تبليغاتX
خامه
شنبه دوازدهم بهمن 1387
 

 

چند اپيزود كوتاه قبل از واقعه

 

 

(اپيزود يك)

 

زن آمد توی اتاق و با حالتی مستأصل گفت :

ـ  مازیار دیوونه م کرده ، نمی دونم چشه !؟

مرد پر طاووس را گذاشت روی « واقعه » و کتاب را بست و گذاشت روی میز تحریر .

ـ خُب بهش شیر بده ، شايد گرسنه شه !

زن ابرو بالا انداخت و در حالیکه داشت می رفت گفت :

ـ بالا میاره ، از صبح تا حالا شیر می خوره و استفراغ می کنه !

مرد بقیه حرفهای زن را نشنید . از پشت میز بلند شد و رفت توی اتاق خواب .

بچه توی گهواره داشت با صدای بلند گریه می کرد . مادر گفت:«کلافه ام کرده ! ببریمش دکتر ؟»

مرد گفت:«این وقت شب ؟»

زن گفت:«خب چیکار کنم ؟ آروم نمی شه . مگه نمی بینی ! زبون بسته جونش داره بالا می آد .»

و ناگهان زمین تکان خورد . شیشه ها آرام لرزیدند و گهواره تاب خورد.زن گفت : «یا امام حسین...» و بچه را بغل کرد .

مرد که هول شده بود گفت : « از کنار پنجره بیا این ور . بچه رو بده به من !»

تابلوی فرشچیان روی دیوار کج شد . زن ها ناله کردند و اسب زخمی شیهه کشید و رم کرد . مرد بچه را بغل کرد و زنش را هُل داد گوشۀ دیوار . زن چشم هایش را بیش از حد باز کرده بود و به مرد نگاه می کرد.

مرد گفت : «بیا این گوشه وایسا امن تره !» و خم شدن روی بچه .

زمین همچنان تکان می خورد چیزی نمانده بود آکواریوم گوشه اتاق واژگون شود. ماهی ها به تکاپو افتاده بودند و سراسیمه توی قفس شیشه ای شان وول می خوردند... .

طولی نکشید که زمین آرام گرفت و شیشه ها ساکت شدند. ماهی ها نفس راحتی کشیدند و خیال مرد و زن موقتاً راحت شد . زن از ترس بغض کرده بود.

گفت : خدایا شکرت . . .

مرد که یکی از کوسن های روی مبل را توی دستش گرفته بود گفت : «زود باش بریم بیرون! اینجا خطرناکه . ممکنه بازم بیاد !»

زن بچه را از مرد گرفت. وقتی دید بچه دارد لبخند می زند گفت : «عزیز دل مامان... نیگاش کن آروم شده... داره می خنده !

 

(اپيزود دو)

 

مرد کامپیوتر را خاموش کرد و رفت توی اتاق خواب .

ـ صد بار بهت گفتم هوا سرده بیشتر مواظبش باش بچه ست ، ضعیفه؛ زود سرما می خوره!

زن با دلخوری گفت :

« خودت که می بینی چقدر لباس تنش می کنم... یه لحظه هم از پتو جداش نکردم... چرا بی انصافی می کنی ؟»

مرد جلو رفت و بچه را که با صدای بلند گریه می کرد از توی گهواره بغل کرد و با خودش از اتاق بیرون برد. زن گفت :«کجا می بری طفل معصوم رو؟»

مرد که بچه را توی بغلش تکان می داد و می رفت گفت :

ـ می برمش توی هال ، شاید یه جوری سرگرمش کنم .

زن روی تخت خواب دراز کشید و پتو را کشید روی خودش .

مرد بچه را برد کنار شومینه و سعی کرد با لالایی و تاب دادنش توی بغل، او را آرام کند اما بچه یکریز گریه می کرد. دست آخر مرد گریه اش گرفت.

ـ آخه چته عزیز دلم... چیکار کنم که گریه نکنی بابایی !

زن آمد توی هال و به مرد گفت:

ـ فایده نداره... سرما خورده... گلوش درد می کنه بچه م !... بميرم... بمیرم که صدای گریه هاشو نشنوم!

 و زد زیر گریه .

ساعت چهار صبح بود که بچه آرام گرفت و توی بغل پدرش خوابید.مرد ترسید از جایش بلند شود. همانجا روی مبل راحتی، در حالیکه بچه را بی حرکت توی بغل نگه داشته بود، چشم هایش را بست .

زن کنار پای مرد روی زمین نشسته بود و خستگی پلک هایش را به هم چسبانده بود .

 

(اپيزود سه)

 

مرد پر طاووس را گذاشت روی «تکویر» و کتاب را بست و گذاشت روی میز . رفت کنار پنجره و به آسمان پر ستاره زل زد.

زن نشسته بود روی مبل پشت سرش و داشت به بچه شیر می داد.

ـ امروز حاج آقا وسط دو نماز در مورد کربلا حرفای جالبی می زد.

ـ زن ،آرام - جوري كه بچه را نترساند؛ گفت : چی می گفت؟

مرد همان طور که به آسمان نگاه می کرد گفت :

ـ می دونستی توی کربلا خون تا زانوی ذوالجناح بالا اومده؟

زن با تعجب پرسید :

ـ مگه کربلا بیابون خشک و بی آب و علف نبوده ؟

مرد رو کرد به زن و گفت :

ـ می دونی چند نفر توی کربلا مُردن و شهید شدن ؟

زن گفت : «هر چندتا مرده باشن بازم اینقدر نمیشه که خونشون تا زانوی یه اسب بالا بیاد.»

مرد گفت : «ولی من شک ندارم که این اتفاق افتاده»

زن گفت :«چطور مگه ؟»

مرد برگشت پشت میز کامپیوتر. نشست روی صندلی و گفت :

ـ دلم گواهی می ده !

زن به تابلوی فرشچیان نگاه کرد . و انگار چیزی دستگیرش شده باشد،گفت:

ـ لابد نقاش این نقاشی یادش رفته پاهای اسب امام حسین رو خونی مالی بکشه... یا شایدم نمی دونسته !

مرد به تابلو چشم دوخت و بعد رو به زن گفت : «منظورت چیه ؟»

زن با لبخند گفت : «به نظرم این حرفا اغراقه!»

و بلند شد بچه را ببرد توی گهواره بخواباند. بعد از چند لحظه ، سرک کشید توی اتاق و گفت :

ـ داره صبح می شه نمی خوای بخوابی!

 

 (اپيزود چهار)

 

مرد رفت توی تاریکی دستشویی . وقتی برگشت . آستین های خیسش را تا بالای آرنج جمع کرده بود و از روی پیشانی اش قطره های آب سر می خورد. مدام زیر لب چیزی می خواند. به ساعت دیواری نگاهی انداخت و رفت از توی طاقچه سجاده ای را برداشت و نیت کرد .

قطره های آب از بالای آرنجش سر می خورد تا نوک انگشت هایش و می افتاد گوشه سجاده و مرد می گفت : الله اکبر...

بعد سجاده را جمع کرد و گذاشت توی طاقچه. رفت جلوی پنجره ایستاد و طولی نکشید که خورشید از شرق آسمان شهر طلوع کرد و بر بلندای ساختمان ها و برج ها ایستاد. زن آرام و بی سر و صدا آمد کنار مرد ایستاد و به طلوع زل زد . مرد گفت :« می بینی ؟ همه چیز دوباره زنده شد! خدا می خواد ما یه روز دیگه رو شروع کنیم !»

ـ آره ، در عوض نماز من قضا شد!

مرد خندید و گفت : «فکر کردم تازه خوابیدی ، دلم نیومد بیدارت کنم !»

زن لبخندش را پنهان کرد و در حالیکه به طرف تاریکی دستشویی می رفت گفت : «نکنه می خوای تو خیر و ثواب اَزَم سبقت بگیری ؟» مرد نیشخند کوتاهی زد و جوابش را نداد .

وقتی زن آمد توی اتاق؛داشت آستین هایش را پایین می کشید و به صورتش که دیگر خیس نبود دست می کشید و گونه اش را ماساژ می داد .

مرد که هنوز کنار پنجره ایستاده بود گفت : «بچه خوابه ؟»

زن در روشنایی اتاق سجاده اش را باز کرد و همچنان که زیر لب ذکر می خواند به مرد نگاه کرد و سری تکان داد .

 

(اپيزود پنج)

 

زن از خواب پرید. نفس نفس می زد و عرق سردی تمام صورت و گردنش را گرفته بود. مرد با صدای خس خس نفس های هراسان زن بیدار شد .

پرسید : «چی شده ؟ خواب دیدی ؟» زن آه کشید و گفت : «آره ، فکر کنم !» مرد پتو را کنار زد و بلند شد به طرف آشپزخانه رفت .

زن گفت : «بیا... بیا... کجا می ری ؟ بیا پیشم !»

مرد با تعجب برگشت و در حالیکه چشمش را با پشت دست می مالید گفت: «برم آب بیارم !» و آمد نشست روی تخت، کنار زن .

زن گفت : «نمی خواد... همینجا بمون !»

مرد موهای زن را از جلوی صورتش کنار زد و پرسید :« چی دیدی ؟ کابوس دیدی ؟ خیلی ترسناک بود؟»

زن سرش را پايین انداخت و دوباره آه کشید .مرد گفت :« بزار چراغو روشن کنم!» و بلند شد . کلید چراغ را زد. اتاق روشن شد .

ـ حالا تعریف کن چی دیدی ؟

و بعد با لبخند مهربانانه ای گفت :«هر چی بوده خواب بوده... نترس عزیزم!»

زن سرش را بلند کرد و به مرد زل زد .

ـ نمی دونم کجا بود... همه چی خراب شد یه دفعه !

مرد خودش را جلوتر کشید پرسید : «چی خراب شد ؟»

زن گفت:«همه چی... ساختمونا ، برجا ، ماشینا... همه چی قاطی شده بود انگار...»

مرد گفت:«بلا دور عزیزم... یه خواب که بیشتر نبوده... من الان صدقه می زارم... نگران نباش آروم بگیر بخواب... آروم و بی فکر!»

زن که آرامتر شده بود دراز کشید و پتو را کشید روی صورتش.

 مرد تا چند دقیقه همان طور ، نشسته بود روی تخت. بعد رفت از توی یخچال یک لیوان آب ریخت و با خودش آورد .

وقتی پتو را آرام از روی همسرش کنار کشید دید زن خوابش گرفته .

 

(اپيزود شش)

 

صدای موسیقی متن فیلمی که انگار حادثه غم انگیزی را تداعی می کرد فضای اتاق را پر کرده بود . صدای آرام اُرگ که آدم را یاد حالت های روحانی و سحر کننده کلیسا می انداخت .

زن ، نور آباژر سبز کنار کاناپه را تنظیم کرده بود و روبه روی همسرش نشسته بود و کتاب می خواند. مرد که روی زمین نشسته بود و غرق شده بود توی صفحات کتاب،چند لحظه یکبار سرش را بلند می کرد و به همسرش نگاه می کرد که انگار داشت بی صدا گریه می کرد . بعد نگاهی به تابلوی روی دیوار می انداخت که در نور سبز اتاق تقدس خاصی را منعکس می کرد.

ناگهان صدای گریه بچه از اتاق خواب بلند شد و برای لحظه ای زن و مرد به همدیگر زل زدند. زن کتاب را بست و گذاشت روی مبل و رفت به سمت اتاق بچه. روی جلد کتاب با خط قرمز رنگ درشتی نوشته شده بود: « ارتباط با خدا »

وقتی مرد در سبزی کم سوی اتاق به تابلوی دیوار دقیق تر نگاه کرد؛ صدای گریۀ بچه اش را شنید که داشت از شدت گلو درد ضجه می کشید و زن هایی را تصور کرد که در لابه لای خیمه های آتش زده و بدن های خون آلود دنبال کودکانشان می گشتند . اسبی که در اندام زخم خورده اش تیرهای زیادی فرو رفته بود مدام شیهه می کشید. و زن ها در جستجوی کودکانی که از گلو درد به خود می پیچیدند خون گریه می کردند... .

 خـون سراسر دشـت را گرفـته بود و لحظـه بـه  لحظـه بالا می آمد. اسب زخمی در گوشه ای از دشت ایستاده بود و مثل قهرمانی که از صحنه نبردی غم انگیز برگشته باشد گهگاهی سرش را بلند می کرد و شیهه می کشید . ناگهان سیلی از خون دشت را در بر گرفت و جریان سرخرنگش تمام دشت را شست و هر چه پلیدی باقی مانده بود با خود برد. تنها چیزی که در تابلو باقی ماند صفحه سفیدی بود که هیچ لکه ای در آن دیده نمی شد جز نوری سبز رنگ که مرد گمان کرد شاید نور آباژور باشد .

زن بچه را آورد توی هال و در حالیکه داشت برایش لالایی آرامی زمزمه می کرد نشست روی کاناپه . مرد زل زده بود به همسرش و بچه اش و نمی دانست در اپیزود آخر چه اتفاقی قرار است بیافتد .

 

(واقعه)

 

زن و مرد با صدای زنگ ساعت بیدار شدند . بچه،توي گهواره ترسيد و از خواب پريد. ولي حتي صدايش هم در نيامد. دوباره گرفت خوابيد. مرد به همسرش گفت: «تو خسته اي... تا الان داشتی مازیار رو آروم می کردی...بخواب... صبح نمازتو می خونی !

زن گفت : «نه... خسته نیستم... بزار پاشم نمازمو بخونم... بعد تا ظهر می خوابم !»

مرد از روی تختخواب بلند شد و گفت : «هر جور صلاح می دونی !»

بعد از نماز هر دو ایستادند جلوی پنجره و منتظر طلوع ماندند. دقایقی نگذشت که هوا روشن شد ولی خبری از طلوع خورشید نبود . زن و مرد به همدیگر نگاه کردند زن پرسید:«پس خورشید کو؟»

چند لحظه بعد، زن از گوشۀ پنجره به سمت غرب نگاه کرد و خورشید را آنجا پیدا کرد که آرام آرام داشت بالا می آمد. آسمان صاف و آبی بود .

زن گفت: «یا قمر بنی هاشم ، یعنی چه اتفاقی می خواد بیافته ؟!»

مرد از گوشه پنجره خورشيد را نگاه كرد و با تعجب گفت:« خداي من...خيلي عجيبه...يعني ممكنه؟» و لحظه اي از طلوع چشم برنداشت. زن گفت:« مي ترسم...دلشوره دارم...يعني...آخه چطور ممكنه؟» مرد خواست به سمت تلفن برود و در مورد این اتفاق با کسی مشورت کند که یکباره زمین شروع به لرزیدن کرد . شیشه پنجره ها که لرزید زن گفت:«خدایا بچه م !»

و دوید سمت گهواره بچه. مازیار در خواب آرام و راحتی فرو رفته بود . همین که زن بغلش کرد و برگشت شیشه ها پایین افتاد. مرد فریاد زد :« برید گوشه اتاق !»

تابلوی فرشچیان کج شد. زن ها زدند زیر گریه. و اسب از لابه لای آدم ها به جایی نامعلوم فرار کرد. عده ای بالای گودالی ایستاده بودند و به لرزش زمین می خندیدند... قاه ، قاه ، قاه!

 آکواریوم با ماهی هایش افتاد روی زمین. گرد و خاک ار سقف اتاق پایین آمد و آن لحظه بود که مرد به سمت زن رفت و بچه را گرفت و روی اش خم شد و زن را هُل داد و چند بار پشت سر هم گفت : «بریم بیرون... بریم بیرون!»

طولی نکشید که دیوارها چنان تکاني خوردند که سقف را لرزاندند و به تدریج فرو ریختند. زمین داشت در خیابان نزدیک خانه شکاف هایی بر می داشت . ساختمان های اطراف، در گودال ها و شکافهای بزرگ زمین فرو رفتند و در یک چشم به هم زدن خورشید ناپدید شد و آسمان با تمام اجرامش در تاریکی مطلق ماند . همه جا سیاه و تاریک شد . برج های بلند واژگون شدند و مردم در متروها ، خیابان ها و هر جایی که بودند له شدند. کوههای اطراف شهر از شدت زمین لرزه به هم برخورد کردند و همراه با غبار مهیبی در فضا پراکنده شدند .

در گوشه گوشۀ شهر که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود فواره های بزرگی از مواد مذاب مثل آتشفشان هایی نزدیک به هم فوران کرده بود و آخرین موجودات زنده ، زیر لایه های عظیم مواد مذاب دفن شدند. تاریکی و سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفت. صدا مفهوم خود را از دست داد و خاک و سنگ زیرورو شدند .

ناگهان همه چیز از حرکت باز ایستاد؛مثل فیلمی که به یکباره stop شود . حالا دیگر نه صدایی بود نه تصویری و نه هیچ چیز دیگری .

 انگار هیچ خلقتی از ازل شکل نگرفته باشد.

صدای بلند شیپور از جایی نامعلوم شنیده می شد و در ناله های کودکانه ای در می آمیخت . شیهه سوزناک اسب هایی که هنوز پا به هستی نگذاشته بودند و صداي برخورد هزاران شمشیر و نیزه،خبر از جنگی می داد که در لامکان اتفاق می افتاد و انسان هایی که آرام آرام از خواب هزاران ساله بیدار می شدند در دل های پیرشان وحشت بزرگی حس می کردند . آنها به سه گروه تقسیم شدند و در بین گروهی که جـلوتر ایستاده بودند مردی بچه ای را بغل کرده بود و داشت او را در بغل تکان می داد  و سعی می کرد آرام اش کند... .

وقتی مرد به گلوی بچه دست کشید بچه آرام شد ولی خود مرد صدای گریه اش بلند شد. هیچکس نمی دانست چرا همه گریه می کنند . مردم حتی دلیل گریه های خودشان را هم نمی دانستند . همه دوست داشتند خواب ديده باشند و يا به عقب برگردند.

ناگهان جايي تكان خورد. فضا حركت كرد. همه چيز چرخيد. مردم چرخيدند.كودك ها ناله كنان چرخيدند. شمشير ها و اسب ها چرخيدند. هوا چرخيد.خلاء چرخيد و همه چيز به دوران افتاد... مردم در دل هاي بهت زده ي خود حس كردند يكباره همه چيز ايستاد و از نو آغاز شد... .      

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 18:53 | | لینک به این مطلب
شنبه نهم آذر 1387
 

                                          پارالل

 

 

از روي پيشخوان آشپزخانه كاسه ي بستني را برمي دارم و مي روم توي اتاق نشيمن. به كلي آب شده اين بستني لعنتي؛دستشويي ام يك دقيقه هم طول نكشيد.تلوزيون را روشن مي كنم.برق ها قطع مي شوند؛فكر كنم فيوز پريده.

دكمه ي فيوز را فشار مي دهم.كم اتفاق مي افتد فيوز بپرد.مگر اينكه مشكلي پيش بيايد يا اتصالي توي جريان برق افتاده باشد.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هايش وقتي روي كليد هاي پيانو به رقص در مي آيند.دوباره اين بچه دارد گريه مي كند.

مي روم توي دستشويي.عق مي زنم.فكر كنم مسموم شده ام.دلم مي پيچد.كانال تلوزيون را عوض مي كنم؛از انيميشن صرفه جويي به ورزشگاه المپيك آتن.با بي حوصلگي به فوتبال آرژانتين و پاراگوئه نگاه مي كنم.

بوي دود و سوختگي خانه را پر كرده؛اين را وقتي مي فهمم كه پرده هاي پشت سرم شعله كشيده اند.دنبال دليل آتش سوزي نيستم،فقط سعي مي كنم جلوي پيشروي آتش را بگيرم.ملافه اي را از روي مبل برمي دارم،مي روم توي آشپزخانه.در يخچال را باز مي كنم.پارچ آب سرد را با دستپاچگي بيرون مي آورم و ملافه را تا جايي كه امكان دارد توش فرو مي كنم.بعد دوباره اين كار را براي قسمت هاي خيس نشده انجام مي دهم.به پرده ها نگاه مي كنم كه انگار كسي روي شان بنزين پاشيده است كه چنين با شتاب مي سوزند. پارچ وول مي خورد زير دستم.

به سرعت مي روم توي اتاق و با ضربه هاي محكم ملافه روي آتش،سعي مي كنم جلوي پيشروي اش را بگيرم.حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند و به والان مي رسند.تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان... .

همه را جمع مي كنم وكنار مي كشم و سعي مي كنم خونسردانه خاموششان كنم. بلوز زرد رنگم سياه و دوده اي شده و سرآستينش سوخته.در تمام مدتي كه آتش را خاموش مي كنم به وضعيت روحي ام توجه دارم كه آيا خونسردي ام را حفظ كرده ام يا دستپاچه ام؟!

در و پنجره ها را باز مي كنم.مي نشينم روي كاناپه.نمي دانم چرا بايد اين اتفاق مي افتاد؟

وقتي توي آموزشگاه بتهوون آن صداي زيبا را شنيدم يك جوري ام شد؛چيزي شبيه وجد و هيجان يا شايد هم آرامش.

دراتاق باز بود.خانمي بعد از اتمام كلاس داشت براي دو خواهر دوقلوي هنرجو، درياچه ي قو را اجرا مي كرد.

تلفن دارد زنگ مي زند و همزمان اين بچه هم دارد بي صدا گريه مي كند.

_ الو...اردوان!...خونه اي؟

من و محبوبه خيلي وقت ها يادمان مي رود حرف هايمان را بعد از سلام بزنيم.

_ الو...آره، پس مي خواستي جمعه هام برم سگ دو بزنم؟...كجايي حالا؟...چرا نيومدي؟

_ هنوز خونه ي آقاجون اينام،فاطي فارغ شده...نمياي ببينيش؟

_ نه بابا،بچه ي نمدار رو بيام ببينم كه چي؟

_ نه عزيزم فاطي رو مي گم...تازه از زايشگاه آوردنش...ناسلامتي داداششي!...راستي بچه ش دختره!

_ آره، اينو كه شصت بار تو سونوگرافي فهميده بودن!...نه ،‌ نه ، نميام حالم خوب نيس!

گوشي را مي گذارم و مي روم جلوي تلوزيون.فوتبال انگار تمام شده.حالا مسابقات ژيمناستيك پخش مي شود.

بچه كه بودم پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كردم.مادرم مي گفت:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!» دو ماه بيشتر نرفتم،شايد هم سه ماه،خوب يادم نيست.

گفتم:«خانم بهفر چند ساله پيانو مي زني؟»

لبخند زد و ميلكشيك موزش را با ني بالا كشيد.

«لابد بعدش مي خواي بپرسي چند سالمه،ازدواج كردم يا نه؟ و از اينجور سوال ها...دوس ندارم، نپرسي ها!...در ضمن اردوان خان ، مي توني منو به اسم كوچيك صدا كني، شهلا...اينجوري راحت ترم.»

همان طور با چشم هاي براق نگاهش مي كردم.از خودم پرسيدم:«منظورش چيه؟ يعني بو برده كه ازش...»

پريد وسط افكارم و گفت:

«تو زن داري مگه نه؟»

زل زده بود به چشم هام. سرم را انداختم پايين و توت فرنگي روي بستني را گذاشتم توي دهانم.

_«زن ها افكاري به بلندي گيسوانشون دارند ها!»

دقيق منظورش را نفهميدم ولي زود سرم را بلند كردم و يكي دو بار گفتم:‌«البته»

گفت:«تا حالا به اين فكر كردي كه مردايي كه سعي مي كنن زن ها رو درك كنن فقط موفق مي شن باهاشون ازدواج كنن؟»

نمي دانستم چه بگويم.حال بوكسوري را داشتم كه گوشه ي رينگ گير افتاده است...

ژيمناست يوناني مي ايستد كنار پارالل. يك دستش را بالا مي برد و اجازه مي خواهد كارش را شروع كند.

گفتم:«شهلا خانم شما زن عجيبي هستين!»

لبخندي زد و همزمان چشم هاي درشتش را بسته و باز كرد.

اضافه كردم:«خيلي هم باهوش و هنرمند هستين!»

در جايي خوانده ام ؛وقتي از كسي تعريف مي كنيد در واقع به او نسبت به خودتان انرژي مثبت مي دهيد.

دوباره ني را گذاشت وسط  لب هايش؛ نديدم چيزي توي ني بالا بيايد0

«اردوان خان شما هم خيلي ...خيلي...!»

من ومن كرد ودست آخر گفت : «خيلي خوب...يعني با شخصيت... هستين !»

بلند مي شوم و مي روم سمت يخچال و از توش پاكت سفيد سيگارم را در مي آورم.  با نوك دو انگشت سيگاري را از لاي بقيه ي سيگارها بالا مي كشم و روي لبم مي گذارم. پاكت را هم با خودم مي آورم و مي گذارم روي تلويزيون. ژيمناست با دو دستش دو ميله سفيد موازي را گرفته و با كمك ميله ها پشتك مي زند. ميله هاي موازي مي لرزند؛ بد جور هم مي لرزند ولي ژيمناست يوناني همچنان تعادلش را حفظ كرده و از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند. بر مي گردم توي آشپزخانه و با فندك اجاق گاز يكي از شعله ها را روشن مي كنم. سرم را مي برم نزديك آتش. گردنم را كج مي كنم و نوك سيگار را روي شعله مي گذارم پك مي زنم و شعله را خاموش مي كنم. دود سيگار كه وارد بدنم مي شود صداي سرفه هاي بچه را مي شنوم .سرفه هاي بلند و مداوم.

از كنار آينه ي قدي مي گذرم دود سيگار را به بيرون فوت مي كنم و بچه را توي آينه مي بينم كه صورتش سياه و سوخته شده. انگشت هايش مثل جذامي ها زخم و زيلي شده و شكمش باد كرده، مثل خواهرم فاطي كه باردار بود.

تلفن دارد زنگ مي زند تا چشم ازآينه بر مي دارم بچه غيبش مي زند.

چيزي توي شكمم وول مي خورد.مي روم و گوشي را از روي ميز تلفن نيمه سوخته بر مي دارم.

_الو...اردوان؟ ...غذا توي يخچال هست گرم كن بخور...جورابات رو هم صبح شستم ببين اگه خشك شده بپوش...نمياي؟ بچه ها سراغتو مي گيرن!

يك پك به سيگار مي زنم؛يك پك عميق.

هفته ي قبل روي نيمكت پارك نشسته بود و داشت كتاب مي خواند كه از راه رسيدم.

_ سلام ، دير كردم؟

منتظر جواب نماندم...

_ تو به بزرگواري خودت ببخش!

كتاب را بست و كنار گذاشت.زير چشمي عنوان كتاب را پاييدم.«فلسفه ي پست مدرنيسم»

گفت:« ايرادي نداره...ولي سعي كن وقت شناس باشي»

ژيمناست يوناني حالا ميله هاي پارالل را فشار مي دهد و بين هر دو ميله وارو

مي زند. براي چند لحظه ي كوتاه خودش را روي آسمان معلق نگه مي دارد.

بلافاصله پايين مي آيد وبا استفاده از كتف هايش دوباره به پارالل مي چسبد.

شهلا از توي كيفش يك جعبه ي كادو درآورد و گذاشت روي كتاب.

_امروز يك خبر بد شنيدم !

_چي ؟ چي شنيدي ؟ اتفاقي افتاده ؟

_اتفاق ؟

مكثي كرد و سرش را به دو طرف تكان داد و گفت: «فاجعه !»

دلم لرزيد. گفتم «خوب بگو چي شده !»

«گيتي رو يادته ؟ همون كه با من اومده بود پارك!...اون دفعه كه تا دير وقت مونديم... يادته ؟

اون رفت. گفت شوهرش سگ ميشه... يادته ؟

سرم را تند بالا و پايين كردم چند بار گفتم « آره »

_مهريه ش خيلي زياد بود چون شوهرش اوايل خيلي عاشقش بود.

يه هفته پيش اومده بود آموزشگاه مي گفت شوهرش خيلي ترسناك شده ، تهديد به مرگش مي كنه چون پول مهريه ش رو نداره ،ميخواد...»

داشتم شاخ در مي آوردم .گفتم : «يعني چي ؟... زنشو كشته ؟ اون حالا مرده؟آره؟ اينجوري كه بايد اعدام بشه !»

شهلا لبخند تلخي گوشه ي لبش داشت. كادو را از روي كتاب برداشت و گفت:

«تولدت مبارك اردوان! »جا خوردم. كادو را گرفتم و به رفتار عجيب شهلا فكر كردم. به ش لبخند زدم و گفتم: «كاغذ داري؟روي كاغذ نوشتم :چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد،تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم...» و گفتم:« شهلا واقعا غافلگيرم كردي... تو ديگه كي هستي !»

جعبه كادو را توي دو دستم گرفتم و ورانداز كردم و بعد تكان دادم.

گفتم: «خب ، خب ، داشتي مي گفتي ...گيتي چي شد؟ زنده اس؟»

_نه !

_چطور شده ؟

_يه روز بعد از همون روزي كه اومده بود پيشم ، تصادف كرده و...

بغض كرده بود،از صدايش راحت مي شد فهميد.

_حيوون قصي القلب! كار خودش بوده شك ندارم .فكر مي كني پول ديه ي قتل غير عمد اونم ديه ي يه زن چقدر مي شه ؟

سرش پايين بود.حس كردم دارد زير لب چيزهايي مي گويد.

سرش را با لبخند بلند كرد.

_ ديگه به ش فكر نكن...بيا تولدتو جشن بگيريم...نظر تو چيه؟...اوكي؟ بريم؟

دوباره به سيگارم پك مي زنم و خاكسترش را مي تكانم توي جا سيگاري خالي روي ميز .

هنوز دل پيچه دارم.مي خواهم بروم توي كابينت ها بگردم شايد كمي پونه پيدا كنم منصرف مي شوم .حس مي كنم اين بچه اي كه دارد توي شكمم سرفه مي كند و دست و پا پرت مي كند؛ مي خواهد مثل هميشه چيزي بگويد،حرفي بزند.شايد مثل چند ماه گذشته كه هي شروع كرده به موعظه، باز بخواهد حرفهاي فرشته مهربان پينوكيو را برايم تكرار كند .

حالا خودش را معصومانه به موش مردگي مي زند كه دلم برايش بسوزد.چند وقت است جيغ ممتد و كركننده اش پرده هاي گوشم را پاره مي كند و در تنهايي به سراغم مي آيد و مدام داد مي زند:«نه...» گريه مي كند و لابه لاي هق هقش حرف هاي نامفهومي مي زند.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هاش وقتي روي كليدهاي پيانو به رقص در مي آيند؛درياچه ي قو را اجرا مي كند انگار.

پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كنم.مادرم مي گويد:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!»

فاطي فارغ شده است.دختر زاييده.«ناسلامتي داداششي...نمياي ببينيش؟»

حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند...تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان.

