>
X
تبلیغات
خامه

داستان کوتاه

 

 

نقاشي هاي پريشان مردی مجرد !

                       

 

                  

                           

 

         

مرد در قسمتي از بوم داشت تصوير زني را نقاشي مي كرد كه به خوابي ابدي فرو رفته بود و در ادامه تختخواب طرح كمرنگي از مردي تقريباً ميانسال نقش بسته بود كه پائين تنه اش در سفيدي بوم گم شده بود. مرد خواست كمي روی نور اتاق كار كند اما خميازه كشيد و قلم مو را كنار گذاشت. مرد انگار آنقدر خسته بود كه نمي توانست صاف روي پاهايش بايستد. چراغ را خاموش كرد و رفت توي راهرو. توي اتاق خواب همسرش خواب رفته بود،در حاليكه آباژور كنار تخت، نور نارنجي رنگي را انداخته بود توي صورتش و زيبائي زن را دوچندان كرده بود.مرد زانويش را گذاشت روي تخت وآرام خزيد كنار همسرش. صداي وزوزي به گوشش رسيد. به صورت زن خيره شد و خواست  بي صدا گونه اش را ببوسد اما پشيمان شد.

پتو را پائين كشيد. ناگهان متوجه شد صداي وزوز از توي هدفوني مي آيد كه زير موهاي خرمايي رنگ همسرش پنهان بود. آرام و بادقت هدفون را از گوشهاي همسرش بيرون كشيد و ام پی تری پلير را خاموش كرد  و گذاشت روي ميز كنار آباژور و دوباره به زن خيره شد . انگار دنبال عضو كشف نشده اي در صورت زن مي گشت. زن اما آرام خوابيده بود .

يك ساعت تمام، مرد لم داده بود كنار همسرش و يكريز  به چهرة خواب رفته او نگاه  مي كرد .

در اين يك ساعت، زن فقط يك بار  سرش را تكان داد و نيمي از صورتش در تاريكي اتاق كمرنگ شد، اما مرد همچنان بادقت به زيبائي صورت همسرش خيره بود. به بيني اش نگاه كرد كه كشيده و خوشتراش، وسط صورتش تقارن دلبرانه اي بوجود آورده بود. او فكر مي كرد شهوت برانگيزترين عضو صورت بيني است، حتي شهوت برانگيزتر از لبهاي گوشتالو و براق.

ناگهان زنش غلتي زد و چشم باز كرد. دستش را از زير پتو بيرون آورد و چشمهايش را ماليد .مرد هنوز داشت به زن نگاه مي كرد.زن خميازه كوتاهي كشيد. پره هاي بيني اش  تكان ظريفي خورد.

« بخواب عزيزم! »

« داشتي بازم منو نگاه مي كردي؟»

مرد سر زنش را بغل كرد. كمي دنبال كلمه گشت. گفت:

«بخواب عشقم!»

و اضافه كرد :«ببخش كه بيدارت كردم!»

زن صورتش را از لاي بازوي مرد بيرون كشيد و گفت : «نه! خودم بيدار شدم!»

چانه اش توي نرمي بازوي مرد فرو رفته بود.

«وقتي نيگام مي كردي به چي فكر مي كردي؟»

مرد خنديد.

«فكر نمي كردم!  دنبال يه بهونه بودم كه بيدارت كنم! »

زن خنديد و گفت: «ديوونه...من كه سرشب بهت گفتم بيا بخوابيم!»

مرد لبهاي همسرش را بوسيد و گفت:

«شوخي كردم عزيزم»

زن ابروهايش را بالا برد و با لحني مصمم گفت:

«اگه مي خواي من حرفي ندارم»

مرد خنديد و گفت: «بگير بخواب خانمي!»

همسرش را بغل كرد و زير پتو، پاي راستش را گذاشت وسط پاهاي زن و خودش را بخواب زد.

