تبليغاتX
خامه
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
 

        اين مانتو زنانه نيست

 

من فکر مي کنم او به خواب بيشتري نياز دارد، تا آرام شود، تا بتواند بهتر فکر کند. ديشب تا نيمه هاي شب توي اتاقش بود، پشت ميزش . و به حساب ، کتاب هايش مي رسيد.

من فکر مي کنم تو بايد ميزش را بياورد توي اتاق من. تا وقتي سرش را از توي کاغذهاي اداري اش بيرون کشيد، مرا ببيند و هر شب مجبور نشود بعد از اتمام کارهاي عقب افتاده ي اداره و بررسي کاغذها و پرونده ها به اتاق من بيايد و مرا بيدار کند. چون دوست دارم نور چرا مطالعه اش بي خوابم کند، تا زماني که مي آيد و در آغوشم مي گيرد. مي بوسد و روي تخت دراز مي کشد. يا اينکه تخت خوابمان را ببريم توي اتاق او.

ساعت 4 بود که خوابمان گرفت. قبلش ، به روي هم خنديده بوديم و محبتمان را به هم ابراز کرده بوديم و با هم مهربان شده بوديم. او قول داده بود که بگذارد سيگار بکشم. اما از من قول گرفته بود. که فقط روزها سيگار بکشم، وقتهايي که او خانه نيست. و البته ابروهاش را در تاريکي بالا برده بود که: (( فقط جلوي امير حسين سيگار نکش، بد آموزي داره! ))

 گفته بودم «باشه » و خوابيده بوديم.

دهانم بو مي دهد. مسواک مي زنم و توي آينه به دندان هايم نگاه مي کنم. تقريباً سفيد است اما از هم فاصله دارند. به بازوهايم نگاه مي کنم. تقريباً سفيد است اما دوست دارم، سبزه باشند يا اينکه برنزه.

مي روم سمت يخچال . بفهمي نفهمي چيزي براي خوردن پيدا نمي شود. مقداري از غذاي ديشب و دو تا تخم مرغ . البته روي ميز، قسمتي از پنير ، توي يکي از دو بشقاب مانده . چايي هم آماده است . پشه اي آن حوالي پرسه مي زند. اهميت نمي دهم. صبحانه ام را مي خورم. از توي يکي از کابينت ها پاکت سيگاري را بيرون مي آورم. هنوز باز نشده . خوشحالم. مي گيرانم . مي کشم. و ته زردش را توي استکاني خاموش مي کنم که همسرم صبح با آن چاي خورده و کمي چاي ته آن باقي مانده . حس مي کنم بايد کمي ورزش کنم يا دست کم رژيم بگيرم. دارم چاق مي شوم. مي روم توي حياط. روي طناب، يک جفت جوراب مردانه، يک مانتو و سينه بند گلداري پهن است که دوستش دارم. مي اورمشان. آفتاب کم کم دارد مي آيد وسط آسمان، اما من هنوز هيچ کاري نکرده ام. ظرف هاي شام ديشب توي ظرفشويي تلمبار شده. زياد نيستند البته، اما حالم از اين وضعيت بهم مي خورد.

لباس ها را مي اندازم توي کمد جا رختي و مي روم توي اتاق امير حسين. لباس هاي ادراري اش را انداخته است روي تشک اداري اش . همه را جمع مي کنم. سعي مي کنم دستم کثيف نشود اما بي فايده است. مي اندازمشان توي حياط تا بعد. کمي اتاقش را مرتب مي کنم و مي روم سراغ ظرفها . چند بشقاب چرب، چند کاسه ي سبز و چرب و چند تا ظرف ديگر که هنوز مقداري گوجه و کاهوي ريز شده به آنها چسبيده... .

بدم نمي آيد و اتفاقاً لذت مي برم. اوايل چرا،کمي سستي مي کردم. مخصوصاً وقتي علاوه بر شام مجبور بودم ناهار مفصل نيز بپزم و ظرف ها اين طور زياد مي شد. اما توافق کرديم که ناهار غذاي سبک بخوريم. دقيقاً خلاف چيزي که از اخبار شنيده بودم.

از آشپزخانه بيرون مي آيم. به هال مي روم ، بايد جارو کنم. و از اين يکي خيلي خوشم نمي آيد. اما چون عادت کرده ام برايم سخت نمي آيد. گرد گيري هم مانده . بايد به همه وسايل خانه دستمال بکشم.

چشمم به قاب عکس ازدواجمان مي خورد. ما هم قديم. لبخند هم مي زنيم. روي صورت من گرد افتاده . دستمال مي کشم. لبخندم انگار کمرنگ تر مي شود. ياد آن روزها مي افتم . او تازه ليسانس گرفته بود. من ولي مانده بودم پشت کنکور . نه که تنبل باشم... .

بعد هم که شرايط هم را قبول کرديم و آمديم توي اين خانه . اينجا، خانه ي خوبي است. کمي کوچک است، گاهي هم دلگير. ولي باهاش سازگاريم.

گرد گيري ، با حوصله اش طول مي کشد. بايد تا نيامده اند ناهار را رو به راه کنم. مي روم سمت يخچال . مثل هميشه بالاي يخچال پول هست. به غذايي فکر مي کنم که سريع آماده شود. املت فکربدي نيست. دو تا تخم مرغ هم که داريم. بايد بروم بيرون کمي خريد کنم. دور نيست . توي مغازة آقا ماشا الله ، همه چيز پيدا مي شود. تازه به ما نسيه هم مي دهد. اما من هيچوقت چيزي نسيه از او نگرفته ام. کمي هم از او خجالت مي کشم. آخر او رابطه ي فاميلي دوري با خانواده ي همسرم دارد. صداي زنگ در است، امير حسين است. سلام مي کند. تشک و لباس هايش را مي بيند . هنوز همان توي حياط و لواند . مثل هميشه کمي سرخ مي شود. مي رود توي اتاقش. کيفش را مي اندازد گوشه ي اتاق. لباس هايش را که خسته اش کرده اند. از تن در مي آورد ناراحت به نظر مي رسد. مي پرسم :«باز چي شده؟ » مي گويد:«هيچي به خدا».

اما من مي دانم که باز باعث شده معلمش عصباني شود. باز ديکته اي ، جدول ضربي، چيزي را غلط نوشته است. همين طور است وقتي با اخم مي آيد. سر به سرش هم نمي گذارم. غذا مي خواهد. املت آماده شده. مي خورد و مي رود توي اتاقش. حرف زيادي هم نمي زند.

بعد همسرم مي آيد. خسته است. اما اخم نمي کند.

«بوي املت مياد.»

«آره، فکر کنم خوب شده»

جا رختي اش ، جا ندارد. قلابي پيدا مي کند و لباسش را آويزان مي کند. کيفش را هم . «امروز دير اومدي؟»

به ساعت مچي ظريفش نگاه مي کند.«آره، ساعت از 3 گذشته» . بعد من و من مي کند و مي گويد:«ترافيک بود» .و خيلي سريع مي رود توي اتاقش.

چشم هايش هنوز پف دارد. کمي هم عصبي به نظر مي رسد. من فکر مي کنم او به خواب بيشتري نياز دارد. تا آرام شود. تا بتواند بهتر فکر کند. ديشب تا نيمه هاي شب، پشت ميزش بود، توي اتاقش . من فکر مي کنم... .

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 4:43 | | لینک به این مطلب