلاق و خوشفکرِآمریکایی ، برای کسانی که این نوع آثار را دنبال می کنند چندان غریب نیست ؛ اما این بار و در این نوشتار به برگردانِ تازه منتشر شده و نقد تازه تری از این کتاب ارزشمند می پردازیم.

شاید بهتر باشد در بررسی و نقد کتاب حاضر ، نگاهی داشته باشیم به چند مقوله ی شاخصِ اثر و در کنار آن بصورت جنبی ، برخی ویژگی ها و مشخصه های خاص آن را مورد واکاوی قرار دهیم ؛ ویژگی هایی که تا کنون به آن پرداخته نشده و یا در نقد های پیشین توجه کمتری بدان شده است.

 ابتدا  بارزترین شاخصه و ویژگی مجموعه را بررسی می کنیم و آن مولفه ای است که اصولا در ادبیات کودک و بخش خلاقه ی آن ، پیش از هر عنصر دیگری حائز اهمیت و توجه است و آن براستی هنرِ خلق سوژه ، پردازش و آفرینشگری آن است.

•        سوژه ی خلاق ،آفرینشگری و آشنایی زدایی

سوژه های سیلور استاین به واقع نوعی از بازگشت به کودکی را توام با آشنایی زدایی هنرمندانه ی خاص خود ،پیش روی می نهد. اصولا کشف سوژه و پرداخت خلاقه ی آن در آثار کودک ، تفاوت عمده ای با آثار بزرگسالان دارد.در بازنگری و واکاوی این نظر ، به واقع در می یابیم که تفاوت ژرف در تولید و پرورش سوژه ،  ما را به سمت و سوی ویژگی های ذهنی و پرورشی خاص صاحبان آثار کودک ارجاع می دهد. پیش از آن که به تحلیل نمونه های هنرمندانه خلاقیت و آفرینشگری در سبک سوژه پردازی اشعار کتاب بپردازیم ؛ نیکو است که خاستگاه این مقوله را در ذهن و روح شل سیلوراستاین ؛ صاحب اثر و به طور کلی در ذهن آفرینشگر سایر نویسندگان و شاعران خلاق جستجو کنیم.

سوال: چرا برخی از نویسندگان و شاعران نسبت به سایرین خلاق تر اند؟

سوال: خلاقیت و آفرینشگری از کجا سرچشمه می گیرد؟

به طور کلی هنرمندِ خلاق ، با توجه به چند دیدگاه و ویژگی می تواند به نیکی دست به آفرینشگریِ هنری بزند ؛ که از جمله ی آن می توان ویژگی های فیزیولوژیکی و خُلق و خوی ، همچون عادتها ، نگرش ها و ارزش ها را نام برد. و دیگر می توان فرایندهای ذهنی مانند:  ادراک و انگیزش ، تفکر و ارتباط و نیز تاثیرات فرهنگی _ محیطی را در این رابطه دخیل دانست. این موضوع که البته در نظریات بسیاری از اندیشمندان مورد بررسی قرار گرفته است بیانگر آن است که خلق اثری نو و آفرینش بدیع،نیازمند وجوه خاصی از شناخت و جهان بینیاست که شاعری چون سیلوراستاین آن را به طور کلی داراست و بسیاری دیگر کم و بیش به دنبال رسیدن به آنند.

اما آنچه در مجموعه حاضر توانسته است مخاطب را مجاب کند که در وهله ی اول در لذت ادبی متن ، خود را رها سازد و سپس به احترام بدایع اثر ، لب به تمجید بگشاید ، بی گمان هنر شاعر در آیین سوژه پردازی و آشنایی زدایی ست. حال آنکه نمی توان ترجمه و تصویرگری بسیار زیبا و هوشمندانه مجموعه را در این توفیق سهیم ندانست.

آنچه به وضوح مشهود است ؛ شاعر ، در بند بند اشعار ، خود را به کودکانگیِ سوژه ها سپرده و به نوعی بازگشتی دارد به کودکی و ذهنیت پرشیطنتآن دوره. حاصل اینخودسپاری و استغراقدر سوژه ها ، پرداخت ها و گاه طرح سوالات و استفهامات - چونان که برآیند متن نشانگر آن است - بسیار دلنشین و لذت بخشمی نماید.

بدیهی است که ذهن کودک پیش از آنکه حقایق آشنا و متداول را مورد سوال قرار داده و از کشف و شهودناداشته ی آن لذت ببرد ؛ از اتفاقات و حقایقی نادر و ناآشنا احساس شادی و لذت می کند.بنابراین و با توجه به این قاعده یساده ، شاعرِ این مجموعه ، کوشیده است با طراحی و ایجاد موقعیت های ناآشنا ، کودک را به دنیایی پر از عجایب شاد و طنزآمیز و در عین حال مفهوم مند رهنمون سازد.

·       «  یه خرس قطبی بزرگ.....رفته توی یخچالمون.....اونجاروخیلی دوستداره.....چون یخ وسرده توی اون.....همونجوری که بی خیال.....نشسته روی گوشتامون.....پنجه ی پشمالو و خیلی گندشم.....کرده توی ظرف غذا.....با پوزه شم ماهیا رو بو می کشه....... »

·       « صحبت این نیست که نخوام.....محل به مارا بذارم.....اما...آخه...شما باشین چه می کنین.....وَختی یه مارِ اِنقدی.....بِتون بگه دوست دارم؟! »

·       «  بایس یکی پاشه بره.....ستاره ها رو حسابی برق بندازه.....ظاهرشون کلی غبار گرفته و کدر شده.....بایس یکی پاشه بره.....ستاره ها رو حسابی برق بندازه.....چونکه عقاب و سهره و سار و همه پرنده ها.....مدتیه ازین گلایه می کنن.....که این ستاره ها دیگه.....کهنه و فرسوده شدن.....می گن که ما ستاره های نو می خوایم!.....از طرفی وسع ما هم.....به این چیزا قد نمی ده!.....پس اگه زحمت نمی شه،.....کهنه های گردگیری و اینجور چیزا رو وردارین.....قوطی های روغن جلا رو وردارین.....بایس یکی پاشه بره.....ستاره ها رو حسابی برق بندازه. »

 چنان که از چند نمونه اشاره شده دریافت می شود ، شاعر سوژه هایی را خلق و پردازش نموده که هرکدام به خودی خود دربردارنده نوعی از جهان بینی و فلسفه ی خاص کودکانه ، همراه با آشنایی زداییِ موقعیت ها و روابط متعارف هستی است. به بیان دیگر ، شاعر ، ما را به دنیایی می برد که کنش ها ، تصورات و رفتارهای هستی ، هیچکدام در بند منطق نظام مند طبیعت قرار نگرفته و این تنها تخیل است که کودکِ شعر و کودکِ مخاطب را بی قید ، به جهانی فرا می خواند که به وسیله ی آشنایی زدایی و کودکانگی ، دیگرگونه گشته است و می توان در جای جای خلقت این جهان تازه ، به لذت کشف و شهود پرداخت.

چنانکه مشخص و مبرهن است در تالیف و سرایش آثار کودکان بیش از هر عنصر دیگری ، این خلاقیت و نوآفرینی است که کودکِ مخاطب را جذب کرده و به دنبال خود به هر سو رهنمون می سازد. حقیقتی که شاعر این مجموعه ، بی هیچ تردیدی به بالاترین سطح آن دست یافته و گویی این خود اوست که در چونان موقعیت هایی زیسته و تجربه های کودکانه داشته است.حال آنکه این هنرمندی و خلاقیت ، آیا امری ذاتی ست یا اکتسابی؟

پاسخ روشن است ؛ مادامی که هنرمند خود را به کودکانگی و تعلقات این دوره بسپارد و در نگرش و رویکرد خود به هستی این امر را منظور دارد ، می تواند به آفرینش خلاقه دست یافته و روح کودک را با ذهنیات کودکانه ی خود پیوند دهد. اگرچه در این فرایند می توان برخی مولفه ها و موضوعات دیگر را نیز دخیل دانست اما یقینااین استغراق در روح کودکی است که می تواند خلاق ترین هنرها را بیافریند. شاید با اعتقاد بر همین باور است که بسیاری از اندیشمندان در زمینه ی مطالعات روانشناسی کودک و علوم مربوطه ، کودکی را سرشارترین دوره خلاقیت می دانند. دورانی که انسان ، فی نفسه با پدیده های هستی آشنایی ندارد و تنها بر اساس کنجکاوی ذاتی ، سوال به سوال به تجربه های نو دست می یازد. حال تصور کنید کودکی که تا کنون نسبت به کرگدن و تک شاخ جلوی سرش تجسم و آشنایی معمول و مشخصی دارد در شعر سیلوراستاین به تصویر تازه ای از این حیوان و شاخ اش مواجه می شود ، و آن تصویر ، کودکی را وصف می کند که قلم اش را در خانه جا گذاشته و دارد با نوک شاخ یک کرگدن صبور ، دیکته می نویسد.

در رابطه با مقوله ی خلاقیت و سوژه سازی خلاق و نیز هنر آشنایی زدایی ، مجالی بس بیش از این نوشتار ضرورت دارد ، فقط بدان بسنده می کنم که ژان پیاژه در رابطه با خلاقیت دوران کودکی، که خود راهنمایی ست برای آفرینشگری خلاق ، می گوید: « اینکه بتوانیم تا زمان مرگ به صورت نظام های باز و خلاق زندگی کنیم ، آرمانی ست که من شخصا سعی می کنم بدان نائل آیم ، یعنی کودک ماندن تا پایان زندگی.کودکی عالی ترین دوره ی خلاقیت است. »

·         « آقا اژدها داره میاد!.....از توی دریاچه میاد!.....واسه ی این کیکه میاد!.....خب همه با هم بخونین.....اژدها جون تولدت مبارکه.....اون وَخ تماشاش بکنین.....که چه جوری با اون فوتش.....شَمعا رو...روشن می کنه!! »

·         « این آدم وارونه رو.....هر وخ توی آب می بینم.....بهش نگاهی می ندازم.....بعد زیر خنده می زنم.....هرچند نباس یه هَمچه کاری بکنم.....به این دلیل که ممکنه.....توی جهان دیگه ای.....توی زمان دیگه ای.....توی مکان دیگه ای.....این اون باشه،درس حسابی وایساده.....و این منم که وارونه،دارم نگاهش می کنم. »

·         چون کسی نیستش که باهاش حرف بزنم.....می خوام با لنگه کفشم اختلاط کنم.....زبونه ی این کفش من.....مثه زبونه واسه اون.....اون کَفییَم،که توش داره.....مثه یه جونه واسه اون.....بدجوری واکس خورده و هی برق می زنه.....تمیزه و مرتبه،حسابی رو فرمه اما.....فقط یه چیزو دایما،هی داره بلغور می کنه.....اونم اینه که پا و پا و پا و پا....! »

 

•        روش آموزش غیر حیرت زُدا

آنچه در آموزش و پرورش به عنوان تعلیم و تربیت و روش های آموزشی مطرح است متاسفانه ، گاها ، در فرایند رشد ذهنی و شکل گیری طرحِ خلاقیت در ذهنِ کودک ، به نوعی یک ایستایی و رُکود را بوجود می آورد. به باورروانشناسان اُفتِ میزان تخیل و خلاقیت در کودکان به محض ورود به مدرسه از آنجا شکل می گیرد که نظام آموزشی می کوشد تا به تمام سوالات کودک پاسخ هایی از قبل آماده شده ارائه دهد و حتی پیش تر سعی می کند پاسخ هایی را قبل از ایجاد و طرح سوال در ذهن کودک به گونه ای القایی به وی تفهیم نماید که این حجم آگاهی و حیرت زُدایی موجب می شود مجالی برای استفهام و شگفتیِ کودک باقی نمانَد. بنابراین کودکی که تازه به این دنیای پُرشگفتی پای می نهد ،در حقیقت بدون کوشش ذهنی و رهاسازیِ اندیشه ، تمامی سوالات خود را پاسخ داده شده می بیند و تقریبا حقیقتی را برای کشف و شهود مقابل خود نمی بیند.

در چنین شرایطی بزرگسالان و نظام آموزشی به کودک می آموزند که به هیچ عنوان حقیقتی حیرت آور  وجود ندارد و لزومی برای جستجو و کنکاش نیست ؛ غافل از آن که تمامی سوالاتی که ذهن کودک به دنبال جوابی برای آن است ، روزی برای خود آنها نیز سوال بوده و متاسفانه در مورد خود آنها نیز نظام آموزشی و والدین همین اشتباه را تکرار کرده اند و پاسخ های از قبل آماده شده ، به طور کلی حیرت و شگفتی را از دنیای آنها زدوده است.

حال روش آموزشی متناسبی را که به نظر می رسد ، شل سیلور استاین ، آن را خوب درک کرده و مخاطب کم سن و سال و شگفت زده اش را با آن ترغیب به جستجو و کشف  می کند ، در طرحِ تصاویر و موقعیت ها و به طور کلی در آموزشِ غیر مستقیم خود به کودکان ، شاهد هستیم و شاعر به شکل های مختلف ، مخاطبش را به دنیایی بُرده است که در آن هیچ پاسخی برای سوالات کودکان ، از قبل آماده نشده و حیرتِ مخاطب را به این شیوه بر می انگیزد و وی را به جستجو و تخیل پردازی راهنمایی می کند.

روش سیلور استاین برای آموزش مخاطب به راستی روشی کاملا از جنس کودک است و به طور غیر مستقیم و حیرت آوری ، مسایل آموزشی مورد نظرش را در لایه های پنهان شعرش تعبیه کرده است.

·         « یه شکل تازه ای بکش که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه.....یه شعر تازه ای بگو که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه.....یه چیزِ تازه ای بخون که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه.....تو هم به کاری دَس بزن.....تو هم تو دنیای بزرگ .....یه چیزی یادگار بزار.....که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه! »

·         « فصل زمستونه و هر پرنده ای.....سمت جنوب پر می زنه.....اما یکی هَس میونشون.....بهش میگن عجیب غریب.....اینه که الانه داره اون.....می ره شمال سر بزنه.....صدای بالش تَپ و تَب.....نوکش می جنبه تَق و تَق.....اون سر ِسرمازَدَشم.....دایم می لرزه لَق و لَق.....خودش می گه فکر نکنین.....برف و یخا رو دوس دارم.....یا دوس دارم باد وَزون.....تو این هوای برف ریزون.....بیاد خونهَ م سر بزنه.....بلکه حقیقتش اینه.....گاهی یه جورایی خوبه.....تنها پرنده ایی باشی.....که توی شهر پر می زنه! »

•        « این پسره –بارناباس.....از غرق شدن می ترسید.....رو این حساب بود که هیچ.....تن به شنو نمی داد.....قایق سوار نمی شد.....یا به حموم نمیرف.....حتی از این ورِ جوب.....اون ورِ جوب نمیرف.....از صُب تا شب هی می نشس.....در ها رو رُو خودش می بس.....پنجره ها رو میخ می کرد.....با ترس و لرز هی اشک می ریخت.....نکنه یه وَخ یه موج آب.....بیاد اونو غرق بکنه.....عاقبتم....اونقدنِشَس و گریه کرد.....که قطره های اشک اون.....توی اتاقه جم شدش.....اون وَخ تُو اَشکا غرق شدش! »

 

•        ترجمه ی خلاق ، ترجمه ی وفادار به متن

شاید یکی از اصلی ترین مقوله هایی که در رابطه با جهانی شدنِ ادبیات و تبادلِ آثار هنری در دنیا مطرح می شود مسئله ی « ترجمه » است. اصولا ترجمه آثار کودک جایگاه خاصی در مجموعه ی ترجمه دارد و مترجمان در تمام دنیا ، دیدگاه ویژه ای نسبت به این ژانردارند.شاید دلیل اصلی این امر هم به واقع ، به ادبیات و زبان گفتاری خود کودکان برگردد. بدیهی است که ،کودکان به دلایل خاص رشد و دوره های شناختی و زبان آموزی ، دایره ی واژگانیمحدودتری نسبت به بزرگسالان دارند. همچنین ادبیات گفتاری کودک ، خود به دلیل ذهنیت ساده و بدون پیچیدگی و نیز لطافت طبع کودکان ، از مختصات و ویژگی هایی خاص پیروی می کند. این موضوع ، مترجم را مجاب می سازد که همانند نویسنده یا شاعر و به طور کلی صاحب اثر ، خود را به موج موج دریای کودکی بسپارد و پیوسته در این دریای بی کرانه غرق شود و آن گاه برای خلق اثر یا ترجمه آن ، دست به کار شود. در واقع هر اندازه که نویسنده و شاعرِ کودکان ، با استغراق و خودسپاری ، به خلق ادبیاتِ خلاقه ی کودک می پردازد ، مترجم نیز می بایست برای برگرداندن زبان اثر به زبانِ کودکان ، دست به ابتکارزَنَدو بی وقفه ذهن و زبان خود را به ذهن و زبان کودک نزدیک کند.

در ترجمه ی این کتاب ، مترجم دست به ابتکار و خلاقیت جسورانه ای می زند و اشعار را به صورت کاملا محاوره و البته کودکانه ، ترجمه کرده است. البته ناشر این کتاب در صفحه های نخست ، توضیح کوتاهی در مورد ترجمه ی منظوم و البته محاوره ای این کتاب داده است که به اعتقاد بسیاری از زبانشناسان و ادیبان ، این سبک نوشتن کتاب چندان پسندیده نیست و ناگفته نمانَد، گروهی از ایشان نیز این سیاق از نگارش را چندان هم نامطلوب نمیدانند. در واقع نگارش متن به زبان محاوره ، مادامی که در راستای فهم بهتر و موازی با موضوعیت اثر باشد ،نمی تواند نامطلوب فرض شود ؛ امری که به تصور بنده ، در این ترجمه توانسته است به نفع متن باشد.

در ترجمه ی حاضر ، که گمان من بر این است که به اندازه ی خود اثر مورد احترام است و شکل منظوم آن و نوع بومی سازی های اصطلاحات و مفاهیم به لذت فهم و خوانش آن کمک نموده ، به حقیقت ، شاهد آنیم که علاوه بر جایگزینی های هوشمندانه و آهنگین و دقت در معادلسازی ها ، وفاداری به متن اصلی نیز فراموش نشده و آنچه به لحاظ مضمون و محتوا در هر شعر طرح ریزی شده ، به طور کامل دیده می شود. در واقع مترجم با توجه به چیرگی بر مشکلی که در راه به نظم کشیدن اشعار انگلیسی داشته ، توانسته است ترجمه ای خلاق و وفادار به متن به وجود بیاورد. گفتنی است ، در بخش هایی از ترجمه اشعار به دلیل سعی در بومی سازی و ایرانی مآب نمودن اشعار ، بخش هایی از متن شعرها حذف شده و یا به عبارتی نادیده گرفته شده است و گاهی جهت تاکید و حتی مقتضیات وزنی و قافیه ای عباراتی اضافه یا تکرار شده است. به عنوان مثال در شعر « بابانوئل و گوزن ها » همان طور که مترجم در پاورقی آورده است ، اسامی گوزن ها ، که اسم هایی لاتین هستند و خوانش متن را خصوصا برای کودکان دشوار می سازند ، نادیده گرفته شده و یا در شعر « تو هم به کاری دس بزن » به جهت تاکید و آنچه به عنوان زیبایی شناسی از آن یاد می شود ، جمله ی « اگه زیادم خوب نباشه »در لا به لای هر بند شعر تکرار می شود ، در صورتی که در متن اصلی ، فقط یک بار و آن هم در انتهای شعر از آن استفاده شده است. مثال دیگر اینکه: در شعر « عجب گرفتاری شدیم » که با نقاشی یک مارِ پیچ و تاب خورده به شکل عبارت : دوستت دارم! – به زبان لاتین ، تصویرگری شده است ؛ مترجم ، چنین متن را برگردانده که : وختییه مار اِنقدی....بتون بگه دوست دارم! که در متن اصلی شاعر با توجه به تصویر ارائه شده می گوید : وقتی یک پیتون 24 فوتی(پایی) به شما بگوید...

در واقع در این مثال مترجم نام مار و اندازه اش را حذف کرده و به نظر می رسد از دیدگاه مفهومی ، لزومی هم برای قید کردن نام مار و اندازه ی آن وجود نداشته است ؛ چرا که شاعر در این شعر تاکیدی بر نام مار و اندازه ی دقیق آن ندارد و آنچه آورده شده ، تنها برای بیان مفهوم و محتوای مورد تظر است.

در رابطه با ترجمه ی کتاب حاضر ، می توان اشاره ها و نکات بی شماری بیان نمود که هر کدام به نحوی تصدیق کننده ی این ترجمه ی منظوم و تازه بر اشعار سیلور استاین است.شاید یکی از اصلی ترین علل زیبایی این ترجمه ، به «منظوم بودنِِ» آن بازگردد ، که بی شک ، نشانگر آن است که مترجمِ اثر ، برای به نظم کشیدن متنِانگلیسیِ اشعار ، کار بس دشواری را فرا روی خویش داشته و به حق ، توانسته است به خوبی از عهده آن بر آید.

یادآور می شوم که در میان سوژه های بکر و ترجمه ی منظوم اشعار ، گاهی به اشعاری بر می خوریم که به شدت ، یادآور ترانه های به یادماندنی فروغ فرخزاد و احمد شاملو است و شاید این امر بیشتر بواسطه ی زبان و نوع نگارش آثار باشد.

·         « باید صدای گریه ی مردای پیرو می شنیدی.....باید صدای ضجه ی زنای پیرو می شنیدی.....وَختی که اون غریبه اون فُلوتشو.....تُو دس گِرِف.....با نغمه ی جادوی اون.....بچه های شهرو پیِِ خودش کشوند......»

·         « هیچ تا حالا به شهر شادی سر زدی؟.....جایی که دائم آدماش.....از صُب تا شب.....خوشحال و شاد و خندونن.....جایی که دائم آدماش.....از صُب تا شب.....از شادترین چیزا فقط.....جُک میگن ، آواز می خونن.....هر چیزی یَم تُو شهرشون.....از سر و روش.....شور و نشاط و شنگولی هی می باره.......»

 

•        سرودن برای تصویر

در بررسی کتاب « به سن تو که بودم » باید نابینا باشی که بتوانی به راحتی از کنار تصویرهای کتاب بی تفاوت عبور کنی ، چرا که طرح های سیلوراستاین هر کدام به خودی خود می تواند دنیای کاملی از شعر و هنرِ خلاق باشد. زیبایی و عمق تصاویر ، گاهی این شبهه را بوجود می آورد که گویی ابتدا تصویر و طرح ، خلق شده و سپس برای آن تصویر ، شعری سروده شده است ؛ حال آنکه به لحاظ زیبایی شناسی تفاوت چندانی در این دو قاعده در نظر گرفته نمی شود و در بررسی اثر ،  معیارِ اصلی ،  خلق زیبایی است که شاعر و تصویرگر ، براستی اثری هنرمندانه خلق نموده است.

 

پایان

 

 

نقد و بررسی کتاب کودک و نوجوان

 

اسطوره های نپخته در افسانه های خام

 

 

رمان: نبرد اسطوره ها

سیاره بحران زده و اژدهای سه سر

نویسنده: محمدرضا سارنچه

انتشارات: ترفند

چاپ نخست: ۱۳۹۰

 

پای نهادن به ورطه اسطوره شناسی و اساطیر بی شک برای نویسنده_چه رمان نویس و چه تحلیلگر، امری بس دقیق و طاقت فرساست. اصولا داستان اسطوره ها و تحلیل این نوع آثار، ما را مجاب می کند نگاهی دوباره داشته باشیم بر شاخصه ها و مولفه های خاص این گونه نوشتار.

بدیهی است که تحلیل و نقد اساطیر و متون اساطیری به نوعی نیازمند شناخت کامل مفاهیم و مولفه های اسطوره شناسی،نشانه شناسی و استعاری است . نویسنده و نیز تحلیلگر این نوع متون می بایست در حیطه اسطوره شناسی،جغرافیای اسطوره و سایر علوم مربوط به این نوع آثار به جمع بندی شناختی قابل ارائه ای دست یافته و از آن پس به خلق متن همت گمارند.

لکن به دلیل آنکه متن داستان به لحاظ ارائه شاخصه های اسطوره شناسی و نشانه شناسی، چندان قائل به انضباط و رعایت موازین نبوده و عنایتی به مبنا و ویژگی های اسطوره ها ننموده و تنها نقبی به برخی نمادها و اسطوره های رایج زده است  و صرفا استفاده ای عوامانه وکاربردی از این اساطیر داشته است نمی توان در این جستار چندان به مبانی و مولفه های اسطوره شناسی پرداخت؛ چرا که این امر در تحلیل و تاویل کتاب مورد بحث اندکی نا متوازن می نماید.

با این توضیح به سراغ جنبه هایی از اسطوره می رویم که در تحلیل اسطوره و شناخت و درک ریشه ها و خاستگاه های آن حائز اهمیت فراوان است.

اصولا، تاریخ،ادبیات و اسطوره در شکل کلی خود، همواره در هم آمیخته و جدا ناپذیرند و این آمیختگی و تلاقی گاه در مکاشفه ی ریشه های اساطیر تمایز راه و کجراه را دشوار می نماید؛ آنجا که اسطوره ای گاه از دل تاریخ بیرون آمده و در ادبیات و فرهنگ عامه گم می شود و گاه اسطوره ها از قصه ها و متل ها و متون ادبی باستان تشخص یافته و در تذکره ها و تاریخ نگاره ها در می آمیزند.مورخان،ادیبان،سخنوران،منجمان و در بسیاری موارد ذهن تخیل پرداز عموم،همواره از دوران باستان تا به اکنون اسطوره ها را ساخته و پرورده اند و بدین سان  فرایند اسطوره سازی پیوسته در اعصار،به شکل های مختلف و به نیات و اهداف متغیر موجودیت یافته است.صور فلکی،عناصر اربعه،ایزدان بی شمار طبیعت و مفاهیم،ارواح و ماوراءالطبیعه،رازهای آفرینش و حضور عناصر و موجودات خارق العاده ای چون:پری دریایی، اژدهای سه سر،موجودات نیمه انسانی و نیمه حیوانی و هزار شکل و گونه از موجودات و موهومات فراواقعی،نمونه هایی هستند که مردمان پیشین گاه بر اساس تخیل و خلاقیت جسورانه و گاه بر پایه ی روح خرافه پرست خود دست به خلق آنها زده اند و شاید مهمترین مسئله در تبیین و توصیف چرایی و فلسفه آغاز و تداوم موجودیت آنها از منظری عشق به جستجوی ناشناخته ها و قهرمان پروری و از دیدگاه دیگر ناآگاهی و حیرت نسبت به هستی و نایافته های طبیعت باشد.

چنانچه در آثار قدما آمده است ؛ ایرانیان از دیرباز، فرهنگی همواره آمیخته با اسطوره ها و افسانه ها داشته اند و می توان گفت فرهنگ عامه ایرانیان یکی از غنی ترین فرهنگ ها در میان ملل باستان است که در جای جای آن ردپای اساطیر و عجایب فراطبیعی دیده می شود.اساطیری که به واقع به صورت کاملا زیرکانه و هوشمندانه ای در ادبیات شعری،داستانی و فرهنگ عامه که نسل به نسل تداوم یافته تا به امروز،جای داده شده و نقل شده است.

شاهنامه نثر ابومنصوری که بعدها فردوسی آنرا به نظم کشید و خود نیز آن را سامان داد؛منبع و دربرگیرنده بخش عظیمی از فرهنگ اساطیری ایران زمین است که  اسطوره هایی همچون:رستم،سهراب،اسفندیار روئین تن،آرش کمانگیر،ضحاک مار بردوش و دیو سپید و صدها اسطوره دیگر را در خود جای داده است. گروهی از اسطوره شناسان و ادیبان ،فردوسی و شاهنامه اش را در کنار هومر و اسطوره های ایلیاد و اودیسه می گذارند که در نگاه تطبیقی چندان هم، قیاس بیراه و نانمودی به نظر نمی رسد.حال آنکه در بسیاری جهات منظومه ی شاهنامه و ایلیاد و اودیسه با هم تشابهات انکار ناپذیری دارند؛نمونه ی آن روئین تنی اسفندیار در اثر فردوسی و آشیل در حماسه هومر ،که نقاط ضعفشان یکی چشمان و دیگری پاشنه پا است، و سرانجام از همانجا ضربه خورده و می میرند.تطابق و موازنه آثار هومر و شاهنامه فردوسی مجالی بس بیش از این می طلبد که در اینجا به همین نکته کلی بسنده می کنیم.لکن استفاده از اسطوره هایی چون رستم،سهراب،آرش کمانگیر ، سیمرغ ، ضحاک و اژدهای سه سر و.... در اثری که خواندیم، فی نفسه و به جهت آشنایی گروه کودکان و نوجوانان با اسطوره های کهن ایران زمین بد نیست و به واقع خوب است؛بهتر می شد آنگاه که قدری دقیق تر و کارآمدتر به میانه می آمدند.

مسئله آنجاست که ابتدا باید گروه مخاطب را شناخت و سپس اساطیر را در اثری در خور جای داد.داستان بلند یا رمان نبرد اسطوره ها به شکل کاملا رئالیستی آغاز می شود و گذشته از زبان نامتناسب اش در نوشتار؛به همان سبک واقع گرایانه پیش می رود و ورودی جز در مولفه ی زبان،خوب و دلگرم کننده دارد. آنجا که صحبت از آب و هوا به میان می آید مخاطب نوجوان می تواند دنباله داستان را به راحتی حدس بزند و شروع طوفان همانا و غرق شدن همانا و دیگر، نجات یافتن قهرمان داستان و رسیدن به ساحل جزیره ناشناخته همانا، همه و همه به راحتی قابل پیش بینی به نظر می رسند. از آنجای داستان است که با ورود خرگوش استثنایی جنبه ی فراواقعی و تا حدودی سوررئالیستی داستان به وقوع می پیوندد.خرگوشی که بی اختیار ما را به یاد خرگوش آلیس در سرزمین عجایب می اندازد و چنین تشابهی چندان دلچسب به نظر نمی رسد.

مخاطب آهسته آهسته از دنیای واقعیت های منطقی و علت و معلولی به سیاره ی بحران زده داستان پای می نهد که در آن جدال خیر و شر چونان بسیاری آثار کلاسیک کودک و نوجوان در جریان است.جدالی میان ملکه شادی ها و اژدهای سه سر.

قرار گرفتن شخصیت اصلی داستان در صدر یک نبرد دیرینه به خودی خود خوب است اما خوبتر آن بود که قهرمان داستان قدری پرداخته تر می شد تا مخاطب بتواند با وی همذات پنداری نماید و بدینسان هم پیشبرد داستان برای مخاطب لذت بخش تر می شد هم شخصیت اصلی ملموس تر می نمود و وجودش در داستان بُعد می یافت.

اگر به تاویل و تحلیل محتوایی اثر بازگردیم می شود به تمثیل جالبی برسیم که به نظر می رسد هدف کلی و تم اصلی داستان باشد. سیاره ای که مانی،شخصیت اصلی داستان بدان پای می نهد در واقع تمثیلی است از سرزمین ایران و تلاش نگارنده بر آن است که از طریق آشنا کردن مخاطب نوجوانش با سیاره بحران زده فعلی، او را با فرهنگ و اسطوره های این سرزمین آشنا کند.مفاهیمی که نگارنده انتخاب کرده و آن ها را به سمع و نظر مخاطب می رساند در نوع خود جالب است؛مقوله هایی که مردم در کوچه و بازار بسیار از آن یاد می کنند ولی دانستنش برای مخاطب نوجوان خالی از لطف نیست. مقوله هایی چون انتخاب نگهبان و سایر امور از طریق همه پرسی که به واقع در ایران کهن رایج بوده است. مقوله شاد زیستن و روحیه نشاط داشتن که از خصوصیات بارز ایران و ایرانی بوده است.برخورد نیک و محترمانه با اسیران جنگی. وجود و اجرای قوانین موجود در کتاب یا لوح قانون اساسی که از دیگر مشخصات سرزمین و حکومت های باستانی ایران به شمار می آید و چند مقوله دیگر که نگارنده داستان آن موضوعات را به سیاره شادی ها نسبت داده است.

