تبليغاتX
خامه
سه شنبه هفتم فروردین 1386

دوستان خوب خامه سلام

ببخشید که دیر به روز شدم.بابت لطف تک تک تان ممنونم.

 این هم داستان :

                                 

                             

                  زني که دستش را داده است به مردي

 

 

با اينکه ديشب بايد زود مي خوابيدم ولي فرهاد گاهي با قلقلک گاهي با

 

بوسيدن و گاهي با کم و زياد کردن صداي تلويزيون نمي گذاشت بخوابم.

 

نصف شب هم که بي خوابي زده بود به سرم؛ تا اينکه خوابم برد.

 

خيلي نخوابيده ام؛ شش ساعت. فکر مي کنم براي يک شب جمعه، شش

 

ساعت خواب کم باشد. اما بايد بيدار مي شدم. صداي زنگ ساعت فرهاد

 

را از خواب پرانده اما دوباره زود خوابيد.

 

دست و صورتم را با شير صابون شسته ام. خامه و مرباي به را مي

 

ريزم توي دو بشقاب و مي گذارم کنار سالاد ، ماست و قورمه سبزي

 

ديشب توي يخچال.

 

کتري را که گذاشته بودم روي اجاق، جوش آمده؛ چاي درست مي کنم و

 

فلاکس چاي را با دو استکان و نعلبکي مي گذارم روي ميز. مي خواهم

 

همه چيز آماده باشد تا وقتي فرهاد بيدار شد نق نزند يا از بي توجهي من

 

به امور خانه شکايت نکند. از غر زدن هايش بدم مي آيد شايد هم مي

 

ترسم. مخصوصاً وقتي ساعت 3 از اداره مي آيد و متوجه مي شود من

 

براي ناهار منتظرش نمانده ام. فکر مي کنم او حق ندارد.

 

اسباب بازي هاي شهريار را که همه جا پخش و پلا شده اند جمع مي کنم

 

و مي روم توي اتاق خواب. از توي کمد کيف لوازم آرايشم را بيرون مي

 

آورم . مي ايستم جلوي آينه قدي. قدم بلند است؛ دست کم از فرهاد. ده

 

سانتيمتر شايد هم بيشتر. البته او کوتاه است ؛ کاش ديروز ابروهايم را

 

اصلاح مي کردم. زير ابروهايم را سفيد مي کنم تارهاي پراکندة زير ابرو

 

محو مي شوند.

 

دارد ديرم مي شود. ساعت 7 است . اما بايد با حوصله آرايش کنم.

 

نمي دانم فرهاد کي بيدار شد. و اصلاً براي چه بيدار شد؛ که آمد توي

 

چارچوب در و سرش را به چارچوب تکيه داد و گفت:«کجا می ري اول

 

صبح؟» پرسيدم «کي بيدار شدي؟» گفت«همين الان» و دوباره سوال

 

اولش را تکرار کرد اين بار شال و کلاه کردنم را هم اضافه کرد. ترسيدم

 

اما احتمال داده بودم بيدار شود و بپرسد.

 

آرايشم تمام شده يعني تمامش کردم. «مي رم کرج ، پيش فيروزه، کشته

 

منو، نمي دونم کي ديگه مي خواد فارغ شه.»

 

فرهاد انگار که مشکوک شده باشد گفت«مگه اين فیروزه خواهری کس

 

 وکاری نداره که هی توباید تروخشکش کني»

 

اخم کردم شايد اخمم تأثيري در سوال و جواب هايمان داشته باشد «قبلاً

 

گفته بودم که فک وفاميلش شهرستانن، در ضمن يه خواهر داره که معلمه

 

نمي تونه بياد. مادر بيچاره اش هم که آفتاب لب بومه ، مي گم ثوابه،

 

کمکش کنم....»

 

رفت که بر گردد توي رختخوابش که چشمش افتاد به کوله پشتي کنار در

 

حال. «کوله پشتي مي بري کرج!» گفتم:((باز شروع کردي فرهاد! توش يه

 

مقدار خرت و پرته»

 

رفت که بخوابد . آه کشيدم . خيالم راحت شد.

 

از سالنامة روي ميز يک برگه کندم و رويش نوشتم:

 

«فرهاد جان شب بر مي گردم. شايد وقتي برگشتم خواب باشي.

 

برايت يک ليست مي نويسم. هرچه خواستم بخر. فردا ناهار منتظرت مي

 

مانم. با هم ناهار مي خوريم مواظب شهريار باش خدا حافظ»

 

ليست خريد را که شامل سيب زميني ، پياز ، گوشت چرخ کرده  لقمه اي

 

تخم مرغ و مقداري خورده ريز ديگر بود نوشتم و گذاشتم روي ميز؛

 

جايي که ببيند.

 

هنوز کفش هاي کتاني پارسال را داشتم. توي کمد بود. چکمه هاي چرمم

 

را گذاشتم توي نايلون توي کمد و کتاني ها را پوشيدم.

 

***

 

خيلي شلوغ بود. روي قله ها برف زيادي جمع شده بود. هواي کوه هميشه

 

برايم لذت بخش بوده . همانجا ، سر ساعت 8 کنار دکه چاي فروشي

 

پيدايش کردم. ژاکت خيلي کلفت و سنگيني پوشيده بود با يقة بلند و نرمي

 

که آدم حس مي کرد مي خواهد خفه شود.

 

با خودش سيخ کباب آورده بود و يک کوله پشتي پر که حدس مي زدم

 

توي آن مرغ و مخلفاتش چپانده شده باشد.

 

از دور براي هم دست تکان داده بوديم و با لبخند و کمي خنده به هم سلام

 

کرده بوديم و احوال پرسي هاي معمولي و راه افتادن به طرف قله....

 

توي راه در مورد هواي تازة کوه توافق نظرمان را گفتيم که البته هر کس

 

ديگري هم اين نظر را داشت چون هواي کوه واقعاً دلچسب بود همه چيز

 

شفاف به نظر مي رسيد.

 

نشستيم زير درخت پهن و قطوري که سايه بزرگي درست کرده بود چند

 

سنگ بزرگ آورد و حلقه اي درست کرد و از توي کوله اش دو پاکت

 

زغال کباب در آورد چند دقيقه نگذشت که آتشگاهي که درست کرده بود

 

پر از زغال هاي سرخ و پر حرارت شد. چند دقيقه بعد تر ،کباب ها آماده

 

شد و با گپ زدن همه چيز خورده شد.

 

خيلي گرسنه بوديم . شايد به خاطر پياده روي و کوهنوردي بود. هر چند

 

مثل برق و باد مي گذشت و من اصلاً خستگي را حس نمي کردم ؛ اما

 

مسير زيادي را رفته بوديم. سيگارش را گذاشته بود گوشه لبش. حس مي

 

کرديم بيشتر با هم صميمي شده ايم بيشتر از هميشه دستم را داده بودم به

 

او و او قفلش کرده بود توي دست خودش. با هم که راه مي رفتيم من کنار

 

شانه اش بودم. قدم کوتاه تر از او بود. دست کم سه،چهار سانتيمتر ، شايد

 

هم بيشتر.

 

-تو فکري !؟

 

-چيزي نيست. داشتم به خونه فکر مي کردم. به شهريار ، به فرهاد . حالا

 

حتماً ناهارشون رو خوردن و با هم دارن تلويزيون نگاه مي کنن، شايدم

 

دارن با هم بازي مي کنن.

 

-راستي وقتايي که خونه اي به منم فکر مي کني؟

 

- به تو؟ معلومه که فکر مي کنم. خيلي هم فکر مي کنم.

 

- به نتيجه اي هم مي رسي؟

 

و بعد با هم زديم زير خنده.

 

-مي خواي شوهرمو ببيني؟

 

-آره اتفاقاً خيلي دوس دارم ببينمش . چه شکليه؟

 

-معموليه. ريش و سبيل کم پشتي داره، يه کم داره چاق مي شه.

 

چون هنوز سنش کمه جا واسه رشد کردن داره. مخصوصاً رشد عرضي.

 

باز هم خنديديم و نفهميديم چطور هوا تاريک شد.

 

-اگه بخواي يه روز يه جايي قرار مي زاريم،تو هم بيا. از دور ما رو با

 

هم ببين. البته اگه خيلي دوس داري ببينيش!

 

-نه!

 

من فکر مي کردم خيلي مشتاق باشد. اما نبود.

 

گفتم:«دلم لک زده واسه سفره خونة پارسيان . خيلي وقته با هم نرفتيم»

 

گفت: «خب مي ريم»

 

هر وقت، هر چه از او مي خواستم، نه نمي گفت. مهربان و سخاوتمند.

 

دوستش داشتم. حس مي کردم مرد من است اما نبود. حس مي کردم با او

 

راحت و آرامم . دوست داشتم شوهرم باشد. حجم بزرگي داشت انگار

 

خيلي راحت مي توانست در آغوشم بگيرد و مثل درختي از خاک درم

 

بياورد.

 

شش سال و چند ماه از شوهرم بزرگتر بود اما بسيار جوانتر جلوه مي

 

کرد.

 

گفتم: «تو يه دزدي » و خودش خوب مي دانست چه مي گويم.

 

دلم را نمي دانم چطور دزديده بود که حاضر بودم همه چيزم را فدايش کنم

 

و هي براي گفتن دوستت دارم و ابراز عشق کم رويي مي کردم.

 

شام، شام مفصلي شد. من زرشک پلو با مرغ دوست داشتم مخصوصاً

 

زرشک پلو با مرغ پارسيان. او خوراک ماهيچه سفارش داده بود. بعد از

 

شام قدم زديم. سيگارش را گذاشته بود گوشة لبش.

 

***

 

کليد را در قفل مي چرخانم آرام؛که اگر فرهاد خواب است بيدارش نکنم.

 

خانه در سکوت عميقي فرو رفته . انگار سالهاست کسي اينجا حرفي نزده

 

و چيزي تکان نخورده؛ که صدايي توليد شود.

 

توي آينه نگاه مي کنم، قبل از اينکه لباسهايم را عوض کنم. مي خواهم

 

ببينم بيرون که بوده ام صورتم عيبي نداشته.

 

لباسهايم را عوض مي کنم. لباس خواب مي پوشم. مي روم توي آشپزخانه

 

گوشت چرخ کرده توي يخچال است. دو، سه تا قرص مي اندازم توي

 

دهان.

 

يک ليوان آب مي نوشم . مطمئن مي شوم فرهاد و شهريار خوابند. فرهاد

 

، شهريار را آورده است توي اتاق خودمان؛ روي تخت خواب جوري

 

دراز کشيده اند انگار از خستگي شديدي خوابشان گرفته. فرهاد خيلي

 

معصومانه پسرم در آغوش گرفته. شايد برايش شعر يا لالايي مي خوانده

 

که هر دو با هم خواب رفته اند.

 

اسباب بازي هاي شهريار مثل هميشه روي زمين و لواند. مي روم

 

دستشويي . مسواک مي زنم. نصف شب است.

 

دراز مي کشم روي کاناپه و تلويزيون را روشن مي کنم.

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 22:12 | | لینک به این مطلب