پارالل

 

 

از روي پيشخوان آشپزخانه كاسه ي بستني را برمي دارم و مي روم توي اتاق نشيمن. به كلي آب شده اين بستني لعنتي؛دستشويي ام يك دقيقه هم طول نكشيد.تلوزيون را روشن مي كنم.برق ها قطع مي شوند؛فكر كنم فيوز پريده.

دكمه ي فيوز را فشار مي دهم.كم اتفاق مي افتد فيوز بپرد.مگر اينكه مشكلي پيش بيايد يا اتصالي توي جريان برق افتاده باشد.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هايش وقتي روي كليد هاي پيانو به رقص در مي آيند.دوباره اين بچه دارد گريه مي كند.

مي روم توي دستشويي.عق مي زنم.فكر كنم مسموم شده ام.دلم مي پيچد.كانال تلوزيون را عوض مي كنم؛از انيميشن صرفه جويي به ورزشگاه المپيك آتن.با بي حوصلگي به فوتبال آرژانتين و پاراگوئه نگاه مي كنم.

بوي دود و سوختگي خانه را پر كرده؛اين را وقتي مي فهمم كه پرده هاي پشت سرم شعله كشيده اند.دنبال دليل آتش سوزي نيستم،فقط سعي مي كنم جلوي پيشروي آتش را بگيرم.ملافه اي را از روي مبل برمي دارم،مي روم توي آشپزخانه.در يخچال را باز مي كنم.پارچ آب سرد را با دستپاچگي بيرون مي آورم و ملافه را تا جايي كه امكان دارد توش فرو مي كنم.بعد دوباره اين كار را براي قسمت هاي خيس نشده انجام مي دهم.به پرده ها نگاه مي كنم كه انگار كسي روي شان بنزين پاشيده است كه چنين با شتاب مي سوزند. پارچ وول مي خورد زير دستم.

به سرعت مي روم توي اتاق و با ضربه هاي محكم ملافه روي آتش،سعي مي كنم جلوي پيشروي اش را بگيرم.حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند و به والان مي رسند.تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان... .

همه را جمع مي كنم وكنار مي كشم و سعي مي كنم خونسردانه خاموششان كنم. بلوز زرد رنگم سياه و دوده اي شده و سرآستينش سوخته.در تمام مدتي كه آتش را خاموش مي كنم به وضعيت روحي ام توجه دارم كه آيا خونسردي ام را حفظ كرده ام يا دستپاچه ام؟!

در و پنجره ها را باز مي كنم.مي نشينم روي كاناپه.نمي دانم چرا بايد اين اتفاق مي افتاد؟

وقتي توي آموزشگاه بتهوون آن صداي زيبا را شنيدم يك جوري ام شد؛چيزي شبيه وجد و هيجان يا شايد هم آرامش.

دراتاق باز بود.خانمي بعد از اتمام كلاس داشت براي دو خواهر دوقلوي هنرجو، درياچه ي قو را اجرا مي كرد.

تلفن دارد زنگ مي زند و همزمان اين بچه هم دارد بي صدا گريه مي كند.

_ الو...اردوان!...خونه اي؟

من و محبوبه خيلي وقت ها يادمان مي رود حرف هايمان را بعد از سلام بزنيم.

_ الو...آره، پس مي خواستي جمعه هام برم سگ دو بزنم؟...كجايي حالا؟...چرا نيومدي؟

_ هنوز خونه ي آقاجون اينام،فاطي فارغ شده...نمياي ببينيش؟

_ نه بابا،بچه ي نمدار رو بيام ببينم كه چي؟

_ نه عزيزم فاطي رو مي گم...تازه از زايشگاه آوردنش...ناسلامتي داداششي!...راستي بچه ش دختره!

_ آره، اينو كه شصت بار تو سونوگرافي فهميده بودن!...نه ،‌ نه ، نميام حالم خوب نيس!

گوشي را مي گذارم و مي روم جلوي تلوزيون.فوتبال انگار تمام شده.حالا مسابقات ژيمناستيك پخش مي شود.

بچه كه بودم پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كردم.مادرم مي گفت:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!» دو ماه بيشتر نرفتم،شايد هم سه ماه،خوب يادم نيست.

گفتم:«خانم بهفر چند ساله پيانو مي زني؟»

لبخند زد و ميلكشيك موزش را با ني بالا كشيد.

«لابد بعدش مي خواي بپرسي چند سالمه،ازدواج كردم يا نه؟ و از اينجور سوال ها...دوس ندارم، نپرسي ها!...در ضمن اردوان خان ، مي توني منو به اسم كوچيك صدا كني، شهلا...اينجوري راحت ترم.»

همان طور با چشم هاي براق نگاهش مي كردم.از خودم پرسيدم:«منظورش چيه؟ يعني بو برده كه ازش...»