تمثیل سیاره ی شادی ها تمثیل ساده و صادقانه ای است که در ادامه داستان برای نجات آن سیاره شخصیت اصلی داستان از اساطیر ایران کمک می طلبد.او ابتدا شیر بالدار را فرا می خواند تا در خان نخست به جنگ ببر سیاه برخیزد.سپس سیمرغ را برای نبرد با اژدهای سیاه و رستم را برای کشتن دیو پلید دعوت می کند.پس از آن سهراب را به جنگ دیوی فرا می خواند که بر دوشش دو مار روئیده است و ما را به یاد ضحاک پادشاه ستمگر می اندازد که غذای مارهای روی دوشش از مغز انسان های بیچاره ی در بند و زندانی او تهیه می شد.پادشاهی که سرانجام با قیام کاوه آهنگر کشته می شود.

در مرحله آخر مانی باید پیرزنی روئین تن را از میان بردارد که با استفاده از هوش و ذکاوت خود در می یابد که چشمان پیرزن جادوگر همچون اسفندیار شاهنامه به مایع روئین تنی آغشته نشده و تنها نقطه ضعف پیرزن است. از همان نقطه ضعف استفاده می کند و به کمک آرش کمانگیر، او را از میان بر می دارد.

برای ظاهر شدن اژدهای سه سر، مانی می بایست وردی دو کلمه ای را کشف کند که عبارت است از جنگ و فقر، در حقیقت دو موضوعی که اژدهای سه سر دوست داشت همه جا را فرا بگیرند.و در انتها نبرد اژدهای سه سر با قهرمان داستان را شاهدیم که همه و همه یادآور هفت خان رستم است در شاهنامه فردوسی و نویسنده به شکلی ناقص سعی کرده است داستان جدیدی از دل آن در آورد.داستانی که علیرغم ضعف هایش برای مخاطب نوجوان جذاب و لذت بخش است.

سرانجام ،جنگ میان اژدهای سه سر و مانی را نظاره گر خواهیم بود که در واقع مانی برای شکست دادن اژدها بایست می فهمید قلب اژدها در کدام یک از سر های او قرار گرفته است. او با زیرکی و هوشی که دارد می فهمد قلب در سر میانی اژدها نهفته است و خنجر جادویی اش را به سمت آن نشانه می رود و به کمک سیمرغ مرحله نهایی این جنگ را نیز پیروز مندانه پشت سر می گذارد.

«خرگوش با لحنی جدی گفت: مطمئن باش که تو خواب نمی بینی.تو توانستی آن اژدهای سه سر را شکست دهی.بگو ببینم چگونه توانستی سری را که قلب اژدها در آن جای داشت از میان سه سر دیگر(؟؟؟) اژدها تشخیص بدهی و با خنجر استثنایی آن را منهدم کنی؟ مانی گفت: برای اینکه بتوانم تشخیص بدهم که قلب اژدها در کدامین سر او جای دارد، باید او را به تکاپو و جنب جوش می انداختم. به همین خاطر در مقابل او سیمرغ را ظاهر کردم.سیمرغ با او درگیر شد و او را به تحرک وادارکرد. من هم در همین مدت سه سر او را زیر نظر گرفتم و با دقت کارهای او را زیر نظر داشتم. در این میان دو نکته حواس مرا به خود جلب کرد.

خرگوش با عجله گفت: چه نکته هایی؟

مانی گفت: نکته اول رنگ  چشمان اژدهای سه سر بود.

خرگوش با هیجان پرسید: خوب این نکته چه کمکی به تو کرد؟

مانی گفت: رنگ چشمان اژدها قرمز کمرنگ بود.وقتی او به تکاپو افتاد ضربان قلب و فشار خونش بالا رفت و تجمع گردش خون در اطراف شریان های قلب او بیشتر شد و چون قلب اژدها در سرهای او قرار داشت من متوجه شدم که چشمان سر وسطی اژدها نسبت به سایر چشمان پر رنگ تر و کاملا به رنگ قرمز خونی شد. پس حدس زدم که قلب در سر وسطی قرار دارد.

سپس با حرارت بیشتری ادامه داد: اما نکته دوم برای من بسیار مهم تر و حیاتی تر بود و حدسم را به یقین تبدیل کرد.

خرگوش با کنجکاوی پرسید: خوب بگو ببینم آن نکته چه بود.

مانی گفت: زمانی که آن دو با هم مبارزه می کردند اژدها دو بار به سوی سیمرغ شعله های آتشین پرتاب کرد، نکته مهم و جالب این بود که هر دو بار از سر کناری اش شعله ها را پرتاب کرد و هیچگاه از سر وسطی اش شعله آتشی به بیرون پرتاب نشد.این احتمال در ذهن من تقویت شد که حتما قلب در سر وسطی او قرار دارد...»

 

در بررسی و نگاه دقیق تر به داستان در می یابیم که نویسنده سعی دارد با توجه به عشق و علاقه کودکان و نوجوانان به موضوعات افسانه ای ،جادویی _فانتزی و  وهمگرایانه ، انتقال مفاهیم و فرایند آموزش را از طریق این ژانر به ایشان انتقال داده و در ناخودآگاهشان القا کند.البته در انتقال آموزش و تعلیم موفق می نماید لکن مسئله اصلی به واقع اطلاعاتی ست که می تواند قدری محتاطانه تر و با وسواس و مطالعه دقیق تر انتخاب و کارگردانی شود.چرا که ذهن کودک و نوجوان مانند لوح سفید و خامی ست که هر نوع اطلاعات را بدون پردازش آنچنان دقیق و موشکافانه  ثبت و ضیط می کند.

انتخاب نام های اسطوره ای_تاریخی  مانی به عنوان قهرمان داستان و آناهیتا در نقش مکمل او،انتخاب هایی متناسب با روح اسطوره ای داستان اند.هرچند گذشته از اسطوره ای بودن عناوین، نام مانی می توانست جای خود را به عنوان اسطوره ای دیگری می داد؛چرا که مانی در تاریخ ایران چندان شاخص و نمونه ای خاص تلقی نمی شود نمونه ای که بتواند ویژگی ها و مبانی اسطوره و اساطیر را به نوعی با پیشینه ی خود یدک بکشد.باید پذیرفت که گاهی نویسنده مختار است داستانش را آن گونه که عشق می ورزد خلق کند و استفاده از نام ها و عنوان ها نیز از این قاعده مستثنا نیست.

یکی از نکاتی که در کلیت اثر، مخاطب و ناقد را آزار می دهد؛مسئله ی زبان داستان است که گویی نویسنده هیچ تلاشی در جهت استفاده سالم و متناسب آن به خرج نداده است.جمله های ناسالم و نازیبا،کلمات نامانوس برای رده سنی مخاطب،استفاده از صفات و قید های زائد که خود موجبات اطناب و نارسایی زبان را فراهم می آورد،بخشی از ایرادات زبانی داستان به شمار می رود.

 برای به تصویر کشیدن ملکه شادی ها آمده:

« او زنی جوان بود،خوش اندام،بالا بلند،برومند،زیبا روی با چهره ای جذاب و دلربا که تاج زرین هشت پری بر سر گذاشته بود...»

البته ، شکی نیست که داستان برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است در غیر این صورت ادبیات کودک، زبانی چنین ثقیل و کلماتی گاه  بسیار نامانوس را بر نمی تابد. کلماتی همچون: موحش به معنای ترسناک، حزن زده به معنای غمگین، مروج به معنای ترویج دهنده و رواج دهنده و کلماتی چون منوال،همه پرسی،مهلک،مخوف،مهیب و چیرگی، که همه و همه برای مخاطب کودک قدری نامانوس به نظر می رسند. در مقاطعی حتی غلط نویسی نیز در زبان داستان دیده می شود که بسیار زننده است؛ صفحه 25 پاراگراف پایانی:«بی حال و خسته روی سبزه ها غلطید.»

یا: صفحه 81 سطر پایانی: «در بزرگ و سنگین قلعه را به داخل هول داد.»

از دیگر مشکلات زبانی و نگارشی متن می توان به جمله بندی های نازیبا و گاها غلط اشاره کرد که به یک نمونه اکتفا می شود. صفحه 41 پاراگراف پایانی: «مانی با قدم های آهسته چند گامی به پیش گام برداشت.»

