تبليغاتX
خامه
شنبه دوازدهم بهمن 1387
 

 

چند اپيزود كوتاه قبل از واقعه

 

 

(اپيزود يك)

 

زن آمد توی اتاق و با حالتی مستأصل گفت :

ـ  مازیار دیوونه م کرده ، نمی دونم چشه !؟

مرد پر طاووس را گذاشت روی « واقعه » و کتاب را بست و گذاشت روی میز تحریر .

ـ خُب بهش شیر بده ، شايد گرسنه شه !

زن ابرو بالا انداخت و در حالیکه داشت می رفت گفت :

ـ بالا میاره ، از صبح تا حالا شیر می خوره و استفراغ می کنه !

مرد بقیه حرفهای زن را نشنید . از پشت میز بلند شد و رفت توی اتاق خواب .

بچه توی گهواره داشت با صدای بلند گریه می کرد . مادر گفت:«کلافه ام کرده ! ببریمش دکتر ؟»

مرد گفت:«این وقت شب ؟»

زن گفت:«خب چیکار کنم ؟ آروم نمی شه . مگه نمی بینی ! زبون بسته جونش داره بالا می آد .»

و ناگهان زمین تکان خورد . شیشه ها آرام لرزیدند و گهواره تاب خورد.زن گفت : «یا امام حسین...» و بچه را بغل کرد .

مرد که هول شده بود گفت : « از کنار پنجره بیا این ور . بچه رو بده به من !»

تابلوی فرشچیان روی دیوار کج شد . زن ها ناله کردند و اسب زخمی شیهه کشید و رم کرد . مرد بچه را بغل کرد و زنش را هُل داد گوشۀ دیوار . زن چشم هایش را بیش از حد باز کرده بود و به مرد نگاه می کرد.

مرد گفت : «بیا این گوشه وایسا امن تره !» و خم شدن روی بچه .

زمین همچنان تکان می خورد چیزی نمانده بود آکواریوم گوشه اتاق واژگون شود. ماهی ها به تکاپو افتاده بودند و سراسیمه توی قفس شیشه ای شان وول می خوردند... .

طولی نکشید که زمین آرام گرفت و شیشه ها ساکت شدند. ماهی ها نفس راحتی کشیدند و خیال مرد و زن موقتاً راحت شد . زن از ترس بغض کرده بود.

گفت : خدایا شکرت . . .

مرد که یکی از کوسن های روی مبل را توی دستش گرفته بود گفت : «زود باش بریم بیرون! اینجا خطرناکه . ممکنه بازم بیاد !»

زن بچه را از مرد گرفت. وقتی دید بچه دارد لبخند می زند گفت : «عزیز دل مامان... نیگاش کن آروم شده... داره می خنده !

 

(اپيزود دو)

 

مرد کامپیوتر را خاموش کرد و رفت توی اتاق خواب .

ـ صد بار بهت گفتم هوا سرده بیشتر مواظبش باش بچه ست ، ضعیفه؛ زود سرما می خوره!

زن با دلخوری گفت :

« خودت که می بینی چقدر لباس تنش می کنم... یه لحظه هم از پتو جداش نکردم... چرا بی انصافی می کنی ؟»

مرد جلو رفت و بچه را که با صدای بلند گریه می کرد از توی گهواره بغل کرد و با خودش از اتاق بیرون برد. زن گفت :«کجا می بری طفل معصوم رو؟»

مرد که بچه را توی بغلش تکان می داد و می رفت گفت :

ـ می برمش توی هال ، شاید یه جوری سرگرمش کنم .

زن روی تخت خواب دراز کشید و پتو را کشید روی خودش .

مرد بچه را برد کنار شومینه و سعی کرد با لالایی و تاب دادنش توی بغل، او را آرام کند اما بچه یکریز گریه می کرد. دست آخر مرد گریه اش گرفت.

ـ آخه چته عزیز دلم... چیکار کنم که گریه نکنی بابایی !

زن آمد توی هال و به مرد گفت:

ـ فایده نداره... سرما خورده... گلوش درد می کنه بچه م !... بميرم... بمیرم که صدای گریه هاشو نشنوم!

 و زد زیر گریه .

ساعت چهار صبح بود که بچه آرام گرفت و توی بغل پدرش خوابید.مرد ترسید از جایش بلند شود. همانجا روی مبل راحتی، در حالیکه بچه را بی حرکت توی بغل نگه داشته بود، چشم هایش را بست .

زن کنار پای مرد روی زمین نشسته بود و خستگی پلک هایش را به هم چسبانده بود .

 

(اپيزود سه)

 

مرد پر طاووس را گذاشت روی «تکویر» و کتاب را بست و گذاشت روی میز . رفت کنار پنجره و به آسمان پر ستاره زل زد.

