گرگ های خانه ی من
...
دوباره گرگ از لاي در نگاه كرده بود و دزدانه آمده بود توي هال. اطرافش را پائيده بود و آرام خزيده بود توي آشپزخانه. آيدا و بيژن توي اتاقشان از سر و كول هم بالا مي رفتند و آوازهاي كودكانه مي خواندند.جلوي در اتاقشان بودم
. دسته جارو را بلندتر كردم. دست گذاشتم روي كمرم. زوزه هاي خفيفي در گلوي گرگ مي پيچيد و در آوازهاي كودكانة آيدا و بيژن مي آميخت.گرگ رفته بود روي ميز غذاخوري و پا گذاشته بود توي بشقاب پيازهاي خرد شده و به هم ريخته بودشان
.گوشه فرش را بلند كردم
. جارو به فرش نخورده بود كه صداي افتادن بشقاب از روي ميز تنم را لرزاند. براي چند لحظه گر گرفتم كنار ديوار. زل زده بودم توي چشم هايش كه پلك نمي زد، نگاهش تيز بود و در گلويش صداي كوتاه و بريده بريدة ترسناكي داشت كه يك آن جستي زد و از آشپزخانه بيرون آمد به سمت من. جارو از دستم افتاده بود، جيغ كشيدم؛ جيغ بلند و زنانه اي كه بايد همه را خبر مي كرد مثل آژير.نفهميدم كي خودش را انداخت روي من و بازويم را زير دندانهايش فشار داد تا خون با بي قيدي بجهد بيرون
.دست و پا مي زدم و سعي مي كردم از خودم دورش كنم اما دندانهايش داشت به گردنم مي رسيد
. آيدا و بيژن اما هنوز توي اتاقشان بودند و از سر و كول هم بالا مي رفتند و همچنان آوازهاي كودكانه سر مي دادند.افتاده بودم زير دست و پاي گرگ و لباس هاي قرمزم خوني شده بود اما ديده نمي شد
. لعنتي جاهاي مختلف بدنم را گاز مي گرفت و خون از لاي دندانها و چنگال تيزش مي ريخت روي فرش، گوشي تلفن، جاروبرقي و همه جا ...جيغ كشيده بودم اما كسي انگار نشنيده بود
. انگار همه سرگرم كار خودشان بودند. گرگ نفس نفس مي زد و ناخن دست و پايش را مي كشيد روي صورت و بدنم. نفسم داشت بند مي آمد شايد مي خواستم بميرم كه گرگ رفت سمت در اتاق بچه ها.آيدا و بيژن را مي ديدم كه زير چنگال گرگ به هم مي لوليدند
. در باز شد آيدا و بيژن از اتاق آمدند بيرون. گرگ نگاه تيزي به آنها كرد و فرار كرد سمت آشپزخانه، بعد خيلي فرز و چابك از لاي در اصلي رفت بيرون.آمده بودند سمت من، من كه كف اتاق جنازة تكه تكه اي شده بودم توي خون
. نگاه كرده بودند به من و رفته بودند توي اتاقشان، انگار مرا نديده باشند.روزنامه همشهري را از روي صورتم بر ميدارم و مي گذارم روي ميز، از كاناپه كنده مي شوم، عكس كوچكي از گرگي تيز دندان توي صفحه حوادث زده اند
. هنوز هم خيلي چيزها را بايد بر دارم و بگذارم سر جايش. ميروم سمت آشپزخانه. نان هاي شيرمال را از توي نايلون بيرون مي آورم و مي گذارم توي يخچال. چشمم به كومة سبز هاي پاك نشده مي افتد. پيازهاي خرد شده را كه توي بشقاب پخش و پلا شده اند از روي ميز بر ميدارم و مي گذارم توي يخچال. هر بار كه در يخچال را باز مي كنم بخار سرد و بي حس كننده اي مي خورد توي صورتم، كه سستم مي كند. دوست دارم مدام چيزي باشد كه بگذارمش توي يخچال، كه بي حس شوم. دوست دارم توي يخچال زندگي مي كردم.صداي زنگ در است
. آيدا و بيژن هنوز مشغولند اما آواز نمي خوانند. مثل هميشه از اتاق تراب هيچ صدايي نمي آيد. در را باز مي كنم. منيژه است بلوز سبز فسفري پوشيده. مي گويد ((فكر نمي كردم خونه باشي.حدس مي زدم بيژن رو برده باشي مدرسه))تعارفش مي كنم كه بيايد تو