در پایان باید گفت کتاب نبرد اسطوره ها جدای از ضعف ها و نکاتی که اشاره شد و نشد در مجموع می تواند از جنبه های متفاوت مورد قبول واقع گردد که اصلی ترین آن همانا آشنا کردن کودک و نوجوان با نام ها و عنوان های اساطیری و برخی اتفاقات و ماجراهای افسانه ای ایران زمین است.

 

 

هگل شناسی

 

گئورگ ویلهلم فردریش هگل

 

هگل را می‌توان آخرین فیلسوف مکتب ایدئالیسم دانست.

هگل از دیدگاه مارکس : مارکس از بزرگترین شاگردان هگل و از جمله کسانی است که فلسفهٔ او را با توجه به نظرات خود باز تعریف کرد.

مارکس به اعتقاد خود هگل را از روی سر، بر روی پاهایش قرار داد. بدین معنا که فلسفه و روش او را که دیالکتیک بود به نحوه پویاتری سرانجام بخشید. مارکس روش دیالکتیک هگل را که بر اصل تضاد برقرار بود در عرصهٔ زندگی بشری وارد کرد.

دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که در هنگام رویارویی دو نیروی متضاد در وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین‌کننده در تاریخ به وجود می‌آمد.

برای فهم بهتر مطلب می‌توان مثال ملموسی زد : یک آونگ را در نظر بگیرید هر گاه از تعادل خارج شود به اوجی در یک سمت می‌رسد سپس با سرعتی افزوده به سمت دیگر خواهد رفت و اگر نیرویی به آن وارد نشود این بار کمتر از بار قبل منحرف می‌شوند تا در نهایت به تعادل می‌رسد . همین در جامعه انسانی از مسائل اجتمائی تا مسائل روزمره و تصمیمات ساده اتفاق می‌افتد . بدین معنی که هر تصمیمی وقتی در یک سمت از واقعیت قرار می‌گیرد منجر به صحیح به نظر رسیدن سمت دیگر واقعیت می‌شود ولی به هر حال روزی این نوسان به تعادل (یافتن واقعیت) می‌انجامد.

هگل آخرین فیلسوف دستگاه‌ساز تاریخ فلسفه غرب است . اطلاعات وسیع او در جمیع معارف بشری در خور تحسین است . نظام فکری او بر اساس دیالکتیک ابتنا یافته‌است . البته ریشه‌های دیالکتیک را از فلسفهٔ کانت دانسته‌اند اما تفاوت عمدهٔ دیالکتیک هگلی این است که مقولات و مفاهیم انتزاعی مندرج در دیالکتیک او منبعث و موجود در هم‌اند . سه‌پایه‌هایی که هگل ترتیب می‌دهد همگی ارتباطی معرفتی با هم دارند و از هم جدا نیستند. حال آنکه مقولات کانت صرفاً بر اساس تعین خود فیلسوف در کنار هم قرار گرفته‌اند . از خصوصیات مقولات هگل این است که او از جنس به نوع می‌رسد و سپس هر نوعی را جنسی تازه می‌انگارد و از آن به انواع پست‌تر پی می‌برد . مثلاً اولین سه‌پایهٔ فلسفهٔ هگل ، «هستی، نیستی، گردیدن» است. او از هستی آغاز می‌کند. او می‌گوید هستی اولین و روشن‌ترین مفهومی است که ذهن بدان باور دارد و می‌تواند پایهٔ مناسبی برای آغاز فلسفه باشد. اما هستی در خود مفهوم متضاد خویش یعنی نیستی را در بر دارد. هر هستی در خود حاوی نیستی است. هستی او دارای هیچ تعینی نیست و مطلقا نامعین و بی شکل و یکسره تهی است و به یک سخن خلاء محض است . این خلاء محض همان نیستی است. پس هستی نیستی است و نیستی همان هستی است. این گذر از هستی به نیستی به گردیدن می‌انجامدو سه پایه کامل می‌شود. مقوله سوم نقیض دو مقوله دیگر را در خود دارد ولی شامل وجوه وحدت و هماهنگی آنها نیز هست. بدین گونه گردیدن هستی‌ای است که نیستی است یا نیستی‌ای است که هستی است.

 

شناسنامه
نام کامل: گئورگ ویلهلم فریدریش هگل
تاریخ تولد: ۲۷ اوت ۱۷۷۰
زادگاه: اشتوتگارت
تاریخ مرگ: ۱۴ نوامبر ۱۸۳۱
محل مرگ: برلین
تأثیرگذار بر: کارل مارکس، باکونین
تألیفات: دائره المعارف علوم فلسفی

  • پدیدارشناسی روح (یا پدیدارشناسی ذهن): برداشت وی از فراگرد آگاهی از ادراک حسی تا دانش مطلق (۱۸۰۷)
  • علم منطق
  • دایرةالمعارف علوم فلسفی
  • مبانی فلسفهٔ حقوق
  • ارباب و بنده

وی همچنین شماری مقاله نیز به چاپ رساند.

آثار هگل به مشکل فهم بودن مشهور هستند. برتراند راسل در تاریخ فلسفهٔ غرب وی را مشکل فهم‌ترین فیلسوف غرب معرفی می‌کند.

 

زندگی معمولی در دنیای شگفت انگیز داستان


نگاهی به مجموعه داستان كوتاه :

« يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد »

  علي اصغر حسيني خواه

  نشر ثالث , زمستان 1389

     

  علی خانمرادی اردیبهشت 1390                                                                                                                    

داستان های حسینی خواه،به طور کامل آثاری آنچنان واقع گرا و روزمره اند که گاه ما را به کسالت روزهای تکراری زندگی مان بازمی گردانند و نیز گاهی با خوانش داستان ها از نزدیکی ذهن نویسنده و خود لذتی عمیق روحمان را در بر می گیرد. اما آنچه موجبات حس ناخوشایند کسالت و رخوت را در داستان های این مجموعه فراهم می آورد بی شک پرداختن بیش از اندازه به جزئیاتی از زندگی شخصیت هاست که چندان کارکردهای داستانی ندارند.

آلفرد هیچکاک می گوید:«داستان خود زندگیست فقط لحظه های کسالت بارش حذف شده است» در حالیکه در داستان های حسینی خواه داستان ها همواره لحظه هایی از زندگی روزمره را رقم می زنند؛ که به خودی خود گاهی زیبا و دلنشین است و گاهی کسالت بار؛ در واقع چیزی از زندگی حذف نشده است.

 

داستان اول: « یک نفر برای تاکسی ها دست تکان می دهد.»

 زبان داستان ساده و روان است و نویسنده کوشیده است با استفاده از کلمات ساده و پیش پا افتاده و نیز جملات کوتاه و البته استفاده از دیالوگ، داستان را ساده و روان پیش برد. زبان تا حدودي به محاوره نزديك مي شود اما همچنان مرزبندي خود را حفظ مي كند مگر در مواقع لزوم مانند ديالوگ ها كه محاوره و البته اندکی دم دستی به نظر مي رسند، ولي از نظر پيشروي داستان خصوصا در داستان نخست مجموعه، ديالوگ ها رسالت خود را مبني بر پيشبرد داستان به خوبي انجام مي دهند.. در مجموع زبان يكدست و روان است و اثري از آن بازي هاي زبانی پيچيده ، واژه سازي هاي بي مورد، جملات بلند بي مصرف و كسل كننده  نيست. مي توان گفت خواننده مي تواند به راحتي با اثر ارتباط برقرار كرده و در كشاكش الفاظ و واژگان سردرگم نشود.

ساختار داستان، بسيار محكم و منطبق بر منطق داستاني ست.به گونه ای که نویسنده برای هر فعلي ، خواننده را از قبل آماده كرده و پيشينه منطقي دقيقي را از پيش تهيه نموده است؛ گويي نويسنده در ابتداي داستان هنگام پي ريزي طرح به كليه جزئيات و اتفاقات داستان فكر كرده و چاره انديشي نموده است.

شيوه روايت در چنين داستان هايي چنان است كه در لواي روايت اصلي كه مخاطب را به واقع به خاطر آن فراخوانده ایم، روايت ديگري شكل مي گيرد و گاه روايت دوم به نحوي متولد مي شود و رشد مي يابد كه روايت اصلي را متاثر مي كند. گذشته از آن كه گاه ممكن است در چنين داستان هايي به چندين خرده روايت برخورد كنيم كه در تنه روايت اصلي ريشه دواننده اند. نكته مهم آنجاست كه روايت و خرده روايت هاي موازي مي بايست با برش ها و گسست هاي دقيقي به هم پيوند خرده و بتوانند به موازات هم شرح وقايع را پيش برند. گسست هايي مبتني بر منطق زماني و مكاني و رهيافت هاي داستاني. آنجا كه در شرايط زماني و مكاني صحيح و با ارائه پيش زمينه مناسب از روايتي به روايت ديگر قدم نهاد.و در حقیقت پرش از روایتی به روایت دیگرمي بايست بر پايه معيارهايي سنجيده رخ دهد.

در داستان «يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد» نويسنده روايتش را از جدايي شخصيت اصلي از ناهيد( معشوقه اش) در يك روز سرد برفي آغاز مي كند در حاليكه قصد دارد به ايسگاه راه آهن برود و قطار تهران را سوار شود. به خودي خود يك آغاز كاملا به هنگام را شاهديم كه مي تواند به صورت اتوماتيك مخاطب را جلب داستان نموده و شرايط دراماتيك و زيبايي را در شروع يك داستان رئال رقم زند. روايت انجا به چالش نزديك مي شود كه شخصيت اصلي به ناگاه با شخصيت همراه خود (اسماعيل) همسفر مي شود كه محور اتفاقاتي است كه در روايت موازي داستان رخ خواهد داد.

داستان اسماعيل روايت رئالیستی دلبستگي پسرجواني است كه به واسطه تماس تلفني و ارسال چند پيام شيطنت آميز شكل مي گيرد؛ پيش مي رود و به اوج مي رسد.

نويسنده در پس توضيحات ريزبينانه محيط و يادآوري خاطرات دوستي راوي با ناهيد ، بوسيله ديالوگ هاي ساده و واقع گرا به روايت ماجراي اسماعيل مي پردازد و مدام از اين روايت به روايت ديگر نقب مي زند.

شیريني روايت «يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد» با ارائه توصیفات و تصوير سازي هاي زيبا از مسافرت با قطار صد برابر مي شود و گوي مخاطب را به همراه خود به سفري جذاب با قطار مي برد، آنجا كه مقصد تهران است و هيچ جاي تهران انگار به اندازه كافه ستاره مهم و ديدني نسيت.

روايت اين داستان به سبك نمودار روايي كلاسيك از نقطه اي آغاز مي شود و در دو ماجراي متفاوت و در عين حال مرتبط، به اوج مي رسد و در پايان روايت هر دو در هم مي آميزند و چون قطار تهران به مقصد مي رسند.

داستاني كه به لحاظ ساخت تصوير و توصيف دقيق فضا نياز به تعريف و تمجيد ندارد و با يك بار خوانش مي توان دريافت كه نويسنده در توصيف محيط داستان و ایجاد تصاوير واقع گرايانه مجال هيچ بحث و گفتگويي را باقي نگذاشته است. به واقع زيبايي روايت داستان مرهون همين تكنيك تصوير سازي و توصیفات موشكافانه فضاي داستان است. فضاي سرد و برفي داستان که البته گاهي تاكيد بيش از حد آن توي ذوق مي زند. در حقيقت حس مايوسانه و غم انگيزي تعمدا در فضاي داستان موج مي زند، حس دلمردگي و نااميدي سنگيني كه در ذهن بغض كرده راوي شكل گرفته و مخاطب را نيز بي نصيب نمي گذارد؛ تا جايي كه در پايان بندي داستان به تاكيد از سرماي محيط  و خلوتي پياده رو ها سخن به ميان مي آید. فقط مي ماند كلمه ی «آن روزها» كه تعميم ساختگي ناخوشايندي را در جملات پاياني داستان به ذهن متبادرمي كند.

داستان دوم :   ‹‹ از پشت عينك هاي ته استكاني ››

داستان كوتاه از پشت عينك هاي ته استكاني هم مثل ساير داستان هاي مجموعه زباني ساده و روان دارد؛ زباني كه راحت مي شود فهميد. در اين داستان نويسنده خودش را وارد داستان مي كند و حضور چشمگير و مقتدرانه اش را به رخ شخصيت داستان مي كشد. شخصيتي كه مي تواند نماينده اي باشد براي ميليون ها آدمي كه امروز در دنياي مدرن به لاك تنهايي خود فرو مي روند و مدام سرگردان كوچه اي آرام و خلوتند تا سيگاري بگيرانند و شايد گاهي بي هدف و فقط به قصد فرار از اجتماع در كوچه پس كوچه هاي تاريك و خلوت شهر قدم بزنند. داستان دوم مجموعه داستان گريز انسان مدرن از شلوغي ها و تعارف ها و تكليف هاست و باز داستان نويسنده اي دلسرد و خسته در تعقيب شخصيتي درون گرا و سر در گم. و پيرمردي با عينك هاي ته استكاني كه هر كجاي دنيا كه باشد شخصيت را مي بيند و باز نمي شناسد گويي اين تنها نكته شادماني در روح سرگردان شخصيت داستان است.

تاكيد نويسنده در آغاز و پايان داستان بر آن است كه حقيقت اين داستان مي تواند براي هر كس ديگر مصداق داشته باشد و البته بيان اين مطالب خود سازنده نوعي فرم براي داستان است داستاني كه خودب پرداخت نشده مي توانست با كمي تامل بيشتر و نگاهي حرفه اي تر به داستان زيبا و جذاب تري بدل گردد.

داستان سوم:     ‹‹ مخروبه ››

داستان زن و مردي كه به همراه دختر بچه شان براي اطمينان از سلامتي برادر زن (كه تازه عمل جراحي كرده است و حالا تلفن منزلشان را جواب نمي دهند و موبالشان را هم ) قصد دارند به كرج بروند. در راه رفتن، كسي كنار يك ساختمان مخروبه لب جاده ايستاده و براي ماشين ها دست تكان مي دهد. مرد بنا به دلايل امنيتي كسي را بين راه سوار نمي كند اما موقع برگشتن در همان جاي قبل همان مرد ايستاده و براي ماشين ها دست تكان مي دهد. مرد به توصيه همسرش ناخود آگاه ترمز مي كند و غريبه را سوار ماشين مي كند.

بدون اينكه اتفاق عجيبي بيفتد مرد غريبه را نزديك نهران به درخواست خودش پياده مي كنند.

آنچه در اين داستان مهم است و در پيرنگ آن به چشم نمي آيد حس شك و ترسي است كه مدام روح مرد خانواده را مي آزارد و رفتارش را عصبي و طرز فكرش را به شكل ناخوشايندي شكاك و بدبين مي نمايد. داستان در آغاز با صحنه ترمز كردن ماشين و حالت غير عادي مرد هنگام سوار كردن مرد غريبه شروع مي شود و سپس به وسيله فلاش بک به جايي مي رسيم كه زن براي رفتن به كرج و اطمينان از سلامتي برادرش بي قرار است.

در اين قسمت از داستان تا حدودي حركت داستان كند پيش مي رود و توصيفات قدري بي مصرف به نظر مي رسد. ديالوگ ها اما به خوبي طرح را پيش مي برند.

بايد پذيرفت كه نويسنده در ايجاد و پرورش يك شخصيت شكاك و درون گرا بسيار موفق بوده و مخاطب مي تواند حالات عصبي و بدبينانه مرد را به خوبي حس كند اما شخصيت زن قدري ناپخته و نامانوس مي نمايد كه  یحتمل به واسطه ايجاد عدم قطعيت و در نتيجه بالا بردن سطح تاويل پذيري داستان اين امر صورت پذيرفته است.

زبان داستان نيز همچون ساير داستانهاي مجموعه ساده و روان بود همچنين فرم داستان چندان فرم نامانوسي براي نويسنده نبود ، همان ساختار كلاسيك داستان كه شروع اوج و پايان دارد. در اين داستان نيز نويسنده سعي دارد پايان بندي اثر را باز بگذارد و تاويل پذيري داستان را مخدوش نسازد.

داستان چهارم :  ‹‹ پياده روي خيابان شقايق››

داستان محك زدن آدمها در موقعيت بحران. داستان به لحاظ ويژگي هاي عصر مدرن و انسان مدرن ، همچون ساير داستان هاي مجموعه ، داراي تفكر و انديشه متمركز است. روايتي واقع گرا از سوءظن، تنهايي و بي كسي شخصي كه در بحبوحه نياز و يأس در جستجوي اميدي ست كه هيچ گاه بدان دست نمي يابد.

در بسياري از داسنانهاي اين مجموعه اكثر عناصر و مولفه هاي بافتي و ساختاري و نيز محتوايي شبيه به هم است و در نقد چنين مجموعه داستانهايي اصولا ابراز مكرر خصلت هاي داستاني چندان كار دلپذيري نيست. آنچه اين مجموعه را منحصر به فرد و قابل قبول نموده ( با گذشت از فرم هاي كهنه و مرسوم ) محتواي متمركز و واحد و لايه هاي نمادين و قابل تاويل در متن است.

در اين داستان نيز نويسنده با ورود به زندگي بسيار واقعي چند شخصيت مي كوشد مخلوقات داستاني خود را مورد محك و آزمايش قرار دهد. اصرار شخصيت اصلي براي كمك به پسر خاله مجهول الهويه و نيازمندش و از سویي مخالفت همسر و ساير شخصيت هاي داستان ، كشمكش خوبي را در داستان بوجود مي آورد. اما آنچه سطح داستان را پايين مي كشد بي گمان قابل حدس بودن اثر است.

شايد نويسنده بسيار كوشيده است كه طبق روال اثار كلاسيك، مخاطب نتواند پايان داستان را حدس بزند اما ناخواسته با كدها و نشانه هايي كه در روند كلي داستان پيش روي مخاطب قرار داده است و نيز حس خاصي از نيك انديشي و خوشبيني را كه در پهنه كلي داستان قابل درك است پايان بندي داستان و قضاوت نهايي داستان تا حدود زيادي قابل پيش بيني مي نمايد.

ضمن آنكه كمك كردن به شخصيت نيازمند داستان، بدون  آگاهي از صدق گفتار وي امري ست كه مخاطب نيز از اطرافيان او توقع دارد و آن تنها در جوامع سنتي و بافت هاي فرهنگي قومي قبيله اي قابل درك است كه ساير اطرافيان براي كمك به يكي از فاميل تلاش كنند و به طور كامل به وي اطمينان و ايمان داشته باشند.

به نظر مي رسد نويسنده داستان به مثابه همان راوي نيك انديش و خوش قلب توقعي بيش از آنجه بايد دارد. و همين طور اين نوع نگاه سنتي و قومي قبيله اي در تقابل با روح مدرن و ساختار ذهني مدرني كه اكثر داستانها را در بر گرفته است  قابل درك نيست.

داستان پنجم :   ‹‹ اينجا هيچ خوني ... ››

اين داستان عليرغم دارا بودن پتانسيل بالا براي تبديل شدن به يك اثر موفق ، نتوانسته است معيارهاي يك داستان ايده ال را داشته باشد. داستاني در نگاه نخست ودر آغار كار ، بسيار عميق و حساب شده ، همراه با روايتي ساده و روان. داستاني كه مي توانست با استفاده صحيح از ابزار ، نشانه ها و نمادها به يك اثر انديشمندانه و عميق بدل شود. ليكن نويسنده ، گذشته از شيوه و روان بيان داستان ، نتوانسته است از عناصري همچون مار ها ، خواب و خون استفاده هاي نمادين و نشانه شناسانه داشته باشد و اين عناصر مهم و تا حدودي ابهام آميز نتوانسته اند به لحاظ كاركرد داستاني بخشي از بار داستان را متحمل شوند.

اين داستان با عنايت به انتقال حس  و کش و قوس هاي حاكم بر فضاي داستان چندان پايه و اساس منطقي و استدلالي محكمي ندارد و از اين حيث در ميان ساير داستان ها استثنا است؛ چرا كه در ديگر داستان ها به طور كلي نويسنده ، اساس را بر منطق و روابط محكم علْي قرار داده است. به عنوان مثال ؛ چندان منطقي به نظر نمي رسد كه شخصي با خصوصيات شخصيت اين داستان به خاطر يك كشمكش شغلي به فكر كشتن ديگري بيافتد.

 در ساير مولفه هاي داستاني از جمله زبان ، زاويه ديد ، سير روايت داستان و استفاده از تكنيك هاي داستاني مي توان اثر را قابل قبول دانست.

داستان ششم :  ‹‹ ساعت قديمي ››

در اين داستان باز هم نويسنده از شيوه روايت داستان نخست مجموعه استفاده نموده است. در اين داستان نيز روايت در روايت پيش مي رود و به انتها مي رسد. به نظر مي رسد نويسنده چنين سفري را تجربه كرده است كه اين چنين دقيق و موشكافانه و با ارائه تصاويري ملموس و واقعي مسير را تداعي مي كند. حتمآ كسي بايد از اهواز- سه راه خرمشهر به طرف دهلران حركت كند تا ژرفاي لذت ادبي را از متن درك نمايد.

نكته اي كه هم در اين داستان و هم در اكثر داستان هاي مجموعه قابل رويت است پرداختن به جزئيات ناكار آمد در روند داستان است و تا حدودي متن را خسته كننده مي نمايد.

اما به لحاظ مفهومي و در حالیکه چندان مقرون به اهمیت نیز نمی باشد ؛ نمي بايست داستان ‹‹ ساعت قديمي ›› را در تقسیم بندی محتوایی، در زمره داستان هاي جنگ و دفاع مقدس قرار داد و حتی مولفه های این نوع آثار را از «ساعت قدیمی» طلب کرد.بواقع اگر قصد داشته باشیم اثر را دسته بندی کنیم باید گفت این داستان در قالب اثار اجتماعي قرار مي گيرد. نويسنده قصد داشته است مسئله جنگ را در مناطق مختلف دهلران پیش بکشد و يادي از آن روزها داشته باشد. بايد گفت كه شايد بيشتر از ان كه ماجراي رفتن آن دسته از سربازان به زرين آباد و شهادتشان در دورنماي داستان به ذهن سنجاق شود ماجراي زنده ماندن ماهي ها در مسير اهواز – دهلران به چشم مي آيد. اما اصولا توازن اين دو روايت در كليت داستان زيبا و رمانتيك است.  

در هر حال و گذشته از کار خوب نويسنده در توصیفات و تصویر سازی های قابل لمس و نیز موازنه ی مرگ و زندگی سربازان و ماهی ها در مسیرهای یاد شده، بايد پذيرفت كه اين داستان به جز نكاتي كه بدان اشاره شد چندان چنگي به دل نمي زند.

داستان هفتم:     « فنجان های نشسته »

باز هم داستانی بر مبنای روزمره گی و احساسات درونی شخصیت ها. داستانی که هیچ اتفاق چشمگیر و خیره کننده ای در آن رخ نمی دهد. بی تردید در این نوع داستان ها نیز مولفه هایی هست که می بایست فقط با نوع خود مقایسه گردند.نباید این گونه داستان ها را بنا به نداشتن پیرنگ ماجرایی و وقوع اتفاقات خاص مورد نقد قرار داد، چرا که اصولا این نوع داستان ، داستان اتفاق محور نیست. داستانی که موقعیتی خاص را نشان می دهد و رفتار و حالات خاص شخصیت ها مورد بررسی قرار می گیرد. در این راستا و از این دیدگاه می توان داستان را بخاطر بوجود آوردن نوعی فضای داستانی ملموس و نیز حسی که مخاطب را در آن درگیر کرده است؛  تحسین کرد.

داستان هشتم :    « آنجا نیمکتی توی پارک»

داستان نهم :     « شاید کسی روی ریل مرده باشد»

در دو داستان پایانی مجموعه نیز همچون اکثر داستان ها این توصیفات و تصویر سازی ها هستند که داستان را پیش می برند و موقعیت ها را می سازند، موقعیت هایی که هیچ اتفاق عجیبی در هیچکدامشان رخ نمی دهد. داستان ها خالصانه زندگی را نمایش می دهند.

 زندگی  کوتاهی؛آبستن لحظات و احساسات رنگارنگ؛ ترس، شک، امنیت، نوستالژی، عشق، مهربانی، بدجنسی... همه و همه در داستان های این مجموعه به خوبی قابل درک و قابل لمس است.

در پایان، این مجموعه را مجموعه داستانی زیبا و خواندنی می دانم و برای نویسنده آن آرزوی موفقیت دارم.