تبليغاتX
خامه
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
به نام خدا

سلام

باز گفتم سلام تا بهانه ای باشد برای صحبتی  دوباره .

 

در این مطلب می خواهم کتابی را معرفی کنم که خواندنش بی نهایت

ارزشمند است و چون مولف یا بهتر بگویم شاعرش را می شناسم می دانم

و مطمئنم که اثری است که صادقانه می توان به آن رو کرد و لذت برد.

مجموعه شعری تحت عنوان (( اشراق در بی شمسی )) سروده ی شاعر

ارجمند و دوست خوبم احمد بیرانوند به تازگی و به سختی از کمند بی رحم

ارشاد مجوز چاپ گرفته و منتشر شده است. خواندن این مجموعه زیبا و

خواندنی را به همه ادب دوستان پیشنهاد می کنم.

 

برای دریافت این مجموعه به آدرس زیر سر بزنید.

                                             http://eshraghnameh.blogfa.com

 

سخن دوم اینکه: به وبلاگ (( انجمن داستان دهلران )) هم سرکی بکشید.

داستان قشنگی با نام (وقتی همه چیز را می فهمی) آنجا درج شده که

خواندنش خالی از لطف نیست.

حرف سوم اینکه : در حال سپری کردن مراحل لعنتی ثبت انجمن داستان

دهلران هستیم. جالب اینجاست که تا یک مرحله از کار پیش می رویم اما

مسئولین فهیم اداره ارشاد ما را به عقب هل می دهند و باید برگردیم و از

دو کوچه عقب تر پیگیر قضیه شویم. دوستانی که با ادارات ارشاد سر و کار

دارند حرفم را خوب می فهمند و دیگر دوستان هم نمونه این رفتارهای

صمیمانه و خیر خواهانه را در ادارات دیگر به یقین مشاهده نموده اند.

 

به نظر شما چه باید کرد؟

ما که این حرفها را می زنیم فردا اگر قرار شد ساماندهی مان کنند که قطعا

یقه مان را خواهند چسبید. البته اگر سامانمان بدهند. خدا را شکر بعد از این

همه سال شانس به ما هم رو کرده و قرار است یک سر و سامانی بگیریم.

مطلب آخر هم مربوط می شود به شخص خودم :

دلم گرفته. نمی دونم چرا چند وقته که  احساس می کنم باید نسبت به

همه چیز بی اعتنا باشم. در حال نوشتن داستانی هستم که فکر می کنم

آغازش قابل قبول است اما باید سر و تهش را یک جوری هم بیاورم . یه نگاه

دوباره به زندگی و مرگ. نگاه تازه ای شاید به تقدیر به سرنوشت...

هفته آینده داستان را در این مکان عرضه خواهم کرد و شما اگر

خواستید مفتخرمان کنید نقدش کنید و نظر بدهید. البته داستان برای عرضه

داشتم اما به خاطر قدیمی بودن فعلا تصمیم دارم داستان های جدیدم را

ارائه دهم و اگر می بینید اینقدر حرافی می کنم به خاطر این است که با

حرف های صد تا یه غازم یک مقدار سرگرمتان کنم تا داستانم از تنور بیرون

بیاید.

 

ببخشید که سرتان را درد آوردم...

 

ارادتمند

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 12:39 | | لینک به این مطلب