. اگر اين طور است چرا اصلاً آمده و در زده. هنوز نيامده توي خانه كه دستبند جديدش را مي بينم. كمي آستينش را جمع كرده. مي گويد ((بذار در خونه مون رو ببندم، الان ميام))بر مي گردد در روبه رو را چفت مي كند و مي آيد
. توي هال روي صندلي راحتي تراب مي نشيند. مي نشينم روي صندلي رو به رويش.ـ خب چه خبرا؟ لباس خوشگلت مبارك، تازه گرفتي ديگه؟ نديده بودمش
!منيژه با خنده اي كوتاه و دلبرانه مي گويد
:((
مرسي. آره تازه گرفتم. يعني سعيد برام گرفته. من اصلاً ازش نخواسته بودم ها. ديروز كه رفته بود كت و شلوار بخره اينم واسه من گرفت))ـ رامتين چطوره؟ گلوش خوب شد؟
هر چند لحظه نگاهم مي رود سمت دستبندش
. به نظر وزن دار مي رسد. شيارهاي بريده بريده و تو در تويي رويش حكاكي شده. حتماً پول زيادي هم بالايش داده، آقا سعيد و حتماً ديروز كه رفته كت و شلوار بخرد علاوه بر بلوز سبز فسفري، دستبند را هم برايش گرفته است.از اتاق تراب هيچ صدايي نمي آيد اما بچه ها باز شروع كرده اند به آواز خواندن
.ـ خوبه، دكتر گفته بود آموكسي بخوره و آمپول بزنه زود خوب مي شه
. عفونت كرده بود. آقا تراب دوباره رفته پارك شهر؟نا خودآگاه خواستم بگويم
((آره))ـ تو اتاقشه، داره كتاب مي خونه
!منيژه انگار كه ذوق كرده باشد و نخواهد به روي خودش بياورد مي گويد
((واي، چقدر كتاب ميخونه اين آقا تراب!))ـ ناهار آماده كردي منيژه؟
منيژه متوجه منظورم مي شود
. با خنده اي دوباره كوتاه و دلبرانه مي گويد:((
آره، كتلت درس كردم. سعيد خيلي دوس داره. راستي تراب چي دوس داره؟))انگشتهايش را پشت گردن قفل مي كند و سينه اش را جلو مي دهد و به خودش فشار كمي مي آورد
.ـ خسته شدم
. ديشب خوب نخوابيدم. با سعيد پاسور بازي كرديم.وقتي دستهايش را مي بَرَد پشت گردن، آستين بلوزش جمع مي شود و دستبندش از گوشه آستين سرك مي كشد
. منيژه انگار كه منتظر باشد وقتي مي فهمد به دستبندش نگاه مي كنم مي گويد: ((اِ ... راستي سعيد ديروز برام گرفته. سليقة خودشه ها. قشنگه؟ مي خواي دستت كني؟))و شروع مي كند به تعريف و تمجيد از سليقه شوهرش
. صداي زنگ در است. شوهر منيژه برگشته است.دستم را قايم كرده ام پشت كمرم
.ـ الان صداشون مي كنم
.بر مي گردم و دستبند را به منيژه مي دهم
.ـ راستي منيژه خواب ديده بودم مي خواستم برات تعريف كنم
!ميگويد
((باشه بعداً))تراب كتاب نمي خواند؛ پشت ميزش خوابيده
. سرش روي كتاب است. تعداد زيادي فرفره ي رنگي درست كرده كه با جريان ملايم هوا گاهي مي چرخند.وقتي آرام روي صندلي كنار ميزش مي نشينم سرش تكان مي خورد
. خرناسة بدي مي كشد؛ مثل زوزه اي كه توي سرم بي گاه وول مي خورد و به وحشتم مي اندازد .اما بيدار نمي شود. خواب هاي تراب مثل خواب هاي من آشفته نيست. آرامش عجيبي دارد. گاهي وقتي دست نوشته ها يا شعرهاي بي وزنش را مي خوانم چيزي نمي فهمم. لابد روح عميقي دارد. فرفرة سياه رنگي را بر مي دارم. فوتش مي كنم، مي چرخد. سرم گيج ميرود. دوست دارم تراب فرفره ي سبز فسفري خوشگلي درست مي كرد. چقدر سبز فسفري خوب است. پره هاي فرفره را نگاه مي كنم؛ نوك تيزند، مثل دندان گرگ.اتاق انگار دارد دور سرم مي چرخد