ژيمناست با دو دستش ميله هاي سفيد موازي را گرفته و با كمك آن ها پشتك مي زند.ميله ها ي موازي مي لرزند،بدجور هم مي لرزند.ژيمناست از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند...

«ديه ي يه زن چقدر مي شه؟ قتل غير عمد...قتل غير عمد...ديه ي يه زن قتل غير عمد...چقدر مي شه؟چقدر؟»

تلفن دارد زنگ مي زند.

«الو...اردوان؟...اردوان؟...اردوان بيدار شو...»

روي كاناپه خوابم گرفته بود.محبوبه آمده است بالاي سرم.تلوزيون هنوز روشن است؛دارد برنامه ي ويژه ي انتخابات را پخش مي كند.محبوبه تلوزيون را خاموش مي كند و مي آيد جلو كنارم مي نشيند.به پرده ها،فرش ها و موكت نگاه مي كند و با تعجب مي پرسد:«چي شده؟»

صورتم سوخته و سياه شده.انگشت هايم مثل جزامي ها زخم و زيلي شده و شكمم باد كرده...به پرده ها زل مي زنم و مي گويم:

«خونه مون سوخته!»

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 17:53 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم مرداد 1387

 

شب شوکران

 

 

... البته من این ماجرای عجیب را در صفحه ی حوادث هیچ روزنامه ای نخوانده ام اما یقین دارم اتفاقات این داستان تماماً واقعی است و در گوشه ای از همین شهر تهران یا هر شهر دیگری این ماجرای عجیب به وقوع پیوسته است.

صدالبته که توقع ندارم این داستان را تمام و کمال باور کنید و طبیعتاً به مخاطب حق می دهم که فکر کند این مقدمه چینی ها صرفاً جهت تحریک کردن حس کنجکاوی اوست و راهی برای ورود به داستان.

راستش خودم هم وقتی به این ماجرا فکر می کنم می بینم پری و ستار تا حدودی دچار مشکلات روانی بوده اند و شاید اساساً نوع جهان بینی شان غلط بوده... البته بهتر است قضاوت نکنم و بعد از پایان داستان شما را با قضاوت این ماجرا تنها بگذارم.

پیش از آنکه قصه را روایت کنم، باید عرض کنم شما خواسته یا ناخواسته وارد این داستان شده اید و تا اینجای کار با نویسنده ای مواجه شده اید که قصد دارد ماجرای عجیبی را برایتان روایت کند. هرچند شاید این ماجرا فقط برای راوی عجیب است و دیگران در قبال خواندن این قصه چندان هم تعجب نکنند. و آن را امری عادی و معمولی تلقی کنند.

پری چهل و یک ساله و همسرش ستار چهل و چهار ساله سابقا در طبقه ی سوم از آپارتمانی چهار طبقه واقع در شهرک غرب تهران زندگی می کردند. حالا چند سالی ست  مستأجر خانه ای هستند که آدرسش را نمی دانم.

سالها پیش وقتی پری زن نوعروس و جوانی بود؛ رفته بود از توی یخچال دو جام شراب برای خودش و ستار بیاورد.اما حالا افتاده است روی تخت و در تب شدید می سوزد. ستار در همان دوران جوانی وقتی پری جام ها را گذاشته بود روی میز عسلی گفته بود: «شک نکن بعد از خوشبختی، یه دفعه یا آروم آروم بدبختی میاد سراغ آدما!»

او هنوز وارد داستان نشده ولی تا چند دقیقه ی دیگر، کلید را توی قفل می چرخاند و تب آلوده وارد می شود. توی دستش یک نایلون است که چهار تا تخم مرغ، دوتا سرنگ و آمپول و یک سرم نیم کیلویی توش دیده می شود.

قبل از هر چیز به آشپزخانه می رود و تخم مرغ ها را توی ظرف آب می گذارد و اجاق را روشن می کند.

بعد در قابلمه را می بندد و از توی یخچال، شیشه ی الکل سفیدی را با خود به اتاق خواب می آورد. در راهرو چند بار سرفه می کند. صدای سرفه هایش بلند است؛ جوری که پری از زیر بتو سرک می کشد که یعنی:«آمدی؟» که یعنی «سلام، خوش آمدی» که یعنی «چه کردی؟ کاری که باید انجام می دادی را تمام کردی؟»

ستار که جلوی تخت زانو زده می گوید: «می تونی پاشی؟» اما پری پتو را به خود پیچیده و معلوم است پاهاش را جمع کرده توی شکمش و خودش را مچاله کرده.

ستار تکه پنبه ای را به الکل آغشته می کند و پتو را کنار می زند. پری چشم هایش را بسته و مدام می گوید: «سردمه!»

ستار کف دستش را روی پیشانی پری می گذارد و می گوید: «داغی... خیلی!». آمپول را آماده مي كند و پري را دمر مي خواباند.دامنش را بالا مي كشد و همزمان كه هواي آمپول را مي گيرد دستش را آرام روی ران گرم پری می کشد. پری می لرزد و ناله می کند: «یخ کردم تو رو خدا هر کاری می کنی زود باش!»

دانه دانه های برجسته ای روی پوست ران هایش بوجود می آید که البته واکنش طبیعی بدن نسبت به تغییر دما هستند و باعث می شوند ستار صورتش را بچسباند به پشت ران های همسرش و پری زیر لب بگوید: «چقدر داغی!»

و زیر لب ناله کند و بگوید «بمیرم...»

لحظه ای شاید بیشتر طول نمی کشد که پری صورتش را جمع می کند و می گوید «آخ!» و ستار دستش می لرزد.

«تموم شد.»

تا پری نفس راحتی بکشد شوهرش سرم را هم آماده کرده و دنبال رگ دستش می گردد. پیدا کردن رگ در شلوغی رگ های پری سخت نیست و برجستگی رگ هایش کار ستار را آسان می کند.

«فروختیش؟ . . . دستبند رو می گم!»

ستار جوراب هایش را پرت می کند گوشه ی اتاق.

«آره!»

«پولشو دادی به قنبری؟»

«نه!»

پری مستاصل می گوید: «دیگه چرا؟»

«دوس داشتم این پول رو یه شب تو جیبم نگه دارم، ... فردا... فردا بهش می دم.»

ستار می خواهد برود سمت آشپزخانه که چیزی نمانده است تعادلش به هم بخورد و بیافتد روی بخاری نفتی کنار دیوار.همانجا کنار بخاری به دیوار تکیه می دهد. آرام می نشیند تا  پری متوجه نشود. پری دارد به گذشته فکر می کند و نمی بیند شوهرش گوشه ی اتاق آرام دارد اشک می ریزد.

البته ناگفته نماند که این اشک ها فقط از سوز تب و درد مریضی نیست؛ چون در این لحظه چیزی که بیشتر از هر تبی  ستار را می سوزاند صراحتاً مشکلات اقتصادی است.

به عنوان یک راوی دانای کل باید عرض کنم که مسئله بغرنج تر از آن چیزی است که شما تصور می کنید. بهتر است برای روشن شدن مسئله کمی به عقب برگردم و با یک فلاش بک کوتاه قدری شما را با مشکلات این زوج آشنا کنم.

ستار صاحب یک کارخانه ی تولیدی مواد غذایی بود و در صبح یک روز پاییزی وقتی داشت توی دفتر کارش، حساب های شرکت را بررسی می کرد خیلی راحت و منطقی متوجه شد موقعیت اقتصادی اش رو به افول است و درست یک ماه بعد وقتی توی دفتر نشسته بود، آقای قنبری معاون تولید یکی از بخش های مهم شرکت با چهره ای در هم وارد شد و نشست رو به روی اش.

ستارداشت ته خودکارش را به شقیقه اش فشار می داد. قنبری گفت: «ما ورشکست شدیم!» ستار خندید و قنبری را ورانداز کرد.

«خب!»

قنبری همیشه از خونسردی ريیس اش عصبانی می شد اما هیچوقت جرأت نکرده بود حرفی بزند.

«آقای کامیاب، چی چی رو خب؟»

ولی در آن شرایط حقیقتاً از شدت عصبانیت و حس طلبکاری، انگار نتوانست در مقابل خونسردی ستار، لب به اعتراض باز نکند.

مهم نیست، مهم این است که بالاخره بین این دو مرافعه ی بدی شکل گرفت و حتی کار به دادگاه کشید.

جهت اطلاع بیشتر باید عرض کنم ستار برای رقابت با دیگر شرکت ها چندین وام کلان به سرمایه ی شرکت خود تزریق کرده بود که نهایتاً دردی را دوا نکرد و اتفاقاً بازپرداخت آنها مشکلی بر مشکلات او اضافه کرد. چک های برگشتی هم که اساساً نابودی اقتصادی اش را امضا کرد. آنهایی که مشکلات اینچنینی را تجربه کرده اند یقیناً حالا وضعیت نا به سامان ستار را خوب می فهمند و خوب می دانند زندگی در چنین شرایطی چقدر سخت و غیر قابل تحمل است. کافیست در چنین شرایط دشواری خبر برسد که کسی از عزیزانت هم از دنیا رفته است. حقیقتاً قوز بالا قوز است، نیست؟ آدم کلافه می شود، به هم می ریزد و ستار کلافه شد. به هم ریخت؛ وقتی خبر مرگ پدرش را شنید. البته این جریانات مربوط به چند سال قبل است هرچند بعد از گذشت این سالها هنوز هم خانواده ی دو نفری آقای کامیاب در حال پرداخت بدهی های پیشین است، گویی این بدهی ها تمامی ندارد.

حالا پری بعد از سه، چهار تا سرفه ی خفیف با رنگ و روی پریده می گوید: «تو حالت خوب نیست!»

ستار که اشک هایش را پاک کرده هول هولکی می گوید: «نه... نه باور کن من خوبم!»

در گوشه چشم پری آب جمع شده و بغضی دلسوزانه راه گلویش را می بندد.

«ستار! چرا ما به این روز افتادیم؟ مگه ما چه گناهی کردیم که خدا این بلاها رو سرمون میاره؟» ستار جلو می آید و پیشانی داغ پری را می بوسد. پری می گوید: «نفسات خیلی داغه» در همین لحظه ستار ه می خواهد توجیه کند چند بار پیاپی سرفه می زند و فقط سرش را با تأسف تکان می دهد.

«یادمه اون شب زمستونی، با هم کنار پنجره داشتیم بارون نم نم حیاط رو نیگاه می کردیم...»

پری کمی فکر کرد. «کدوم شب رو می گی؟»

«همون شبی که داشتیم در مورد خواص شوکران حرف می زدیم!»

ستار دارد در مورد همان شبی حرف می زند که سالها پیش پری رفته بود و با دو جام برگشته بود و جام ها لبریز بود و جام ها سرخ بود و جام ها انگار زبان در آورده بودند و حرف می زدند «ماییم شوکران شیرین...ماییم راز مانایی...به یمن خوشبختی!»

پری می گوید: «آهان! اون شب رو می گی!؟ آره یادمه... با اینکه خیلی ساله که از اون موقع می گذره ولی همه چی خوب یادمه... آره! تو گفتی خوشبختی و بدبختی هیچکدوم دووم نمیارن!»

ستار به متکایی که نزدیکش است تکیه می دهد و آه سردی می کشد.

«آره... مطمئناً خوشبختی و بدبختی زود گذرن؛ ولی به نظر من، بهتره آدما سعی کنن با خوشبختی بمیرن، یعنی قبل از اینکه بدبختی و مشکلات سراغ آدم بیاد باید خوشبختی رو واسه خودش ابدی کنه...البته این اعتقاد منه!»

پری می خندد ولی خنده ی بی رمقی؛ شاید از سر رضایت.

«من همیشه باهات موافق بودم... یادته اون شب هم که این حرفا رو زدی بهت چی گفتم؟» ستار سری تکان می دهد که یعنی: «یادمه» ولی حرفی نمی زند.

«گفتم: از این بهتر چیه؟ بیا خوشبخت بمیریم قبل از چیز.»

ستار به نقطه نامعمولی در مقابلش خیره شده می گوید: «آره، من پیش بینی می کردم که یه زمانی به این حال و روز بیافتیم، واسه همین اون پیشنهاد رو دادم»

پری ناخودآگاه دستش را می برد زیر پتو. حالش هم انگار بهتر شده؛ از رنگ و روی اش می شود فهمید؛ تأثیر سرم است حتماً.

«البته اون یه پیشنهاد نبود... یه هم صدایی بود. تو داشتی از طرف دوتا روح اون حرفا رو می زدی... دو تا روح هم صدا...می فهی چی می گم؟!»

ستار متکا را می گذارد زیر سرش و می خواهد همانجا دراز بکشد. بلند می شود و می رود سمت چوب لباسی. لباس هایش را عوض می کند و با شلوار راحتی و زیرپوش سفید می رود کنار پری روی تخت دراز می کشد و می گوید: «بعد از اینکه کلی به هم نیگا کردیم و لبخند زدیم و از خوشبختی لذت بردیم جام ها رو از روی میز بلند کردیم و... به یمن خوشبختی سرکشیدیم.»

پری که پشت به ستار دراز کشیده با یک دستش پتو را می کشد روی ستار. ستار کمکش می کند و خودش را به تن داغ پری می چسباند. زیر پتو حقیقتاً گرمای زیادی جمع شده.

پری همانطور پشت به ستار حرف می زند. در حالی که یک چشمش هی می رود طرف سرم.

«تو لباسای منو پاره کردی...دیوونه شده بودی...می خواستی منو واسه همیشه تصرف کنی مگه نه؟»

«نمی دونم...شاید...شایدم بخاطر اینکه آخرین عشقبازیمون بود سعی می کردم نهایت لذت رو از هم آغوشی با تو ببرم.»

دستش را می گذارد زیر سر پری و ادامه می دهد:«البته اینو هم خوب می دونستم كه خیلی طول نمی کشه واسه ما خوشبختی ابدی می شه. تا همیشه...ما واقعا خوشبخت بودیم...خوشبخت!» پری دارد افسوس می خورد، البته سخت می شود این را از نگاهش خواند یا از گزیدن لبش.

«تنت داغ بود ستار. داغ داغ. مسخ شده بودی انگار... وحشی شده بودی... نمی دونستی با من چکار کنی. منو خوردی، بغل کردی، محکم فشارم دادی به خودت و انگار داشتی در من حل می شدی. خیلی لذت بخش بود...من خوشبختی رو حس می کردم و می دونستم این حس تا ابد قراره باهام بمونه.

داشتم تکون تکون می خوردم که چشام سیاهی رفت، دیگه چیزی نفهمیدم.»

ستار صورتش را آورده نزدیک گوش پری و دارد ناخودآگاه گردن پری را بو می کشد. «آره، لحظه به لحظه سردتر می شدی. من هم داشتم تند تند اون کار رو می کردم تند و وحشیانه...تا اینکه چشات سرد و بی روح شد، فهمیدم دیگه نیستی، ولی من داشتم همونجوری با جسم خالی تو ور می رفتم. داشتم از لذت می مردم. می دونستم همه چی داره ابدی می شه. خوشی، لذت، آرامش و خوشبختی...

یه لحظه ترس برم داشت که نکنه جا بمونم. تو بری و من تنها بمونم...ولی وقتی حس ضعف کردم و بدنم سرد و سردتر شد، خوشبختی رو لمس کردم. افتادم روت و دیگه چیزی یادم نمیاد.»

پری می گوید: «اره، ما سالها پیش، تو همون شب زمستونی مردیم. خودمون خبر نداریم»

مرد صورت همسرش را مي بوسد؛صورتش هنوز داغ است.از زير پتو بيرون مي آيد و مي رود.

سرم دارد تمام مي شود.

«مي رم تخم مرغا رو بيارم!»

و چند تا سرفه ي پياپي مي زند و با لبخند مرموزي مي گويد:«حسابي حالمون خرابه ها!»

زن لبخند كوتاهي مي زند و پتو را مي كشد روي صورتش.در تاريكي زير پتو به دنيايي فكر مي كند كه هيچكس طلبي از آن ها ندارد.دنيايي كه هيچكس به كسي بدهكار يا بستانكار نيست.در سفره هاي رنگارنگ مردم غير از خوراكي هاي خوشمزه،يك پارچ آرامش چند ديس بزرگ سلامتي، دو-سه بشقاب شادي و انواع رنگارنگي از خوشبختي در جام هاي بزرگ و كوچك نيز وجود دارد.در تاريكي زير پتو،زن دارد به تخم مرغ آب پزي فكر مي كند كه انگار توي گلويش گير كرده و دارد داد مي زند كه:«يكي بياد منو از اين مخمصه نجات بده!»

در همين لحظه زن از شدت گرما پتو را كنار مي زند و نفسي تازه مي كند. سرم را كه تمام شده از دستش خارج مي كند.يقه ي پيراهنش را مي گيرد و چند بار تكان مي دهد.باد ملايمي توليد مي شود كه زن دوست دارد؛ ولي گويي افاقه نكرده باشد زيپ پشت پيراهنش را باز مي كند و لباسش را از تن در مي آورد. همان طور كه لباسش را جمع مي كند و از روي سرش خارج مي كند، دارد به تصورات خودش مي خندد.

ستار از توي آشپزخانه مي پرسد:«نمك نداريم؟» زن كه لخت نشسته است روي تخت مي گويد:«نه...نداريم!»

وقتي مرد از آشپزخانه برمي گردد،زن مي بيند كه توي يك دستش بشقاب تخم مرغ ها و در دست ديگرش يك سيني مسي است كه روي اش دو جام شراب سرخرنگ دارند به هم لبخند مي زنند و صحبت مي كنند.

مرد مي گويد:«مي خواي در مورد خواص شوكران برات يه چيزايي بگم؟»

 

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:2 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
 

                چرا نمی خندی تورناتوره ی عزیز ؟!

 

مالنا - ژوزپه تورناتوره

من اين داستان را تقديم می كنم به (موبايلم) كه سكوت كرده بود...

 

 

آقای تورناتوره باورت مي شود ما هنوز صبح ها با صدای خروس و پارس سگ های نگهبان بيدار مي شويم؟

باورت بشود يا نشود ، ديروز با صدای قوقولی قوقوی خروس همسايه بيدار شدم ، آخر ما خروس نداريم. فقط چند تا بوقلمون و حدوداً پانزده تا غاز داريم كه مادرم نگهشان داشته و روزی چند بار بهشان آب و دانه مي دهد.

خوشم می آيد اينجا هر چقدر با ايتاليا فرق داشته باشد آب و هوايش خيلي فرق ندارد ، اينجا هم مثل ايتاليا برف دارد ، باران دارد ، سرما ، گرما ، باد...

آقای تورناتوره ی عزيز ، من مي دانم شما در همه جهان اسم و رسم داريد و فيلم هايتان هميشه جزو بهترين و ماندگاترين فيلم هاي سينماست. من مي دانم شما برای رسيدن به اين شهرت چقدر زحمت كشيده ايد. ولی اين را هم خوب مي دانم كه خيلي نامرد و بدجنس هستيد. ولي چون شخصيت معروفی هستيد و حتماً هر جا مي رويد چند نفر محافظ داريد ، معلوم است چهره زشت شما پوشيده مي ماند.

راستش اگر از شما و آن اطرافيانتان نمي ترسيدم الان هر چه از دهانم بيرون می آمد بهتان مي گفتم. هرچند بعد از نوشتن اين حرفها زود همه را پاره مي كنم كه مبادا به دستتان برسد يا پدرم بخواندشان. آن وقت مثل پدر آن پسره كه ماله نا را دوست داشت، پدر من هم كتكم مي زد.

مثل هر روز بايد گله را مي بردم چرا. ما شصت و چهار تا گوسفند چاق و چله داريم كه تازه هفت تايشان آبستن هستند و به زودی مادر مي شوند. البته خيلی هاشان هم كه نرهستند. نرها، بی ارزش ترند. ماده ها همه چيزشان به درد بخور است.

تورناتوره ی عزيز ، پدرم مي گويد : «وقتی من هنوز به دنيا نيامده ام يك گوسفند دو جنسه داشته ايم كه هم شيرده بوده و هم هي مي پريده به ماده ها و آبستنشان مي كرده»

 ولي فكر نمی كنم راست بگويد. گوشه ی لبش لبخند كوچكي هست ؛ وقتی اين حرفها را مي زند، من خوب مي شناسمش.

چراگاهی كه هر روز گوسفندها را می برم خيلی دور است. پشت آن كوه بلند كه نامش دسیکا است و مردم می گويند روزگاری زنی در يكی از غارهای دامنه اش زندگی می كرده كه جادو جنبل می دانسته و در زمستان می توانسته رودخانه ی ميمه كه در پايه ی كوه جريان دارد را خشك كند و مردم ديده اند كه در تابستان جلوی غارش برف و قنديل های يخ بوده است. من هر روز از مسير خانه اش می گذرم و درست وقتی كه از دهانه ی غاز رد می شوم يك جوری ام می شود ، حس عجيبی دارم.

آقای تورناتوره ، می دانم باور نمی كنی ولي بايد بگويم كه من ماله نا را ديدم. من ديروزغروب ماله نا را ديدم.

كنار درخت بلوطی همان حوالی غار.

حتماً اگر اين نوشته ها را بخوانی به كودكانه بودن اين فكر می خندی ولی باوركن  توهم نبود. من مونيكا بلوچی را ديدم كه با همان قيافه ی ماله نايی اش كنار آن درخت بلوط به تخته سنگ صاف و بزرگی تكيه داده بود و داشت موهايش را شانه می كشيد.

راستش اول ترسيدم. فكر كردم نكند همان زن افسانه ای باشد. همان كه جادوگری می كند و روزی به هزار شكل و قيافه در اطراف غار ترسناكش پرسه می زند. ولی آقای تورناتوره من می دانم اين قصه ها همه اش خيالبافی های قشنگ و سرگرم كننده ی مردم بوده و كم كم به شكل امروزش درآمده است. من می دانم آقای تورناتوره ، در همان ايتاليای شما ، در سيسيل در فلورانس در ونيز در رم ... از اين قصه ها زياد است و اصلاً شايد همين فيلم سينما پاراديزو را كه ساخته ای از روی يك قصه از همين خيالبافی هاي مردم شكل داده ای و ...

خيلی غم انگيز است تورناتوره ی عزيز.

ولی تو حق نداری اين همه با احساسات مردم بازی كنی ، فكر می كنی چون تورناتوره هستی ديگر می توانی آزادانه عشق های مردم را مسخره كنی؟ من اصلاً دوست ندارم فكرهای مارچلو ماستوريانی را با طنز مسخره ای كه در همة فيلم هايت داری نشان بدهی. دوست ندارم برای سرنوشت 1900 تصميم قطعی بگيری. دوست ندارم سينما پاراديزو را خراب كني ...

تورناتوره عزيز ، مگر ماله نا چه گناهی كرده بود كه بايد آن بلاها را سرش می آوردی. باور كن وقتی برای چندمين بار دزدكی داشتم فيلمش را نگاه می كردم ، اشكم درآمده بود. هر چند زبانشان را متوجه نمی شوم ولی می دانم به همديگر چه می گويند. من می فهمم جرم ماله نا فقط زيبايی و بی كسی اوست و آن پسر كه ماله نا را دوست دارد تنها مجذوب زيبايی اش شده.

تورناتوره ی عزيز ، آقای جوزپه تورناتوره! شما نمی دانيد چقدر سخت است فيلم هايتان را بدست بياورم و تازه ، پدرم اجازه نمی دهد اينجور فيلم ها را ببينم. منظورم اين است كه برای ديدن فيلم های شما كه مثل بيشتر فيلم های خارجی صحنه های سكسي دارند، مجبورم نيمه های شب وقتی سگ ها می خوابند دزدكی بروم توی اتاق كاهگلی پشت خانه و تلويزيون چهارده اينچ قديمی مان را بردارم ، بيارم و ويديويی را كه توی انبار جو پنهان كرده ام و هيچكس از وجودش خبر ندارد...

يادم است وقتی چند ماه پيش فيلم افسانه 1900 را نگاه می كردم برق دهكده قطع شد. پدرم بيدار شده بود و ديده بود من سرجايم نيستم. آمده بود دنبالم.

می دانستم زود متوجه نبودنم می شود. يك جوری است هی امر و نهی ام می كند. هی حواسش به من است. البته او فكر می كند من احمقم و هیچ چیزی را درست حالی ام نمی شود... ولی اشتباه مي كند...

تورناتوره عزيز ، اولين باری كه ماله نا را ديدم ، منظورم فيلم ماله نا است،نفسم بند آمده بود. از آن پسر كه هی می رفت از توی آن سوراخ به ماله نا نگاه می كرد بدم می آمد ، حالا هم...

از آن آدم هايی هم كه در نبود شوهر ماله نا به خانه اش می آمدند و به زور ماله نا را زمين می زدند متنفر بودم ، حالا هم...

چطور دلت آمد؟

اسم تو را توی اسم های اول فيلم پيدا كردم. اسم تنفر آميزت را...

ولی خودمانيم ها ، از حس تنفری كه به تو دارم اگر بگذرم ، بايد بگويم تو عجب كارگردانی هستی هان!

اصلاً به همين خاطر بود كه تصميم گرفتم همه ی فيلم هايت را گير بياورم...

وای تورناتوره ی عزيز ، نمي داني چقدر زندگي سختی دارم ، من دوست ندارم گله بچرانم. من ديگر بزرگ شده ام و از تمام حيوانات اهلي بدم می آيد. دوست دارم كارگردان شوم. بيايم ايتاليا ، توی ميدان های فلورانس كنار مجسمه های بزرگ و باشكوه عكس بياندازم ، کنارآن چراغ های كم سوی ايتاليايی كه كوچه های پهن و كوتاه شهر را در شب های باراني ، قشنگ تر از هميشه می كنند.

تورناتوره عزيز ، كاش می شد تو را ملاقات كنم. تو و آن بازيگری كه نقش ماله نا را خوب بازی می كند و من ديروز با همان چهره او را كنار آن غار ترسناك ديدم ، كنار آن بلوط پير.

راستش دوست ندارم فكر كنم آن زن كه داشت مثل معشوقه های توی فيلم، موهاش را شانه می كرد و فكر كنم من را هم ديده بود و با گوشه چشمش مرا می پایيد ، فقط و فقط توهم بوده...

لعنت به آن ماده گوسفند آبستن. همان كه قهوه ای روشن است و لكه قرمزی روی پيشانی احمقانه اش دارد. اگر او نبود و اگر لبه پرتگاه گير نيافتاده بود يك لحظه از آن زن چشم بر نمی داشتم. باور كن ماله نا بود من ساعت ها نگاهش كرده ام.

ولی ترسيدم. راستش ترسيدم گوسفندمان تلف شود. پدرم ، بيچاره ام می كرد. فكر نمی كردم به اين زودی برود.

تورناتوره ی عزيز، راستش هوا داشت تاريك می شد و حتما بايد برمی گشتم وگرنه حتماً بيشتر دنبالش می گشتم. مطمئنم همان طرفها بود. جای دوری نرفته بود. بوی عجيب و دوست داشتنی اش را حس می كردم.

فردا همان طرف ها دنبالش می گردم. نمی دانم چيست ولی چيزی توی دلم می گويد اگر بگردم حتماً پيدايش می كنم و حتماً او هم مرا دوست دارد و مرا دعوت می كند كه پيشش بنشينم و حتماً اجازه می دهد به صورتش دست بكشم... وای ماله نای عزيزم ، من چقدر تو را دوست دارم.

آقای تورناتوره ، برای اولين و آخرين بار بهتان می گويم كه دست از سرش برداريد. برويد فيلم های ديگری بسازيد با بازيگرهای ديگر و نقش های ديگر.

آقای تورناتوره ، من شما را دوست دارم ولی نمی دانيد وقتی آن عكستان را با خانم بلوچی ديدم چقدر افسرده شدم. كاری نكنيد كه برای هميشه از شما متنفر شوم.

ديگر دست از سر اين خانم برداريد. توی آن عكس كه با او گرفته ايد چرا گيلاس كوفتی تان را آرام زده ايد به ...

چرا داريد قهقهه می زنيد با او؟

اصلاً آن همه آدم ، دوربين و عواملی كه پشت سرتان معطل مانده اند ، بی خود فكر می كنند شما برای ساختن فيلم آنجا هستيد. انگار قصدتان از اين همه هياهو چيز ديگری است. می شود بپرسم چه قصدی داريد؟

تورناتوره عزيز ، التماس می كنم ديگر برای ماله نای من از آن فيلم های ناراحت كننده نساز.

فردا می خواهم بروم توی غار. می خواهم گله ام را ول كنم  و آنقدر بگردم كه شايد ماله نای خودم را پيدا كنم ؛ جايی توی دامنه كوه دسیكا، كنار آن غار ترسناك و زير سايه آن بلوط.

می خواهم فردا به كوری چشم شما ماله نا را همان جا زير همان درخت بلوط  ببوسم.

آقای تورناتوره عزيز

                    بهتان برخورد؟

                                       به جهنم!  

 

    

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:4 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم بهمن 1386
 

 

هواي جمعه ، هواي كريسمس

 

 

 

 

ژانت گفت : « جمعه يعني همون فراي دي ! »

و از جلوي پنجره كنار رفت تا من برف سنگين حياط را ببينم. سالنامه را گذاشت روي تخت و رفت توي آشپزخانه.

 آقاي مانيسيان تعجب كرده بود كه چرا دخترش براي كريسمس به خانه نمي رفت.حق هم داشت. البته بهانه ژانت هم بهانه خوبي بود كه گفته بود: «مجبورم خوابگاه بمونم...درسام انباشته شده ... مي خوام از زهرا كمك بگيرم !»

و زهرا من بودم و تازه من درسم از ژانت ضعيف تر بود و من اصلا خود م خواهش كرده بودم پيشم بماند. البته خودم مي دانستم خواهشم غير منطقي است ولي به قول استاد رسولي :«ما زن ها همه چيزمان به دلمان ربط دارد نه به مغزمان»

ومن دلم خواسته بود ژانت پيشم بماند، چون هم توي درس ها كمكم مي كرد،هم اينكه دوست نداشتم دوران فرجه امتحانات را بروم خانه و روزي بيست و چهار ساعت با حميده دعوا كنم حميده جلوي بابام به من گفته بود : « توي اين خونه يا من اضافي ام يا تو ! منوكه با هزار تمنا آوردين اينجا... همين خودت و بابات !» راست مي گويد البته؛ ولي بعد از فوت مادرم ، حتي قبل تر ،يكي دوسال آخر زندگي اش ، حس مي كردم پدر بيچاره ام كم كم دارد ديوانه مي شود. هر روز كار و بارش را ول مي كرد و مادرم را به بيمارستان هاي اين شهر وآن شهر مي برد ؛ كاش افاقه كرده بود... پدرم ولي واقعا خسته شده بود از زندگي و همه تلخي هايش.

اگر چه بعد از رفتن مادرم خيلي تنها شدم ولي ياد گرفتم با مشكلات بجنگم و هيچوقت نا اميد نشوم. هر وقت كم مي آوردم با خداي خودم حرف مي زدم.  به نظرم تنها چيزي كه واقعا آدم را از هر بابت آرام مي كند همين است. مادرم مي گفت : « خدا رو فراموش نكن ، حتي واسه يه لحظه !» روز آخر زندگي اش هم داشت دعا مي خواند. دعا مي كرد كه آقا ظهور كند. پرسيده بودم: « آقا مي تونه شفات بده؟ » گفته بود : « آره... اگه ازش بخوام! » پرسيده بودم : « آقا كي ظهور مي كنه ؟... چرا ازش نمي خواي شفات بده ؟» گفته بود : «امروز پنج شنبه است شايد فردا ...»

من داشتم از آقا تقاضا مي كردم حال مادرم را خوب كند اما  انگار مادرم بايد خودش در خواست شفا مي كرد.

 ژانت سيني انار را گذاشت  كنار  دستم.  لبخند زد و گفت: « خب در مورد روزاي هفته مي گفتم...  هر چند ميدونم  الان داري به چي فكر مي كني !» جزوه هاي دور و برم را  جمع و جور كردم كه بنشيند كنارم.

« دلم گرفته ! ژانت !»

انار درشتي را گذاشت روي بشقاب و كارد ميوه خوري را تعارف كرد.  براي خودش هم توي بشقاب چيني انار گذاشت. « خب  پس حالا يه آرزو كن !»

« چطور مگه ؟»

« من و تو مي خوايم شاه دونه ي انارامونو پيدا كنيم كه آرزوهامون برآورده بشه ! اوكي ؟»

خنده ام گرفت ابروهام را بالا دادم و با تعجب خيره اش شدم. « مي دوني؟! بچه كه بوديم شباي كريسمس ، بابام جلومون يه انار مي ذاشت و مي گفت :  اول يه آرزو كنين بعد تموم دونه هاي انارتونو بخورين ، مبادا شاه دونه رو از دست بدين. مي گفت : اگه شادونه رو بخورين حتما حتما آرزويي كه كردين برآورده مي شه !»

داشتم با كارد ور مي رفتم و با علاقه گوش مي دادم. هر از گاهي از اين اعتقادات جالب شان برايم تعريف مي كرد گفت : « البته آرزوي من هيچوقت برآورده نشد يعني تا حالا كه نشده ...»

لبخند روي لبم ماسيد. پرسيدم : « مگه آرزوت چي بود ؟» كمي با كش موي اش كلنجار رفت بعد لبخند كوتاهي زد و گفت : « خب ، راستش من آرزو مي كردم يه روز حضرت مسيح رو ببينم !»

« يعني هر سال همين آرزو رو مي كردي ؟ »

كاردش را برداشت و مشغول شد. زير لب مي خنديد.

« خنگ خدا ، واسه يكي از انارايي كه مي خوردم اين آرزو رو داشتم نه واسه همش !» و باز مي خنديد. بقيه حرفهايمان دري وري بود. ولي يادم رفت بپرسم: « مي خواهد حضرت مسيح را ببيند كه چه بشود ؟»

 توي حياط داشت برف مي باريد و صداي جيك جيك گنجشك هايي كه زير بالكن حياط پناه گرفته بودند به گوشمان مي رسيد اما ژانت هي سكوت را مي شكست و از جشن كريسمسي حرف مي زد كه دو سال پيش در خانه مجلل عموي اش در قفقاز گرفته بودند و هي مواظب بود شاه دانه انارش نيافتد روي فرش و گم شود. انگار بعد از اين همه سال هنوز اميدوار بود به آرزوي اش برسد.

« حوصله  ت رو سر بردم زهرا ؟ »

« نه....نه... باور كن داشتم گوش مي كردم !»

انگار متوجه شده بود حواسم جمع حرف هايش نيست وهي دارم بي خودي به چشم هاي آبي اش زل مي زنم.

داشتم فكر مي كردم به مادرم كه داشتيم توي آن هواي برفي از سردخانه بيمارستان به طرف بهشت زهرا مي برديمش و من دختر نوجواني بودم و تازه فهميده بودم وقتي مادرم نيست چقدر دختر بودن سخت است و هي حميد ه مي آمد جلوي چشم هايم كه دوست داشتم گيس هاي اش را بكشم و از خانه مان بيرون بياندازمش.

داشتم فكر مي كردم به آن روز برفي كه با پدر و مادرم توي حياط خانه آدم برفي  بزرگي درست كرده بوديم و مادرم مي خواست روسري سرش بگذارد ولي پدر اصرار داشت شانه اش را يك جوري به جاي سبيل بگذارد بالاي لبش_كه فكر كنم پاشنه  يك دمپايي پلاستيكي قرمز  رنگ بود.

داشتم فكر مي كردم به اينكه كاش پدر من هم موقع سال تحويل انار مي آورد و با من و مادرم دنبال شاه دانه انارهايمان مي گشتيم و من آرزو مي كردم كه آقا را ببينم تا به پاي اش بيافتم و گريه كنم ، زار بزنم و التماسش كنم كه شايد براي ماندن مادرم پادرمياني كند.

ژانت  دستم را گرفت وگفت : « كجايي؟ » و سؤالش را كشيد و كشيد تا بچسباند به سؤالات بعدي؛ « چرا همش تو فكري ؟ اتفاقي افتاده ؟ مي تونم كمكت كنم ؟ » مات مانده بودم. زل زده بودم توي چشم هايش كه ملتمسانه سين جيمم مي كردند. يكهو بغضم تركيد. بغلم كرد. شانه هاي اش؛ شانه هاي اش ظريف و دخترانه بود، مثل شانه هاي خودم... .

« زهرا !زهرا جون »

كسي دست گذاشته بود روي شانه ام و تكانم مي داد. با خواب آلودگي گفتم : « چيه ژانت !»

« دم غروبه... نمي دونم چه جوري خوابمون گرفته بود... پاشو نمازتو بخون !»

سرم را تكان دادم كه يعني : « باشه» و بلند شدم پتويي را كه روم كشيده بود، جمع كردم. دست دراز كردم كه بالشم را بردارم كه ديدم دانه سرخ اناري افتاده است روي فرش ، كنار بالشم.

ژانت از توي آشپزخانه گفت : «يالا تنبل خان... اينجوري شام ، بايد ساندويج بخوريم ها !»

دانه انار را گذاشتم توي دهانم. لب هايم را بستم و لاي دندان هاي جلويي خردش كردم. شيرين بود،فهميدم شاه دانه خودم است.

ژانت تلويزيون را روشن كرده بود كه حس تنهايي و كسالت از بين برود. اذان هم كه پخش مي شد؛ آرامش عجيبي به آدم مي داد. ژانت از توي آشپزخانه انگار به چيزي زل زده بود. چيزي كنار  پنجره اتاق يا حتي پشت پنجره؛ شايد به برف، شايد هم به گنجشك هاي پشت پنجره... .

ماهي تابه را گذاشت كنار اجاق و سريع رفت توي حياط. چراغ حياط روشن شد. از توي پنجره ديدم كه مردميانسالي با لباس آبي نيلي ، زير برف ملايمي كه مي باريد به داخل اتاق خيره شده بود و انار درشتي را نشان مي داد يا نه... تعارف مي كرد. انگار داشت مي گفت : « بيا»

داشتم فكر مي كردم،اين مرد چه كسي مي تواند باشد؟ مسيح مقدس يا... .

ژانت داشت پشت سر هم نام مرا صدا مي زد.

                                                                                             

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 19:1 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم خرداد 1386
 توجه شما را معطوف می کنم به نگاه زهرا میمندی پاریزی به این داستان.در پایین داستان.    

 

همه ی آن شادی ها برای باز شدن چشم پاپ بود.

 

همه ی آن شادی ها برای باز شدن چشم های پاپ بود.وقتی اراده کرده بود پلکهایش را به هم بزند و بعد بازشان کند.شاید هم بی اختیار بود. چیزی نمی دید. تنها حرف می زد؛ حرف های نامفهوم که شاید فقط خودش می فهمید. معلوم نبود توی آن همه فعل و انفعال چه بر سرش آمده بود.هر چه بود هیچکس تجربه اش را نداشت. نه، چرا، بودند قبل تر ، اما زنده نماندند. یکی اش آن پیرمرد زهوار در رفته ای بود که هنوز به خودش نیامده بود که خنگ بازیش گل کرد. بعد قدش بلند تر شد و خیلی زود چاق شد. تا اینکه دچار حمله قلبی شد و دوام نیاورد. بعد تر هم مرد میانسالی مورد آزمایش قرار گرفته شد. اما او هم بافت های عصبی اش دچار عارضه های نادری شد و خیلی زنده نماند.

کتاب « آئین جاودانگی » که جلد سبز رنگ گالینگور دارد را از لای بقیه کتاب های روی میز بیرون می کشم و می گذارم دم دست؛ همان کنار لیوان و جاسیگاری.

هی هوس می کنم بخوانمش. مخصوصا قسمت هایی که در مورد آب حیات و خضر، مطالب شگفت انگیزی نوشته شده.

اصلا فکر نمی کردم انسان بتواند روزی به این مرحله از رشد و تکامل برسد یا اینکه در این دنیای بزرگ ابزاری وجود داشته باشد که انسان با استفاده از آن جاودانه شود.

سه شنبه، از دانشگاه که بر گشتم آمدم اینجا توی کتابخانه،صندلی را از میز جدا کردم. نشستم روش و با انشگت اشاره روی شقیقه ام ضرب گرفتم ، ضرب بی نظمی.

بعد انگار که چیزی یادم افتاده باشد، رفتم سراغ قفسه ی کتاب ها، دنبال آن عکس بودم، آن عکس عجیب.

گذاشته بودمش لای آئین جاودانگی. کتاب ها توی قفسه تلمبار بودند.زور زدم. انگشت هایم درد گرفت تا توانستم تعدادی را با هم در بیاورم و بگذارم روی میز.

فکر کردم کاش عکس را اسکن کرده بودم که اگر یک وقت گم و گور شد از دستش نداده باشم.

تصویری از یک روح که شخصی در امامزاده ای نزدیک ایلام گرفته بود . روحی تنومند که دارد از درب امامزاده بیرون می آید و ضریح از پشت اندامش دیده می شود.

عکس را دوباره گذاشتم لای صفحات کتاب.هم آنجا که پزشک مخصوص آمده است بالای سر فرعون و به چشم های گود رفته اش نگاه می کند و هی دل دل می کند حرفی بزند: « عالی جناب ، فرعون بزرگ ، سر مبارک شما را خواهم شکافت آمده است که فرعون لبخند تلخی می زند و با ابروان وارفته می گوید: « پیشگویان گفته اند می مانم

سری تکان می دهد و لهجه اش انگار فرق کرده است . انگار حرف زدن برایش مفهوم گیج وگمی است وشاید ترسی موهوم روحش راتسخیر کرده.

پزشک مخصوص درون خود باخته اش را پنهان کرده و سیمای استواری به خود گرفته وسعی دارد امید را به روان فرعون بازگرداند.

« آری سرورم ! سالیان سال خواهید ماند و مصریان را فرمانروایی خواهید کرد»

فرعون دلشوره اش را به کلمه می اورداهریمنان ! اهریمنان» و باز گفته است:

« کاها !آنها مرا در بر گرفته اند.

چیزی توی سرم می خارد! »

پزشک مخصوص وقتی کنار تخت سلطنتی می نشیند و دستان فرعون را می گیرد، ناگهان قطره هایی از آب زلال در چشم هایش جمع می شود.

« اهریمنی نیست سرورم ! کاها همه خرافاتند

فرعون یکباره به عصایش تکیه می دهد و می نشیند... .

فکرمی کنم قبل تر این صحنه را دیده ام . همین صحنه را که کتاب سبز رنگی را می بندم و مشغول نوشتن می شوم. این حس، یک حس تکراریست. نمی دانم کی این حس را تجربه کرده ام و چه زمانی در این موقعیت بوده ام!

در مقاله ای خوانده بودم فرانسوی ها این حس را « دژاوو» نامگذاری کرده اند. حس حیرتی که لحظاتی آدمی را فرا می گیرد.و آن هم به خاطر تجربه کردن موقعیتی ست که آدم حس می کند قبلاً تجربه کرده،اما به خاطر نمی آورد. البته در همان مقاله توضیحات کاملی داده شده بود و ارتباط این حس به زندگی پیشین آدمیان در جهانی غیر از این جهان رد شده بود.نمی دانم چرا توضیحاتی که در این مقاله بود علی رغم اینکه به نظر می رسید به لحاظ علم پزشکی منطقی و قابل قبول باشند برای من کمی تردید پذیر بودند.

نمی دانم شاید این چیزها زائیده خرافات باشند... .

و شاید همه ی آن شادی ها برای «پاپ بودن ِ» پاپ نبود؛ برای انسان بودنش هم بود. همین که زنده بود برای بشریت معجزه ی بزرگی به شمار می امد.

جلوی بیمارستان نیوژرلاند هزاران نفر منتظر به هوش آمدن پاپ بودند. خیابان مشرف به بیمارستان پر از زنان و مردانی بود که ساعت ها نشسته و ایستاده در انتظار خبر خوشحال کننده ای بودند.

مانیتور بزرگی در ضلع غربی بیمارستان تصاویر کوتاهی از پزشکان و جراحان را نشان می داد که داشتند برای بزرگترین جراحی عمرشان لباس سبز رنگ مخصوصی به تن می کردند و پرستاران با عجله ای گنگ به آنان کمک می کردند انگار که در ذهن هایشان دلهره ی غرور آمیزی باشد. بعد تصاویر قطع می شد و پیام هایی از سوی روابط عمومی بیمارستان به مردم داده می شد و انها را به ارامش دعوت می کرد.

وقتی پزشکان خبر هوشیاری پاپ را دادند مردمی که سر از پا نمی شناختند به سمت ورودی های بیمارستان هجوم بردند و نیرو های امنیتی به و سیله ی سپر های الکتریکی و پهن خود با تشکیل دیواره ای از سپر ها از هجوم مردم جلوگیری کردند.

فرانسیس کریک جراح اصلی پیوند،ساعاتی بعد، امده بود روی صفحه مانیتور. مردم سعی می کردند نام این جراح را برای همیشه به ذهن بسپارند . نام او لحظه ای بعد از زیرنویس تصویر کنار رفت و او که با ارامش خاصی منتظر دستور کرگردان بود دستش را از روی پاپیون سرخ رنگش برداشت و شروع کرد به حرف زدن: عصر بخیر انسان های امروز! شما اولین شاهدان جاودانگی هستید به شما تبریک می گویم .

امروز برای اولین بار در تاریخ بشریت مغز انسانی به انسان دیگری پیوند خورد.

تیم من برای رسیدن به این موفقیت زحمت های زیادی را تحمل کرد به همه این نوابغ تبریک می گویم.

امروز ما می دانیم انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از اعصاب.

انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از رفتار عصب هایی که تصمیمات مغز را در دستور کار خود دارند و حرکت آنها تنها توسط مغز_ این جسم حیرت انگیز کنترل می شود.

مردم دنیا! پاپ شما همیشه زنده خواهد بود. همیشه... .

مردم هورا کشیدند و همدیگر را بغل کردند و کلاه هایشان را به آسمان انداختند.

زنی میانسال که خود را در چادری سیاه رنگ پنهان کرده بود از گوشه ی جمعیت برخاست و از بنز سرمه ای رنگ بالا رفت.چادرش را که به دندان گرفته بود با دست گرفت و دست دیگرش را از لای چادر بیرون کشید و رو به آسمان دراز کرد.

« از خدا بترسید و در کار خدا مداخله نکنید! ای مردم از عذاب الهی بهراسید...»

مردم با چشم هایی دریده به زن خیره شدند و گروهی بی اعتنا همچنان همدیگر را بغل می کردند و می رقصیدند.

زن همچنان حرف می زد تا اینکه سه پلیس که یکی شان زنی بود با مو های بور و ریخته بر شانه ، امدند و زن چادری را به ماشین پلیس هدایت کردند. زن تقلا می کرد اما یکی از پلیس ها مجبور شد باتومش را بکوبد توی ران زن و سوار اتومبیلش کند.

دوباره به عکس نگاه می کنم و از خودم می پرسم آیا پاپ روح ندارد؟ اصلا می شود مغز کسی را به دیگری پیوند زد؟ البته، اگر کسی می گفت بشر روزی قلبی می سازد که درون سینه و با قدرت باطری کار می کند همه می خندیدیم . اما آخر، قضیه فرق دارد. حرف ، حرف زندگی است.

نمی دانم ... دارم گیج می شوم ... اصلا به من چه ... .

عکس را که برداشتم همان صفحه از کتاب جلویم باز شده بود که جراحی فرعون داشت به جا های باریک می رسید. آنجا که پزشک مخصوص مشعلی را گذاشته بود جلوی صندلی و یکی یکی ابزارش را که تعدادی برنده و یکی دو تا کوبه ای بودند داغ می کرد و به کار می بست.

فرعون روی صندلی نشسته بود. اما نمی دید که در اطرافش تعدادی از مقامات دربار و همسر زیبایش با چشم های مضطرب در انتظار پایان کارند .

پزشک مخصوص چند ضربه محکم به سر فرعون زد بود و داشت جمجمه اش را می شکافت همسر فرعون که داشت به موهای سیاه رنگ خود دست می کشید هق هق گریه اش بلند شد.

قاعدتا نباید او و دیگران در آن محل حضور می داشتند ولی نمی دانم چزا اتاق عمل به اندازه ی پارلمان شلوغ بوده.

جراحی مغز فرعون شش ساعت طول کشید وخادمان تشت زرینی را پیش آوردند و پزشک مخصوص دست شست و کار پایان یافت.

آن طور که در آئین جاودانگی آمده،فرعون تا چهارده ساعت چشم باز نکرده.بعد پلکی زده و به شکل های هندسی سقف خیره شده.اما لحظه ای بعد دوباره بی هوش روی تخت آرام گرفته است.

با آن شکافی که پزشک در جمجمه ی فرعون باز کرده بود و حاضران دیده بودند،هیچکدام فکر نمی کردند دوباره او را زنده ببینند.اما پزشک مخصوص چون بارها چنین جراحی هایی را با موفقیت انجام داده بود،امیدوارانه در انتظار به هوش آمدن فرعون بالای سرش ایستاده بود و گاهی همانجا قدم می زد.

حوصله ام سر رفته. قلم و دفتر را گذاشته ام کنار.می خواهم بروم کمی قدم بزنم.دوباره عکس را می بینم که زل زده است به من. روح با آن چشم های از حدقه در آمده انگار می خواهد چیزی را به من بفهماند. عکس را مچاله می کنم و بلند می شوم.فکر می کنم بهتر است کمی استراحت کنم و بعد برگردم برای نوشتن ادامه ی داستانم.

از کتابخانه بیرون می روم.اما حس می کنم روحم را آنجا جا گذاشته ام.شاید هم بهتر است بگویم ذهنم را.

انگار آنجا جا مانده ام و پشت میزم نشسته ام. مدام چای می نوشم و سیگار می کشم.انگار دوباره قلم برداشته ام و می نویسمپاپ اعظم نشسته است روی صندلی،توی بیمارستان نیوژرلاند،زل زده است به چیز نامفهومی کنار پنجره و معلوم نیست زنده است یا مرده ! »

آئین زندگی را از روی میز برمی دارم که بگذارم توی قفسه کتابها.از دستم می افتد.فرعون داد می کشد از درد.انگار همه بالای سرش جمع شده اند و از خدایان برای او طلب ارامش می کنند.

شاید اگر فرانسیس کریک آنجا بود فرعون تا حالا هم زنده بود...چه جالب می شد!

رفته بودم توی محوطه. بیرون که بودم خواستم بگویمآب پرتقال در هوای خنک و مطبوع اینجا روح آدم را تازه می کند» ولی نگفتم. فقط کمی که زیر درخت های بید لم دادم و حس کردم حالم جا آمده،تصمیم گرفتم تا از فضای داستانم فاصله نگرفته ام برگردم.

حالا دوباره برگشته ام توی کتابخانه.حس می کنم بدنم پر از دود و چای شده است.

با تعجب خودم را می بینم که پشت میز خوابم گرفته و جا سیگاری روی میز پر از ته سیگار است.می روم جلوتر،سمت میز.

داستانم را نگاه می کنم.

« پاپ اعظم نشسته است روی صندلی،توی بیمارستان نیوژرلاند،زل زده است به چیز نامفهومی کنار پنجره و معلوم نیست زنده است یا مرده ! »

آئین جاودانگی روی میز نیست.

دست روی شانه ام می گذارم.می خندم و برمی گردم توی محوطه.

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

...و

              نگاهی کوتاه  به داستان :

          همه آن شادی ها برای باز شدن چشم پاپ بود.

                             زهرا میمندی پاریزی

 

 

  در ابتدا که به شکل کار دقیق بشویم اثر درست مثل پازلی ست که دارای چند  قطعه به ظاهر مجزاست. بعد از چند بار باز خوانی می توانیم قطعه های این پازل را کنار هم بچینیم و در  نهایت به یک تفکر بنیادین که عمد نویسنده پیاده کردن آن تفکر بوده می رسیم.حالا در شکل گیری این تفکر پروسه های زبانی و مفهومی خاصی اتفاق افتاده که در مجموع اثری قابل بحث و خواندنی را در اختیار مخاطب می گذارد.که در اینجا من به بیان چند نکته به صورت مختصر می پردازم.که در دیدگاه تحلیلی من قرار گرفته اند.

1.کتابی به نام آئین جاودانگی با جلد سبز رنگ که هم خود کتاب و هم رنگ سبز آن کارکرد قصه ای فعال دارند و مکمل فضاهایی هستند که نویسنده سعی در ایجاد آنها دارد و دیگری عکسی از یک روح! کتاب و عکس هر دو عامل یا دو نطفه شکل گیری روایت اصلی و داستانی هستند که در ادامه آفریده و به دنیا می آیند.به نظر من کتاب به عنوان محرک اصلی و عکس  محرک فرعی ایفای نقش می کنند.که کتاب تا پایان کار قدرت خود را به عنوان یکی از عوامل اصلی روایتی حفظ می کند.اما عکس بعد از آن حضور قدرتمند اولیه کم کم کمرنگ می شود .البته تا پایان وجود دارد ولی ماهیتش انگار فرق می کند .روح از عکس بیرون می آید.جان می گیرد.با شخصیت فعال اثر همراه می شود و می شود خود او شاید!

2. تضاد های محتوایی که به ارجاعات ذهنی بیرونی ما به طور واضح گره می خورند و نویسنده به جا البته با کمی غلو به بیان آنها می پردازد که همه در خدمت داستانند.(زنی با چادر سیاه!زنی مو بور و عملی که انجام می دهد و...)

3.لحن طنز آلود و موازی با محتوایی طنز گونه که از همان بدو کار به صورت مشهود دیده می شود.به نظر من نویسنده خیلی زیبا این لحن را به صورت لایه ای زیر بنیادی و عمیق در کار پیاده کرده است.البته گاهی این لایه به صورت رو عمل می کند و آنجا ها عمیق تر است و گاهی به سمت فضا های شعاری صرف پیش می رود و آنجا ها کمرنگ می شود.

یک نوع به سخره گرفتن اعتقادات ذهنی تاریخی که چیزی جز ضعف فرهنگی و تفکری نیستند.مثلا در دیالوگهای پزشک و فرعون و یا در دیالوگهای فرانسیس کریک پزشک پاپ و یا کلی تراتفاقی که دارد در روایت پاپ می افتد.جراحی مغز به مغز که این دست مایه ی طنزی تلخ شده است...مردم دنیا! پاپ شما همیشه زنده خواهد ماند .و شادی مردم از این اتفاق... .

4.موضوع قابل بحث دیگر که برای خود من یکی از زیباترین بخش هایی بود که به آن پرداختم.قرار دادن دو روایت جراحی مغز فرعون و پاپ در آن واحد! که اولی محکوم به شکست بوده و دومی موفقیت آمیز که می توان دو برداشت مجزا از آن داشت.اول اینکه شکست اول و موفقیت دوم هیچ فرقی با هم ندارند.چرا که ذات فرعون و پاپ هر دو یکی ست.(انتخاب نام ها زیباست) و فرقی با هم ندارند.فرعون در اثر تکامل به پاپ رسیده و پزشک مخصوص دربار تبدیل به پزشک مدرن امروز فرانسیس کریک شده(طنزی تلخ که در روایت قابل بحث است).به برداشتی که دیکتاتوری ها از بین نرفته بلکه شکل آن تغییر کرده و تکامل یافته و این طور که نویسنده بیان کرده تا ابد گریبان انسان را خواهد گرفت.مجال رهایی از آن نیست. چه غم انگیز!(البته شاید نباید اینقدر هم بد بینانه فکر کرد)

در بر داشت دوم بر می گردیم به ظاهر اولیه داستان .داستان نویسنده ای که مشغول نوشتن داستانی ست که می تواند همان راوی داستان کتاب آئین جاودانگی باشد .عکسی از یک روح که در بین صفحات این کتاب قرار دارد.یافتن عکس منجر به رفتن به درون محتویات کتاب می شود.ایجاد روایت بینامتنی!(که شکل تکامل یافته این نوع کارها را می توان در رمان زیبای اگر شبی از شبهای زمستان مسافری از ایتالو کالوینو را ببینیم)اما اینجا نویسنده با شگرد خاص خود عمل می کند .یعنی به طور وضوح وارد داستان نمی شویم بلکه بصورت اسلاید های کوتاه فقط تصاویر موهومی از متن کتاب را می بینیم یا نویسنده دارد در آن واحد می نویسد یا همان قطعه های پازل!

در پایان با یک فضای غافلگیری روبرو می شویم که آن داستان خود نویسنده است که روحش از جسم اش جدا شده و ما ناگهان متوجه می شویم که با دو راوی روبروییم.راوی که جسم است و فضاهای فرعون را روایت می کند.و راوی که روح همان نویسنده است و از پاپ می گوید.

نویسنده چند جا در طول کار این نکته را به صورت اجمالی بیان می کند...(فکر می کنم قبل تر این صحنه را دید ه ام...آب پرتقال در هوای خنک...دست روی شانه ام می گذارم ) و چند جای دیگر  که نویسنده به بیان آن می پردازد.

این اثر به نظر من خیلی بحث بر انگیز است.در نهایت ما به یک لذت ساختاری و تفکری می رسیم.البته در جاهایی زبان به ساختار قوی آن ضربه می زند.و یا یک سری اشکالات دستور زبانی.به نظر من این داستان  داستان تفکر و اندیشه و فرم است.یعنی قصه آنجا اتفاق می افتد.که نویسنده با توجه به توانایی خوب خود آن را پرداخت کرده است.

بر خلاف بقیه کارهای داستانی ایشان که اکثرن قصه شخصیتها و یا فضا بودند اینجا اثری از آن فضاها یا شخصیتها نمی بینیم.این کار کاملا متفاوت با کارهای قبلی ایشان است.

این نوع متفاوت نگری در بیان اندیشه و نوشتن داستان را  تبریک می گویم.

 

 

                                                                                     پایان

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:27 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
 

        اين مانتو زنانه نيست

 

من فکر مي کنم او به خواب بيشتري نياز دارد، تا آرام شود، تا بتواند بهتر فکر کند. ديشب تا نيمه هاي شب توي اتاقش بود، پشت ميزش . و به حساب ، کتاب هايش مي رسيد.

من فکر مي کنم تو بايد ميزش را بياورد توي اتاق من. تا وقتي سرش را از توي کاغذهاي اداري اش بيرون کشيد، مرا ببيند و هر شب مجبور نشود بعد از اتمام کارهاي عقب افتاده ي اداره و بررسي کاغذها و پرونده ها به اتاق من بيايد و مرا بيدار کند. چون دوست دارم نور چرا مطالعه اش بي خوابم کند، تا زماني که مي آيد و در آغوشم مي گيرد. مي بوسد و روي تخت دراز مي کشد. يا اينکه تخت خوابمان را ببريم توي اتاق او.

ساعت 4 بود که خوابمان گرفت. قبلش ، به روي هم خنديده بوديم و محبتمان را به هم ابراز کرده بوديم و با هم مهربان شده بوديم. او قول داده بود که بگذارد سيگار بکشم. اما از من قول گرفته بود. که فقط روزها سيگار بکشم، وقتهايي که او خانه نيست. و البته ابروهاش را در تاريکي بالا برده بود که: (( فقط جلوي امير حسين سيگار نکش، بد آموزي داره! ))

 گفته بودم «باشه » و خوابيده بوديم.

دهانم بو مي دهد. مسواک مي زنم و توي آينه به دندان هايم نگاه مي کنم. تقريباً سفيد است اما از هم فاصله دارند. به بازوهايم نگاه مي کنم. تقريباً سفيد است اما دوست دارم، سبزه باشند يا اينکه برنزه.

مي روم سمت يخچال . بفهمي نفهمي چيزي براي خوردن پيدا نمي شود. مقداري از غذاي ديشب و دو تا تخم مرغ . البته روي ميز، قسمتي از پنير ، توي يکي از دو بشقاب مانده . چايي هم آماده است . پشه اي آن حوالي پرسه مي زند. اهميت نمي دهم. صبحانه ام را مي خورم. از توي يکي از کابينت ها پاکت سيگاري را بيرون مي آورم. هنوز باز نشده . خوشحالم. مي گيرانم . مي کشم. و ته زردش را توي استکاني خاموش مي کنم که همسرم صبح با آن چاي خورده و کمي چاي ته آن باقي مانده . حس مي کنم بايد کمي ورزش کنم يا دست کم رژيم بگيرم. دارم چاق مي شوم. مي روم توي حياط. روي طناب، يک جفت جوراب مردانه، يک مانتو و سينه بند گلداري پهن است که دوستش دارم. مي اورمشان. آفتاب کم کم دارد مي آيد وسط آسمان، اما من هنوز هيچ کاري نکرده ام. ظرف هاي شام ديشب توي ظرفشويي تلمبار شده. زياد نيستند البته، اما حالم از اين وضعيت بهم مي خورد.

لباس ها را مي اندازم توي کمد جا رختي و مي روم توي اتاق امير حسين. لباس هاي ادراري اش را انداخته است روي تشک اداري اش . همه را جمع مي کنم. سعي مي کنم دستم کثيف نشود اما بي فايده است. مي اندازمشان توي حياط تا بعد. کمي اتاقش را مرتب مي کنم و مي روم سراغ ظرفها . چند بشقاب چرب، چند کاسه ي سبز و چرب و چند تا ظرف ديگر که هنوز مقداري گوجه و کاهوي ريز شده به آنها چسبيده... .

بدم نمي آيد و اتفاقاً لذت مي برم. اوايل چرا،کمي سستي مي کردم. مخصوصاً وقتي علاوه بر شام مجبور بودم ناهار مفصل نيز بپزم و ظرف ها اين طور زياد مي شد. اما توافق کرديم که ناهار غذاي سبک بخوريم. دقيقاً خلاف چيزي که از اخبار شنيده بودم.

از آشپزخانه بيرون مي آيم. به هال مي روم ، بايد جارو کنم. و از اين يکي خيلي خوشم نمي آيد. اما چون عادت کرده ام برايم سخت نمي آيد. گرد گيري هم مانده . بايد به همه وسايل خانه دستمال بکشم.

چشمم به قاب عکس ازدواجمان مي خورد. ما هم قديم. لبخند هم مي زنيم. روي صورت من گرد افتاده . دستمال مي کشم. لبخندم انگار کمرنگ تر مي شود. ياد آن روزها مي افتم . او تازه ليسانس گرفته بود. من ولي مانده بودم پشت کنکور . نه که تنبل باشم... .

بعد هم که شرايط هم را قبول کرديم و آمديم توي اين خانه . اينجا، خانه ي خوبي است. کمي کوچک است، گاهي هم دلگير. ولي باهاش سازگاريم.

گرد گيري ، با حوصله اش طول مي کشد. بايد تا نيامده اند ناهار را رو به راه کنم. مي روم سمت يخچال . مثل هميشه بالاي يخچال پول هست. به غذايي فکر مي کنم که سريع آماده شود. املت فکربدي نيست. دو تا تخم مرغ هم که داريم. بايد بروم بيرون کمي خريد کنم. دور نيست . توي مغازة آقا ماشا الله ، همه چيز پيدا مي شود. تازه به ما نسيه هم مي دهد. اما من هيچوقت چيزي نسيه از او نگرفته ام. کمي هم از او خجالت مي کشم. آخر او رابطه ي فاميلي دوري با خانواده ي همسرم دارد. صداي زنگ در است، امير حسين است. سلام مي کند. تشک و لباس هايش را مي بيند . هنوز همان توي حياط و لواند . مثل هميشه کمي سرخ مي شود. مي رود توي اتاقش. کيفش را مي اندازد گوشه ي اتاق. لباس هايش را که خسته اش کرده اند. از تن در مي آورد ناراحت به نظر مي رسد. مي پرسم :«باز چي شده؟ » مي گويد:«هيچي به خدا».

اما من مي دانم که باز باعث شده معلمش عصباني شود. باز ديکته اي ، جدول ضربي، چيزي را غلط نوشته است. همين طور است وقتي با اخم مي آيد. سر به سرش هم نمي گذارم. غذا مي خواهد. املت آماده شده. مي خورد و مي رود توي اتاقش. حرف زيادي هم نمي زند.

بعد همسرم مي آيد. خسته است. اما اخم نمي کند.

«بوي املت مياد.»

«آره، فکر کنم خوب شده»

جا رختي اش ، جا ندارد. قلابي پيدا مي کند و لباسش را آويزان مي کند. کيفش را هم . «امروز دير اومدي؟»

به ساعت مچي ظريفش نگاه مي کند.«آره، ساعت از 3 گذشته» . بعد من و من مي کند و مي گويد:«ترافيک بود» .و خيلي سريع مي رود توي اتاقش.

چشم هايش هنوز پف دارد. کمي هم عصبي به نظر مي رسد. من فکر مي کنم او به خواب بيشتري نياز دارد. تا آرام شود. تا بتواند بهتر فکر کند. ديشب تا نيمه هاي شب، پشت ميزش بود، توي اتاقش . من فکر مي کنم... .

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 4:43 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم فروردین 1386

دوستان خوب خامه سلام

ببخشید که دیر به روز شدم.بابت لطف تک تک تان ممنونم.

 این هم داستان :

                                 

                             

                  زني که دستش را داده است به مردي

 

 

با اينکه ديشب بايد زود مي خوابيدم ولي فرهاد گاهي با قلقلک گاهي با

 

بوسيدن و گاهي با کم و زياد کردن صداي تلويزيون نمي گذاشت بخوابم.

 

نصف شب هم که بي خوابي زده بود به سرم؛ تا اينکه خوابم برد.

 

خيلي نخوابيده ام؛ شش ساعت. فکر مي کنم براي يک شب جمعه، شش

 

ساعت خواب کم باشد. اما بايد بيدار مي شدم. صداي زنگ ساعت فرهاد

 

را از خواب پرانده اما دوباره زود خوابيد.

 

دست و صورتم را با شير صابون شسته ام. خامه و مرباي به را مي

 

ريزم توي دو بشقاب و مي گذارم کنار سالاد ، ماست و قورمه سبزي

 

ديشب توي يخچال.

 

کتري را که گذاشته بودم روي اجاق، جوش آمده؛ چاي درست مي کنم و

 

فلاکس چاي را با دو استکان و نعلبکي مي گذارم روي ميز. مي خواهم

 

همه چيز آماده باشد تا وقتي فرهاد بيدار شد نق نزند يا از بي توجهي من

 

به امور خانه شکايت نکند. از غر زدن هايش بدم مي آيد شايد هم مي

 

ترسم. مخصوصاً وقتي ساعت 3 از اداره مي آيد و متوجه مي شود من

 

براي ناهار منتظرش نمانده ام. فکر مي کنم او حق ندارد.

 

اسباب بازي هاي شهريار را که همه جا پخش و پلا شده اند جمع مي کنم

 

و مي روم توي اتاق خواب. از توي کمد کيف لوازم آرايشم را بيرون مي

 

آورم . مي ايستم جلوي آينه قدي. قدم بلند است؛ دست کم از فرهاد. ده

 

سانتيمتر شايد هم بيشتر. البته او کوتاه است ؛ کاش ديروز ابروهايم را

 

اصلاح مي کردم. زير ابروهايم را سفيد مي کنم تارهاي پراکندة زير ابرو

 

محو مي شوند.

 

دارد ديرم مي شود. ساعت 7 است . اما بايد با حوصله آرايش کنم.

 

نمي دانم فرهاد کي بيدار شد. و اصلاً براي چه بيدار شد؛ که آمد توي

 

چارچوب در و سرش را به چارچوب تکيه داد و گفت:«کجا می ري اول

 

صبح؟» پرسيدم «کي بيدار شدي؟» گفت«همين الان» و دوباره سوال

 

اولش را تکرار کرد اين بار شال و کلاه کردنم را هم اضافه کرد. ترسيدم

 

اما احتمال داده بودم بيدار شود و بپرسد.

 

آرايشم تمام شده يعني تمامش کردم. «مي رم کرج ، پيش فيروزه، کشته

 

منو، نمي دونم کي ديگه مي خواد فارغ شه.»

 

فرهاد انگار که مشکوک شده باشد گفت«مگه اين فیروزه خواهری کس

 

 وکاری نداره که هی توباید تروخشکش کني»

 

اخم کردم شايد اخمم تأثيري در سوال و جواب هايمان داشته باشد «قبلاً

 

گفته بودم که فک وفاميلش شهرستانن، در ضمن يه خواهر داره که معلمه

 

نمي تونه بياد. مادر بيچاره اش هم که آفتاب لب بومه ، مي گم ثوابه،

 

کمکش کنم....»

 

رفت که بر گردد توي رختخوابش که چشمش افتاد به کوله پشتي کنار در

 

حال. «کوله پشتي مي بري کرج!» گفتم:((باز شروع کردي فرهاد! توش يه

 

مقدار خرت و پرته»

 

رفت که بخوابد . آه کشيدم . خيالم راحت شد.

 

از سالنامة روي ميز يک برگه کندم و رويش نوشتم:

 

«فرهاد جان شب بر مي گردم. شايد وقتي برگشتم خواب باشي.

 

برايت يک ليست مي نويسم. هرچه خواستم بخر. فردا ناهار منتظرت مي

 

مانم. با هم ناهار مي خوريم مواظب شهريار باش خدا حافظ»

 

ليست خريد را که شامل سيب زميني ، پياز ، گوشت چرخ کرده  لقمه اي

 

تخم مرغ و مقداري خورده ريز ديگر بود نوشتم و گذاشتم روي ميز؛

 

جايي که ببيند.

 

هنوز کفش هاي کتاني پارسال را داشتم. توي کمد بود. چکمه هاي چرمم

 

را گذاشتم توي نايلون توي کمد و کتاني ها را پوشيدم.

 

***

 

خيلي شلوغ بود. روي قله ها برف زيادي جمع شده بود. هواي کوه هميشه

 

برايم لذت بخش بوده . همانجا ، سر ساعت 8 کنار دکه چاي فروشي

 

پيدايش کردم. ژاکت خيلي کلفت و سنگيني پوشيده بود با يقة بلند و نرمي

 

که آدم حس مي کرد مي خواهد خفه شود.

 

با خودش سيخ کباب آورده بود و يک کوله پشتي پر که حدس مي زدم

 

توي آن مرغ و مخلفاتش چپانده شده باشد.

 

از دور براي هم دست تکان داده بوديم و با لبخند و کمي خنده به هم سلام

 

کرده بوديم و احوال پرسي هاي معمولي و راه افتادن به طرف قله....

 

توي راه در مورد هواي تازة کوه توافق نظرمان را گفتيم که البته هر کس

 

ديگري هم اين نظر را داشت چون هواي کوه واقعاً دلچسب بود همه چيز

 

شفاف به نظر مي رسيد.

 

نشستيم زير درخت پهن و قطوري که سايه بزرگي درست کرده بود چند

 

سنگ بزرگ آورد و حلقه اي درست کرد و از توي کوله اش دو پاکت

 

زغال کباب در آورد چند دقيقه نگذشت که آتشگاهي که درست کرده بود

 

پر از زغال هاي سرخ و پر حرارت شد. چند دقيقه بعد تر ،کباب ها آماده

 

شد و با گپ زدن همه چيز خورده شد.

 

خيلي گرسنه بوديم . شايد به خاطر پياده روي و کوهنوردي بود. هر چند

 

مثل برق و باد مي گذشت و من اصلاً خستگي را حس نمي کردم ؛ اما

 

مسير زيادي را رفته بوديم. سيگارش را گذاشته بود گوشه لبش. حس مي

 

کرديم بيشتر با هم صميمي شده ايم بيشتر از هميشه دستم را داده بودم به

 

او و او قفلش کرده بود توي دست خودش. با هم که راه مي رفتيم من کنار

 

شانه اش بودم. قدم کوتاه تر از او بود. دست کم سه،چهار سانتيمتر ، شايد

 

هم بيشتر.

 

-تو فکري !؟

 

-چيزي نيست. داشتم به خونه فکر مي کردم. به شهريار ، به فرهاد . حالا

 

حتماً ناهارشون رو خوردن و با هم دارن تلويزيون نگاه مي کنن، شايدم

 

دارن با هم بازي مي کنن.

 

-راستي وقتايي که خونه اي به منم فکر مي کني؟

 

- به تو؟ معلومه که فکر مي کنم. خيلي هم فکر مي کنم.

 

- به نتيجه اي هم مي رسي؟

 

و بعد با هم زديم زير خنده.

 

-مي خواي شوهرمو ببيني؟

 

-آره اتفاقاً خيلي دوس دارم ببينمش . چه شکليه؟

 

-معموليه. ريش و سبيل کم پشتي داره، يه کم داره چاق مي شه.

 

چون هنوز سنش کمه جا واسه رشد کردن داره. مخصوصاً رشد عرضي.

 

باز هم خنديديم و نفهميديم چطور هوا تاريک شد.

 

-اگه بخواي يه روز يه جايي قرار مي زاريم،تو هم بيا. از دور ما رو با

 

هم ببين. البته اگه خيلي دوس داري ببينيش!

 

-نه!

 

من فکر مي کردم خيلي مشتاق باشد. اما نبود.

 

گفتم:«دلم لک زده واسه سفره خونة پارسيان . خيلي وقته با هم نرفتيم»

 

گفت: «خب مي ريم»

 

هر وقت، هر چه از او مي خواستم، نه نمي گفت. مهربان و سخاوتمند.

 

دوستش داشتم. حس مي کردم مرد من است اما نبود. حس مي کردم با او

 

راحت و آرامم . دوست داشتم شوهرم باشد. حجم بزرگي داشت انگار

 

خيلي راحت مي توانست در آغوشم بگيرد و مثل درختي از خاک درم

 

بياورد.

 

شش سال و چند ماه از شوهرم بزرگتر بود اما بسيار جوانتر جلوه مي

 

کرد.

 

گفتم: «تو يه دزدي » و خودش خوب مي دانست چه مي گويم.

 

دلم را نمي دانم چطور دزديده بود که حاضر بودم همه چيزم را فدايش کنم

 

و هي براي گفتن دوستت دارم و ابراز عشق کم رويي مي کردم.

 

شام، شام مفصلي شد. من زرشک پلو با مرغ دوست داشتم مخصوصاً

 

زرشک پلو با مرغ پارسيان. او خوراک ماهيچه سفارش داده بود. بعد از

 

شام قدم زديم. سيگارش را گذاشته بود گوشة لبش.

 

***

 

کليد را در قفل مي چرخانم آرام؛که اگر فرهاد خواب است بيدارش نکنم.

 

خانه در سکوت عميقي فرو رفته . انگار سالهاست کسي اينجا حرفي نزده

 

و چيزي تکان نخورده؛ که صدايي توليد شود.

 

توي آينه نگاه مي کنم، قبل از اينکه لباسهايم را عوض کنم. مي خواهم

 

ببينم بيرون که بوده ام صورتم عيبي نداشته.

 

لباسهايم را عوض مي کنم. لباس خواب مي پوشم. مي روم توي آشپزخانه

 

گوشت چرخ کرده توي يخچال است. دو، سه تا قرص مي اندازم توي

 

دهان.

 

يک ليوان آب مي نوشم . مطمئن مي شوم فرهاد و شهريار خوابند. فرهاد

 

، شهريار را آورده است توي اتاق خودمان؛ روي تخت خواب جوري

 

دراز کشيده اند انگار از خستگي شديدي خوابشان گرفته. فرهاد خيلي

 

معصومانه پسرم در آغوش گرفته. شايد برايش شعر يا لالايي مي خوانده

 

که هر دو با هم خواب رفته اند.

 

اسباب بازي هاي شهريار مثل هميشه روي زمين و لواند. مي روم

 

دستشويي . مسواک مي زنم. نصف شب است.

 

دراز مي کشم روي کاناپه و تلويزيون را روشن مي کنم.

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 22:12 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم بهمن 1385

 

    

    

          گاهی رو به آسمان قدم بزن

 

 

یک قلم مانده بود.یک چراغ مطالعه و چند برگه کاغذ که روی یکی نوشته شده بود:((چراغ سبز است.خدایا متشکرم)).سال شصت و سه بود یا شصت و چهار نمی دانم.یک سال بعد از اینکه محمد رضا سرشار خودکشی کرد.می گفتند خودکشی کرده.او هم انگار به آخر رسیده بود.آبان سردی بود.اما آدم منجمد نمی شد.انگار از دستهایش شروع شده بود.بعد پای چپش را گرفته بود.سرما انگار رفته بود زیر پوستش وازآنجا آرام آرام خزیده بود توی شکمش.چند دقیقه شاید بیشتر طول نکشیده که لغزیده توی استخوانش.اما زنده بوده تا وقتی قلبش منجمد شده و چیزی از او کنده شده و اوج گرفته.

فکر می کنم دنیا بی رحم ترازاین حرفهاست.اما یقین دارم به این پیچیدگی و گنگی نیست. خوبی اش این است که نیازی به تصور کردن ندارد.می بینی آنچه را که باید ببینی.      همه چیز از آن خواب شروع شد.بهتر می دانی آن آدم ها با شما چه کار داشتند.خواب نبود انگار.انگار تصور نکرده بودی.دیده بودی باچشم های خودت.کنار یک تپه ی خاکی دست های غلامرضا را بسته بودند.مردی که سبیل خیلی مشکی و پهنی داشت چاقویی از کسی گرفت و رفت سمت غلامرضا.غلامرضا داد می کشید.اما مرد گوشهای غلامرضا را از سرش جدا کرد.غلامرضا باز داد کشید اما کسی نبود که به دادش برسد.همان مرد بود که زبان حسین را از دهانش کند.خون زیادی کنار تپه ریخته شده بود.کنار حسین و دو تا ماشین جنگی که جای گلوله روی بدنه ی یکی شان معلوم بود.بعد نوبت تو شد.نمی دانستی کدام عضو بدنت را جدا می کند.و اصلا زنده می مانی یا نه.گفت تو را بیاورند.دستهایت را بستند.بی تابی می کردی.اما باید می رفتی.باید به مسلخ می رفتی.بعد از تو هم کسانی بودند. مرد چاقو را انداخت.کمی خیالت راحت شد.اما یک تیکه آهن استوانه ای شبیه یک میخ بزرگ و قطورکه نوک خیلی تیزی داشت به مرد دادند.فهمیدی می خواهد چه بلایی سرت بیاورد.همه داشتند گریه می کردند.غیر از خود آن آدم ها که یک لحظه خنده و قهقهه از لبشان نمی رفت.صدای انفجارهای خفیفی از دور به گوش می رسید.آرزو کردی توی یکی از این انفجارها میمردی . مرد با چهره ی عبوسش جلو آمد.نگاه تنفر آمیزی به تو کرد و نشست روی شکمت.هنوز برای زندگی امید داشتی.اما خیلی طول نکشید که همه جا تاریک شد.فریاد کشیدی،فریادی از سر درد یا افسوس. یکباره همه جا روشن شد.سمیه آمده بود بالای سرت.تو نمی توانستی او را ببینی.تو کور بودی.همانطور که اشک می ریخت وحشت زده می پرسید:

((چی شده؟خواب دیدی. نترس! هیچی نشده به خدا !)) دست و پایت را جمع کرده بودی و چسبیده بودی به دیوار.سمیه تو را در آغوش گرفته بود.یک لیوان آب بهت داد. نخوردی،اما تو را مجبور کرد بخوری اش.مدام می گفتی:((این کارو نکنین!)) و انگار کسی را قسم می دادی که کاری باهات نداشته باشد.ترس عجیبی بود. دستهای متشنج  زانو های لرزانت را بغل کرده بود چشم های از حدقه در آمده ات مدام اطراف را می پایید.  حتی از یادآوری این شب آزرده می شوی،می دانم. سرنوشت تو سرنوشت ناگزیری است.باید بدانی آنچه باید اتفاق بیافتد بی گمان رخ می دهد. چاره ای نیست باید پذیرفت. مگر سامان را فراموش کرده ای؟ شخصیت اصلی داستان(دستهای ماورایی). تو مجبورش کردی بماند پشت خط.شاید اگر می رفت جلو، زنده می ماند.اما تو تقدیرش را می دانستی و باید قبول می کرد چون حق انتخاب نداشت. گذشته از این، چیزی که بیشتر فکرم را مشغول کرده مرگ مشابه بعضی شخصیت هاست.  فرقی ندارد شاعر،نویسنده،نقاش،عارف یا هر چه.آنها خوابیده اند و بدنشان سرد می شود و می میرند. آیا چیزی می خورند و خودکشی می کنند؟ آن برگه های مشابه یعنی چه؟ آن برگه ها که شبیه یک یادداشتند((چراغ سبز است. خدایا متشکرم)) آیا این آدم ها با هم رابطه داشته اند؟ یا با هم تصمیم به خودکشی گرفته اند؟ بعید است.یعنی غیرممکن است. نظر تو چیست؟

نشسته بودی روی راه پله های حیاط. پرسیدم نظرت در مورد مرگ چیست؟ گفتی: مرگ؟ کمی فکر کردی.بعد خندیدی.بعد داد زدی. سمیه تازه حیاط را آب پاشیده بود و رفته بود توی اتاق. با صدای فریادت آمد توی حیاط.دوباره همان حالت، تشنج وترس وباز شروع کردی به التماس و گریه.

شاید گفتن این حرفها دردی را دوا نمی کند چون خداست که تصمیم می گیرد.شاید مرگ تو هنوز فرا نرسیده. شاید تو هنوز به بلوغ نرسیده ای.  گفتم بلوغ. نظرت را پرسیده بودم. با آرامش عجیبی گفته بودی: بلوغ زمانی ست که انسان خدا را حس می کند. آن وقت است که زمانش فرا رسیده و تو می دانی که روح از تنت خارج می شود.

دوباره همان حالت به سراغت آمد آن ترس و تشنج گریبانگیر. همان التماس ها و گریه ها.

مثل همیشه. و سمیه باز تو را به بیمارستان می برد. حالت که بهتر می شد می آمدی و آرام

می گرفتی. گوشه ای از حیاط کز می کردی. یا روزت را با گلکاری می گذراندی.گل می کاشتی توی باغچه. آبپاش می گرفتی و گلهایت را آب می دادی و فراموش می کردی.

دیگر می ترسیدم با تو از مرگ حرف بزنم. نمی خواستم دوباره عذابت بدهم.اما گاهی خودت حرفهایی از بزرگی آدمها می زدی. حرفهایی که حتی مرا متاثر می کرد. اینکه آدمها چطور می توانند با خدا ارتباط داشته باشند. اما همیشه از این می نالیدی که با تمام عذابی که تحمل می کنی هیچ وقت حس نکرده ای لیاقت داری. پرسیده بودم لیاقت چیست؟ گفته بودی: یک حس است. حسی که باید تجربه کنی تا بفهمی. نمی دانم چیست و همین است که سخت آزارم می دهد.بعد گریه کرده بودی و از خدا گله کرده بودی.

حیاط پر شده بود از برگ های زرد و نارنجی. درخت حیاط داشت کاملا لخت می شد. سمیه با نان تازه وارد شد.در را بست.چادرش را جمع کرد وتو را صدا زد.جوابی نشنید.کنار تپه ی

خاکی ایستاده بودی.دوتاماشین جنگی هم آنجا بود که جای گلوله روی یکی شان معلوم بود.

غلامرضا را بسته بودند. مردی با سبیل خیلی مشکی و پهن چاقویی از دیگری گرفت و جلو رفت. غلامرضا دراز کشیده بود. دیگر دست و پایش را تکان نمی داد. فریاد هم نمی کشید. آرام بود. سرباز گفت:(( داره می میره)) دست هایش سرد شده بود.بعد پاهایش. و سرما رفته بود تا قلبش.  بعد چیزی از بدنش کنده شد و اوج گرفت. چیزی شبیه روح.

حسین را به مسلخ بردند. دست و پایش را بستند. او هم آرام گرفت. انگار اتفاقی افتاده بود.  

همه امیدوار شدند. چهره ی عبوس مرد به هم ریخته بود.انگار معجزه دیده باشد.دست های حسین سرد شد. بعد پاهایش و بعد همه ی وجودش.و هنگامی که قلبش سرد شد چیزی از تنش خارج شد. دستها و پاهایت را محکم بستند. نمی توانستی تکان بخوری. زیر لب حرف می زدی. چیزهای نامفهومی می گفتی. کسی داشت صدایت می زد.یک صدای مهربان و آشنا. دستهایت آرام سرد شد. شادی وجودت را گرفته بود. پاهایت هم کم کم سرما را حس می کرد. مرد با یک تیکه آهن استوانه ای شبیه یک میخ بزرگ و قطور جلو آمد. ترسیدی. سرما لغزیده بود زیر پوستت.توی شکمت.کسی داشت صدایت می زد صدایی مهربان و آشنا.صدایی شبیه به صدای سمیه:((نون تازه گرفتم پاشو. پاشو دیگه تنبل خان!))

چشم هایت را باز کردی . سمیه را دیدی. روح از تنت جدا نشده بود. تو کاملا زنده بودی و زنده بودن را خوب حس می کردی. حس عجیبی داشتی. پرسیدم:اتفاقی افتاده؟

گفتی: خواب دیدم.

گفتم: می دانم.

گفتی: اما این بار...

گفتم: می دانم.

اما  چیزی بود که نمی توانستم بدانم.چون باید تجربه می کردم.

بلند شدی، قلم گرفتی و نوشتی. لبخند مرموزی گوشه ی لبت بود. گفتی: می خواهم آخرین داستانم را بنویسم. گفتم مگر می خواهی نوشتن را برای همیشه کنار بگذاری؟ جواب ندادی. خندیدی. سمیه داشت توی آشپزخانه صبحانه را آماده می کرد. شروع کردی به نوشتن:

(( یک قلم مانده بود. یک چراغ مطالعه و چند برگه کاغذ...))

قلم را از روی کاغذ برداشتی و گفتی: تمام شد!

خیلی زود تمامش کردی. گفتی نیازی به بازنویسی هم ندارد.و پائین برگه زیر امضا و تاریخ نوشتی(( چراغ سبز است. خدایا متشکرم)) و دوباره برگشتی توی رختخواب...

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 19:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
دکمه ها

 

از مادرت خداحافظي مي كني و مي روي توي سينما . پوستر فيلم را نگاه مي كني : " دو زن . . . در سينماهاي . . . "   بي توجه چادرت را جمع    مي كني و مي گذاري توي كيفت . بي قراري . به ساعت نگاه  مي كني . هوا گرم نيست .

چراغ ها خاموش مي شود .

هنوز فيلم تمام نشده كه از سالن بيرون آمده ايي . چادرت را از توي كيفت بيرون مي آوري .موهايت را مي فرستي زير روسري . اما فراموش كرده ايي دكمه هاي بالاي مانتويت را ببندي .

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 21:4 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385

 عنکبوت ها دست از سرم بردارید

 

نیروانا سرک می کشد توی اتاق. می بینمش. احتمالاً کنجکاو شده که من در تنهایی چکار می کنم.شاید هم واقعاً عقلش رسیده و نگران شده.

توی دستشویی نشسته ام و به قطره های خونی نگاه می کنم که روی سرامیک سفید دستشویی چکیده.

نیروانا مرا که می بیند جلو می آید و می پرسد: مامان چت شده؟

هیچی مامان چشاتو ببند. حالا برگرد برو بازی کن. بعضی وقت ها فکر می کنم نیروانا یا خیلی حرف گوش کن است یا خیلی احمق.

سردردم شروع شد. البته عادت دارم. کمرم هم بعضی وقت ها تیر می شکد و تا کشاله رانم می رود. و تا آنجا متوقف می شود و اشکم را در می آورد.گریه می کنم و گاهی سرم را می کوبم به دیوار که شاید حافظه ام را از دست بدهم یا شاید هم از درد باشد و بدبختی، که خودم را گول بزنم.

سه شنبه مطالعه می کردم که دستم خونی شد. اما یادم رفته که اولین بار کی این طور شدم. برمی گردد به خیلی سال پیش.

در مورد این موضوع با شوهرم حرف نمی زنم. می ترسم... ترس، یا شاید یک حالتی شبیه به این، که گفتنش برایم سخت است.

روی کاناپه دراز می کشم و زهر مارم را می گذارم روی لبم. به نظرم این یک حماقت بچه گانه است.

- نیروانا مامان، فندک!

نیروانا خودش خوب می داند که فندک خطرناک است. چون یک بار موهایش را سوزانده . اما باز هم تا فندک را بیاورد سه چهار بار آن را روشن و خاموش می کند.

- حالا برو تو اتاقت!

حوصله اش سر رفته می دانم! سرم درد می کند. این برق لعنتی هم که از صبح قطع شده . دارد کم کم اعصابم خورد می شود. گرم است اینجا چقدر . از خیلی سال پیش معروف شده ام به ((گرمایی)). چون خون دماغم راه می افتاد آبرو ریزی می کردم. لعنت به این تن خسته شدم از بس خون پس دادم...

کسی پشت در است صدای زنگ سرم را می کوبد به کاناپه.

گرمای سیگار به وسطش نزدیک شده. می گذارمش روی لبه جا سیگاری.

- نیروانا مامان، در !

انگار که به کاناپه سنجاق شده باشم از آنجا جدا نمی شوم، نمی توانم. به سختی رویش می نشینم.

- علیک سلام!

- چی داریم؟

- پیتزا سفارش دادم، تو کابینت گذاشتم. آشپز خونه رو بهم نریزی.

سری تکان می دهد و نچ نچ کنان می رود به سمت آشپز خانه . بعد از غذا باید این وقت روز بخوابد تا شب توی مغازه خوابش نگیرد.

آخ، این سر درد لعنتی هم بی خبر تیر می کشد

در مورد طلاق باهاش حرف زدم و از زندگی یکنواختم گوشه این لانه احمقانه با دکراسیون مضحکش گفتم. اما جم با خونسردی مسخره اش جواب داد: درس میشه، فکرش رو نکن.

مثل همه زن ها که شوهرشان را دوست دارند، دوستش دارم. اما من که مثل همه زن ها نیستم یعنی از آنها بهترم؟

نه خیلی از آنها بدبخت ترم و این را از خودم خوب می دانم. ولی نمی دانم چه چیزی باعث شد یاد مادر بزرگ بدبختم بیافتم. می گفت )) از صبح تا شب توی انبار حبس بودیم و توی اون هوای گرم خفه که صبح ها بوی نفس های مریض، غیر قابل تحملش می کرد قالی می بافتیم.))

همه هم احتمالاً بچه داشته اند و از اینکه دوشادوش شوهرها کار کرده اند و نان در آورده اند دچار غرور اند. خیلی هاشان هم مثل مادر بزرگ سل گرفتند و بیماریِ دیگر، سردرم اگر خوب شود لااقل، فردا آش نذری می پزم. به همه همسایه ها که هیچکدامشان را هم نمی شناسیم آش نذری می دهم.

برق برگشته. اتاق دارد خنک می شود. بهتر است بروم ببینم نیروانا چکار می کند صدایش نیست.

گوشه اتاق دارد چکار می کند؟

- نیروانا مامان ،چیه؟

- مامان، یه سوسک!

سوسک اینجا چکار می کنه مامان!؟

وارد اتاق می شوم. جلوی چشمم کمی سیاهی می رود اما حالم خیلی بد نیست.

- مامان لونه اش زیر تخت منه!

نیروانا را کنار می زنم. عنکبوت است یک عنکبوت بزگ، اندازه رتیل.

اصلاً شاید رتیل باشد. سعی می کنم هدایتش کنم زیر فرش که بعد فرش را بیندازم رویش و با پا له اش کنم . اما فرار می کند زیر تخت، آنجا که لانه کرده و بچه انداخته.

- نیروانا مامان! بریم بیرون!

در اتاق را می بندم جم خواب است. بیدارش کنم بد خلقی می کند. هوای اتاق سرد شده. راز بقا از تلویزیونی که روشن است عنکبوت هایی را نشان می دهد که دارند کنج اتاق تار می تنند و هی جا به جا می شوند.

نیروانا را روی کاناپه، کنار خودم می خوابانم. دوباره باریکه خون دماغم سرازیر می شود. روی صورتم سر می خورد. این باریکه تکراری، اشکم را در می آورد. لباس سفید نیروانا که به لباس عروس می ماند لکه بر می دارد از خون. سرم درد می کند...

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:45 | | لینک به این مطلب