 

 

موسيقي شلوغ و پر سر و صدايي با نهايت ولوم، داشت وسط اتاق پخش مي شد.مرد با شورت و ركابي سفيد، روي صندلي راحتي نشسته و چشمهايش را بسته بود.تلفن، مدام زنگ مي زد اما مرد متوجه نبود.چشمش را باز كرد و از روي عسلي مقابلش از توي پاكت سيگاري درآورد.

روي عسلي، غير از پاكت سيگار و فندك و گيلاس شراب سرخرنگ،يك بطري بلند شراب كه چيزي ته اش نمانده بود و مقداري  پوست پسته وجود داشت.

مرد سيگارش را روشن كرد. اخم افتاد توی صورتش؛ وقتی اولين پك را به سيگار زد.

صداي موسيقي لحظه اي قطع شد، اما با شروع شدن آهنگ بعدي، دوباره اتاق پر از سر و صدا شد . ديگر صداي زنگ تلفن هم قطع شده بود.

مرد نشست روي صندلي و چشمهايش را بست و همچنان كه به سيگارش پك مي زد با پا روي كفپوش اتاق ضرب گرفته بود.

وقتي از جايش بلند شد سيگارش ته كشيده بود . با بي قيدي ته سيگار را انداخت زير پا و با دمپايي پلاستيكي له اش كرد . كسي پشت در بود و آرام در مي زد. مرد ابتدا نشنيد اما لحظه اي كه آهنگ تمام شد  و براي چند ثانيه اتاق ساكت شد مرد صداي تق تق در را شنيد.

گيلاس شراب را - كه بالا كشيده بود، گذاشت روي عسلي  و رفت سمت در.

زني با مانتوي مشكي براق و كوتاه و شال قرمز رنگي ايستاده بود جلوي مرد . البته در همان نگاه اول، مرد از تيرگي صورت زن و گشادي سوراخ هاي بيني اش خوشش نيامد.

زن كه سلام كرده بود داشت مي گفت:

«آگهي داده بودين براي كارهاي منزل!»

مرد خيلي مايل نبود چيزي بشنود. گفت: «بله بفرمائيد»

زن وارد خانه شد و با خجالتي معمولي به مرد و اتاق نگاه كرد.

مرد كه داشت مي رفت  توی اتاق خواب -سمت كمد جا لباسي ، گفت: «اسم شما چيه؟»

زن كه همانطور ايستاده بود؛ دست راستش را توي  تنها جيب مانتو گذاشت و كمي بلند گفت :

«شما كتي صدام كنين!»

مرد وقتي برگشت شلوار پوشيده بود.

«كتي خانم!  امكان داره تا شب اينجا رو به راه بشه؟»

كتي دكمه ی بالاي مانتو را بازكرد و گفت :

«اوه... حتماً!» و اضافه كرد: «البته در مورد دستمزد بايد بگم كه... »

مرد گفت: « باشه مهم نيست»

كتي داشت به قلم مويي نگاه مي كرد  كه با نخ بلندي از سقف آويزان بود .

مرد گفت: « لطفاً به وسايل اون اتاق هم دست نزنيد! »

و به اتاق دوم راهرو -كه نزديك راه پله بود، اشاره كرد.

 

 

توي كافه، مرد تنها نشسته بود و داشت نوشيدني اش را با ني بالا مي كشيد. روي ميزهاي كافه بيشتر پسر، دخترهاي جوان نشسته بودند. البته گوشه كافه مرد مسني تنها نشسته بود اما روي ميز  دو تا ليوان كافه گلاسه بود .

مرد اطرافش را ديد مي زد و آرام ني را مي مكيد. روي ميز سمت چپش زني با دستكش هاي قرمز نشسته بود. البته او هم صندلي رو به روي اش خالي بود.

مرد، دزدكي چندبار به زن خيره شد. چند لحظه بعد زن متوجه شد و لبخند مليحي زد.

مرد كه كمي هول كرده بود، لبخند زد و سرش را بالا و پائين كرد. زن هنوز لبخند مي زد . مرد داشت از نگاه زن مي خواند كه او را دعوت مي كرد سر ميزش؛ به همين خاطر بلند شد و رفت سمت ميز زن.

وقتي رسيد رو به روي زن، دستهايش را گذاشت روي تكيه صندلي و لبخند زد.

زن گفت: «سلام»

مرد زود جواب داد: «سلام»

مكث کوتاهی کرد و با لبخند ادامه داد: «من اين افتخار رو دارم كه با شما سر يه ميز  بشينم مادام؟»

زن ابروهاي باريك و كماني اش را بالا برد و لبخند عشوه آميزي زد.

«اوه...چرا كه نه!  بفرمائيد!»

مرد با دقت صندلي را عقب كشيد و نشست روش.

«روز خوبيه!»

زن گفت: «بله...البته!»

مرد همانطور كه به بيني كشيده و خوشتراش زن خيره شده بود، گفت:

«شما چهره زيبا و فتوژنيكي دارين مادام!»

زن خنديد و لحظه اي چشمهايش را بست.

«مرسي...ولي شما خودتون رو معرفي نكرديد آقا!»

مرد انگار كه چيزي را بخاطر آورده باشد، خنديد و سرش را كمي عقب كشيد.

«معذرت مي خواهم...معذرت مي خواهم...البته حق با شماست، اصلاً فراموش كردم!

بابي .... اسم من بابيه...بابك »

بعد با همان لبخندی که مدام توی صورتش بود، گفت:

«خيلي خيلي خوشوقتم!»

زن داشت به لبهاي بابي نگاه مي كرد كه بالايش سبيل مرتبي درست شده بود و موقع حرف زدن  تكان مي خورد . بابي انگار كه متوجه شده باشد دستي بصورت تراشيده و نرمش كشيد.

«البته فضولي نباشه...شما همسر ندارين؟... منظورم اينه كه...خانمتون ، چرا با خانمتون تشريف نياوردين؟»

مرد ناگهان آرام سرش را پايين انداخت. زن بلافاصله گفت: «البته مجبور نيستين جواب بدين!»

مرد سرش را تكان داد و گفت: «نه موضوع اين نيست ... مي دونيد!؟ من مجردم...همسرم هشت سال پيش توي آتيش سوخت. اونم جلوي چشماي خودم» و باز سرش را تكان داد.

زن گوشة لبش را گزيد و سريع گفت: «متاسفم... قصد نداشتم ...! »

مرد لبخند زد و گفت :«اشكالي نداره!»

زن با دستپاچگي گفت: «مي خوريد؟چيزي! يعني چيزي ميل دارين؟»

مرد گفت:«متشكرم،نه!»

زن به موهاي جوگندمي مرد نگاه كرد كه از جلو كم پشت بود.

« اسم شماچيه راستي!؟»

زن كمي چشمهايش را خمار كرد و بی قرار عشوه آمد.

«اسم من؟ ... خب راستش من اسم ثابتي ندارم.خيلي ها با اسم هاي مختلف صدام مي كنن!»

  مرد لبهايش را رو به جلو غنچه كرد و ابروهايش را بالا داد.

«چه جالب ! ... شما خيلي جالب هستين !» و از پشت شيشة دودي ميز به ران هاي پر و محكم زن نگاهي دزدكي انداخت كه در انتهايشان شلوار جينش چروك برداشته بود. زن دستكش هاي قرمزش را كند. مرد ناخن هاي بلند و لاك خوردة زن را ديد.

«راستي شما چطور؟ شما هم مجردين؟»

 

 

مرد زبانش را كشيد روي نوك بيني كتي و بازوهايش را محكم گرفت.

مي خواست بلوز نارنجي كتي را بالا بكشد. كتي دست مرد را گرفت و گذاشت روي شانة خودش.

مرد علاوه بر بيني، لبهاي كتي را هم ليس مي زد، ولي خيلي راضي بنظر نمي رسيد.

كتي صورت مرد را كه ريش تيزي داشت بين دستهايش گرفته بود  و با ولع خودش را به مرد مي چسباند.

وقتي بوي سوختگي غذا به شامه ي كتي رسيد، جيغ كوتاهي كشيد و گفت: «واي» و خودش را از مرد جدا كرد و با سرعت رفت شعله را خاموش كند.

مرد كه اول ترسيده بود، با بي تفاوتي نشست روي مبل  رو بروي تلويزيون. كنترل  روي عسلي بود. چون نزديك بود مرد برش داشت و تلويزيون را روشن كرد. تند تند كانال ها را عوض مي كرد تا رسيد به شبكه اي كه مستندي در مورد جفتگيري شيرها پخش مي كرد.

كتي از آشپزخانه بيرون آمد و نچ نچ كنان گفت: «بازم سوخت...البته ته ش فقط!»

مرد چيزي نگفت و جفتگیری شیرهای جوان را نگاه كرد.

كتي رفت كنار مرد نشست. دستهايش را دور گردن مرد حلقه كرد و لبهايش را به صورتش فشار داد و بوسيدش.

«غذا  آماده اس...ديگه بايد برم...فردا ممكنه يه كم ديرتر بيام،اشكالي كه نداره؟ ... بايد پوريا رو ببرم ثبت نام كنم!»

مرد گفت: «آره ببرش! ...بعد بيا اينجاو... واسه تسويه حساب!»

زن مات مانده بود.

 

 

اجاق تك شعله ی كوچك از وقتي كه مرد به حمام رفته بود تا برگشتنش روشن بود  و ميله ي فلزي باريكي كه روي آتش بود سرخ شده بود.

مرد با حوله نارنجي اش از حمام بيرون آمد. موهايش خشك خشك بود.

حوله را گذاشت روي مبل و شورت سفيد بلندش را از روي عسلي برداشت و پوشيد. شورت روي پاكت سيگار بود.

مرد سيگاري گيراند و سي دي موسيقي ملايمي را در دستگاه پخش گذاشت.

سماور برقي عتيقه اي در چند قدمي اجاق گاز، داشت قل قل مي كرد.

مرد يادش افتاد براي خودش چاي بريزد.

استكان را از كنار اجاق برداشت و آب جوش ريخت.پاكت چاي كيسه اي همان كنار دستش بود . خواست چاي اش را با خرما بخورد. چندتا مورچه كنار خرماها و تعداد زيادي هم دور و بر هسته هاي توي بشقاب بودند.

كسي در زد.

مرد ركابي اش را از روي مبل برداشت و پوشيد.

روي همان مبل نشست و منتظر ماند تا صداي در زدن تمام شود.

 

 

از كافه كه برگشت؛ لخت شد. لباسهايش را انداخت روي مبل و حوله نارنجي اش را از روي میز غذاخوری برداشت. حوله خيس بود.توي حمام تا نيم ساعت صدايي نبود. بعد شرشر نرم آب پيچيد توي حمام.

مرد كف حمام دراز كشيده بود و كم و بيش احساس خفگي مي كرد.

دوش را جلوي دهانش گرفت . آب خورد. آب سرد بود. نفس نفس زد و بعد از چند لحظه روي نشيمنگاهش نشست.

به عضو كوچك بين پاهايش نگاه كرد . لبخند زد ، بعد زد زير گريه و چند بار سرش را كوبيد به ديوار حمام.

 

 

از توي دستشوئي  صداي گريه مرد شنيده مي شد. بعد از نيم ساعت و با اصرارهاي دوستش از دستشوئي بيرون آمد. صورتش را آب زده و گردن و قسمتي از ركابي اش خيس شده بود.

چمدانهاي دوستش هنوز كنار اجاق تك شعله و مبلمان ولو بودند. مرد نشست روي مبل و دوستش هم روي مبل مقابلش نشست و شروع كرد به حرف زدن ... .

كسي در مي زد.

دوستش بلند شد كه برود در را باز كند.

مرد گفت: «بشين! من منتظر كسي نيستم!»

دوستش نچه اي كرد و گفت: «باشه!  ولي نا اميدي هم درد نابودكننده ايه»

كسي همچنان آرام در مي زد.

دوستش گفت: «برو!»

مرد با بي تفاوتي و ترديد  از روي مبل بلند شد و به سمت در رفت.

از توي چشمي در نگاه كرد. كسي پشت در نبود. فكر كرد احتمالاً شخصي كه پشت در بوده نا اميد شده و رفته  است.

آرام در را باز كرد. در نگاه اول كسي را نديد. اما فقط لحظه اي بعد دختر بچه اي را ديد كه بشقابي پر از كلوچه  در دست داشت . دخترك كلوچه ها را  تعارف كرد.

مرد لبخند زد و دستش را دراز كرد به سمت بشقاب و كلوچه اي را از رديف بالایي  برداشت.

دخترك گفت: «نه،نه آقا! همه ش مال شماس!» و چند بار پشت سر هم  طرف راستش را نگاه كرد.

مرد گفت: «بيا جلوتر ببينم كوچولو!»

دخترك جلو آمد مرد جلويش خم شد و با پشت سبابه اش زير چانة دختر را نوازش كرد. لبخند همچنان توي صورتش باقي مانده بود .

«اين كلوچه هاي خوشمزه  رو كي درست كرده خانم كوچولو؟»

دخترك به طرف راستش اشاره كرد.

زن همسايه از لاي در داشت با حركت دست به دخترك اشاره مي داد كه زودتر برگردد.

مرد سرش را جلو برده بود و داشت زن را مي ديد . بشقاب را از دخترك گرفت و بلند شد. سرش را بوسيد و گفت:«از مادرت تشكر كن!»

و اضافه كرد:  «حالا هم زود برو خونه!»

دختر زل زده بود به چشمهاي مرد.

دوستش براي بار سوم داشت مي پرسيد «كيه بابي؟ چي شد؟»

مرد در را بست و به آن تكيه داد. بشقاب كلوچه ها را گذاشت كنار پاهايش.

 

 

نخ بلندي از سقف آويزان بود و مرد در اتاق دوم راهرو داشت قلم مويي را به رنگ  قهوه اي آغشته مي كرد. روبه روي اش نقاشي رئالي از يك كافه بود كه پشت ميزهايش زوج هاي جوان نشسته بودند و روي نزديكترين صندلي ها،دو مرد ميانسال در حال گپ زدن بودند.

اولي مي گفت: «دلت براش تنگ شده؟»

دومي كه سرش را بلند كرده بود مي گفت: «توچي؟ دلت واسه زن اولت تنگ نشده؟»

اولي جواب مي داد: «چرا...ولي اون با چند نفر ديگه ارتباط داشت»

دومي دوباره مي پرسيد: «توچي؟  بهش وفادار بودي؟»

اولي سرش را پائين مي انداخت؛ اما فقط براي لحظه اي .

«خب كه چي؟ يعني اون بايد مقابله به مثل مي كرد؟»

دومي فقط نگاه مي كرد.

«اون زنه رو ببين رفيق! »

دومي نگاهي به ميز سمت چپش مي انداخت.

زني با بيني خوشتراش و كشيده داشت لبخند مي زد. وقتي متوجه نگاه دومي شد، دست تكان داد.

دومي كه داشت به ران هاي پر و محكم زن نگاه مي كرد، سرش را برگرداند.

«چي شد؟ مي شناسيش؟»

دومي با بي ميلي جواب مي داد:

«آره ، فقط يه بار »

اولي ذوق زده مي پرسيد :«اسمش چيه؟» و دستهاي دومي را روي ميز مي فشرد.«مي تونيم دعوتش كنيم؟»

دومي مي گفت : «اسمشو نمي دونم، ولي مي دونم يه هرزة زيبا و كثافته»

كنار ديوار تابلوهاي كامل و نيمه كارة زيادي ريخته بود؛ تابلوي مرد و زني در كافه،زني با صورتي تيره رنگ در حال گردگيري،زني با بيني خوشتراش و كشيده ،مردي با ركابي  سفيد در حال خوردن چاي و كمي آن طرفتر تابلوی زن و مردي روي تختخواب كه پائين تنه ی مرد در سفيدي سمت راست تابلو گم شده بود . مرد از جايش بلند شد و تابلو را برداشت و انداخت كنار بقيه تابلوها.

تصوير مردهاي توي كافه واژگون افتاد كنار تابلوي زن زيبايي كه بيني خوشتراش و كشيده ايي داشت .

مرد بوم سفيدي را آماده كرد.

دوستش داشت چمدانهايش را جمع مي كرد، چون صبح زود وقتي از خواب بيدار شده بود با نامه اي روي يك مقواي بزرگ بر ديوار مواجه شده بود كه مرد نوشته بود: «دوست من، حالم اَزَت بهم مي خوره!  تو احمق ترين دوستي هستي كه يه آدم مي تونه داشته باشه. هيچوقت نتونستي منو بفهمي... مي شه بري گم شي لعنتي؟»

مرد آمده بود تو هال و داشت دوستش را نگاه مي كرد . دوستش زيرچشمي به مرد نگاهي انداخت ولي به سرعت لباس ها را مي چپاند توي چمدان.

مرد جلوتر آمد.

«آره، دلم براش تنگ شده،اون زن وفاداري بود. شايد برم دنبالش. بنظرت پيداش مي كنم؟»

 دوستش بي توجه پيراهني را كنار بقيه ي وسايل چمدان جا مي كرد.

«آدرسشو از خونة پدرش مي گيرم...مگه نه؟»

دوستش از كنار آينه، شيشه عطر ماتريكس را آورد كه بگذارد توي چمدان. سرش را بلند كرد و گفت:

«تو داري از يه آدم احمق لعنتي در مورد آينده ی زندگيت  چي مي پرسي؟»

كمي مكث كرد و ادامه داد:  «به خاطر اينكه نتونستم رفيق خوبي باشم و دائم تحملم كردي معذرت مي خوام!»

مرد برگشت توي اتاق دوم  راهرو و قلم مو را برداشت كمي به بوم سفيد رنگ مقابلش نگاه كرد و آرام زد زير گريه.

 

 

 صبح زود از خواب بيدار شد. در يخچال را باز كرد. مقداري كالباس را از توي نايلون كشيده بود بيرون . مرباي آلبالو ريخته بود توي يخچال . چيز ديگري توي يخچال نبود. مرد به گرد و خاك روي در یخچال نگاه کرد و رفت روی صندلي راحتي توي هال نشست و كالباس ها را با آرامش خورد . بعد بلند شد و دستمال را خيساند و به جان وسايل افتاد. گردگيري كرد. جارو كرد. ظرف هاي نشسته ی روي ظرفشوئي را شست. لباس هاي چرك را انداخت توي ماشين لباسشويي... .

قلم مو را كشيد روي بوم.

مردي را نقاشي كرد كه تكه كاغذي را در دست داشت و به پلاك خانه هاي خيابان چهل و هشتم نگاه مي كرد. مرد چند بار در زده بود ولي كسي  در را باز نكرده بود. نشسته بود روي سكوي كنار در و سرش را انداخته بود پایين.

يك ساعت همانطور، همان جا نشسته بود تا اينكه صدایي شنيده بود.

«آقا كاري داريد اينجا؟»

مرد كه چرتش گرفته بود، زود سرش را بلند كرد و همسرش را با مرد جواني ديد.

مرد جوان به زن نگاه كرد و گفت:

«اين آقا اينجا كاري داره؟»

زن سري تكان داد و گفت:«نمي دونم...نمي شناسمش!»

مرد به بيني زن نگاه كرد كه  مانند سابق كشيده و خوشتراش تقارن زيبائي در چهره اش ايجاد مي كرد اما مجبور شد سرش را پایين بياندازد و از جلوي در كنار برود. زن كليد انداخت توي قفل و در را باز كرد.  مرد جوان با تعارف زن داخل شد.

مرد به گل سرخ توي جيب كتش نگاه كرد زن هم لحظه اي گل را ديد ولي وارد خانه شد. مرد دستهايش را گذاشت توي جيب كتش .

زن وقتی داشت ارد خانه می شد، برگشت و گفت: «آقا يه لحظه!» و اشاره كرد که مرد بيايد توي خانه .

مرد بصورت زن خيره شده بود و انگار دنبال عضو كشف نشده اي در صورتش مي گشت.

گفت: «چي؟»

زن گفت: «بيا...لطفاً!»

 زن تعارف كرد. مرد وارد خانه شد.

مرد روي اولين صندلي ای  كه ديد، نزديك در نشست.

زن رفت توي آشپز خانه. خبري از مرد جوان نبود.زن اين بار آرام و خودماني تر جلو آمد و گفت:

«چي مي خواي بابك؟»

مرد سرش را بلند كرد و گفت: «حالا ديگه هيچي!»

زن لبخند زد و دوباره پرسيد: «چيه...اومدي اينجا زندگي منو خراب كني؟»

«نه... باور كن نه ! »

و بغض سنگيني راه گلويش را مي بست.زن به چشمهاي مرد نگاه مي كرد كه پر از اشك بود.

مرد بلند شد و در همين لحظه اشكهايش سرازير شدند. گفت: «خوشبخت باشي» و خواست برود.

زن شانه هاي مرد را گرفت. اشكهايش را با دست كنار زد. مرد اتاق ها را مي پاييد.

زن گفت: «من هنوز دوسِت دارم... البته اگه تو بخواي!»

لبخندي زد و گفت: «اون لوله كشه!»

مرد جرأت كرد همانجا پيشاني همسرش را ببوسد.

قلم مو را تميز كرد و كنار گذاشت و تمام تابلوها را جمع كرد غير از يكي. توي تراس همه را پاره كرد و يكي يكي سوزاند .

دوستش گفت:«نا اميدي درد نابود كننده ايه!»

مرد تابلوي بعدي را انداخت توي آتش .

دخترك كلوچه ها را تعارف كرد و گفت :«نه،نه آقا! همش مال شماست!»

مرد داشت توي دستشویي گريه مي كرد.

تابلوي آخر تابلوي زني با بيني خوشتراش و كشيده بود كه سوخت.

كسي در زد.

مرد به ساعتش نگاه كرد؛ دقيقاً هشت صبح بود . مرد دويد سمت در.

 

 

زن به تابلوي مقابل تخت خواب نگاه مي كرد . تابلو زني كه انگار به خواب ابدي فرو رفته بود و مردی که... .

مرد داشت به همسرش لبخند مي زد.

گفت: «بخواب عزيزم،بخواب!»

زن گفت: «مي خواي نيگام كني؟»

مرد داشت به عضو كشف نشدة صورت همسرش  فكر مي كرد و تابلوی زیبایی در ذهنش نقش بسته بود.

 

 

 

 

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

خانه
بايگاني
پروفایل مدیر
عناوین مطالب


خانه ی من اینجاست...خانه ی کوچک من...

هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
بهمن 1392
آذر 1391
مرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
فروردین 1388
بهمن 1387


Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig