عنکبوت ها دست از سرم بردارید

 

نیروانا سرک می کشد توی اتاق. می بینمش. احتمالاً کنجکاو شده که من در تنهایی چکار می کنم.شاید هم واقعاً عقلش رسیده و نگران شده.

توی دستشویی نشسته ام و به قطره های خونی نگاه می کنم که روی سرامیک سفید دستشویی چکیده.

نیروانا مرا که می بیند جلو می آید و می پرسد: مامان چت شده؟

هیچی مامان چشاتو ببند. حالا برگرد برو بازی کن. بعضی وقت ها فکر می کنم نیروانا یا خیلی حرف گوش کن است یا خیلی احمق.

سردردم شروع شد. البته عادت دارم. کمرم هم بعضی وقت ها تیر می شکد و تا کشاله رانم می رود. و تا آنجا متوقف می شود و اشکم را در می آورد.گریه می کنم و گاهی سرم را می کوبم به دیوار که شاید حافظه ام را از دست بدهم یا شاید هم از درد باشد و بدبختی، که خودم را گول بزنم.

سه شنبه مطالعه می کردم که دستم خونی شد. اما یادم رفته که اولین بار کی این طور شدم. برمی گردد به خیلی سال پیش.

در مورد این موضوع با شوهرم حرف نمی زنم. می ترسم... ترس، یا شاید یک حالتی شبیه به این، که گفتنش برایم سخت است.

روی کاناپه دراز می کشم و زهر مارم را می گذارم روی لبم. به نظرم این یک حماقت بچه گانه است.

- نیروانا مامان، فندک!

نیروانا خودش خوب می داند که فندک خطرناک است. چون یک بار موهایش را سوزانده . اما باز هم تا فندک را بیاورد سه چهار بار آن را روشن و خاموش می کند.

- حالا برو تو اتاقت!

حوصله اش سر رفته می دانم! سرم درد می کند. این برق لعنتی هم که از صبح قطع شده . دارد کم کم اعصابم خورد می شود. گرم است اینجا چقدر . از خیلی سال پیش معروف شده ام به ((گرمایی)). چون خون دماغم راه می افتاد آبرو ریزی می کردم. لعنت به این تن خسته شدم از بس خون پس دادم...

کسی پشت در است صدای زنگ سرم را می کوبد به کاناپه.

گرمای سیگار به وسطش نزدیک شده. می گذارمش روی لبه جا سیگاری.

- نیروانا مامان، در !

انگار که به کاناپه سنجاق شده باشم از آنجا جدا نمی شوم، نمی توانم. به سختی رویش می نشینم.

- علیک سلام!

- چی داریم؟

- پیتزا سفارش دادم، تو کابینت گذاشتم. آشپز خونه رو بهم نریزی.

سری تکان می دهد و نچ نچ کنان می رود به سمت آشپز خانه . بعد از غذا باید این وقت روز بخوابد تا شب توی مغازه خوابش نگیرد.

آخ، این سر درد لعنتی هم بی خبر تیر می کشد

در مورد طلاق باهاش حرف زدم و از زندگی یکنواختم گوشه این لانه احمقانه با دکراسیون مضحکش گفتم. اما جم با خونسردی مسخره اش جواب داد: درس میشه، فکرش رو نکن.

مثل همه زن ها که شوهرشان را دوست دارند، دوستش دارم. اما من که مثل همه زن ها نیستم یعنی از آنها بهترم؟

نه خیلی از آنها بدبخت ترم و این را از خودم خوب می دانم. ولی نمی دانم چه چیزی باعث شد یاد مادر بزرگ بدبختم بیافتم. می گفت )) از صبح تا شب توی انبار حبس بودیم و توی اون هوای گرم خفه که صبح ها بوی نفس های مریض، غیر قابل تحملش می کرد قالی می بافتیم.))

همه هم احتمالاً بچه داشته اند و از اینکه دوشادوش شوهرها کار کرده اند و نان در آورده اند دچار غرور اند. خیلی هاشان هم مثل مادر بزرگ سل گرفتند و بیماریِ دیگر، سردرم اگر خوب شود لااقل، فردا آش نذری می پزم. به همه همسایه ها که هیچکدامشان را هم نمی شناسیم آش نذری می دهم.

برق برگشته. اتاق دارد خنک می شود. بهتر است بروم ببینم نیروانا چکار می کند صدایش نیست.

گوشه اتاق دارد چکار می کند؟

- نیروانا مامان ،چیه؟

- مامان، یه سوسک!

سوسک اینجا چکار می کنه مامان!؟

وارد اتاق می شوم. جلوی چشمم کمی سیاهی می رود اما حالم خیلی بد نیست.

- مامان لونه اش زیر تخت منه!

نیروانا را کنار می زنم. عنکبوت است یک عنکبوت بزگ، اندازه رتیل.

اصلاً شاید رتیل باشد. سعی می کنم هدایتش کنم زیر فرش که بعد فرش را بیندازم رویش و با پا له اش کنم . اما فرار می کند زیر تخت، آنجا که لانه کرده و بچه انداخته.

- نیروانا مامان! بریم بیرون!

در اتاق را می بندم جم خواب است. بیدارش کنم بد خلقی می کند. هوای اتاق سرد شده. راز بقا از تلویزیونی که روشن است عنکبوت هایی را نشان می دهد که دارند کنج اتاق تار می تنند و هی جا به جا می شوند.

نیروانا را روی کاناپه، کنار خودم می خوابانم. دوباره باریکه خون دماغم سرازیر می شود. روی صورتم سر می خورد. این باریکه تکراری، اشکم را در می آورد. لباس سفید نیروانا که به لباس عروس می ماند لکه بر می دارد از خون. سرم درد می کند...