پريد وسط افكارم و گفت:

«تو زن داري مگه نه؟»

زل زده بود به چشم هام. سرم را انداختم پايين و توت فرنگي روي بستني را گذاشتم توي دهانم.

_«زن ها افكاري به بلندي گيسوانشون دارند ها!»

دقيق منظورش را نفهميدم ولي زود سرم را بلند كردم و يكي دو بار گفتم:‌«البته»

گفت:«تا حالا به اين فكر كردي كه مردايي كه سعي مي كنن زن ها رو درك كنن فقط موفق مي شن باهاشون ازدواج كنن؟»

نمي دانستم چه بگويم.حال بوكسوري را داشتم كه گوشه ي رينگ گير افتاده است...

ژيمناست يوناني مي ايستد كنار پارالل. يك دستش را بالا مي برد و اجازه مي خواهد كارش را شروع كند.

گفتم:«شهلا خانم شما زن عجيبي هستين!»

لبخندي زد و همزمان چشم هاي درشتش را بسته و باز كرد.

اضافه كردم:«خيلي هم باهوش و هنرمند هستين!»

در جايي خوانده ام ؛وقتي از كسي تعريف مي كنيد در واقع به او نسبت به خودتان انرژي مثبت مي دهيد.

دوباره ني را گذاشت وسط  لب هايش؛ نديدم چيزي توي ني بالا بيايد0

«اردوان خان شما هم خيلي ...خيلي...!»

من ومن كرد ودست آخر گفت : «خيلي خوب...يعني با شخصيت... هستين !»

بلند مي شوم و مي روم سمت يخچال و از توش پاكت سفيد سيگارم را در مي آورم.  با نوك دو انگشت سيگاري را از لاي بقيه ي سيگارها بالا مي كشم و روي لبم مي گذارم. پاكت را هم با خودم مي آورم و مي گذارم روي تلويزيون. ژيمناست با دو دستش دو ميله سفيد موازي را گرفته و با كمك ميله ها پشتك مي زند. ميله هاي موازي مي لرزند؛ بد جور هم مي لرزند ولي ژيمناست يوناني همچنان تعادلش را حفظ كرده و از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند. بر مي گردم توي آشپزخانه و با فندك اجاق گاز يكي از شعله ها را روشن مي كنم. سرم را مي برم نزديك آتش. گردنم را كج مي كنم و نوك سيگار را روي شعله مي گذارم پك مي زنم و شعله را خاموش مي كنم. دود سيگار كه وارد بدنم مي شود صداي سرفه هاي بچه را مي شنوم .سرفه هاي بلند و مداوم.

از كنار آينه ي قدي مي گذرم دود سيگار را به بيرون فوت مي كنم و بچه را توي آينه مي بينم كه صورتش سياه و سوخته شده. انگشت هايش مثل جذامي ها زخم و زيلي شده و شكمش باد كرده، مثل خواهرم فاطي كه باردار بود.

تلفن دارد زنگ مي زند تا چشم ازآينه بر مي دارم بچه غيبش مي زند.

چيزي توي شكمم وول مي خورد.مي روم و گوشي را از روي ميز تلفن نيمه سوخته بر مي دارم.

_الو...اردوان؟ ...غذا توي يخچال هست گرم كن بخور...جورابات رو هم صبح شستم ببين اگه خشك شده بپوش...نمياي؟ بچه ها سراغتو مي گيرن!

يك پك به سيگار مي زنم؛يك پك عميق.

هفته ي قبل روي نيمكت پارك نشسته بود و داشت كتاب مي خواند كه از راه رسيدم.

_ سلام ، دير كردم؟

منتظر جواب نماندم...

_ تو به بزرگواري خودت ببخش!

كتاب را بست و كنار گذاشت.زير چشمي عنوان كتاب را پاييدم.«فلسفه ي پست مدرنيسم»

گفت:« ايرادي نداره...ولي سعي كن وقت شناس باشي»

ژيمناست يوناني حالا ميله هاي پارالل را فشار مي دهد و بين هر دو ميله وارو

مي زند. براي چند لحظه ي كوتاه خودش را روي آسمان معلق نگه مي دارد.

بلافاصله پايين مي آيد وبا استفاده از كتف هايش دوباره به پارالل مي چسبد.

شهلا از توي كيفش يك جعبه ي كادو درآورد و گذاشت روي كتاب.

_امروز يك خبر بد شنيدم !

_چي ؟ چي شنيدي ؟ اتفاقي افتاده ؟

_اتفاق ؟

مكثي كرد و سرش را به دو طرف تكان داد و گفت: «فاجعه !»

دلم لرزيد. گفتم «خوب بگو چي شده !»

