تبليغاتX
خامه
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
 

                چرا نمی خندی تورناتوره ی عزیز ؟!

 

مالنا - ژوزپه تورناتوره

من اين داستان را تقديم می كنم به (موبايلم) كه سكوت كرده بود...

 

 

آقای تورناتوره باورت مي شود ما هنوز صبح ها با صدای خروس و پارس سگ های نگهبان بيدار مي شويم؟

باورت بشود يا نشود ، ديروز با صدای قوقولی قوقوی خروس همسايه بيدار شدم ، آخر ما خروس نداريم. فقط چند تا بوقلمون و حدوداً پانزده تا غاز داريم كه مادرم نگهشان داشته و روزی چند بار بهشان آب و دانه مي دهد.

خوشم می آيد اينجا هر چقدر با ايتاليا فرق داشته باشد آب و هوايش خيلي فرق ندارد ، اينجا هم مثل ايتاليا برف دارد ، باران دارد ، سرما ، گرما ، باد...

آقای تورناتوره ی عزيز ، من مي دانم شما در همه جهان اسم و رسم داريد و فيلم هايتان هميشه جزو بهترين و ماندگاترين فيلم هاي سينماست. من مي دانم شما برای رسيدن به اين شهرت چقدر زحمت كشيده ايد. ولی اين را هم خوب مي دانم كه خيلي نامرد و بدجنس هستيد. ولي چون شخصيت معروفی هستيد و حتماً هر جا مي رويد چند نفر محافظ داريد ، معلوم است چهره زشت شما پوشيده مي ماند.

راستش اگر از شما و آن اطرافيانتان نمي ترسيدم الان هر چه از دهانم بيرون می آمد بهتان مي گفتم. هرچند بعد از نوشتن اين حرفها زود همه را پاره مي كنم كه مبادا به دستتان برسد يا پدرم بخواندشان. آن وقت مثل پدر آن پسره كه ماله نا را دوست داشت، پدر من هم كتكم مي زد.

مثل هر روز بايد گله را مي بردم چرا. ما شصت و چهار تا گوسفند چاق و چله داريم كه تازه هفت تايشان آبستن هستند و به زودی مادر مي شوند. البته خيلی هاشان هم كه نرهستند. نرها، بی ارزش ترند. ماده ها همه چيزشان به درد بخور است.

تورناتوره ی عزيز ، پدرم مي گويد : «وقتی من هنوز به دنيا نيامده ام يك گوسفند دو جنسه داشته ايم كه هم شيرده بوده و هم هي مي پريده به ماده ها و آبستنشان مي كرده»

 ولي فكر نمی كنم راست بگويد. گوشه ی لبش لبخند كوچكي هست ؛ وقتی اين حرفها را مي زند، من خوب مي شناسمش.

چراگاهی كه هر روز گوسفندها را می برم خيلی دور است. پشت آن كوه بلند كه نامش دسیکا است و مردم می گويند روزگاری زنی در يكی از غارهای دامنه اش زندگی می كرده كه جادو جنبل می دانسته و در زمستان می توانسته رودخانه ی ميمه كه در پايه ی كوه جريان دارد را خشك كند و مردم ديده اند كه در تابستان جلوی غارش برف و قنديل های يخ بوده است. من هر روز از مسير خانه اش می گذرم و درست وقتی كه از دهانه ی غاز رد می شوم يك جوری ام می شود ، حس عجيبی دارم.

آقای تورناتوره ، می دانم باور نمی كنی ولي بايد بگويم كه من ماله نا را ديدم. من ديروزغروب ماله نا را ديدم.

كنار درخت بلوطی همان حوالی غار.

حتماً اگر اين نوشته ها را بخوانی به كودكانه بودن اين فكر می خندی ولی باوركن  توهم نبود. من مونيكا بلوچی را ديدم كه با همان قيافه ی ماله نايی اش كنار آن درخت بلوط به تخته سنگ صاف و بزرگی تكيه داده بود و داشت موهايش را شانه می كشيد.

راستش اول ترسيدم. فكر كردم نكند همان زن افسانه ای باشد. همان كه جادوگری می كند و روزی به هزار شكل و قيافه در اطراف غار ترسناكش پرسه می زند. ولی آقای تورناتوره من می دانم اين قصه ها همه اش خيالبافی های قشنگ و سرگرم كننده ی مردم بوده و كم كم به شكل امروزش درآمده است. من می دانم آقای تورناتوره ، در همان ايتاليای شما ، در سيسيل در فلورانس در ونيز در رم ... از اين قصه ها زياد است و اصلاً شايد همين فيلم سينما پاراديزو را كه ساخته ای از روی يك قصه از همين خيالبافی هاي مردم شكل داده ای و ...

خيلی غم انگيز است تورناتوره ی عزيز.

ولی تو حق نداری اين همه با احساسات مردم بازی كنی ، فكر می كنی چون تورناتوره هستی ديگر می توانی آزادانه عشق های مردم را مسخره كنی؟ من اصلاً دوست ندارم فكرهای مارچلو ماستوريانی را با طنز مسخره ای كه در همة فيلم هايت داری نشان بدهی. دوست ندارم برای سرنوشت 1900 تصميم قطعی بگيری. دوست ندارم سينما پاراديزو را خراب كني ...

تورناتوره عزيز ، مگر ماله نا چه گناهی كرده بود كه بايد آن بلاها را سرش می آوردی. باور كن وقتی برای چندمين بار دزدكی داشتم فيلمش را نگاه می كردم ، اشكم درآمده بود. هر چند زبانشان را متوجه نمی شوم ولی می دانم به همديگر چه می گويند. من می فهمم جرم ماله نا فقط زيبايی و بی كسی اوست و آن پسر كه ماله نا را دوست دارد تنها مجذوب زيبايی اش شده.

تورناتوره ی عزيز ، آقای جوزپه تورناتوره! شما نمی دانيد چقدر سخت است فيلم هايتان را بدست بياورم و تازه ، پدرم اجازه نمی دهد اينجور فيلم ها را ببينم. منظورم اين است كه برای ديدن فيلم های شما كه مثل بيشتر فيلم های خارجی صحنه های سكسي دارند، مجبورم نيمه های شب وقتی سگ ها می خوابند دزدكی بروم توی اتاق كاهگلی پشت خانه و تلويزيون چهارده اينچ قديمی مان را بردارم ، بيارم و ويديويی را كه توی انبار جو پنهان كرده ام و هيچكس از وجودش خبر ندارد...

يادم است وقتی چند ماه پيش فيلم افسانه 1900 را نگاه می كردم برق دهكده قطع شد. پدرم بيدار شده بود و ديده بود من سرجايم نيستم. آمده بود دنبالم.

می دانستم زود متوجه نبودنم می شود. يك جوری است هی امر و نهی ام می كند. هی حواسش به من است. البته او فكر می كند من احمقم و هیچ چیزی را درست حالی ام نمی شود... ولی اشتباه مي كند...

تورناتوره عزيز ، اولين باری كه ماله نا را ديدم ، منظورم فيلم ماله نا است،نفسم بند آمده بود. از آن پسر كه هی می رفت از توی آن سوراخ به ماله نا نگاه می كرد بدم می آمد ، حالا هم...

از آن آدم هايی هم كه در نبود شوهر ماله نا به خانه اش می آمدند و به زور ماله نا را زمين می زدند متنفر بودم ، حالا هم...

چطور دلت آمد؟

اسم تو را توی اسم های اول فيلم پيدا كردم. اسم تنفر آميزت را...

ولی خودمانيم ها ، از حس تنفری كه به تو دارم اگر بگذرم ، بايد بگويم تو عجب كارگردانی هستی هان!

اصلاً به همين خاطر بود كه تصميم گرفتم همه ی فيلم هايت را گير بياورم...

وای تورناتوره ی عزيز ، نمي داني چقدر زندگي سختی دارم ، من دوست ندارم گله بچرانم. من ديگر بزرگ شده ام و از تمام حيوانات اهلي بدم می آيد. دوست دارم كارگردان شوم. بيايم ايتاليا ، توی ميدان های فلورانس كنار مجسمه های بزرگ و باشكوه عكس بياندازم ، کنارآن چراغ های كم سوی ايتاليايی كه كوچه های پهن و كوتاه شهر را در شب های باراني ، قشنگ تر از هميشه می كنند.

تورناتوره عزيز ، كاش می شد تو را ملاقات كنم. تو و آن بازيگری كه نقش ماله نا را خوب بازی می كند و من ديروز با همان چهره او را كنار آن غار ترسناك ديدم ، كنار آن بلوط پير.

راستش دوست ندارم فكر كنم آن زن كه داشت مثل معشوقه های توی فيلم، موهاش را شانه می كرد و فكر كنم من را هم ديده بود و با گوشه چشمش مرا می پایيد ، فقط و فقط توهم بوده...

لعنت به آن ماده گوسفند آبستن. همان كه قهوه ای روشن است و لكه قرمزی روی پيشانی احمقانه اش دارد. اگر او نبود و اگر لبه پرتگاه گير نيافتاده بود يك لحظه از آن زن چشم بر نمی داشتم. باور كن ماله نا بود من ساعت ها نگاهش كرده ام.

ولی ترسيدم. راستش ترسيدم گوسفندمان تلف شود. پدرم ، بيچاره ام می كرد. فكر نمی كردم به اين زودی برود.

تورناتوره ی عزيز، راستش هوا داشت تاريك می شد و حتما بايد برمی گشتم وگرنه حتماً بيشتر دنبالش می گشتم. مطمئنم همان طرفها بود. جای دوری نرفته بود. بوی عجيب و دوست داشتنی اش را حس می كردم.

فردا همان طرف ها دنبالش می گردم. نمی دانم چيست ولی چيزی توی دلم می گويد اگر بگردم حتماً پيدايش می كنم و حتماً او هم مرا دوست دارد و مرا دعوت می كند كه پيشش بنشينم و حتماً اجازه می دهد به صورتش دست بكشم... وای ماله نای عزيزم ، من چقدر تو را دوست دارم.

آقای تورناتوره ، برای اولين و آخرين بار بهتان می گويم كه دست از سرش برداريد. برويد فيلم های ديگری بسازيد با بازيگرهای ديگر و نقش های ديگر.

آقای تورناتوره ، من شما را دوست دارم ولی نمی دانيد وقتی آن عكستان را با خانم بلوچی ديدم چقدر افسرده شدم. كاری نكنيد كه برای هميشه از شما متنفر شوم.

ديگر دست از سر اين خانم برداريد. توی آن عكس كه با او گرفته ايد چرا گيلاس كوفتی تان را آرام زده ايد به ...

چرا داريد قهقهه می زنيد با او؟

اصلاً آن همه آدم ، دوربين و عواملی كه پشت سرتان معطل مانده اند ، بی خود فكر می كنند شما برای ساختن فيلم آنجا هستيد. انگار قصدتان از اين همه هياهو چيز ديگری است. می شود بپرسم چه قصدی داريد؟

تورناتوره عزيز ، التماس می كنم ديگر برای ماله نای من از آن فيلم های ناراحت كننده نساز.

فردا می خواهم بروم توی غار. می خواهم گله ام را ول كنم  و آنقدر بگردم كه شايد ماله نای خودم را پيدا كنم ؛ جايی توی دامنه كوه دسیكا، كنار آن غار ترسناك و زير سايه آن بلوط.

می خواهم فردا به كوری چشم شما ماله نا را همان جا زير همان درخت بلوط  ببوسم.

آقای تورناتوره عزيز

                    بهتان برخورد؟

                                       به جهنم!  

 

    

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:4 | | لینک به این مطلب