سلام
در این وبلاگ داستان ها ـ یادداشت ها ـ نقد ها ـ مقالات و دیگر مطالب من را بخوانید
شما می توانید برای خواندن بهتر و راحت تر مطالب را پرینت بگیرید به این شکل خیال بنده راحت می شود که دیگر دوستانی که نظر می دهند دست کم یک بار سر سری مطلب را خوانده و نظر می دهند
راستش این روز ها نظرات بعضی دوستان خیلی برایم جالب بوده که با این که مطلب را نخوانده اند ولی مطلب را مورد لطف نقد های فنی خود قرار می دهند
امیدوارم در این وبلاگ که برای بنده حکم آرشیو مطالبم را دارد با نظر دهندگان خوبی آشنا شوم
با آرزوی موفقیت و پایداری برای شما
به امید دیدار
از مادرت خداحافظي مي كني و مي روي توي سينما . پوستر فيلم را نگاه مي كني : " دو زن . . . در سينماهاي . . . " بي توجه چادرت را جمع مي كني و مي گذاري توي كيفت . بي قراري . به ساعت نگاه مي كني . هوا گرم نيست .
چراغ ها خاموش مي شود .
هنوز فيلم تمام نشده كه از سالن بيرون آمده ايي . چادرت را از توي كيفت بيرون مي آوري .موهايت را مي فرستي زير روسري . اما فراموش كرده ايي دكمه هاي بالاي مانتويت را ببندي .
معرفی ریموند کارور
Raymond Carver
پس از چندي پدرش دچار اختلال روحي و جسمي شد و مدت زيادي در بيمارستان بستري بود. در نوزده سالگي با دختر شانزده ساله اي به نام ماريان بِرك ازدواج كرد. در آن سالها در يك داروخانه مأمور تحويل دارو بود. استعداد ادبي كارور با چاپ يك قطعه شعر شكوفا شد.
علاوه بر آن به نوشتن نمايشنامه نيز علاقه نشان داد. اما در حقيقت رغبت اصلي او مربوط مي شد به نگارش داستان كوتاه.
نزد جان گاردنر با اصول و تكنيك هاي داستان نويسي آشنا شد. اولين داستان كوتاه او در بيست و دو سالگي در مجله اي موسوم به (( انتخاب )) چاپ و انتشار يافت.
دو سال بعد با درجه ليسانس علوم انساني از كالج ايالتي هامبولت فارغ التحصيل شد . مدتي به ويراستاري پرداخت. سپس به عضويت انجمن تحقيقات علمي در آمد و مديريت تبليغاتي اين انجمن را به عهده گرفت.
درسال1970 به خاطر شعر و داستان كوتاهي به نام ((شصت آكر)) كه كتابي با عنوان بهترين داستانهاي مجلات كوچك به چاپ رسيده بود. جايزه ملي خلاقيت هاي هنري را از آن خود كرد. در همين سال اولين كتاب او با نام (( بي خوابي زمستاني)) به چاپ رسيد.
پس از آن تا سال 1980 در دانشگاه هاي سانتا كروز، بركلي، سانتاباربارا و كارگاه آيووا به تدريس داستان نويسي پرداخت.
در سال1976 نخستين كتاب مهم او به نام((مي شود لطفا ساكت باشي، لطفاً)) منتشر شد و سال بعد به خاطر همين مجموعه داستان كوتاه نامزد جايزه ملي كتاب گشت. در همان هنگام در كنفرانسي با حضور نويسندگان در دالاس تگزاس با خانم شاعري به نام((تس گالاگر)) آشنا شد كه در آن سالها استاد دانشگاه آريزونا بود. پس از آن به خاطر مشكلات و عدم تفاهمات زناشويي از ماريان جدا شد و زندگي خانوادگي اش را با تس گالاگر آغاز كرد.
دومين كتاب مهم كارور به نام (( وقتي از عشق حرف مي زنیم از چه حرف مي زنیم.)) در سال1981 به چاپ رسيد. دو سال بعد آكادمي و موسسه هنر و ادبيات آمريكا اوّلين جايزه ميليدرد و هارولد استراوس را به كارور اعطا كرد. در همين هنگام بود كه پر اهميت ترين كتاب وي با عنوان ((كليساي جامع)) به رشته تحرير در آمد و بلافاصله نامزد جايزه انجمن ملي منتقدان كتاب شد. سال بعد همين مجموعه به افتخار مهمي دست يافت و توانست نامزد جايزه معروف پوليتزر گردد. در همين سالها به خاطر مصاحبت ها با همسر شاعرش به شكل مداومي مجموعه شعر نيز اِنتشار مي داد. اَز جمله: جايي كه آبها به هم مي رسند يا مجموعه شعر آبي آسماني .
در سال1988 ميلادي كه سال مرگ اين نويسنده بزرگ است آخرين مجموعه داستان كوتاهش به نام (( از كجا تلفن مي كنم؟)) انتشار يافت و به عضويت آكادمي موسسه هنر و ادبيات در آمد، ريموند كارور سالها در مصرف مشروبات الكلي افراط ورزيد و اگر چه به شكل معجزه آسايي در سالهاي پاياني عمرش مصرف مشروب را كنار گذاشت اما سر انجام در سال1988 در سن چهل و نه سالگي به خاطر سرطان ريه ديده به جهان فرو بست.
◄ درشناخت بيشتر ريموند كارور
بايد دانست كه ريموند كارور عليرغم تقليد از نويسندگان بزرگي همچون اِرنست هِمينگوي و به شكل بارزتري، آنتوان چخوف به عنوان پدر داستان نويسي كوتاه مدرن قلم فرسوده است. اين عنوان به جهت ديدگاه كارور به داستان كوتاه معاصر به اين نويسنده تعلق گرفته است و تقريبا شبهه اي در اين مناسبت و نامگذاري ديده نمي شود. كارور در مقاله اي درباره نوشتن و با همين عنوان مي گويد(( يكي از چيزهايي كه نويسنده را از ديگري متمايز مي كند مسئله استعداد نيست، استعداد دور و برمان زياد پيدا مي شود. اما نويسنده نحوه ی نگاه خاصي دارد و اين نحوة نگاه را به گونه اي هنرمندانه بيان مي كند اين نويسنده شايد گاه گداري پيدا كند.))
ريموند كارور علاوه بر ديدگاه خاص و امروزي اش در داستان نويسي از زبان و لحن پر جذبه اي بر خوردار است و اين خَصيصه باعث شده داستان هايش مخاطب پرشماري داشته باشد. هرچند گاهي اِبهام هاي دشوار خواننده گان آثارش را به دردسر مي اَفكند.
اوج كار ادبي ريموند كارور بي گمان با كتاب ((مي شود لطفاً ساكت باشي،لطفاً)) شكل مي گيرد. اين مجموعه که شامل بيست و دو داستان كوتاه است به صورت تاثير گذاري منتقدان ادبيات آمريكا را متقاعد مي كند كه وي را مورد تحسين قرار داده و اين اثر را حتي شايسته جايزه ملّي كتاب ايالالت متحده بدانند. كه البته اين جايزه در نهايت به كارور تعلق نگرفت.
((از كجا تلفن مي كنم؟)) و پيشتر از آن ((وقتي از عشق حرف مي زنيم از چه حرف مي زنيم؟)) دو مجموعه اي بودند كه كارور با تكيه بر تكنيك , روايت تصويري و ايجاز فوق العاده آنها را به رشته تحرير در آورد و خود را بعنوان يكي از اساتيد داستان كوتاه در ادبيات آمريكا مطرح كرد.
منتقدان ادبي ريموند كارور را از بزرگان ميني ماليسم و تثبيت كنندگان اين ژانر ادبي مي دانند. هر چند خود او معتقد است داستان هايش هماني است كه نوشته شده اند. ليكن ايجاز و پيرايش مطبوعي كه در آثار اين نويسنده ديده مي شود در پرداختن به مضاميني چون، زندگي هاي خيلي روزمره و معمولي ، فقر اقتصادي و فرهنگي اندوه و از هم گسيختگي به وي ياري مي رساند تا آثارش را در حد اقل حجم و حداكثر محتوا به مخاطب عرضه كند.
شخصيت هاي داستاني كارور عموماَ آدم هاي خاصّي نيستند غير از مواردي ، اصولاَ اين آدم ها شايد روزها و حتّي سالها قبل ملاقاتي هرچند كوتاه با وي داشته اند يا در كوچه بازار از كنار او گذشته اند. كارور معتقد است كه هيچكدام از داستانهايش در عالم واقع اتّفاق نيافتده است. اما از اينكه بگويد: برخي از داستانهايش به گونه اي دستخوش حديث نفس است ابايي ندارد.پس همانطور كه گفته شد،اكثر آدم هاي كارور در داستان هايش معمولي وپيش افتاده و عده زياد اما نامعلومي از آنها را به چشم ديده است.
آدم هايي كِسل، غمگين و گاهي تودار و متفكّر كه همواره مشغولند. شغل هاي حقير دارند، اما امرار معاش مي كنند. با همسرانشان گفتگوهاي بلند و مداوم دارند. مشروب مي خورند گاهي مي رقصند و پیوسته در آرزوها و توهمات خود غوطه ور هستند.
روايت كارور براستي روايتي پويا و متحرّك است. ايماژيسم در شيوه روايت پوياي كارور به شكل قابل ملاحظه اي به پيشبرد داستان ياري مي رساند. شيوه روايت او به نحوي است كه فضا را به تصوير كشيده و همزمان و با همان واژه ها داستان را نيز پيش مي برد. در واقع توازي تصوير و توصيف با اعمال و حركت هاي داستاني در روايت داستانهاي كارور عنصري است كه پديد آوردن آن مستلزم تجربه و ديدگاه هنرمندانه اي است كه كارور از آن بهره مي برد.
دنياي كارور اگر چه دنياي سرد و خاكستري است اما مي توان به شكل شفاف و مبرهني منطقه جغرافيايي آمريكا و دنياي آمريكايي معاصر را در آن مشاهده كرد .كارور به خوبي و استادانه فضاي بومي اقليمي آمريكا را به تصوير مي كشد و نوع نگرش مردمي كه در اين اقليم زيسته اند و با اعتقادات باورهاي و فرهنگ اين زاد بوم عجين شده اند را به معرض نمايش مي گذارد.
ليكن هيچگاه توضيحي بيش از تصاوير به مخاطب عرضه نمي كند. گويي راوي به وسيله يك دوربين دستي كوچك به زندگي مردمان آمريكا پاي مي نهد و مخاطب آنچه مي بيند را خود شخصاً تحليل و يا تأويل مي كند.
با خواندن داستان هاي كارور اين حسِّ عجيب كه هر لحظه ممكن است اتّفاق ناگواري بيافتد ذهن ما را در اَمان نمي گذارد و روند پيشروي داستان به نحوي است كه انتظار مي رود هر لحظه رخداد مهمي حادث شود، اما ناگهان داستان به پايان مي رسد و با اينكه هيچ حادثه ي بزرگي رخ نداده است ، اما ذهن ما به سختي تحريك شده و متوجّه مي شويم اَنبوهي از تصاوير متصل، فراروري ما است و يك حرف گمشده كه خود بايد آن را بيابيم.
گزيده گويي هاي كارور در نگارش داستان موجب شده واژه هاي منتخبش از انرژي و نيروي هدايت شده اي برخوردار باشند. انتخاب ايده آل كلمات و اشياء در آثار كارور گوياي دقت او در رابطه با گزينش است. او سعي مي كند واژه هاي بي تاثير و حتي كم تاثير را در باز نويسي هاي مكرر از لوح داستان پاك كند و اعتقاد او در بازنويسي بر حكاكي است.به این مفهوم که داستان بارها بازنویسی و بالاخره حک می شود و کلمات به تعداد و قدرتي كه دارند بر لوح داستان حكاکی مي شوند. كارور اعتقاد دارد كه مي توان در يك شعر يا داستان كوتاه به زباني معمولي اما دقيق درباره مسائل و اشياء معمولي نوشت، و قدرتي عظيم و حتي حيرت انگيز به اين چيزها به صندلي ، پرده، پنجره، چنگال، سنگ و گوشواره يك زن داد. مي توان يك خط از گفتگويي به ظاهر بي آزار را نوشت و كاري كرد كه پشت خواننده بِلرزد.
پديده الكليسم نيز از مسائلي است كه نه تنها در زندگي واقعي بلكه در اكثر قريب به اتفاق داستانهاي كارور دست از سرش بر نمي دارد. تاثير این پديده را مي توان در زندگي كارور و داستانهايش به وضوح مشاهده كرد. او حتي به همين خاطر و به لحاظ افراط در باده نوشي تا آستانه مرگ نيز پيش مي رود. اما سر انجام موفّق مي شود اين معضل را از خود جدا كند هر چند پس از تَرك اعتيادش به مشروبات الكلي نيز در عموم داستانهايش حتماً روي ميز يا هر جاي ديگر داستان بطري مشروبي وجود دارد. با نگاهي دوباره به داستانهاي كارور به سادگي صِحت اين امر را در مي يابيم. در واقع حتّي مرگ او نيز بِواسطه همين مسئله اتّفاق مي افتد.
ريموند كارور نه تنها در آمريكا بلكه در سراسر جهان نويسنده اي شناخته شده و بزرگ به شمار مي رود و داستانهاي كوتاهش پس از گذشت سالها از مرگ او به زبانهاي مختلف دنيا ترجمه و منتشر مي شود.
او آرزو داشت بتواند رماني بنويسد و در اين زمينه نيز طبع خود را بيازماید . البته تلاش كرد امّا هيچوقت رمانش به پايان نرسيد. شايد اگر مجال بيشتري براي زندگي مي يافت….
عنکبوت ها دست از سرم بردارید
نیروانا سرک می کشد توی اتاق. می بینمش. احتمالاً کنجکاو شده که من در تنهایی چکار می کنم.شاید هم واقعاً عقلش رسیده و نگران شده. توی دستشویی نشسته ام و به قطره های خونی نگاه می کنم که روی سرامیک سفید دستشویی چکیده.
نیروانا مرا که می بیند جلو می آید و می پرسد
: مامان چت شده؟ هیچی مامان چشاتو ببند. حالا برگرد برو بازی کن. بعضی وقت ها فکر می کنم نیروانا یا خیلی حرف گوش کن است یا خیلی احمق.سردردم شروع شد
. البته عادت دارم. کمرم هم بعضی وقت ها تیر می شکد و تا کشاله رانم می رود. و تا آنجا متوقف می شود و اشکم را در می آورد.گریه می کنم و گاهی سرم را می کوبم به دیوار که شاید حافظه ام را از دست بدهم یا شاید هم از درد باشد و بدبختی، که خودم را گول بزنم. سه شنبه مطالعه می کردم که دستم خونی شد. اما یادم رفته که اولین بار کی این طور شدم. برمی گردد به خیلی سال پیش.در مورد این موضوع با شوهرم حرف نمی زنم
. می ترسم... ترس، یا شاید یک حالتی شبیه به این، که گفتنش برایم سخت است.روی کاناپه دراز می کشم و زهر مارم را می گذارم روی لبم
. به نظرم این یک حماقت بچه گانه است.-
نیروانا مامان، فندک! نیروانا خودش خوب می داند که فندک خطرناک است. چون یک بار موهایش را سوزانده . اما باز هم تا فندک را بیاورد سه چهار بار آن را روشن و خاموش می کند.-
حالا برو تو اتاقت!حوصله اش سر رفته می دانم
! سرم درد می کند. این برق لعنتی هم که از صبح قطع شده . دارد کم کم اعصابم خورد می شود. گرم است اینجا چقدر . از خیلی سال پیش معروف شده ام به ((گرمایی)). چون خون دماغم راه می افتاد آبرو ریزی می کردم. لعنت به این تن خسته شدم از بس خون پس دادم...کسی پشت در است صدای زنگ سرم را می کوبد به کاناپه
.گرمای سیگار به وسطش نزدیک شده
. می گذارمش روی لبه جا سیگاری.-
نیروانا مامان، در !انگار که به کاناپه سنجاق شده باشم از آنجا جدا نمی شوم، نمی توانم
. به سختی رویش می نشینم.-
علیک سلام!-
چی داریم؟-
پیتزا سفارش دادم، تو کابینت گذاشتم. آشپز خونه رو بهم نریزی. سری تکان می دهد و نچ نچ کنان می رود به سمت آشپز خانه . بعد از غذا باید این وقت روز بخوابد تا شب توی مغازه خوابش نگیرد.آخ، این سر درد لعنتی هم بی خبر تیر می کشد
در مورد طلاق باهاش حرف زدم و از زندگی یکنواختم گوشه این لانه احمقانه با دکراسیون مضحکش گفتم
. اما جم با خونسردی مسخره اش جواب داد: درس میشه، فکرش رو نکن.مثل همه زن ها که شوهرشان را دوست دارند، دوستش دارم
. اما من که مثل همه زن ها نیستم یعنی از آنها بهترم؟نه خیلی از آنها بدبخت ترم و این را از خودم خوب می دانم
. ولی نمی دانم چه چیزی باعث شد یاد مادر بزرگ بدبختم بیافتم. می گفت )) از صبح تا شب توی انبار حبس بودیم و توی اون هوای گرم خفه که صبح ها بوی نفس های مریض، غیر قابل تحملش می کرد قالی می بافتیم.))همه هم احتمالاً بچه داشته اند و از اینکه دوشادوش شوهرها کار کرده اند و نان در آورده اند دچار غرور اند
. خیلی هاشان هم مثل مادر بزرگ سل گرفتند و بیماریِ دیگر، سردرم اگر خوب شود لااقل، فردا آش نذری می پزم. به همه همسایه ها که هیچکدامشان را هم نمی شناسیم آش نذری می دهم.برق برگشته
. اتاق دارد خنک می شود. بهتر است بروم ببینم نیروانا چکار می کند صدایش نیست.گوشه اتاق دارد چکار می کند؟
-
نیروانا مامان ،چیه؟-
مامان، یه سوسک!–
سوسک اینجا چکار می کنه مامان!؟وارد اتاق می شوم
. جلوی چشمم کمی سیاهی می رود اما حالم خیلی بد نیست.-
مامان لونه اش زیر تخت منه!نیروانا را کنار می زنم
. عنکبوت است یک عنکبوت بزگ، اندازه رتیل.اصلاً شاید رتیل باشد
. سعی می کنم هدایتش کنم زیر فرش که بعد فرش را بیندازم رویش و با پا له اش کنم . اما فرار می کند زیر تخت، آنجا که لانه کرده و بچه انداخته.-
نیروانا مامان! بریم بیرون!در اتاق را می بندم جم خواب است
. بیدارش کنم بد خلقی می کند. هوای اتاق سرد شده. راز بقا از تلویزیونی که روشن است عنکبوت هایی را نشان می دهد که دارند کنج اتاق تار می تنند و هی جا به جا می شوند.نیروانا را روی کاناپه، کنار خودم می خوابانم
. دوباره باریکه خون دماغم سرازیر می شود. روی صورتم سر می خورد. این باریکه تکراری، اشکم را در می آورد. لباس سفید نیروانا که به لباس عروس می ماند لکه بر می دارد از خون. سرم درد می کند...
گرگ های خانه ی من
...
دوباره گرگ از لاي در نگاه كرده بود و دزدانه آمده بود توي هال. اطرافش را پائيده بود و آرام خزيده بود توي آشپزخانه. آيدا و بيژن توي اتاقشان از سر و كول هم بالا مي رفتند و آوازهاي كودكانه مي خواندند.جلوي در اتاقشان بودم
. دسته جارو را بلندتر كردم. دست گذاشتم روي كمرم. زوزه هاي خفيفي در گلوي گرگ مي پيچيد و در آوازهاي كودكانة آيدا و بيژن مي آميخت.گرگ رفته بود روي ميز غذاخوري و پا گذاشته بود توي بشقاب پيازهاي خرد شده و به هم ريخته بودشان
.گوشه فرش را بلند كردم
. جارو به فرش نخورده بود كه صداي افتادن بشقاب از روي ميز تنم را لرزاند. براي چند لحظه گر گرفتم كنار ديوار. زل زده بودم توي چشم هايش كه پلك نمي زد، نگاهش تيز بود و در گلويش صداي كوتاه و بريده بريدة ترسناكي داشت كه يك آن جستي زد و از آشپزخانه بيرون آمد به سمت من. جارو از دستم افتاده بود، جيغ كشيدم؛ جيغ بلند و زنانه اي كه بايد همه را خبر مي كرد مثل آژير.نفهميدم كي خودش را انداخت روي من و بازويم را زير دندانهايش فشار داد تا خون با بي قيدي بجهد بيرون
.دست و پا مي زدم و سعي مي كردم از خودم دورش كنم اما دندانهايش داشت به گردنم مي رسيد
. آيدا و بيژن اما هنوز توي اتاقشان بودند و از سر و كول هم بالا مي رفتند و همچنان آوازهاي كودكانه سر مي دادند.افتاده بودم زير دست و پاي گرگ و لباس هاي قرمزم خوني شده بود اما ديده نمي شد
. لعنتي جاهاي مختلف بدنم را گاز مي گرفت و خون از لاي دندانها و چنگال تيزش مي ريخت روي فرش، گوشي تلفن، جاروبرقي و همه جا ...جيغ كشيده بودم اما كسي انگار نشنيده بود
. انگار همه سرگرم كار خودشان بودند. گرگ نفس نفس مي زد و ناخن دست و پايش را مي كشيد روي صورت و بدنم. نفسم داشت بند مي آمد شايد مي خواستم بميرم كه گرگ رفت سمت در اتاق بچه ها.آيدا و بيژن را مي ديدم كه زير چنگال گرگ به هم مي لوليدند
. در باز شد آيدا و بيژن از اتاق آمدند بيرون. گرگ نگاه تيزي به آنها كرد و فرار كرد سمت آشپزخانه، بعد خيلي فرز و چابك از لاي در اصلي رفت بيرون.آمده بودند سمت من، من كه كف اتاق جنازة تكه تكه اي شده بودم توي خون
. نگاه كرده بودند به من و رفته بودند توي اتاقشان، انگار مرا نديده باشند.روزنامه همشهري را از روي صورتم بر ميدارم و مي گذارم روي ميز، از كاناپه كنده مي شوم، عكس كوچكي از گرگي تيز دندان توي صفحه حوادث زده اند
. هنوز هم خيلي چيزها را بايد بر دارم و بگذارم سر جايش. ميروم سمت آشپزخانه. نان هاي شيرمال را از توي نايلون بيرون مي آورم و مي گذارم توي يخچال. چشمم به كومة سبز هاي پاك نشده مي افتد. پيازهاي خرد شده را كه توي بشقاب پخش و پلا شده اند از روي ميز بر ميدارم و مي گذارم توي يخچال. هر بار كه در يخچال را باز مي كنم بخار سرد و بي حس كننده اي مي خورد توي صورتم، كه سستم مي كند. دوست دارم مدام چيزي باشد كه بگذارمش توي يخچال، كه بي حس شوم. دوست دارم توي يخچال زندگي مي كردم.صداي زنگ در است
. آيدا و بيژن هنوز مشغولند اما آواز نمي خوانند. مثل هميشه از اتاق تراب هيچ صدايي نمي آيد. در را باز مي كنم. منيژه است بلوز سبز فسفري پوشيده. مي گويد ((فكر نمي كردم خونه باشي.حدس مي زدم بيژن رو برده باشي مدرسه))تعارفش مي كنم كه بيايد تو
. اگر اين طور است چرا اصلاً آمده و در زده. هنوز نيامده توي خانه كه دستبند جديدش را مي بينم. كمي آستينش را جمع كرده. مي گويد ((بذار در خونه مون رو ببندم، الان ميام))بر مي گردد در روبه رو را چفت مي كند و مي آيد
. توي هال روي صندلي راحتي تراب مي نشيند. مي نشينم روي صندلي رو به رويش.ـ خب چه خبرا؟ لباس خوشگلت مبارك، تازه گرفتي ديگه؟ نديده بودمش
!منيژه با خنده اي كوتاه و دلبرانه مي گويد
:((
مرسي. آره تازه گرفتم. يعني سعيد برام گرفته. من اصلاً ازش نخواسته بودم ها. ديروز كه رفته بود كت و شلوار بخره اينم واسه من گرفت))ـ رامتين چطوره؟ گلوش خوب شد؟
هر چند لحظه نگاهم مي رود سمت دستبندش
. به نظر وزن دار مي رسد. شيارهاي بريده بريده و تو در تويي رويش حكاكي شده. حتماً پول زيادي هم بالايش داده، آقا سعيد و حتماً ديروز كه رفته كت و شلوار بخرد علاوه بر بلوز سبز فسفري، دستبند را هم برايش گرفته است.از اتاق تراب هيچ صدايي نمي آيد اما بچه ها باز شروع كرده اند به آواز خواندن
.ـ خوبه، دكتر گفته بود آموكسي بخوره و آمپول بزنه زود خوب مي شه
. عفونت كرده بود. آقا تراب دوباره رفته پارك شهر؟نا خودآگاه خواستم بگويم
((آره))ـ تو اتاقشه، داره كتاب مي خونه
!منيژه انگار كه ذوق كرده باشد و نخواهد به روي خودش بياورد مي گويد
((واي، چقدر كتاب ميخونه اين آقا تراب!))ـ ناهار آماده كردي منيژه؟
منيژه متوجه منظورم مي شود
. با خنده اي دوباره كوتاه و دلبرانه مي گويد:((
آره، كتلت درس كردم. سعيد خيلي دوس داره. راستي تراب چي دوس داره؟))انگشتهايش را پشت گردن قفل مي كند و سينه اش را جلو مي دهد و به خودش فشار كمي مي آورد
.ـ خسته شدم
. ديشب خوب نخوابيدم. با سعيد پاسور بازي كرديم.وقتي دستهايش را مي بَرَد پشت گردن، آستين بلوزش جمع مي شود و دستبندش از گوشه آستين سرك مي كشد
. منيژه انگار كه منتظر باشد وقتي مي فهمد به دستبندش نگاه مي كنم مي گويد: ((اِ ... راستي سعيد ديروز برام گرفته. سليقة خودشه ها. قشنگه؟ مي خواي دستت كني؟))و شروع مي كند به تعريف و تمجيد از سليقه شوهرش
. صداي زنگ در است. شوهر منيژه برگشته است.دستم را قايم كرده ام پشت كمرم
.ـ الان صداشون مي كنم
.بر مي گردم و دستبند را به منيژه مي دهم
.ـ راستي منيژه خواب ديده بودم مي خواستم برات تعريف كنم
!ميگويد
((باشه بعداً))تراب كتاب نمي خواند؛ پشت ميزش خوابيده
. سرش روي كتاب است. تعداد زيادي فرفره ي رنگي درست كرده كه با جريان ملايم هوا گاهي مي چرخند.وقتي آرام روي صندلي كنار ميزش مي نشينم سرش تكان مي خورد
. خرناسة بدي مي كشد؛ مثل زوزه اي كه توي سرم بي گاه وول مي خورد و به وحشتم مي اندازد .اما بيدار نمي شود. خواب هاي تراب مثل خواب هاي من آشفته نيست. آرامش عجيبي دارد. گاهي وقتي دست نوشته ها يا شعرهاي بي وزنش را مي خوانم چيزي نمي فهمم. لابد روح عميقي دارد. فرفرة سياه رنگي را بر مي دارم. فوتش مي كنم، مي چرخد. سرم گيج ميرود. دوست دارم تراب فرفره ي سبز فسفري خوشگلي درست مي كرد. چقدر سبز فسفري خوب است. پره هاي فرفره را نگاه مي كنم؛ نوك تيزند، مثل دندان گرگ.اتاق انگار دارد دور سرم مي چرخد
. قاب عكس تراب، قفسة كتاب ها، پرده هاي قرمز اناري، ساعت، گنجه، آينه قدي و يك لنگه دمپايي مردانه كنار در.همه اينها مي چرخند همسو با چرخش پره هاي نوك تيز فرفره
. تراب سر بلند مي كند. چشم هايش را با دو انگشت مي مالد.ـ تو اينجايي؟
ـ آره اومده بودم باهات حرف بزنم
!تراب دستي به ريش پر پشتش مي كشد و ناگهان عطسه مي كند
.ـ ببخشيد
. بگو! در مورد چي؟ـ در موردِ
... در مورد اين فرفره ها، بچه ها، خودمون، همه چي... راستي تراب برام دستبند مي خري؟دندان هاي تراب وقتي مي خندد برق مي زنند
. نزديك مي شود به من. دست روي شانه و گردنم مي گذارد و انگار چيزي توي چشم هايم گم كرده.ـ همه چي يعني چي؟
مكث كوتاهي مي كند و با نگاهي ملتمس مي گويد
:((
بگو، اصلاً هر چه مي خواي بگو. ولي جون تراب خلاصه حرف بزن!))هيچوقت براي شنيدن حرفهايم حوصله ندارد
: فكر مي كند نمي دانم. ابروهايم را درهم مي كشم و رو برميگردانم. تلفن زنگ مي زند.ـ من جواب مي دم
!شماره منزل خان داداشِ تراب ـ آقا گودرز ـ روي صفحه مانيتور تلفن نقش بسته
.((
الو سلام، مرسي، مامان چطوره؟ عمو؟ آره هست. نمي دونم مياد يا نه. بذار بپرسم!))دست مي گذارم روي دهني و آرام از تراب مي پرسم
:ـ سهيله
. باهاش مي ري پارك؟بهانه مي آورد
. دروغ مي گويد. سرش درد نمي كند.ـ نه سهيل جان
. عمو سرش درد مي كنه مي گه امروز نه ... نه چيزي نيس ... سلام برسون.دوباره مي نشينم روي صندلي چوبي كنار ميز كه صداي مي دهد صندلي چرخ دار تراب ولي جير جير نمي كند و باز انگار توي چشم من چيزي گم كرده
.ـ مي گفتي
!ـ ديشب خواب ديدم تراب، خواب نه، كابوس
!تراب باز دندانهاي براقش را به من نشان مي دهد و اين بار ابروهايش را مي ببرد بالا
. خطوط پيشاني اش كم نيست.ـ انگار وسط يه جشن بودم
. لباس عروس تنم بود. همة فاميلا و همسايه ها هم بودن منيژه خانم هم بود. نفهميدم چطور شد كه اونجا توي اون شلوغي يه چوبه دار ديدم كه تو زيرش بودي. وحشتناك بود تراب، چشاتو بسته بودن. حرف نمي زدي تا اينكه به من گفتن بزن تو چار پايه. نمي خواستم بزنم ها، ولي نمي دونم چي شد كه زدم.تراب لبخند مي زند
. انگار باز فكر مي كند حرفهاي مسخره مي زنم.هنوز حرفم تمام نشده كه مي رود سمت گوشي تلفن
. شماره مي گيرد و به من مي گويد: ((عزيزم خوابتو شنيدم. جالب بود. قبلاً هم از اين خوابا ديده بودي؟))ـ الو، سلام سهيل جان
... نه خوبم چيز مهمي نيست. بيا بريم... اومدي با هم حرف مي زنيم.از اتاقش بيرون مي روم
. مي خواهم بروم چيزي براي شام درست كنم. از كنار حمام كه مي گذرم سه، چهار تا بچه گرگ دارند آنجا با صابون جورجياي تراب بازي مي كنند. آيدا و بيژن دارند از سر و كول هم بالا مي روند و آوازهاي كودكانه مي خوانند ((گرگمو گله مي برم ... چوپون دارم نمي ذارم ... دندون من تيز تره ...))فردا صبح بايد به مدرسه بيژن بروم
. جلسة اولياء و مربيان است. كاش اين روزها زودتر بگذرند. آيدا و بيژن بزرگ بشوند.تراب وقتي از كنار حمام مي گذرد بچه گرگ ها را مي بيند
. حرفي نمي زند و مي رود بيرون.اتاق با همه وسايلش مثل پره هاي نوك تيز فرفره مي چرخد
. يله مي شوم روي كاناپه و روزنامه اي را مي گذارم روي صورتم.