زن نشسته بود روی مبل پشت سرش و داشت به بچه شیر می داد.

ـ امروز حاج آقا وسط دو نماز در مورد کربلا حرفای جالبی می زد.

ـ زن ،آرام - جوري كه بچه را نترساند؛ گفت : چی می گفت؟

مرد همان طور که به آسمان نگاه می کرد گفت :

ـ می دونستی توی کربلا خون تا زانوی ذوالجناح بالا اومده؟

زن با تعجب پرسید :

ـ مگه کربلا بیابون خشک و بی آب و علف نبوده ؟

مرد رو کرد به زن و گفت :

ـ می دونی چند نفر توی کربلا مُردن و شهید شدن ؟

زن گفت : «هر چندتا مرده باشن بازم اینقدر نمیشه که خونشون تا زانوی یه اسب بالا بیاد.»

مرد گفت : «ولی من شک ندارم که این اتفاق افتاده»

زن گفت :«چطور مگه ؟»

مرد برگشت پشت میز کامپیوتر. نشست روی صندلی و گفت :

ـ دلم گواهی می ده !

زن به تابلوی فرشچیان نگاه کرد . و انگار چیزی دستگیرش شده باشد،گفت:

ـ لابد نقاش این نقاشی یادش رفته پاهای اسب امام حسین رو خونی مالی بکشه... یا شایدم نمی دونسته !

مرد به تابلو چشم دوخت و بعد رو به زن گفت : «منظورت چیه ؟»

زن با لبخند گفت : «به نظرم این حرفا اغراقه!»

و بلند شد بچه را ببرد توی گهواره بخواباند. بعد از چند لحظه ، سرک کشید توی اتاق و گفت :

ـ داره صبح می شه نمی خوای بخوابی!

 

 (اپيزود چهار)

 

مرد رفت توی تاریکی دستشویی . وقتی برگشت . آستین های خیسش را تا بالای آرنج جمع کرده بود و از روی پیشانی اش قطره های آب سر می خورد. مدام زیر لب چیزی می خواند. به ساعت دیواری نگاهی انداخت و رفت از توی طاقچه سجاده ای را برداشت و نیت کرد .

قطره های آب از بالای آرنجش سر می خورد تا نوک انگشت هایش و می افتاد گوشه سجاده و مرد می گفت : الله اکبر...

بعد سجاده را جمع کرد و گذاشت توی طاقچه. رفت جلوی پنجره ایستاد و طولی نکشید که خورشید از شرق آسمان شهر طلوع کرد و بر بلندای ساختمان ها و برج ها ایستاد. زن آرام و بی سر و صدا آمد کنار مرد ایستاد و به طلوع زل زد . مرد گفت :« می بینی ؟ همه چیز دوباره زنده شد! خدا می خواد ما یه روز دیگه رو شروع کنیم !»

ـ آره ، در عوض نماز من قضا شد!

مرد خندید و گفت : «فکر کردم تازه خوابیدی ، دلم نیومد بیدارت کنم !»

زن لبخندش را پنهان کرد و در حالیکه به طرف تاریکی دستشویی می رفت گفت : «نکنه می خوای تو خیر و ثواب اَزَم سبقت بگیری ؟» مرد نیشخند کوتاهی زد و جوابش را نداد .

وقتی زن آمد توی اتاق؛داشت آستین هایش را پایین می کشید و به صورتش که دیگر خیس نبود دست می کشید و گونه اش را ماساژ می داد .

مرد که هنوز کنار پنجره ایستاده بود گفت : «بچه خوابه ؟»

زن در روشنایی اتاق سجاده اش را باز کرد و همچنان که زیر لب ذکر می خواند به مرد نگاه کرد و سری تکان داد .

 

(اپيزود پنج)

 

زن از خواب پرید. نفس نفس می زد و عرق سردی تمام صورت و گردنش را گرفته بود. مرد با صدای خس خس نفس های هراسان زن بیدار شد .

پرسید : «چی شده ؟ خواب دیدی ؟» زن آه کشید و گفت : «آره ، فکر کنم !» مرد پتو را کنار زد و بلند شد به طرف آشپزخانه رفت .

زن گفت : «بیا... بیا... کجا می ری ؟ بیا پیشم !»

مرد با تعجب برگشت و در حالیکه چشمش را با پشت دست می مالید گفت: «برم آب بیارم !» و آمد نشست روی تخت، کنار زن .

زن گفت : «نمی خواد... همینجا بمون !»

مرد موهای زن را از جلوی صورتش کنار زد و پرسید :« چی دیدی ؟ کابوس دیدی ؟ خیلی ترسناک بود؟»

زن سرش را پايین انداخت و دوباره آه کشید .مرد گفت :« بزار چراغو روشن کنم!» و بلند شد . کلید چراغ را زد. اتاق روشن شد .

ـ حالا تعریف کن چی دیدی ؟

و بعد با لبخند مهربانانه ای گفت :«هر چی بوده خواب بوده... نترس عزیزم!»

زن سرش را بلند کرد و به مرد زل زد .

ـ نمی دونم کجا بود... همه چی خراب شد یه دفعه !

مرد خودش را جلوتر کشید پرسید : «چی خراب شد ؟»

زن گفت:«همه چی... ساختمونا ، برجا ، ماشینا... همه چی قاطی شده بود انگار...»

مرد گفت:«بلا دور عزیزم... یه خواب که بیشتر نبوده... من الان صدقه می زارم... نگران نباش آروم بگیر بخواب... آروم و بی فکر!»

زن که آرامتر شده بود دراز کشید و پتو را کشید روی صورتش.

 مرد تا چند دقیقه همان طور ، نشسته بود روی تخت. بعد رفت از توی یخچال یک لیوان آب ریخت و با خودش آورد .

وقتی پتو را آرام از روی همسرش کنار کشید دید زن خوابش گرفته .

 

(اپيزود شش)

 

صدای موسیقی متن فیلمی که انگار حادثه غم انگیزی را تداعی می کرد فضای اتاق را پر کرده بود . صدای آرام اُرگ که آدم را یاد حالت های روحانی و سحر کننده کلیسا می انداخت .

زن ، نور آباژر سبز کنار کاناپه را تنظیم کرده بود و روبه روی همسرش نشسته بود و کتاب می خواند. مرد که روی زمین نشسته بود و غرق شده بود توی صفحات کتاب،چند لحظه یکبار سرش را بلند می کرد و به همسرش نگاه می کرد که انگار داشت بی صدا گریه می کرد . بعد نگاهی به تابلوی روی دیوار می انداخت که در نور سبز اتاق تقدس خاصی را منعکس می کرد.

ناگهان صدای گریه بچه از اتاق خواب بلند شد و برای لحظه ای زن و مرد به همدیگر زل زدند. زن کتاب را بست و گذاشت روی مبل و رفت به سمت اتاق بچه. روی جلد کتاب با خط قرمز رنگ درشتی نوشته شده بود: « ارتباط با خدا »

وقتی مرد در سبزی کم سوی اتاق به تابلوی دیوار دقیق تر نگاه کرد؛ صدای گریۀ بچه اش را شنید که داشت از شدت گلو درد ضجه می کشید و زن هایی را تصور کرد که در لابه لای خیمه های آتش زده و بدن های خون آلود دنبال کودکانشان می گشتند . اسبی که در اندام زخم خورده اش تیرهای زیادی فرو رفته بود مدام شیهه می کشید. و زن ها در جستجوی کودکانی که از گلو درد به خود می پیچیدند خون گریه می کردند... .

 خـون سراسر دشـت را گرفـته بود و لحظـه بـه  لحظـه بالا می آمد. اسب زخمی در گوشه ای از دشت ایستاده بود و مثل قهرمانی که از صحنه نبردی غم انگیز برگشته باشد گهگاهی سرش را بلند می کرد و شیهه می کشید . ناگهان سیلی از خون دشت را در بر گرفت و جریان سرخرنگش تمام دشت را شست و هر چه پلیدی باقی مانده بود با خود برد. تنها چیزی که در تابلو باقی ماند صفحه سفیدی بود که هیچ لکه ای در آن دیده نمی شد جز نوری سبز رنگ که مرد گمان کرد شاید نور آباژور باشد .

زن بچه را آورد توی هال و در حالیکه داشت برایش لالایی آرامی زمزمه می کرد نشست روی کاناپه . مرد زل زده بود به همسرش و بچه اش و نمی دانست در اپیزود آخر چه اتفاقی قرار است بیافتد .

 

(واقعه)

 

زن و مرد با صدای زنگ ساعت بیدار شدند . بچه،توي گهواره ترسيد و از خواب پريد. ولي حتي صدايش هم در نيامد. دوباره گرفت خوابيد. مرد به همسرش گفت: «تو خسته اي... تا الان داشتی مازیار رو آروم می کردی...بخواب... صبح نمازتو می خونی !

زن گفت : «نه... خسته نیستم... بزار پاشم نمازمو بخونم... بعد تا ظهر می خوابم !»

مرد از روی تختخواب بلند شد و گفت : «هر جور صلاح می دونی !»

بعد از نماز هر دو ایستادند جلوی پنجره و منتظر طلوع ماندند. دقایقی نگذشت که هوا روشن شد ولی خبری از طلوع خورشید نبود . زن و مرد به همدیگر نگاه کردند زن پرسید:«پس خورشید کو؟»

چند لحظه بعد، زن از گوشۀ پنجره به سمت غرب نگاه کرد و خورشید را آنجا پیدا کرد که آرام آرام داشت بالا می آمد. آسمان صاف و آبی بود .

زن گفت: «یا قمر بنی هاشم ، یعنی چه اتفاقی می خواد بیافته ؟!»

مرد از گوشه پنجره خورشيد را نگاه كرد و با تعجب گفت:« خداي من...خيلي عجيبه...يعني ممكنه؟» و لحظه اي از طلوع چشم برنداشت. زن گفت:« مي ترسم...دلشوره دارم...يعني...آخه چطور ممكنه؟» مرد خواست به سمت تلفن برود و در مورد این اتفاق با کسی مشورت کند که یکباره زمین شروع به لرزیدن کرد . شیشه پنجره ها که لرزید زن گفت:«خدایا بچه م !»

و دوید سمت گهواره بچه. مازیار در خواب آرام و راحتی فرو رفته بود . همین که زن بغلش کرد و برگشت شیشه ها پایین افتاد. مرد فریاد زد :« برید گوشه اتاق !»

تابلوی فرشچیان کج شد. زن ها زدند زیر گریه. و اسب از لابه لای آدم ها به جایی نامعلوم فرار کرد. عده ای بالای گودالی ایستاده بودند و به لرزش زمین می خندیدند... قاه ، قاه ، قاه!

 آکواریوم با ماهی هایش افتاد روی زمین. گرد و خاک ار سقف اتاق پایین آمد و آن لحظه بود که مرد به سمت زن رفت و بچه را گرفت و روی اش خم شد و زن را هُل داد و چند بار پشت سر هم گفت : «بریم بیرون... بریم بیرون!»

طولی نکشید که دیوارها چنان تکاني خوردند که سقف را لرزاندند و به تدریج فرو ریختند. زمین داشت در خیابان نزدیک خانه شکاف هایی بر می داشت . ساختمان های اطراف، در گودال ها و شکافهای بزرگ زمین فرو رفتند و در یک چشم به هم زدن خورشید ناپدید شد و آسمان با تمام اجرامش در تاریکی مطلق ماند . همه جا سیاه و تاریک شد . برج های بلند واژگون شدند و مردم در متروها ، خیابان ها و هر جایی که بودند له شدند. کوههای اطراف شهر از شدت زمین لرزه به هم برخورد کردند و همراه با غبار مهیبی در فضا پراکنده شدند .

در گوشه گوشۀ شهر که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود فواره های بزرگی از مواد مذاب مثل آتشفشان هایی نزدیک به هم فوران کرده بود و آخرین موجودات زنده ، زیر لایه های عظیم مواد مذاب دفن شدند. تاریکی و سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفت. صدا مفهوم خود را از دست داد و خاک و سنگ زیرورو شدند .

ناگهان همه چیز از حرکت باز ایستاد؛مثل فیلمی که به یکباره stop شود . حالا دیگر نه صدایی بود نه تصویری و نه هیچ چیز دیگری .

 انگار هیچ خلقتی از ازل شکل نگرفته باشد.

صدای بلند شیپور از جایی نامعلوم شنیده می شد و در ناله های کودکانه ای در می آمیخت . شیهه سوزناک اسب هایی که هنوز پا به هستی نگذاشته بودند و صداي برخورد هزاران شمشیر و نیزه،خبر از جنگی می داد که در لامکان اتفاق می افتاد و انسان هایی که آرام آرام از خواب هزاران ساله بیدار می شدند در دل های پیرشان وحشت بزرگی حس می کردند . آنها به سه گروه تقسیم شدند و در بین گروهی که جـلوتر ایستاده بودند مردی بچه ای را بغل کرده بود و داشت او را در بغل تکان می داد  و سعی می کرد آرام اش کند... .

وقتی مرد به گلوی بچه دست کشید بچه آرام شد ولی خود مرد صدای گریه اش بلند شد. هیچکس نمی دانست چرا همه گریه می کنند . مردم حتی دلیل گریه های خودشان را هم نمی دانستند . همه دوست داشتند خواب ديده باشند و يا به عقب برگردند.

ناگهان جايي تكان خورد. فضا حركت كرد. همه چيز چرخيد. مردم چرخيدند.كودك ها ناله كنان چرخيدند. شمشير ها و اسب ها چرخيدند. هوا چرخيد.خلاء چرخيد و همه چيز به دوران افتاد... مردم در دل هاي بهت زده ي خود حس كردند يكباره همه چيز ايستاد و از نو آغاز شد... .      

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 18:53 | | لینک به این مطلب