. قاب عكس تراب، قفسة كتاب ها، پرده هاي قرمز اناري، ساعت، گنجه، آينه قدي و يك لنگه دمپايي مردانه كنار در.همه اينها مي چرخند همسو با چرخش پره هاي نوك تيز فرفره
. تراب سر بلند مي كند. چشم هايش را با دو انگشت مي مالد.ـ تو اينجايي؟
ـ آره اومده بودم باهات حرف بزنم
!تراب دستي به ريش پر پشتش مي كشد و ناگهان عطسه مي كند
.ـ ببخشيد
. بگو! در مورد چي؟ـ در موردِ
... در مورد اين فرفره ها، بچه ها، خودمون، همه چي... راستي تراب برام دستبند مي خري؟دندان هاي تراب وقتي مي خندد برق مي زنند
. نزديك مي شود به من. دست روي شانه و گردنم مي گذارد و انگار چيزي توي چشم هايم گم كرده.ـ همه چي يعني چي؟
مكث كوتاهي مي كند و با نگاهي ملتمس مي گويد
:((
بگو، اصلاً هر چه مي خواي بگو. ولي جون تراب خلاصه حرف بزن!))هيچوقت براي شنيدن حرفهايم حوصله ندارد
: فكر مي كند نمي دانم. ابروهايم را درهم مي كشم و رو برميگردانم. تلفن زنگ مي زند.ـ من جواب مي دم
!شماره منزل خان داداشِ تراب ـ آقا گودرز ـ روي صفحه مانيتور تلفن نقش بسته
.((
الو سلام، مرسي، مامان چطوره؟ عمو؟ آره هست. نمي دونم مياد يا نه. بذار بپرسم!))دست مي گذارم روي دهني و آرام از تراب مي پرسم
:ـ سهيله
. باهاش مي ري پارك؟بهانه مي آورد
. دروغ مي گويد. سرش درد نمي كند.ـ نه سهيل جان
. عمو سرش درد مي كنه مي گه امروز نه ... نه چيزي نيس ... سلام برسون.دوباره مي نشينم روي صندلي چوبي كنار ميز كه صداي مي دهد صندلي چرخ دار تراب ولي جير جير نمي كند و باز انگار توي چشم من چيزي گم كرده
.ـ مي گفتي
!ـ ديشب خواب ديدم تراب، خواب نه، كابوس
!تراب باز دندانهاي براقش را به من نشان مي دهد و اين بار ابروهايش را مي ببرد بالا
. خطوط پيشاني اش كم نيست.ـ انگار وسط يه جشن بودم
. لباس عروس تنم بود. همة فاميلا و همسايه ها هم بودن منيژه خانم هم بود. نفهميدم چطور شد كه اونجا توي اون شلوغي يه چوبه دار ديدم كه تو زيرش بودي. وحشتناك بود تراب، چشاتو بسته بودن. حرف نمي زدي تا اينكه به من گفتن بزن تو چار پايه. نمي خواستم بزنم ها، ولي نمي دونم چي شد كه زدم.تراب لبخند مي زند
. انگار باز فكر مي كند حرفهاي مسخره مي زنم.هنوز حرفم تمام نشده كه مي رود سمت گوشي تلفن
. شماره مي گيرد و به من مي گويد: ((عزيزم خوابتو شنيدم. جالب بود. قبلاً هم از اين خوابا ديده بودي؟))ـ الو، سلام سهيل جان
... نه خوبم چيز مهمي نيست. بيا بريم... اومدي با هم حرف مي زنيم.از اتاقش بيرون مي روم
. مي خواهم بروم چيزي براي شام درست كنم. از كنار حمام كه مي گذرم سه، چهار تا بچه گرگ دارند آنجا با صابون جورجياي تراب بازي مي كنند. آيدا و بيژن دارند از سر و كول هم بالا مي روند و آوازهاي كودكانه مي خوانند ((گرگمو گله مي برم ... چوپون دارم نمي ذارم ... دندون من تيز تره ...))فردا صبح بايد به مدرسه بيژن بروم
. جلسة اولياء و مربيان است. كاش اين روزها زودتر بگذرند. آيدا و بيژن بزرگ بشوند.تراب وقتي از كنار حمام مي گذرد بچه گرگ ها را مي بيند
. حرفي نمي زند و مي رود بيرون.اتاق با همه وسايلش مثل پره هاي نوك تيز فرفره مي چرخد
. يله مي شوم روي كاناپه و روزنامه اي را مي گذارم روي صورتم.
خانه ی من اینجاست...خانه ی کوچک من...