همه ی آن شادی ها برای باز شدن چشم پاپ بود.
همه ی آن شادی ها برای باز شدن چشم های پاپ بود
.وقتی اراده کرده بود پلکهایش را به هم بزند و بعد بازشان کند.شاید هم بی اختیار بود. چیزی نمی دید. تنها حرف می زد؛ حرف های نامفهوم که شاید فقط خودش می فهمید. معلوم نبود توی آن همه فعل و انفعال چه بر سرش آمده بود.هر چه بود هیچکس تجربه اش را نداشت. نه، چرا، بودند قبل تر ، اما زنده نماندند. یکی اش آن پیرمرد زهوار در رفته ای بود که هنوز به خودش نیامده بود که خنگ بازیش گل کرد. بعد قدش بلند تر شد و خیلی زود چاق شد. تا اینکه دچار حمله قلبی شد و دوام نیاورد. بعد تر هم مرد میانسالی مورد آزمایش قرار گرفته شد. اما او هم بافت های عصبی اش دچار عارضه های نادری شد و خیلی زنده نماند.کتاب
« آئین جاودانگی » که جلد سبز رنگ گالینگور دارد را از لای بقیه کتاب های روی میز بیرون می کشم و می گذارم دم دست؛ همان کنار لیوان و جاسیگاری.هی هوس می کنم بخوانمش
. مخصوصا قسمت هایی که در مورد آب حیات و خضر، مطالب شگفت انگیزی نوشته شده.اصلا فکر نمی کردم انسان بتواند روزی به این مرحله از رشد و تکامل برسد یا اینکه در این دنیای بزرگ ابزاری وجود داشته باشد که انسان با استفاده از آن جاودانه شود
.سه شنبه، از دانشگاه که بر گشتم آمدم اینجا توی کتابخانه،صندلی را از میز جدا کردم
. نشستم روش و با انشگت اشاره روی شقیقه ام ضرب گرفتم ، ضرب بی نظمی.بعد انگار که چیزی یادم افتاده باشد، رفتم سراغ قفسه ی کتاب ها، دنبال آن عکس بودم، آن عکس عجیب
.گذاشته بودمش لای آئین جاودانگی
. کتاب ها توی قفسه تلمبار بودند.زور زدم. انگشت هایم درد گرفت تا توانستم تعدادی را با هم در بیاورم و بگذارم روی میز.فکر کردم کاش عکس را اسکن کرده بودم که اگر یک وقت گم و گور شد از دستش نداده باشم
.تصویری از یک روح که شخصی در امامزاده ای نزدیک ایلام گرفته بود
. روحی تنومند که دارد از درب امامزاده بیرون می آید و ضریح از پشت اندامش دیده می شود.عکس را دوباره گذاشتم لای صفحات کتاب
.هم آنجا که پزشک مخصوص آمده است بالای سر فرعون و به چشم های گود رفته اش نگاه می کند و هی دل دل می کند حرفی بزند: « عالی جناب ، فرعون بزرگ ، سر مبارک شما را خواهم شکافت !» آمده است که فرعون لبخند تلخی می زند و با ابروان وارفته می گوید: « پیشگویان گفته اند می مانم!»سری تکان می دهد و لهجه اش انگار فرق کرده است
. انگار حرف زدن برایش مفهوم گیج وگمی است وشاید ترسی موهوم روحش راتسخیر کرده.پزشک مخصوص درون خود باخته اش را پنهان کرده و سیمای استواری به خود گرفته وسعی دارد امید را به روان فرعون بازگرداند
.«
آری سرورم ! سالیان سال خواهید ماند و مصریان را فرمانروایی خواهید کرد»فرعون دلشوره اش را به کلمه می اورد
:«اهریمنان ! اهریمنان» و باز گفته است:«
کاها !آنها مرا در بر گرفته اند.چیزی توی سرم می خارد
! »پزشک مخصوص وقتی کنار تخت سلطنتی می نشیند و دستان فرعون را می گیرد، ناگهان قطره هایی از آب زلال در چشم هایش جمع می شود
.«
اهریمنی نیست سرورم ! کاها همه خرافاتند!» فرعون یکباره به عصایش تکیه می دهد و می نشیند... .فکرمی کنم قبل تر این صحنه را دیده ام
. همین صحنه را که کتاب سبز رنگی را می بندم و مشغول نوشتن می شوم. این حس، یک حس تکراریست. نمی دانم کی این حس را تجربه کرده ام و چه زمانی در این موقعیت بوده ام! در مقاله ای خوانده بودم فرانسوی ها این حس را « دژاوو» نامگذاری کرده اند. حس حیرتی که لحظاتی آدمی را فرا می گیرد.و آن هم به خاطر تجربه کردن موقعیتی ست که آدم حس می کند قبلاً تجربه کرده،اما به خاطر نمی آورد. البته در همان مقاله توضیحات کاملی داده شده بود و ارتباط این حس به زندگی پیشین آدمیان در جهانی غیر از این جهان رد شده بود.نمی دانم چرا توضیحاتی که در این مقاله بود علی رغم اینکه به نظر می رسید به لحاظ علم پزشکی منطقی و قابل قبول باشند برای من کمی تردید پذیر بودند.نمی دانم شاید این چیزها زائیده خرافات باشند
... .و شاید همه ی آن شادی ها برای
«پاپ بودن ِ» پاپ نبود؛ برای انسان بودنش هم بود. همین که زنده بود برای بشریت معجزه ی بزرگی به شمار می امد.جلوی بیمارستان نیوژرلاند هزاران نفر منتظر به هوش آمدن پاپ بودند
. خیابان مشرف به بیمارستان پر از زنان و مردانی بود که ساعت ها نشسته و ایستاده در انتظار خبر خوشحال کننده ای بودند.مانیتور بزرگی در ضلع غربی بیمارستان تصاویر کوتاهی از پزشکان و جراحان را نشان می داد که داشتند برای بزرگترین جراحی عمرشان لباس سبز رنگ مخصوصی به تن می کردند و پرستاران با عجله ای گنگ به آنان کمک می کردند انگار که در ذهن هایشان دلهره ی غرور آمیزی باشد
. بعد تصاویر قطع می شد و پیام هایی از سوی روابط عمومی بیمارستان به مردم داده می شد و انها را به ارامش دعوت می کرد.وقتی پزشکان خبر هوشیاری پاپ را دادند مردمی که سر از پا نمی شناختند به سمت ورودی های بیمارستان هجوم بردند و نیرو های امنیتی به و سیله ی سپر های الکتریکی و پهن خود با تشکیل دیواره ای از سپر ها از هجوم مردم جلوگیری کردند
.فرانسیس کریک جراح اصلی پیوند،ساعاتی بعد، امده بود روی صفحه مانیتور
. مردم سعی می کردند نام این جراح را برای همیشه به ذهن بسپارند . نام او لحظه ای بعد از زیرنویس تصویر کنار رفت و او که با ارامش خاصی منتظر دستور کرگردان بود دستش را از روی پاپیون سرخ رنگش برداشت و شروع کرد به حرف زدن: عصر بخیر انسان های امروز! شما اولین شاهدان جاودانگی هستید به شما تبریک می گویم .امروز برای اولین بار در تاریخ بشریت مغز انسانی به انسان دیگری پیوند خورد
.تیم من برای رسیدن به این موفقیت زحمت های زیادی را تحمل کرد به همه این نوابغ تبریک می گویم
.امروز ما می دانیم انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از اعصاب
.انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از رفتار عصب هایی که تصمیمات مغز را در دستور کار خود دارند و حرکت آنها تنها توسط مغز
_ این جسم حیرت انگیز کنترل می شود.مردم دنیا
! پاپ شما همیشه زنده خواهد بود. همیشه... .مردم هورا کشیدند و همدیگر را بغل کردند و کلاه هایشان را به آسمان انداختند
.زنی میانسال که خود را در چادری سیاه رنگ پنهان کرده بود از گوشه ی جمعیت برخاست و از بنز سرمه ای رنگ بالا رفت
.چادرش را که به دندان گرفته بود با دست گرفت و دست دیگرش را از لای چادر بیرون کشید و رو به آسمان دراز کرد.«
از خدا بترسید و در کار خدا مداخله نکنید! ای مردم از عذاب الهی بهراسید...»مردم با چشم هایی دریده به زن خیره شدند و گروهی بی اعتنا همچنان همدیگر را بغل می کردند و می رقصیدند
.زن همچنان حرف می زد تا اینکه سه پلیس که یکی شان زنی بود با مو های بور و ریخته بر شانه ، امدند و زن چادری را به ماشین پلیس هدایت کردند
. زن تقلا می کرد اما یکی از پلیس ها مجبور شد باتومش را بکوبد توی ران زن و سوار اتومبیلش کند.دوباره به عکس نگاه می کنم و از خودم می پرسم آیا پاپ روح ندارد؟ اصلا می شود مغز کسی را به دیگری پیوند زد؟ البته، اگر کسی می گفت بشر روزی قلبی می سازد که درون سینه و با قدرت باطری کار می کند همه می خندیدیم
. اما آخر، قضیه فرق دارد. حرف ، حرف زندگی است.نمی دانم
... دارم گیج می شوم ... اصلا به من چه ... .عکس را که برداشتم همان صفحه از کتاب جلویم باز شده بود که جراحی فرعون داشت به جا های باریک می رسید
. آنجا که پزشک مخصوص مشعلی را گذاشته بود جلوی صندلی و یکی یکی ابزارش را که تعدادی برنده و یکی دو تا کوبه ای بودند داغ می کرد و به کار می بست.فرعون روی صندلی نشسته بود
. اما نمی دید که در اطرافش تعدادی از مقامات دربار و همسر زیبایش با چشم های مضطرب در انتظار پایان کارند .پزشک مخصوص چند ضربه محکم به سر فرعون زد بود و داشت جمجمه اش را می شکافت همسر فرعون که داشت به موهای سیاه رنگ خود دست می کشید هق هق گریه اش بلند شد
.قاعدتا نباید او و دیگران در آن محل حضور می داشتند ولی نمی دانم چزا اتاق عمل به اندازه ی پارلمان شلوغ بوده
.جراحی مغز فرعون شش ساعت طول کشید وخادمان تشت زرینی را پیش آوردند و پزشک مخصوص دست شست و کار پایان یافت
.آن طور که در آئین جاودانگی آمده،فرعون تا چهارده ساعت چشم باز نکرده
.بعد پلکی زده و به شکل های هندسی سقف خیره شده.اما لحظه ای بعد دوباره بی هوش روی تخت آرام گرفته است.با آن شکافی که پزشک در جمجمه ی فرعون باز کرده بود و حاضران دیده بودند،هیچکدام فکر نمی کردند دوباره او را زنده ببینند
.اما پزشک مخصوص چون بارها چنین جراحی هایی را با موفقیت انجام داده بود،امیدوارانه در انتظار به هوش آمدن فرعون بالای سرش ایستاده بود و گاهی همانجا قدم می زد.حوصله ام سر رفته
. قلم و دفتر را گذاشته ام کنار.می خواهم بروم کمی قدم بزنم.دوباره عکس را می بینم که زل زده است به من. روح با آن چشم های از حدقه در آمده انگار می خواهد چیزی را به من بفهماند. عکس را مچاله می کنم و بلند می شوم.فکر می کنم بهتر است کمی استراحت کنم و بعد برگردم برای نوشتن ادامه ی داستانم.از کتابخانه بیرون می روم
.اما حس می کنم روحم را آنجا جا گذاشته ام.شاید هم بهتر است بگویم ذهنم را.انگار آنجا جا مانده ام و پشت میزم نشسته ام
. مدام چای می نوشم و سیگار می کشم.انگار دوباره قلم برداشته ام و می نویسم:« پاپ اعظم نشسته است روی صندلی،توی بیمارستان نیوژرلاند،زل زده است به چیز نامفهومی کنار پنجره و معلوم نیست زنده است یا مرده ! »آئین زندگی را از روی میز برمی دارم که بگذارم توی قفسه کتابها
.از دستم می افتد.فرعون داد می کشد از درد.انگار همه بالای سرش جمع شده اند و از خدایان برای او طلب ارامش می کنند.شاید اگر فرانسیس کریک آنجا بود فرعون تا حالا هم زنده بود
...چه جالب می شد!رفته بودم توی محوطه
. بیرون که بودم خواستم بگویم:« آب پرتقال در هوای خنک و مطبوع اینجا روح آدم را تازه می کند» ولی نگفتم. فقط کمی که زیر درخت های بید لم دادم و حس کردم حالم جا آمده،تصمیم گرفتم تا از فضای داستانم فاصله نگرفته ام برگردم.حالا دوباره برگشته ام توی کتابخانه
.حس می کنم بدنم پر از دود و چای شده است.با تعجب خودم را می بینم که پشت میز خوابم گرفته و جا سیگاری روی میز پر از ته سیگار است
.می روم جلوتر،سمت میز.داستانم را نگاه می کنم
.«
پاپ اعظم نشسته است روی صندلی،توی بیمارستان نیوژرلاند،زل زده است به چیز نامفهومی کنار پنجره و معلوم نیست زنده است یا مرده ! »آئین جاودانگی روی میز نیست
.دست روی شانه ام می گذارم
.می خندم و برمی گردم توی محوطه.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
...و
نگاهی کوتاه به داستان :
همه آن شادی ها برای باز شدن چشم پاپ بود.
در ابتدا که به شکل کار دقیق بشویم اثر درست مثل پازلی ست که دارای چند قطعه به ظاهر مجزاست. بعد از چند بار باز خوانی می توانیم قطعه های این پازل را کنار هم بچینیم و در نهایت به یک تفکر بنیادین که عمد نویسنده پیاده کردن آن تفکر بوده می رسیم.حالا در شکل گیری این تفکر پروسه های زبانی و مفهومی خاصی اتفاق افتاده که در مجموع اثری قابل بحث و خواندنی را در اختیار مخاطب می گذارد.که در اینجا من به بیان چند نکته به صورت مختصر می پردازم.که در دیدگاه تحلیلی من قرار گرفته اند.
1.کتابی به نام آئین جاودانگی با جلد سبز رنگ که هم خود کتاب و هم رنگ سبز آن کارکرد قصه ای فعال دارند و مکمل فضاهایی هستند که نویسنده سعی در ایجاد آنها دارد و دیگری عکسی از یک روح! کتاب و عکس هر دو عامل یا دو نطفه شکل گیری روایت اصلی و داستانی هستند که در ادامه آفریده و به دنیا می آیند.به نظر من کتاب به عنوان محرک اصلی و عکس محرک فرعی ایفای نقش می کنند.که کتاب تا پایان کار قدرت خود را به عنوان یکی از عوامل اصلی روایتی حفظ می کند.اما عکس بعد از آن حضور قدرتمند اولیه کم کم کمرنگ می شود .البته تا پایان وجود دارد ولی ماهیتش انگار فرق می کند .روح از عکس بیرون می آید.جان می گیرد.با شخصیت فعال اثر همراه می شود و می شود خود او شاید!
2. تضاد های محتوایی که به ارجاعات ذهنی بیرونی ما به طور واضح گره می خورند و نویسنده به جا البته با کمی غلو به بیان آنها می پردازد که همه در خدمت داستانند.(زنی با چادر سیاه!زنی مو بور و عملی که انجام می دهد و...)
3.لحن طنز آلود و موازی با محتوایی طنز گونه که از همان بدو کار به صورت مشهود دیده می شود.به نظر من نویسنده خیلی زیبا این لحن را به صورت لایه ای زیر بنیادی و عمیق در کار پیاده کرده است.البته گاهی این لایه به صورت رو عمل می کند و آنجا ها عمیق تر است و گاهی به سمت فضا های شعاری صرف پیش می رود و آنجا ها کمرنگ می شود.
یک نوع به سخره گرفتن اعتقادات ذهنی تاریخی که چیزی جز ضعف فرهنگی و تفکری نیستند.مثلا در دیالوگهای پزشک و فرعون و یا در دیالوگهای فرانسیس کریک پزشک پاپ و یا کلی تراتفاقی که دارد در روایت پاپ می افتد.جراحی مغز به مغز که این دست مایه ی طنزی تلخ شده است...مردم دنیا! پاپ شما همیشه زنده خواهد ماند .و شادی مردم از این اتفاق... .
4.موضوع قابل بحث دیگر که برای خود من یکی از زیباترین بخش هایی بود که به آن پرداختم.قرار دادن دو روایت جراحی مغز فرعون و پاپ در آن واحد! که اولی محکوم به شکست بوده و دومی موفقیت آمیز که می توان دو برداشت مجزا از آن داشت.اول اینکه شکست اول و موفقیت دوم هیچ فرقی با هم ندارند.چرا که ذات فرعون و پاپ هر دو یکی ست.(انتخاب نام ها زیباست) و فرقی با هم ندارند.فرعون در اثر تکامل به پاپ رسیده و پزشک مخصوص دربار تبدیل به پزشک مدرن امروز فرانسیس کریک شده(طنزی تلخ که در روایت قابل بحث است).به برداشتی که دیکتاتوری ها از بین نرفته بلکه شکل آن تغییر کرده و تکامل یافته و این طور که نویسنده بیان کرده تا ابد گریبان انسان را خواهد گرفت.مجال رهایی از آن نیست. چه غم انگیز!(البته شاید نباید اینقدر هم بد بینانه فکر کرد)
در بر داشت دوم بر می گردیم به ظاهر اولیه داستان .داستان نویسنده ای که مشغول نوشتن داستانی ست که می تواند همان راوی داستان کتاب آئین جاودانگی باشد .عکسی از یک روح که در بین صفحات این کتاب قرار دارد.یافتن عکس منجر به رفتن به درون محتویات کتاب می شود.ایجاد روایت بینامتنی!(که شکل تکامل یافته این نوع کارها را می توان در رمان زیبای اگر شبی از شبهای زمستان مسافری از ایتالو کالوینو را ببینیم)اما اینجا نویسنده با شگرد خاص خود عمل می کند .یعنی به طور وضوح وارد داستان نمی شویم بلکه بصورت اسلاید های کوتاه فقط تصاویر موهومی از متن کتاب را می بینیم یا نویسنده دارد در آن واحد می نویسد یا همان قطعه های پازل!
در پایان با یک فضای غافلگیری روبرو می شویم که آن داستان خود نویسنده است که روحش از جسم اش جدا شده و ما ناگهان متوجه می شویم که با دو راوی روبروییم.راوی که جسم است و فضاهای فرعون را روایت می کند.و راوی که روح همان نویسنده است و از پاپ می گوید.
نویسنده چند جا در طول کار این نکته را به صورت اجمالی بیان می کند...(فکر می کنم قبل تر این صحنه را دید ه ام...آب پرتقال در هوای خنک...دست روی شانه ام می گذارم ) و چند جای دیگر که نویسنده به بیان آن می پردازد.
این اثر به نظر من خیلی بحث بر انگیز است.در نهایت ما به یک لذت ساختاری و تفکری می رسیم.البته در جاهایی زبان به ساختار قوی آن ضربه می زند.و یا یک سری اشکالات دستور زبانی.به نظر من این داستان داستان تفکر و اندیشه و فرم است.یعنی قصه آنجا اتفاق می افتد.که نویسنده با توجه به توانایی خوب خود آن را پرداخت کرده است.
بر خلاف بقیه کارهای داستانی ایشان که اکثرن قصه شخصیتها و یا فضا بودند اینجا اثری از آن فضاها یا شخصیتها نمی بینیم.این کار کاملا متفاوت با کارهای قبلی ایشان است.
این نوع متفاوت نگری در بیان اندیشه و نوشتن داستان را تبریک می گویم.
پایان

