شب شوکران

... البته من این ماجرای عجیب را در صفحه ی حوادث هیچ روزنامه ای نخوانده ام اما یقین دارم اتفاقات این داستان تماماً واقعی است و در گوشه ای از همین شهر تهران یا هر شهر دیگری این ماجرای عجیب به وقوع پیوسته است.
صدالبته که توقع ندارم این داستان را تمام و کمال باور کنید و طبیعتاً به مخاطب حق می دهم که فکر کند این مقدمه چینی ها صرفاً جهت تحریک کردن حس کنجکاوی اوست و راهی برای ورود به داستان.
راستش خودم هم وقتی به این ماجرا فکر می کنم می بینم پری و ستار تا حدودی دچار مشکلات روانی بوده اند و شاید اساساً نوع جهان بینی شان غلط بوده... البته بهتر است قضاوت نکنم و بعد از پایان داستان شما را با قضاوت این ماجرا تنها بگذارم.
پیش از آنکه قصه را روایت کنم، باید عرض کنم شما خواسته یا ناخواسته وارد این داستان شده اید و تا اینجای کار با نویسنده ای مواجه شده اید که قصد دارد ماجرای عجیبی را برایتان روایت کند. هرچند شاید این ماجرا فقط برای راوی عجیب است و دیگران در قبال خواندن این قصه چندان هم تعجب نکنند. و آن را امری عادی و معمولی تلقی کنند.
پری چهل و یک ساله و همسرش ستار چهل و چهار ساله سابقا در طبقه ی سوم از آپارتمانی چهار طبقه واقع در شهرک غرب تهران زندگی می کردند. حالا چند سالی ست مستأجر خانه ای هستند که آدرسش را نمی دانم.
سالها پیش وقتی پری زن نوعروس و جوانی بود؛ رفته بود از توی یخچال دو جام شراب برای خودش و ستار بیاورد.اما حالا افتاده است روی تخت و در تب شدید می سوزد. ستار در همان دوران جوانی وقتی پری جام ها را گذاشته بود روی میز عسلی گفته بود: «شک نکن بعد از خوشبختی، یه دفعه یا آروم آروم بدبختی میاد سراغ آدما!»
او هنوز وارد داستان نشده ولی تا چند دقیقه ی دیگر، کلید را توی قفل می چرخاند و تب آلوده وارد می شود. توی دستش یک نایلون است که چهار تا تخم مرغ، دوتا سرنگ و آمپول و یک سرم نیم کیلویی توش دیده می شود.
قبل از هر چیز به آشپزخانه می رود و تخم مرغ ها را توی ظرف آب می گذارد و اجاق را روشن می کند.
بعد در قابلمه را می بندد و از توی یخچال، شیشه ی الکل سفیدی را با خود به اتاق خواب می آورد. در راهرو چند بار سرفه می کند. صدای سرفه هایش بلند است؛ جوری که پری از زیر بتو سرک می کشد که یعنی:«آمدی؟» که یعنی «سلام، خوش آمدی» که یعنی «چه کردی؟ کاری که باید انجام می دادی را تمام کردی؟»
ستار که جلوی تخت زانو زده می گوید: «می تونی پاشی؟» اما پری پتو را به خود پیچیده و معلوم است پاهاش را جمع کرده توی شکمش و خودش را مچاله کرده.
ستار تکه پنبه ای را به الکل آغشته می کند و پتو را کنار می زند. پری چشم هایش را بسته و مدام می گوید: «سردمه!»
ستار کف دستش را روی پیشانی پری می گذارد و می گوید: «داغی... خیلی!». آمپول را آماده مي كند و پري را دمر مي خواباند.دامنش را بالا مي كشد و همزمان كه هواي آمپول را مي گيرد دستش را آرام روی ران گرم پری می کشد. پری می لرزد و ناله می کند: «یخ کردم تو رو خدا هر کاری می کنی زود باش!»
دانه دانه های برجسته ای روی پوست ران هایش بوجود می آید که البته واکنش طبیعی بدن نسبت به تغییر دما هستند و باعث می شوند ستار صورتش را بچسباند به پشت ران های همسرش و پری زیر لب بگوید: «چقدر داغی!»
و زیر لب ناله کند و بگوید «بمیرم...»
لحظه ای شاید بیشتر طول نمی کشد که پری صورتش را جمع می کند و می گوید «آخ!» و ستار دستش می لرزد.
«تموم شد.»
تا پری نفس راحتی بکشد شوهرش سرم را هم آماده کرده و دنبال رگ دستش می گردد. پیدا کردن رگ در شلوغی رگ های پری سخت نیست و برجستگی رگ هایش کار ستار را آسان می کند.
«فروختیش؟ . . . دستبند رو می گم!»
ستار جوراب هایش را پرت می کند گوشه ی اتاق.
«آره!»
«پولشو دادی به قنبری؟»
«نه!»
پری مستاصل می گوید: «دیگه چرا؟»
«دوس داشتم این پول رو یه شب تو جیبم نگه دارم، ... فردا... فردا بهش می دم.»
ستار می خواهد برود سمت آشپزخانه که چیزی نمانده است تعادلش به هم بخورد و بیافتد روی بخاری نفتی کنار دیوار.همانجا کنار بخاری به دیوار تکیه می دهد. آرام می نشیند تا پری متوجه نشود. پری دارد به گذشته فکر می کند و نمی بیند شوهرش گوشه ی اتاق آرام دارد اشک می ریزد.
البته ناگفته نماند که این اشک ها فقط از سوز تب و درد مریضی نیست؛ چون در این لحظه چیزی که بیشتر از هر تبی ستار را می سوزاند صراحتاً مشکلات اقتصادی است.
به عنوان یک راوی دانای کل باید عرض کنم که مسئله بغرنج تر از آن چیزی است که شما تصور می کنید. بهتر است برای روشن شدن مسئله کمی به عقب برگردم و با یک فلاش بک کوتاه قدری شما را با مشکلات این زوج آشنا کنم.
ستار صاحب یک کارخانه ی تولیدی مواد غذایی بود و در صبح یک روز پاییزی وقتی داشت توی دفتر کارش، حساب های شرکت را بررسی می کرد خیلی راحت و منطقی متوجه شد موقعیت اقتصادی اش رو به افول است و درست یک ماه بعد وقتی توی دفتر نشسته بود، آقای قنبری معاون تولید یکی از بخش های مهم شرکت با چهره ای در هم وارد شد و نشست رو به روی اش.
ستارداشت ته خودکارش را به شقیقه اش فشار می داد. قنبری گفت: «ما ورشکست شدیم!» ستار خندید و قنبری را ورانداز کرد.
«خب!»
قنبری همیشه از خونسردی ريیس اش عصبانی می شد اما هیچوقت جرأت نکرده بود حرفی بزند.
«آقای کامیاب، چی چی رو خب؟»
ولی در آن شرایط حقیقتاً از شدت عصبانیت و حس طلبکاری، انگار نتوانست در مقابل خونسردی ستار، لب به اعتراض باز نکند.
مهم نیست، مهم این است که بالاخره بین این دو مرافعه ی بدی شکل گرفت و حتی کار به دادگاه کشید.
جهت اطلاع بیشتر باید عرض کنم ستار برای رقابت با دیگر شرکت ها چندین وام کلان به سرمایه ی شرکت خود تزریق کرده بود که نهایتاً دردی را دوا نکرد و اتفاقاً بازپرداخت آنها مشکلی بر مشکلات او اضافه کرد. چک های برگشتی هم که اساساً نابودی اقتصادی اش را امضا کرد. آنهایی که مشکلات اینچنینی را تجربه کرده اند یقیناً حالا وضعیت نا به سامان ستار را خوب می فهمند و خوب می دانند زندگی در چنین شرایطی چقدر سخت و غیر قابل تحمل است. کافیست در چنین شرایط دشواری خبر برسد که کسی از عزیزانت هم از دنیا رفته است. حقیقتاً قوز بالا قوز است، نیست؟ آدم کلافه می شود، به هم می ریزد و ستار کلافه شد. به هم ریخت؛ وقتی خبر مرگ پدرش را شنید. البته این جریانات مربوط به چند سال قبل است هرچند بعد از گذشت این سالها هنوز هم خانواده ی دو نفری آقای کامیاب در حال پرداخت بدهی های پیشین است، گویی این بدهی ها تمامی ندارد.
حالا پری بعد از سه، چهار تا سرفه ی خفیف با رنگ و روی پریده می گوید: «تو حالت خوب نیست!»
ستار که اشک هایش را پاک کرده هول هولکی می گوید: «نه... نه باور کن من خوبم!»
در گوشه چشم پری آب جمع شده و بغضی دلسوزانه راه گلویش را می بندد.
«ستار! چرا ما به این روز افتادیم؟ مگه ما چه گناهی کردیم که خدا این بلاها رو سرمون میاره؟» ستار جلو می آید و پیشانی داغ پری را می بوسد. پری می گوید: «نفسات خیلی داغه» در همین لحظه ستار ه می خواهد توجیه کند چند بار پیاپی سرفه می زند و فقط سرش را با تأسف تکان می دهد.
«یادمه اون شب زمستونی، با هم کنار پنجره داشتیم بارون نم نم حیاط رو نیگاه می کردیم...»
پری کمی فکر کرد. «کدوم شب رو می گی؟»
«همون شبی که داشتیم در مورد خواص شوکران حرف می زدیم!»
ستار دارد در مورد همان شبی حرف می زند که سالها پیش پری رفته بود و با دو جام برگشته بود و جام ها لبریز بود و جام ها سرخ بود و جام ها انگار زبان در آورده بودند و حرف می زدند «ماییم شوکران شیرین...ماییم راز مانایی...به یمن خوشبختی!»
پری می گوید: «آهان! اون شب رو می گی!؟ آره یادمه... با اینکه خیلی ساله که از اون موقع می گذره ولی همه چی خوب یادمه... آره! تو گفتی خوشبختی و بدبختی هیچکدوم دووم نمیارن!»
ستار به متکایی که نزدیکش است تکیه می دهد و آه سردی می کشد.
«آره... مطمئناً خوشبختی و بدبختی زود گذرن؛ ولی به نظر من، بهتره آدما سعی کنن با خوشبختی بمیرن، یعنی قبل از اینکه بدبختی و مشکلات سراغ آدم بیاد باید خوشبختی رو واسه خودش ابدی کنه...البته این اعتقاد منه!»
پری می خندد ولی خنده ی بی رمقی؛ شاید از سر رضایت.
«من همیشه باهات موافق بودم... یادته اون شب هم که این حرفا رو زدی بهت چی گفتم؟» ستار سری تکان می دهد که یعنی: «یادمه» ولی حرفی نمی زند.
«گفتم: از این بهتر چیه؟ بیا خوشبخت بمیریم قبل از چیز.»
ستار به نقطه نامعمولی در مقابلش خیره شده می گوید: «آره، من پیش بینی می کردم که یه زمانی به این حال و روز بیافتیم، واسه همین اون پیشنهاد رو دادم»
پری ناخودآگاه دستش را می برد زیر پتو. حالش هم انگار بهتر شده؛ از رنگ و روی اش می شود فهمید؛ تأثیر سرم است حتماً.
«البته اون یه پیشنهاد نبود... یه هم صدایی بود. تو داشتی از طرف دوتا روح اون حرفا رو می زدی... دو تا روح هم صدا...می فهی چی می گم؟!»
ستار متکا را می گذارد زیر سرش و می خواهد همانجا دراز بکشد. بلند می شود و می رود سمت چوب لباسی. لباس هایش را عوض می کند و با شلوار راحتی و زیرپوش سفید می رود کنار پری روی تخت دراز می کشد و می گوید: «بعد از اینکه کلی به هم نیگا کردیم و لبخند زدیم و از خوشبختی لذت بردیم جام ها رو از روی میز بلند کردیم و... به یمن خوشبختی سرکشیدیم.»
پری که پشت به ستار دراز کشیده با یک دستش پتو را می کشد روی ستار. ستار کمکش می کند و خودش را به تن داغ پری می چسباند. زیر پتو حقیقتاً گرمای زیادی جمع شده.
پری همانطور پشت به ستار حرف می زند. در حالی که یک چشمش هی می رود طرف سرم.
«تو لباسای منو پاره کردی...دیوونه شده بودی...می خواستی منو واسه همیشه تصرف کنی مگه نه؟»
«نمی دونم...شاید...شایدم بخاطر اینکه آخرین عشقبازیمون بود سعی می کردم نهایت لذت رو از هم آغوشی با تو ببرم.»
دستش را می گذارد زیر سر پری و ادامه می دهد:«البته اینو هم خوب می دونستم كه خیلی طول نمی کشه واسه ما خوشبختی ابدی می شه. تا همیشه...ما واقعا خوشبخت بودیم...خوشبخت!» پری دارد افسوس می خورد، البته سخت می شود این را از نگاهش خواند یا از گزیدن لبش.
«تنت داغ بود ستار. داغ داغ. مسخ شده بودی انگار... وحشی شده بودی... نمی دونستی با من چکار کنی. منو خوردی، بغل کردی، محکم فشارم دادی به خودت و انگار داشتی در من حل می شدی. خیلی لذت بخش بود...من خوشبختی رو حس می کردم و می دونستم این حس تا ابد قراره باهام بمونه.
داشتم تکون تکون می خوردم که چشام سیاهی رفت، دیگه چیزی نفهمیدم.»
ستار صورتش را آورده نزدیک گوش پری و دارد ناخودآگاه گردن پری را بو می کشد. «آره، لحظه به لحظه سردتر می شدی. من هم داشتم تند تند اون کار رو می کردم تند و وحشیانه...تا اینکه چشات سرد و بی روح شد، فهمیدم دیگه نیستی، ولی من داشتم همونجوری با جسم خالی تو ور می رفتم. داشتم از لذت می مردم. می دونستم همه چی داره ابدی می شه. خوشی، لذت، آرامش و خوشبختی...
یه لحظه ترس برم داشت که نکنه جا بمونم. تو بری و من تنها بمونم...ولی وقتی حس ضعف کردم و بدنم سرد و سردتر شد، خوشبختی رو لمس کردم. افتادم روت و دیگه چیزی یادم نمیاد.»
پری می گوید: «اره، ما سالها پیش، تو همون شب زمستونی مردیم. خودمون خبر نداریم»
مرد صورت همسرش را مي بوسد؛صورتش هنوز داغ است.از زير پتو بيرون مي آيد و مي رود.
سرم دارد تمام مي شود.
«مي رم تخم مرغا رو بيارم!»
و چند تا سرفه ي پياپي مي زند و با لبخند مرموزي مي گويد:«حسابي حالمون خرابه ها!»
زن لبخند كوتاهي مي زند و پتو را مي كشد روي صورتش.در تاريكي زير پتو به دنيايي فكر مي كند كه هيچكس طلبي از آن ها ندارد.دنيايي كه هيچكس به كسي بدهكار يا بستانكار نيست.در سفره هاي رنگارنگ مردم غير از خوراكي هاي خوشمزه،يك پارچ آرامش چند ديس بزرگ سلامتي، دو-سه بشقاب شادي و انواع رنگارنگي از خوشبختي در جام هاي بزرگ و كوچك نيز وجود دارد.در تاريكي زير پتو،زن دارد به تخم مرغ آب پزي فكر مي كند كه انگار توي گلويش گير كرده و دارد داد مي زند كه:«يكي بياد منو از اين مخمصه نجات بده!»
در همين لحظه زن از شدت گرما پتو را كنار مي زند و نفسي تازه مي كند. سرم را كه تمام شده از دستش خارج مي كند.يقه ي پيراهنش را مي گيرد و چند بار تكان مي دهد.باد ملايمي توليد مي شود كه زن دوست دارد؛ ولي گويي افاقه نكرده باشد زيپ پشت پيراهنش را باز مي كند و لباسش را از تن در مي آورد. همان طور كه لباسش را جمع مي كند و از روي سرش خارج مي كند، دارد به تصورات خودش مي خندد.
ستار از توي آشپزخانه مي پرسد:«نمك نداريم؟» زن كه لخت نشسته است روي تخت مي گويد:«نه...نداريم!»
وقتي مرد از آشپزخانه برمي گردد،زن مي بيند كه توي يك دستش بشقاب تخم مرغ ها و در دست ديگرش يك سيني مسي است كه روي اش دو جام شراب سرخرنگ دارند به هم لبخند مي زنند و صحبت مي كنند.
مرد مي گويد:«مي خواي در مورد خواص شوكران برات يه چيزايي بگم؟»