«گيتي رو يادته ؟ همون كه با من اومده بود پارك!...اون دفعه كه تا دير وقت مونديم... يادته ؟

اون رفت. گفت شوهرش سگ ميشه... يادته ؟

سرم را تند بالا و پايين كردم چند بار گفتم « آره »

_مهريه ش خيلي زياد بود چون شوهرش اوايل خيلي عاشقش بود.

يه هفته پيش اومده بود آموزشگاه مي گفت شوهرش خيلي ترسناك شده ، تهديد به مرگش مي كنه چون پول مهريه ش رو نداره ،ميخواد...»

داشتم شاخ در مي آوردم .گفتم : «يعني چي ؟... زنشو كشته ؟ اون حالا مرده؟آره؟ اينجوري كه بايد اعدام بشه !»

شهلا لبخند تلخي گوشه ي لبش داشت. كادو را از روي كتاب برداشت و گفت:

«تولدت مبارك اردوان! »جا خوردم. كادو را گرفتم و به رفتار عجيب شهلا فكر كردم. به ش لبخند زدم و گفتم: «كاغذ داري؟روي كاغذ نوشتم :چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد،تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم...» و گفتم:« شهلا واقعا غافلگيرم كردي... تو ديگه كي هستي !»

جعبه كادو را توي دو دستم گرفتم و ورانداز كردم و بعد تكان دادم.

گفتم: «خب ، خب ، داشتي مي گفتي ...گيتي چي شد؟ زنده اس؟»

_نه !

_چطور شده ؟

_يه روز بعد از همون روزي كه اومده بود پيشم ، تصادف كرده و...

بغض كرده بود،از صدايش راحت مي شد فهميد.

_حيوون قصي القلب! كار خودش بوده شك ندارم .فكر مي كني پول ديه ي قتل غير عمد اونم ديه ي يه زن چقدر مي شه ؟

سرش پايين بود.حس كردم دارد زير لب چيزهايي مي گويد.

سرش را با لبخند بلند كرد.

_ ديگه به ش فكر نكن...بيا تولدتو جشن بگيريم...نظر تو چيه؟...اوكي؟ بريم؟

دوباره به سيگارم پك مي زنم و خاكسترش را مي تكانم توي جا سيگاري خالي روي ميز .

هنوز دل پيچه دارم.مي خواهم بروم توي كابينت ها بگردم شايد كمي پونه پيدا كنم منصرف مي شوم .حس مي كنم اين بچه اي كه دارد توي شكمم سرفه مي كند و دست و پا پرت مي كند؛ مي خواهد مثل هميشه چيزي بگويد،حرفي بزند.شايد مثل چند ماه گذشته كه هي شروع كرده به موعظه، باز بخواهد حرفهاي فرشته مهربان پينوكيو را برايم تكرار كند .

حالا خودش را معصومانه به موش مردگي مي زند كه دلم برايش بسوزد.چند وقت است جيغ ممتد و كركننده اش پرده هاي گوشم را پاره مي كند و در تنهايي به سراغم مي آيد و مدام داد مي زند:«نه...» گريه مي كند و لابه لاي هق هقش حرف هاي نامفهومي مي زند.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هاش وقتي روي كليدهاي پيانو به رقص در مي آيند؛درياچه ي قو را اجرا مي كند انگار.

پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كنم.مادرم مي گويد:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!»

فاطي فارغ شده است.دختر زاييده.«ناسلامتي داداششي...نمياي ببينيش؟»

حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند...تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان.

ژيمناست با دو دستش ميله هاي سفيد موازي را گرفته و با كمك آن ها پشتك مي زند.ميله ها ي موازي مي لرزند،بدجور هم مي لرزند.ژيمناست از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند...

«ديه ي يه زن چقدر مي شه؟ قتل غير عمد...قتل غير عمد...ديه ي يه زن قتل غير عمد...چقدر مي شه؟چقدر؟»

تلفن دارد زنگ مي زند.

«الو...اردوان؟...اردوان؟...اردوان بيدار شو...»

روي كاناپه خوابم گرفته بود.محبوبه آمده است بالاي سرم.تلوزيون هنوز روشن است؛دارد برنامه ي ويژه ي انتخابات را پخش مي كند.محبوبه تلوزيون را خاموش مي كند و مي آيد جلو كنارم مي نشيند.به پرده ها،فرش ها و موكت نگاه مي كند و با تعجب مي پرسد:«چي شده؟»

صورتم سوخته و سياه شده.انگشت هايم مثل جزامي ها زخم و زيلي شده و شكمم باد كرده...به پرده ها زل مي زنم و مي گويم:

«خونه مون سوخته!»

 

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

خانه
بايگاني
پروفایل مدیر
عناوین مطالب


خانه ی من اینجاست...خانه ی کوچک من...

هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
مهر 1393
شهریور 1393
بهمن 1392
آذر 1391
مرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
فروردین 1388
بهمن 1387


Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig