تبليغاتX
خامه
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
 

گفتگوی من با ابوتراب خسروی

 

داستانگی و پرسپکتیو داستانی

گفتگو با ابوتراب خسروی

 

 

من ابوتراب خسروی را با آن سبیل های پت و پهن کردی و آن صدای دو رگه گرمش می شناسم. آن طمأنینه همیشگی و صمیمیت بزرگ منشانه اش که گاه حس می کنم سال هاست کنارش بوده ام و بارها غروب های بارانی توی پیاده روهای بلند شیراز قدم زده ایم و گپ و گفت داشته ایم.

توی مشهد، وقتی برای دومین بار می دیدمش، باران گرفته بود. من ایستاده بودم جلوی در ورودی تالار که جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت و با خنده گفت «پسر شما جوونا چه خوش تیپین!!» و من گفتم «نه اندازه شما» و شروع کردیم به شوخی و صحبت. از ایلام گفت. از کردها (یعنی ما) و این که خونگرم و مهمان نوازند و از این جور حرف ها. بعد از خاطره جشنواره کردستان و سلیمانیه گفت و خیلی حرف های جالب. و اصولاً ابوتراب همیشه جالب است. همیشه حرف هایش مثل داستان هایش جذاب و دلنشین است. صاحب هاویه، دیوان سومنات، اسفار کاتبان، رود راوی و... .

حالا بعد از یکی دو سال دوباره با من به گفتگو نشسته است. ( البته از نوع تلفنی اش) من ابوتراب خسروی را همیشه با آن سبیل های پت و پهن کردی و آن صدای دو رگه گرمش می شناسم و لبخندی که همیشه به لب دارد... .

گفتگویی که می خوانید را به بهانه جشنواره داستان کوتاه راوی با ابوتراب انجام داده ام که خواندنی ست... .

 

آقای خسروی اگر موافقید سوالاتم را از شما بپرسم .

- بفرمایید

اگر اجازه بفرمایید گفتگو را با بیوگرافی مختصری از شما شروع کنیم.

- من متولد یک فروردین سال سی و پنج هستم . متولد شهر فسا هستم . نه اینکه فسایی باشم اما چون پدرم نظامی بود در سالی که متولد شدم ساکن فسا بودیم . خانواده ام شیرازی هستند ولی طبیعتاً به خاطر شغل پدرم اغلب شهرها بودیم . شغل من هم معلمی است . در واقع معلم استثنایی هستم . الان هم چند سالی است که بازنشست شده ام و دیگر کار نمی کنم و صرفاً به کار نوشتن می پردازم. و در واقع تخصصم هم آموزش کودکان عقب مانده و ناسازگار بوده و حدود سی و سه سال کار آموزش استثنایی کرده ام و این کار را کار خوبی ارزیابی کرده و می کنم .

 آقای خسروی در خلال صحبت های شما، سوالی به ذهن می رسد؛ توی دورانی که شما کار می کردید و معلم کودکان استثنایی بودید، در آن سالها داستان های شما در چه مرحله ای بودند و اصولاً نمود و تاثیر شغل شما در این سال ها در داستان هایتان به چه شکلی بود؟ چون من در آثارتان ندیده ام که شغل سابق تان، جلوه خاصی در نوشته هایتان داشته باشد.

- متاسفانه آدم وقتی درگیر کارش است، ذهنش نسبت به آن شرایط کور می شود. به این دلیل که عقب ماندگی و معلولیت را آدم مرتب می بیند و این مشکل تبدیل می شود به یک موضوع عادی. بنابراین این مسائل کمتر ذهنش را تحریک می کند. ولی  خُب، طبیعتاً نمی تواند تاثیر نگذارد. تاثیرهایی غیر مستقیم حتما گذاشته و می گذارد. من خیلی دیر کتابهایم را چاپ و منتشر کردم. در واقع در سن سی و سه سالگی اولین کتابم در آمد. به خاطرم می رسد که داستانی دارم به نام « گمشده » که احتمالاً تاثیر گرفته از کودکان عقب مانده و ناسازگار است. و باز « پری ماهی ها » که یک داستان کوتاه است و آن هم تاثیر گرفته از آن حس و حال است. و اساساً یک کسی که کار هنری می کند به خصوص کسی که فعالیت نوشتن می کند از دنیای اطرافش تاثیر می گیرد. منتهی گاهی به طور مستقیم و گاهی به صورت غیر مستقیم و  حتما برای من هم به صورت غیر مستقیم تاثیر گذاشته و نمی تواند تاثیر نگذاشته باشد. 

ابوتراب خسروی وقتی می خواهد داستان بنویسد چکار می کند، شگرد خاصی دارید؟ کار خاصی می کنید یا خیلی معمولی؟ خیلی ها دوست دارند بدانند داستان های ابوتراب چگونه شکل می گیرند. شما پشت کامپیوتر می نشینید یا برای نوشتن از قلم و کاغذ استفاده می کنید؟

- سه، چهار سال است که با کامپیوتر کار می کنم. ولی خُب، فرقی نمی کند و در شکل کلی تفاوتی ندارد و در واقع فرم داستان نویسی من به این شکل است که یک کلمه روی من تاثیر می گذارد، یا یک صحنه ذهن من را به دنبال خودش می کشاند. فی المثل، ممکن است برای نوشتن یک داستان بشود این قیاس را کرد که شما یک دکمه زیبا را به فرض پیدا می کنید و به دلیل علاقه و کششی که این دکمه در شما ایجاد می کند و علاقمند می کند باعث می شود شما یک پیراهنی را برای  این دکمه تهیه کنید که از دکمه استفاده کنید. شاید نوع داستان نویسی من هم به صورت یک لحظه، یک کلمه، یک صحنه یا یک شخصیت که روی من تاثیر می گذارد و باعث می شود من داستان را روی آن بتنم و به شکل دیگری هم می شود گفت. از بُعد دیگری که بخواهم مثال بزنم یک نوع نقاشی هست، نقاشی ساختمان . یک نوع نقاشی ساختمان توی ایتالیا که فرضاً روی سقف لایه ای رنگ را می زدند. بعد روی آن لایه، لایه دیگر و همین جور ده ها رنگ روی هم می خواباندند و لایه می کردند و تراش می دادند مثلاً فرض کنید رنگ سیاه، بعد قهوه ای، بعد سبز و همین طور تا اینکه توی کلیت این سقف یک جا رنگ قهوه ای دیده می شد یک جا رنگ سبز و یک جا رنگ قرمز. بعد از نمود تمام این رنگ ها در کنار هم یک هارمونی قیاس می کرد. توی نوع داستان نویسی که من کار می کنم چند داستان روی هم تلنبار می شود بعد رابطه این چند داستان با هم، آن داستانی می شود که نوشته شده.

  چند صدایی و بینامتنیت در اکثر کارهای شما دیده می شود که مصداقی برای همین صحبت شماست.

- بله. در واقع هر متنی می تواند متعلق به مقطعی باشد؛ به وضعیتی، شرایطی که یک دیالوگ رخ بدهد. ازطریق این بینامتنیتی که شما فرمودید یک دیالوگی ایجاد می شود یک گفتگویی ایجاد می شود که حاصل این دیالوگ، ایجاد پرسپکتیو داستان هست. که در واقع داستان بُعد پیدا می کند. حجم ایجاد می شود. شاید من موفق نشده باشم ولی در واقع هدف من این است که توی داستان حجم ایجاد بشود. حجمی که توی آن بشود آدم های داستان توش زندگی کنند. شکل داستان، شکل ساده داستان به دلیل فقدان تکنیکی که ما داریم موفق نشده ایم که برای داستان حجم ایجاد کنیم. اوج و قعر ایجاد کنیم. عمق ایجاد کنیم.

  در واقع منظورتان این است که دوست دارید شخصیت هایتان بُعد داشته باشند. داستانتان به لحاظ پرسپکتیو داستانی عمیق باشد؟

- در واقع آن بُعدی که شما می فرمایید بله. بله می شود این را هم گفت. فضای داستان، کلیت داستان، شرایطی را ایجاد می کند که به اصطلاح همه اجزا، همه ابعاد وجودی انسان دیده می شود. به طور مثال فرض بگیرید اگر یک آدم را در داستان تصور کنیم پشت سرش دیده شود. روبروش دیده شود. حتی بشود ذهنیتش را مطالعه کرد. اصرار من این است که ابعاد وجودی شخصیت را توی داستان بازنماییی کنم. نشان بدهم. اهمیتی ندارد که موفق شده باشم یا نه.  مهم این است که هدفم را انجام بدهم .

جناب خسروی، مبحثی که قصد دارم در این بخش از گفتگو به آن بپردازم بحث بازشناسی اهمیت قصه در داستان است یا همان عنصر قصویت در داستان. رویکرد شما در این رابطه چیست؟

- شما می گوید قصویت که بیشتر اصطلاح براهنی ست. من اصرارم این است که بگویم داستانگی. چون به نظر من قصه چیز دیگری ست. قصه روایت ساده تری ست و داستان شکل مدرن آن. همان شکل کلی داستان که به اعتقاد من می شود گفت داستانگی. بله از نظر من داستان ناب، داستانی که شدت تاثیر داشته باشد، جامع باشد، باید داستان داشته باشد. یعنی نمی تواند داستان نداشته باشد. آن نوع داستانی که یک نوع لحظه را پردازش کند در واقع یک نوع ضد داستان است که در ادبیات نوع فرانسه آدم هایی مثل آلن رب گریه و اینها ایجاد کردند و خودشان بهش می گفتند این یک نوع پژوهش است که به ادبیات سینمایی نزدیک می شود به سناریو نزدیک می شود که البته از نظر من این نوع به ادبیات نگاه کردن ادبیات نیست. داستان آن است که شخصیت ها بتوانند توش زندگی کنند و مخاطب بتواند نبضشان را حس کند. گرمای تن آنها را حس کند و آن حس را که نسبت به زندگی دارند آن احساسی را که دارند بشود درک و حس کرد.

 شما نقش ویژگی های بصری، تصویری و در مجموع ایماژیسم را در فرایند تولید قصه در داستان یا همان داستانگی که می فرمایید چگونه می بینید؟

- ببینید حاصل این ویژگی ای که شما می فرمایید همان ایجاد پرسپکتیو است. یعنی بتوانیم حجم ایجاد کنیم. شرایطی ایجاد کنیم که توی آن شرایط شخصیت های ما در واقع فراز و فرود داشته باشند. به اصطلاح مسطح نباشند. شخصیت ها شیئیت داشته باشند و با ذات انسان، با خصوصیات انسان نزدیک باشند. شبیه به انسان باشند. با اینکه حاصل ذهن انسان هستند ولی به خصوصیات انسانی نزدیک باشند.

من در مجموع فکر می کنم که قصویت در داستان، همان معادل روح یا ذوق و قریحه نهفته در داستان است که در برخی آثار مدرن  و پست مدرن و حتی کلاسیک دیده نمی شود. در واقع نویسنده برای مخاطب روایتی ساده و صمیمی ندارد و گاهی با ژست های خاص و حالت رسمی به توصیف و روایت می پردازد.

- بله. ببینید، داستان یک تعریفی دارد. حالا من ساده ترین تعریف اش را می گویم؛ چند واقعه که در حقیقت حداقل سه واقعه باشند که اینها شرایطی را ایجاد کنند که در ابتدا و انتهای داستان اختلاف سطح ایجاد بشود . این درکی است که من از داستان دارم. اما همه تعریف ها این را می گویند که داستان باید تحولی ایجاد کند، حالا به هر شکلی می شود اسم داستان را بر متن بگذاریم و اگر تحول ایجاد نشود و فقط پردازش یک صحنه باشد، من اسمش را داستان نمی گذارم.

جناب خسروی از مبحث قصویت اگر بگذریم، می رسیم به آثار داستانی شما که بعد از اسفار کاتبان، رود راوی را منتشر کردید. آن طور که من می دانم رمان دیگری آماده چاپ دارید که بنا به گفته خودتان می تواند به همراه دو رمان دیگر، یک تری لوژی را بوجود آورد.

- بله. البته دارم روی این رمان کار می کنم و منتظر یک شرایط مناسبی هستم که بشود منتشرش کرد. چون الان شرایطی خاص وجود دارد که برای اینکه بشود مجوز گرفت یک سال یا بیشتر باید منتظر ماند. برای همین ترجیح دادم این را  به عقب بیندازم. ولی یک مجموعه داستانی دارم که الان یک سالی هست که منتظر مجوزش هستم اسمش هست « داستان هایی ویران » که منتظر انتشارش هستم. این کار ازسوی انتشارات چشمه منتشر می شود و امیدوارم زودتر چاپ شود چون حاصل چند سال کار من است و مجموعه ای از داستان های کوتاه من  است و خیلی امیدوارم که بوسیله این کتاب با مخاطبین جوانم ارتباط برقرار کنم. یکی دو کتاب دیگر هم هست؛ یک کتاب تئوری دارم به نام « حاشیه ای بر  مبانی داستان نویسی » و باز یک کتاب هست که برخی ازداستان های فرج بعد ازشدت را روایت کرده ام. همچنین دارم روی یک مجموعه داستان کار می کنم که داستان های شیخ اشراق را من روایت می کنم.

* عنوان رمانی که هنوز منتشر نشده را می شود بفرمایید.

- ملکان عذاب.

 

 

در مورد جشنواره و ویژگی های آن، محاسن و معایب... .

- جشنواره ها یک مناظری هستند، پنجره هایی هستند برای اینکه نویسنده های جوان ما از طریق این پنجره ها دیده شوند. داستان هاشان خوانده بشوند و با مخاطبان شان ارتباط برقرار کنند. جوایزی که در این فستیوال ها و جشنواره ها داده می شود هم بهانه است و هدف اصلی این است که نویسندگان جوان مجالی را پیدا کنند برای اینکه خودشان را در معرض دید بگذارند و کارهاشان وذهنیت شان را در معرض نوشتن بگذارند. امیدوارم این جشنواره ها روز به روز بیشتر بشوند چرا که این جشنواره ها مجالی را ایجاد می کنند که جوانان رشد کنند و از بطن این مجامع بتوانند کتاب هاشان را بیرون بکشند و خودشان را به جماعت کتابخوان و جامعه کتابخوان معرفی کنند.

  راستی جناب خسروی! کاری ازشما ترجمه شده است؟

- بله، بله. رمان رود راوی که دارد به زبان لهستانی منتشر می شود. مترجمش توی کنگره بزرگ لندن راجع به این رمان خیلی صحبت کرد و سخنرانی کرد که متن این سخنرانی احتمالا توی یکی از نشریات چاپ می شود. البته بعضی از کارهای من به زبان آلمانی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده اند بعضی از کارهای کوتاه و به صورت منفرد.

از این که برای این مصاحبه وقت گذاشتید، متشکرم.

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387


 

فراخوان اولین

جشنواره‌ی داستان‌ کوتاه 

(راوي ) 


 

                                            

 

شرايط شركت در جشنواره:

-جشنواره در دوبخش آزاد و موضوعي برگزار مي شود

-بخش موضوعي شامل داستان هاي كوتاه با مضامين عاشورايي و شهادت مي باشد

-. هر نويسنده مي تواند حداكثر سه داستان در هر بخش به دبيرخانه ي جشنواره ارسال نمايد

- آثار ارسالي نبايد بيش‌تر از 8 صفحهA4 باشند.

- آثار به صورت خوانا و ترجيحا تايپ شده و در یک روی کاغذ A4 ارسال شوند.

- از ارسال مقاله، خاطره و قطعه‌‌ی ادبی خودداري فرماييد.

- به 3نفر برگزیده‌ی جشنواره در هر بخش جوايز ارزشمندي اهدا مي شود

-داوري آثار توسط سه نفر از نويسندگان برجسته كشور انجام مي شود .

- اثار ارسالي نبايد از برگزيده هاي جشنواره هاي ديگر باشند..

- آثار منتخب در  مجموعه‌ای چاپ خواهند شد.

-مشخصات کامل نویسنده شامل نام و نام خانوادگی نشانی و تلفن بر روی هر اثر ذکر گردد.

- مهلت ارسال آثار تا تاريخ ۲۶ اسفند ماه 87 است، آثاري كه پس از تاريخ مقرر ارسال گردند در مسابقه شركت داده نمي‌شوند.

- اختتامیه جشنواره در بهار سال ۸۸ برگزار خواهد شد

طریقه ی ارسال آثار:

-علاقمندان مي توانند آثار خود را به نشاني  ايلام-صندوق پستي 133-69315-دبيرخانه جشنواره داستان كوتاه راوي -

و یا به ایمیل: jalil313@yahoo.com

 

شماره تماس: ۰۹۱۸۳۴۱۲۲۹۱

جلیل صفربیگی

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 17:52 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم بهمن 1387
 

 

چند اپيزود كوتاه قبل از واقعه

 

 

(اپيزود يك)

 

زن آمد توی اتاق و با حالتی مستأصل گفت :

ـ  مازیار دیوونه م کرده ، نمی دونم چشه !؟

مرد پر طاووس را گذاشت روی « واقعه » و کتاب را بست و گذاشت روی میز تحریر .

ـ خُب بهش شیر بده ، شايد گرسنه شه !

زن ابرو بالا انداخت و در حالیکه داشت می رفت گفت :

ـ بالا میاره ، از صبح تا حالا شیر می خوره و استفراغ می کنه !

مرد بقیه حرفهای زن را نشنید . از پشت میز بلند شد و رفت توی اتاق خواب .

بچه توی گهواره داشت با صدای بلند گریه می کرد . مادر گفت:«کلافه ام کرده ! ببریمش دکتر ؟»

مرد گفت:«این وقت شب ؟»

زن گفت:«خب چیکار کنم ؟ آروم نمی شه . مگه نمی بینی ! زبون بسته جونش داره بالا می آد .»

و ناگهان زمین تکان خورد . شیشه ها آرام لرزیدند و گهواره تاب خورد.زن گفت : «یا امام حسین...» و بچه را بغل کرد .

مرد که هول شده بود گفت : « از کنار پنجره بیا این ور . بچه رو بده به من !»

تابلوی فرشچیان روی دیوار کج شد . زن ها ناله کردند و اسب زخمی شیهه کشید و رم کرد . مرد بچه را بغل کرد و زنش را هُل داد گوشۀ دیوار . زن چشم هایش را بیش از حد باز کرده بود و به مرد نگاه می کرد.

مرد گفت : «بیا این گوشه وایسا امن تره !» و خم شدن روی بچه .

زمین همچنان تکان می خورد چیزی نمانده بود آکواریوم گوشه اتاق واژگون شود. ماهی ها به تکاپو افتاده بودند و سراسیمه توی قفس شیشه ای شان وول می خوردند... .

طولی نکشید که زمین آرام گرفت و شیشه ها ساکت شدند. ماهی ها نفس راحتی کشیدند و خیال مرد و زن موقتاً راحت شد . زن از ترس بغض کرده بود.

گفت : خدایا شکرت . . .

مرد که یکی از کوسن های روی مبل را توی دستش گرفته بود گفت : «زود باش بریم بیرون! اینجا خطرناکه . ممکنه بازم بیاد !»

زن بچه را از مرد گرفت. وقتی دید بچه دارد لبخند می زند گفت : «عزیز دل مامان... نیگاش کن آروم شده... داره می خنده !

 

(اپيزود دو)

 

مرد کامپیوتر را خاموش کرد و رفت توی اتاق خواب .

ـ صد بار بهت گفتم هوا سرده بیشتر مواظبش باش بچه ست ، ضعیفه؛ زود سرما می خوره!

زن با دلخوری گفت :

« خودت که می بینی چقدر لباس تنش می کنم... یه لحظه هم از پتو جداش نکردم... چرا بی انصافی می کنی ؟»

مرد جلو رفت و بچه را که با صدای بلند گریه می کرد از توی گهواره بغل کرد و با خودش از اتاق بیرون برد. زن گفت :«کجا می بری طفل معصوم رو؟»

مرد که بچه را توی بغلش تکان می داد و می رفت گفت :

ـ می برمش توی هال ، شاید یه جوری سرگرمش کنم .

زن روی تخت خواب دراز کشید و پتو را کشید روی خودش .

مرد بچه را برد کنار شومینه و سعی کرد با لالایی و تاب دادنش توی بغل، او را آرام کند اما بچه یکریز گریه می کرد. دست آخر مرد گریه اش گرفت.

ـ آخه چته عزیز دلم... چیکار کنم که گریه نکنی بابایی !

زن آمد توی هال و به مرد گفت:

ـ فایده نداره... سرما خورده... گلوش درد می کنه بچه م !... بميرم... بمیرم که صدای گریه هاشو نشنوم!

 و زد زیر گریه .

ساعت چهار صبح بود که بچه آرام گرفت و توی بغل پدرش خوابید.مرد ترسید از جایش بلند شود. همانجا روی مبل راحتی، در حالیکه بچه را بی حرکت توی بغل نگه داشته بود، چشم هایش را بست .

زن کنار پای مرد روی زمین نشسته بود و خستگی پلک هایش را به هم چسبانده بود .

 

(اپيزود سه)

 

مرد پر طاووس را گذاشت روی «تکویر» و کتاب را بست و گذاشت روی میز . رفت کنار پنجره و به آسمان پر ستاره زل زد.

زن نشسته بود روی مبل پشت سرش و داشت به بچه شیر می داد.

ـ امروز حاج آقا وسط دو نماز در مورد کربلا حرفای جالبی می زد.

ـ زن ،آرام - جوري كه بچه را نترساند؛ گفت : چی می گفت؟

مرد همان طور که به آسمان نگاه می کرد گفت :

ـ می دونستی توی کربلا خون تا زانوی ذوالجناح بالا اومده؟

زن با تعجب پرسید :

ـ مگه کربلا بیابون خشک و بی آب و علف نبوده ؟

مرد رو کرد به زن و گفت :

ـ می دونی چند نفر توی کربلا مُردن و شهید شدن ؟

زن گفت : «هر چندتا مرده باشن بازم اینقدر نمیشه که خونشون تا زانوی یه اسب بالا بیاد.»

مرد گفت : «ولی من شک ندارم که این اتفاق افتاده»

زن گفت :«چطور مگه ؟»

مرد برگشت پشت میز کامپیوتر. نشست روی صندلی و گفت :

ـ دلم گواهی می ده !

زن به تابلوی فرشچیان نگاه کرد . و انگار چیزی دستگیرش شده باشد،گفت:

ـ لابد نقاش این نقاشی یادش رفته پاهای اسب امام حسین رو خونی مالی بکشه... یا شایدم نمی دونسته !

مرد به تابلو چشم دوخت و بعد رو به زن گفت : «منظورت چیه ؟»

زن با لبخند گفت : «به نظرم این حرفا اغراقه!»

و بلند شد بچه را ببرد توی گهواره بخواباند. بعد از چند لحظه ، سرک کشید توی اتاق و گفت :

ـ داره صبح می شه نمی خوای بخوابی!

 

 (اپيزود چهار)

 

مرد رفت توی تاریکی دستشویی . وقتی برگشت . آستین های خیسش را تا بالای آرنج جمع کرده بود و از روی پیشانی اش قطره های آب سر می خورد. مدام زیر لب چیزی می خواند. به ساعت دیواری نگاهی انداخت و رفت از توی طاقچه سجاده ای را برداشت و نیت کرد .

قطره های آب از بالای آرنجش سر می خورد تا نوک انگشت هایش و می افتاد گوشه سجاده و مرد می گفت : الله اکبر...

بعد سجاده را جمع کرد و گذاشت توی طاقچه. رفت جلوی پنجره ایستاد و طولی نکشید که خورشید از شرق آسمان شهر طلوع کرد و بر بلندای ساختمان ها و برج ها ایستاد. زن آرام و بی سر و صدا آمد کنار مرد ایستاد و به طلوع زل زد . مرد گفت :« می بینی ؟ همه چیز دوباره زنده شد! خدا می خواد ما یه روز دیگه رو شروع کنیم !»

ـ آره ، در عوض نماز من قضا شد!

مرد خندید و گفت : «فکر کردم تازه خوابیدی ، دلم نیومد بیدارت کنم !»

زن لبخندش را پنهان کرد و در حالیکه به طرف تاریکی دستشویی می رفت گفت : «نکنه می خوای تو خیر و ثواب اَزَم سبقت بگیری ؟» مرد نیشخند کوتاهی زد و جوابش را نداد .

وقتی زن آمد توی اتاق؛داشت آستین هایش را پایین می کشید و به صورتش که دیگر خیس نبود دست می کشید و گونه اش را ماساژ می داد .

مرد که هنوز کنار پنجره ایستاده بود گفت : «بچه خوابه ؟»

زن در روشنایی اتاق سجاده اش را باز کرد و همچنان که زیر لب ذکر می خواند به مرد نگاه کرد و سری تکان داد .

 

(اپيزود پنج)

 

زن از خواب پرید. نفس نفس می زد و عرق سردی تمام صورت و گردنش را گرفته بود. مرد با صدای خس خس نفس های هراسان زن بیدار شد .

پرسید : «چی شده ؟ خواب دیدی ؟» زن آه کشید و گفت : «آره ، فکر کنم !» مرد پتو را کنار زد و بلند شد به طرف آشپزخانه رفت .

زن گفت : «بیا... بیا... کجا می ری ؟ بیا پیشم !»

مرد با تعجب برگشت و در حالیکه چشمش را با پشت دست می مالید گفت: «برم آب بیارم !» و آمد نشست روی تخت، کنار زن .

زن گفت : «نمی خواد... همینجا بمون !»

مرد موهای زن را از جلوی صورتش کنار زد و پرسید :« چی دیدی ؟ کابوس دیدی ؟ خیلی ترسناک بود؟»

زن سرش را پايین انداخت و دوباره آه کشید .مرد گفت :« بزار چراغو روشن کنم!» و بلند شد . کلید چراغ را زد. اتاق روشن شد .

ـ حالا تعریف کن چی دیدی ؟

و بعد با لبخند مهربانانه ای گفت :«هر چی بوده خواب بوده... نترس عزیزم!»

زن سرش را بلند کرد و به مرد زل زد .

ـ نمی دونم کجا بود... همه چی خراب شد یه دفعه !

مرد خودش را جلوتر کشید پرسید : «چی خراب شد ؟»

زن گفت:«همه چی... ساختمونا ، برجا ، ماشینا... همه چی قاطی شده بود انگار...»

مرد گفت:«بلا دور عزیزم... یه خواب که بیشتر نبوده... من الان صدقه می زارم... نگران نباش آروم بگیر بخواب... آروم و بی فکر!»

زن که آرامتر شده بود دراز کشید و پتو را کشید روی صورتش.

 مرد تا چند دقیقه همان طور ، نشسته بود روی تخت. بعد رفت از توی یخچال یک لیوان آب ریخت و با خودش آورد .

وقتی پتو را آرام از روی همسرش کنار کشید دید زن خوابش گرفته .

 

(اپيزود شش)

 

صدای موسیقی متن فیلمی که انگار حادثه غم انگیزی را تداعی می کرد فضای اتاق را پر کرده بود . صدای آرام اُرگ که آدم را یاد حالت های روحانی و سحر کننده کلیسا می انداخت .

زن ، نور آباژر سبز کنار کاناپه را تنظیم کرده بود و روبه روی همسرش نشسته بود و کتاب می خواند. مرد که روی زمین نشسته بود و غرق شده بود توی صفحات کتاب،چند لحظه یکبار سرش را بلند می کرد و به همسرش نگاه می کرد که انگار داشت بی صدا گریه می کرد . بعد نگاهی به تابلوی روی دیوار می انداخت که در نور سبز اتاق تقدس خاصی را منعکس می کرد.

ناگهان صدای گریه بچه از اتاق خواب بلند شد و برای لحظه ای زن و مرد به همدیگر زل زدند. زن کتاب را بست و گذاشت روی مبل و رفت به سمت اتاق بچه. روی جلد کتاب با خط قرمز رنگ درشتی نوشته شده بود: « ارتباط با خدا »

وقتی مرد در سبزی کم سوی اتاق به تابلوی دیوار دقیق تر نگاه کرد؛ صدای گریۀ بچه اش را شنید که داشت از شدت گلو درد ضجه می کشید و زن هایی را تصور کرد که در لابه لای خیمه های آتش زده و بدن های خون آلود دنبال کودکانشان می گشتند . اسبی که در اندام زخم خورده اش تیرهای زیادی فرو رفته بود مدام شیهه می کشید. و زن ها در جستجوی کودکانی که از گلو درد به خود می پیچیدند خون گریه می کردند... .

 خـون سراسر دشـت را گرفـته بود و لحظـه بـه  لحظـه بالا می آمد. اسب زخمی در گوشه ای از دشت ایستاده بود و مثل قهرمانی که از صحنه نبردی غم انگیز برگشته باشد گهگاهی سرش را بلند می کرد و شیهه می کشید . ناگهان سیلی از خون دشت را در بر گرفت و جریان سرخرنگش تمام دشت را شست و هر چه پلیدی باقی مانده بود با خود برد. تنها چیزی که در تابلو باقی ماند صفحه سفیدی بود که هیچ لکه ای در آن دیده نمی شد جز نوری سبز رنگ که مرد گمان کرد شاید نور آباژور باشد .

زن بچه را آورد توی هال و در حالیکه داشت برایش لالایی آرامی زمزمه می کرد نشست روی کاناپه . مرد زل زده بود به همسرش و بچه اش و نمی دانست در اپیزود آخر چه اتفاقی قرار است بیافتد .

 

(واقعه)

 

زن و مرد با صدای زنگ ساعت بیدار شدند . بچه،توي گهواره ترسيد و از خواب پريد. ولي حتي صدايش هم در نيامد. دوباره گرفت خوابيد. مرد به همسرش گفت: «تو خسته اي... تا الان داشتی مازیار رو آروم می کردی...بخواب... صبح نمازتو می خونی !

زن گفت : «نه... خسته نیستم... بزار پاشم نمازمو بخونم... بعد تا ظهر می خوابم !»

مرد از روی تختخواب بلند شد و گفت : «هر جور صلاح می دونی !»

بعد از نماز هر دو ایستادند جلوی پنجره و منتظر طلوع ماندند. دقایقی نگذشت که هوا روشن شد ولی خبری از طلوع خورشید نبود . زن و مرد به همدیگر نگاه کردند زن پرسید:«پس خورشید کو؟»

چند لحظه بعد، زن از گوشۀ پنجره به سمت غرب نگاه کرد و خورشید را آنجا پیدا کرد که آرام آرام داشت بالا می آمد. آسمان صاف و آبی بود .

زن گفت: «یا قمر بنی هاشم ، یعنی چه اتفاقی می خواد بیافته ؟!»

مرد از گوشه پنجره خورشيد را نگاه كرد و با تعجب گفت:« خداي من...خيلي عجيبه...يعني ممكنه؟» و لحظه اي از طلوع چشم برنداشت. زن گفت:« مي ترسم...دلشوره دارم...يعني...آخه چطور ممكنه؟» مرد خواست به سمت تلفن برود و در مورد این اتفاق با کسی مشورت کند که یکباره زمین شروع به لرزیدن کرد . شیشه پنجره ها که لرزید زن گفت:«خدایا بچه م !»

و دوید سمت گهواره بچه. مازیار در خواب آرام و راحتی فرو رفته بود . همین که زن بغلش کرد و برگشت شیشه ها پایین افتاد. مرد فریاد زد :« برید گوشه اتاق !»

تابلوی فرشچیان کج شد. زن ها زدند زیر گریه. و اسب از لابه لای آدم ها به جایی نامعلوم فرار کرد. عده ای بالای گودالی ایستاده بودند و به لرزش زمین می خندیدند... قاه ، قاه ، قاه!

 آکواریوم با ماهی هایش افتاد روی زمین. گرد و خاک ار سقف اتاق پایین آمد و آن لحظه بود که مرد به سمت زن رفت و بچه را گرفت و روی اش خم شد و زن را هُل داد و چند بار پشت سر هم گفت : «بریم بیرون... بریم بیرون!»

طولی نکشید که دیوارها چنان تکاني خوردند که سقف را لرزاندند و به تدریج فرو ریختند. زمین داشت در خیابان نزدیک خانه شکاف هایی بر می داشت . ساختمان های اطراف، در گودال ها و شکافهای بزرگ زمین فرو رفتند و در یک چشم به هم زدن خورشید ناپدید شد و آسمان با تمام اجرامش در تاریکی مطلق ماند . همه جا سیاه و تاریک شد . برج های بلند واژگون شدند و مردم در متروها ، خیابان ها و هر جایی که بودند له شدند. کوههای اطراف شهر از شدت زمین لرزه به هم برخورد کردند و همراه با غبار مهیبی در فضا پراکنده شدند .

در گوشه گوشۀ شهر که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود فواره های بزرگی از مواد مذاب مثل آتشفشان هایی نزدیک به هم فوران کرده بود و آخرین موجودات زنده ، زیر لایه های عظیم مواد مذاب دفن شدند. تاریکی و سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفت. صدا مفهوم خود را از دست داد و خاک و سنگ زیرورو شدند .

ناگهان همه چیز از حرکت باز ایستاد؛مثل فیلمی که به یکباره stop شود . حالا دیگر نه صدایی بود نه تصویری و نه هیچ چیز دیگری .

 انگار هیچ خلقتی از ازل شکل نگرفته باشد.

صدای بلند شیپور از جایی نامعلوم شنیده می شد و در ناله های کودکانه ای در می آمیخت . شیهه سوزناک اسب هایی که هنوز پا به هستی نگذاشته بودند و صداي برخورد هزاران شمشیر و نیزه،خبر از جنگی می داد که در لامکان اتفاق می افتاد و انسان هایی که آرام آرام از خواب هزاران ساله بیدار می شدند در دل های پیرشان وحشت بزرگی حس می کردند . آنها به سه گروه تقسیم شدند و در بین گروهی که جـلوتر ایستاده بودند مردی بچه ای را بغل کرده بود و داشت او را در بغل تکان می داد  و سعی می کرد آرام اش کند... .

وقتی مرد به گلوی بچه دست کشید بچه آرام شد ولی خود مرد صدای گریه اش بلند شد. هیچکس نمی دانست چرا همه گریه می کنند . مردم حتی دلیل گریه های خودشان را هم نمی دانستند . همه دوست داشتند خواب ديده باشند و يا به عقب برگردند.

ناگهان جايي تكان خورد. فضا حركت كرد. همه چيز چرخيد. مردم چرخيدند.كودك ها ناله كنان چرخيدند. شمشير ها و اسب ها چرخيدند. هوا چرخيد.خلاء چرخيد و همه چيز به دوران افتاد... مردم در دل هاي بهت زده ي خود حس كردند يكباره همه چيز ايستاد و از نو آغاز شد... .      

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 18:53 | | لینک به این مطلب
شنبه نهم آذر 1387
 

                                          پارالل

 

 

از روي پيشخوان آشپزخانه كاسه ي بستني را برمي دارم و مي روم توي اتاق نشيمن. به كلي آب شده اين بستني لعنتي؛دستشويي ام يك دقيقه هم طول نكشيد.تلوزيون را روشن مي كنم.برق ها قطع مي شوند؛فكر كنم فيوز پريده.

دكمه ي فيوز را فشار مي دهم.كم اتفاق مي افتد فيوز بپرد.مگر اينكه مشكلي پيش بيايد يا اتصالي توي جريان برق افتاده باشد.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هايش وقتي روي كليد هاي پيانو به رقص در مي آيند.دوباره اين بچه دارد گريه مي كند.

مي روم توي دستشويي.عق مي زنم.فكر كنم مسموم شده ام.دلم مي پيچد.كانال تلوزيون را عوض مي كنم؛از انيميشن صرفه جويي به ورزشگاه المپيك آتن.با بي حوصلگي به فوتبال آرژانتين و پاراگوئه نگاه مي كنم.

بوي دود و سوختگي خانه را پر كرده؛اين را وقتي مي فهمم كه پرده هاي پشت سرم شعله كشيده اند.دنبال دليل آتش سوزي نيستم،فقط سعي مي كنم جلوي پيشروي آتش را بگيرم.ملافه اي را از روي مبل برمي دارم،مي روم توي آشپزخانه.در يخچال را باز مي كنم.پارچ آب سرد را با دستپاچگي بيرون مي آورم و ملافه را تا جايي كه امكان دارد توش فرو مي كنم.بعد دوباره اين كار را براي قسمت هاي خيس نشده انجام مي دهم.به پرده ها نگاه مي كنم كه انگار كسي روي شان بنزين پاشيده است كه چنين با شتاب مي سوزند. پارچ وول مي خورد زير دستم.

به سرعت مي روم توي اتاق و با ضربه هاي محكم ملافه روي آتش،سعي مي كنم جلوي پيشروي اش را بگيرم.حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند و به والان مي رسند.تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان... .

همه را جمع مي كنم وكنار مي كشم و سعي مي كنم خونسردانه خاموششان كنم. بلوز زرد رنگم سياه و دوده اي شده و سرآستينش سوخته.در تمام مدتي كه آتش را خاموش مي كنم به وضعيت روحي ام توجه دارم كه آيا خونسردي ام را حفظ كرده ام يا دستپاچه ام؟!

در و پنجره ها را باز مي كنم.مي نشينم روي كاناپه.نمي دانم چرا بايد اين اتفاق مي افتاد؟

وقتي توي آموزشگاه بتهوون آن صداي زيبا را شنيدم يك جوري ام شد؛چيزي شبيه وجد و هيجان يا شايد هم آرامش.

دراتاق باز بود.خانمي بعد از اتمام كلاس داشت براي دو خواهر دوقلوي هنرجو، درياچه ي قو را اجرا مي كرد.

تلفن دارد زنگ مي زند و همزمان اين بچه هم دارد بي صدا گريه مي كند.

_ الو...اردوان!...خونه اي؟

من و محبوبه خيلي وقت ها يادمان مي رود حرف هايمان را بعد از سلام بزنيم.

_ الو...آره، پس مي خواستي جمعه هام برم سگ دو بزنم؟...كجايي حالا؟...چرا نيومدي؟

_ هنوز خونه ي آقاجون اينام،فاطي فارغ شده...نمياي ببينيش؟

_ نه بابا،بچه ي نمدار رو بيام ببينم كه چي؟

_ نه عزيزم فاطي رو مي گم...تازه از زايشگاه آوردنش...ناسلامتي داداششي!...راستي بچه ش دختره!

_ آره، اينو كه شصت بار تو سونوگرافي فهميده بودن!...نه ،‌ نه ، نميام حالم خوب نيس!

گوشي را مي گذارم و مي روم جلوي تلوزيون.فوتبال انگار تمام شده.حالا مسابقات ژيمناستيك پخش مي شود.

بچه كه بودم پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كردم.مادرم مي گفت:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!» دو ماه بيشتر نرفتم،شايد هم سه ماه،خوب يادم نيست.

گفتم:«خانم بهفر چند ساله پيانو مي زني؟»

لبخند زد و ميلكشيك موزش را با ني بالا كشيد.

«لابد بعدش مي خواي بپرسي چند سالمه،ازدواج كردم يا نه؟ و از اينجور سوال ها...دوس ندارم، نپرسي ها!...در ضمن اردوان خان ، مي توني منو به اسم كوچيك صدا كني، شهلا...اينجوري راحت ترم.»

همان طور با چشم هاي براق نگاهش مي كردم.از خودم پرسيدم:«منظورش چيه؟ يعني بو برده كه ازش...»

پريد وسط افكارم و گفت:

«تو زن داري مگه نه؟»

زل زده بود به چشم هام. سرم را انداختم پايين و توت فرنگي روي بستني را گذاشتم توي دهانم.

_«زن ها افكاري به بلندي گيسوانشون دارند ها!»

دقيق منظورش را نفهميدم ولي زود سرم را بلند كردم و يكي دو بار گفتم:‌«البته»

گفت:«تا حالا به اين فكر كردي كه مردايي كه سعي مي كنن زن ها رو درك كنن فقط موفق مي شن باهاشون ازدواج كنن؟»

نمي دانستم چه بگويم.حال بوكسوري را داشتم كه گوشه ي رينگ گير افتاده است...

ژيمناست يوناني مي ايستد كنار پارالل. يك دستش را بالا مي برد و اجازه مي خواهد كارش را شروع كند.

گفتم:«شهلا خانم شما زن عجيبي هستين!»

لبخندي زد و همزمان چشم هاي درشتش را بسته و باز كرد.

اضافه كردم:«خيلي هم باهوش و هنرمند هستين!»

در جايي خوانده ام ؛وقتي از كسي تعريف مي كنيد در واقع به او نسبت به خودتان انرژي مثبت مي دهيد.

دوباره ني را گذاشت وسط  لب هايش؛ نديدم چيزي توي ني بالا بيايد0

«اردوان خان شما هم خيلي ...خيلي...!»

من ومن كرد ودست آخر گفت : «خيلي خوب...يعني با شخصيت... هستين !»

بلند مي شوم و مي روم سمت يخچال و از توش پاكت سفيد سيگارم را در مي آورم.  با نوك دو انگشت سيگاري را از لاي بقيه ي سيگارها بالا مي كشم و روي لبم مي گذارم. پاكت را هم با خودم مي آورم و مي گذارم روي تلويزيون. ژيمناست با دو دستش دو ميله سفيد موازي را گرفته و با كمك ميله ها پشتك مي زند. ميله هاي موازي مي لرزند؛ بد جور هم مي لرزند ولي ژيمناست يوناني همچنان تعادلش را حفظ كرده و از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند. بر مي گردم توي آشپزخانه و با فندك اجاق گاز يكي از شعله ها را روشن مي كنم. سرم را مي برم نزديك آتش. گردنم را كج مي كنم و نوك سيگار را روي شعله مي گذارم پك مي زنم و شعله را خاموش مي كنم. دود سيگار كه وارد بدنم مي شود صداي سرفه هاي بچه را مي شنوم .سرفه هاي بلند و مداوم.

از كنار آينه ي قدي مي گذرم دود سيگار را به بيرون فوت مي كنم و بچه را توي آينه مي بينم كه صورتش سياه و سوخته شده. انگشت هايش مثل جذامي ها زخم و زيلي شده و شكمش باد كرده، مثل خواهرم فاطي كه باردار بود.

تلفن دارد زنگ مي زند تا چشم ازآينه بر مي دارم بچه غيبش مي زند.

چيزي توي شكمم وول مي خورد.مي روم و گوشي را از روي ميز تلفن نيمه سوخته بر مي دارم.

_الو...اردوان؟ ...غذا توي يخچال هست گرم كن بخور...جورابات رو هم صبح شستم ببين اگه خشك شده بپوش...نمياي؟ بچه ها سراغتو مي گيرن!

يك پك به سيگار مي زنم؛يك پك عميق.

هفته ي قبل روي نيمكت پارك نشسته بود و داشت كتاب مي خواند كه از راه رسيدم.

_ سلام ، دير كردم؟

منتظر جواب نماندم...

_ تو به بزرگواري خودت ببخش!

كتاب را بست و كنار گذاشت.زير چشمي عنوان كتاب را پاييدم.«فلسفه ي پست مدرنيسم»

گفت:« ايرادي نداره...ولي سعي كن وقت شناس باشي»

ژيمناست يوناني حالا ميله هاي پارالل را فشار مي دهد و بين هر دو ميله وارو

مي زند. براي چند لحظه ي كوتاه خودش را روي آسمان معلق نگه مي دارد.

بلافاصله پايين مي آيد وبا استفاده از كتف هايش دوباره به پارالل مي چسبد.

شهلا از توي كيفش يك جعبه ي كادو درآورد و گذاشت روي كتاب.

_امروز يك خبر بد شنيدم !

_چي ؟ چي شنيدي ؟ اتفاقي افتاده ؟

_اتفاق ؟

مكثي كرد و سرش را به دو طرف تكان داد و گفت: «فاجعه !»

دلم لرزيد. گفتم «خوب بگو چي شده !»

«گيتي رو يادته ؟ همون كه با من اومده بود پارك!...اون دفعه كه تا دير وقت مونديم... يادته ؟

اون رفت. گفت شوهرش سگ ميشه... يادته ؟

سرم را تند بالا و پايين كردم چند بار گفتم « آره »

_مهريه ش خيلي زياد بود چون شوهرش اوايل خيلي عاشقش بود.

يه هفته پيش اومده بود آموزشگاه مي گفت شوهرش خيلي ترسناك شده ، تهديد به مرگش مي كنه چون پول مهريه ش رو نداره ،ميخواد...»

داشتم شاخ در مي آوردم .گفتم : «يعني چي ؟... زنشو كشته ؟ اون حالا مرده؟آره؟ اينجوري كه بايد اعدام بشه !»

شهلا لبخند تلخي گوشه ي لبش داشت. كادو را از روي كتاب برداشت و گفت:

«تولدت مبارك اردوان! »جا خوردم. كادو را گرفتم و به رفتار عجيب شهلا فكر كردم. به ش لبخند زدم و گفتم: «كاغذ داري؟روي كاغذ نوشتم :چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد،تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم...» و گفتم:« شهلا واقعا غافلگيرم كردي... تو ديگه كي هستي !»

جعبه كادو را توي دو دستم گرفتم و ورانداز كردم و بعد تكان دادم.

گفتم: «خب ، خب ، داشتي مي گفتي ...گيتي چي شد؟ زنده اس؟»

_نه !

_چطور شده ؟

_يه روز بعد از همون روزي كه اومده بود پيشم ، تصادف كرده و...

بغض كرده بود،از صدايش راحت مي شد فهميد.

_حيوون قصي القلب! كار خودش بوده شك ندارم .فكر مي كني پول ديه ي قتل غير عمد اونم ديه ي يه زن چقدر مي شه ؟

سرش پايين بود.حس كردم دارد زير لب چيزهايي مي گويد.

سرش را با لبخند بلند كرد.

_ ديگه به ش فكر نكن...بيا تولدتو جشن بگيريم...نظر تو چيه؟...اوكي؟ بريم؟

دوباره به سيگارم پك مي زنم و خاكسترش را مي تكانم توي جا سيگاري خالي روي ميز .

هنوز دل پيچه دارم.مي خواهم بروم توي كابينت ها بگردم شايد كمي پونه پيدا كنم منصرف مي شوم .حس مي كنم اين بچه اي كه دارد توي شكمم سرفه مي كند و دست و پا پرت مي كند؛ مي خواهد مثل هميشه چيزي بگويد،حرفي بزند.شايد مثل چند ماه گذشته كه هي شروع كرده به موعظه، باز بخواهد حرفهاي فرشته مهربان پينوكيو را برايم تكرار كند .

حالا خودش را معصومانه به موش مردگي مي زند كه دلم برايش بسوزد.چند وقت است جيغ ممتد و كركننده اش پرده هاي گوشم را پاره مي كند و در تنهايي به سراغم مي آيد و مدام داد مي زند:«نه...» گريه مي كند و لابه لاي هق هقش حرف هاي نامفهومي مي زند.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هاش وقتي روي كليدهاي پيانو به رقص در مي آيند؛درياچه ي قو را اجرا مي كند انگار.

پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كنم.مادرم مي گويد:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!»

فاطي فارغ شده است.دختر زاييده.«ناسلامتي داداششي...نمياي ببينيش؟»

حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند...تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان.

ژيمناست با دو دستش ميله هاي سفيد موازي را گرفته و با كمك آن ها پشتك مي زند.ميله ها ي موازي مي لرزند،بدجور هم مي لرزند.ژيمناست از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند...

«ديه ي يه زن چقدر مي شه؟ قتل غير عمد...قتل غير عمد...ديه ي يه زن قتل غير عمد...چقدر مي شه؟چقدر؟»

تلفن دارد زنگ مي زند.

«الو...اردوان؟...اردوان؟...اردوان بيدار شو...»

روي كاناپه خوابم گرفته بود.محبوبه آمده است بالاي سرم.تلوزيون هنوز روشن است؛دارد برنامه ي ويژه ي انتخابات را پخش مي كند.محبوبه تلوزيون را خاموش مي كند و مي آيد جلو كنارم مي نشيند.به پرده ها،فرش ها و موكت نگاه مي كند و با تعجب مي پرسد:«چي شده؟»

صورتم سوخته و سياه شده.انگشت هايم مثل جزامي ها زخم و زيلي شده و شكمم باد كرده...به پرده ها زل مي زنم و مي گويم:

«خونه مون سوخته!»

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 17:53 | | لینک به این مطلب
جمعه یکم شهریور 1387
داستان «چرا نمی خندی تورناتوره ی عزیز؟» را در ماندگار بخوانید.

نقد تحليلي داستان: « زنان آسيب پذير »

نوشته ي: جان آپدايك

از مجموعه ی: روزی روزگاری دیروز

داستان های برگزیده ی نیویورکر

ترجمه ی: لیلا نصیری ها

 

                           

                  

        جان آپدايك نويسنده ي بزرگ آمريكايي در سال 1932 در شيلينگتون پنسيلوانيا به دنيا آمد.در دانشگاه هاي هاروارد و آكسفورد طراحي و هنرهاي زيبا را آموخت. اواسط دهه ي پنجاه در مجله ي ادبي نيويوركر مشغول به كار شد و پس از مدتي كار در مجله را كنار گذاشت تا به صورت تمام وقت به نوشتن بپردازد. اين نويسنده ي بزرگ تا كنون توانسته است تقريبا پنجاه عنوان كتاب در زمينه هاي رمان،داستان كوتاه،شعر،نقد،كتاب كودك و نمايشنامه منتشر كند و دو بار جايزه ي ارزشمند پوليتزر را از ان خود كند و نيز دوبار جايزه ملي كتاب آمريكا را تصاحب نمايد.

اگر چه جان آپدايك را به عنوان نويسنده اي همه فن حريف مي شناسند ليكن شهرت اصلي او مربوط مي شود به داستان هاي كوتاهش...

داستان كوتاه «زنان آسيب پذير» يكي از داستان هاي كوتاه جان آپدايك است كه در اين نوشتارمورد نقد و بررسي تحليلي قرار مي گيرد.

جان آپدايك، داستان زنان آسيب پذير را با تعمدي كاملا حرفه اي و ماهرانه،با خبري غيرطبيعي و خاص، شروع مي كند.خبري كه مخاطب را درآغاز داستان با مقدمه چيني زيركانه اي براي گسترش متن با خود همراه مي سازد.

«ورونيكا هورست را زنبور نيش زده بود...اما ورونيكا در اوج سلامتي و در بيست و نه سالگي چنان حساسيتي به اين شوك آلرژيك نشان داد كه نزديك بود بميرد.»

ايجاز و عدم پرگويي در شروع داستان موجب مي شود خواننده در همان صفحه نخست، به تمامي،نسبت شخصيت ها،نوع روابط و احساسات شخصي و خانوادگي و از طرفي سازه هاي مفهومي موجود در كليت ساختار محتوايي اثر را دريابد.شخصيت پردازي «گرگور» و تيپ شناسي «لس» در موقعيت تصوير شده در همان صفحات نخستين بسيار قابل باور و ملموس است و در ادامه نيز چهار عنصر بازيگري داستان با تبحر خاص آپدايك در مقابل ديدگان مخاطب داستاني قابل رويت مي باشند(درادامه به اين مبحث بيشتر خواهيم پرداخت).

اگر بخواهيم به قصه ي اين داستان توجه بيشتري بكنيم مي بينيم كه:

ورونيكا و لس، زن و مردي هستند كه علي رغم ميل باطني شان در دو خانواده و جدا از هم زندگي مي كنند. حالا ده سال از آن تابستاني كه لس و ورونيكا  به پيشنهاد  لس از همديگر جدا شده اند مي گذرد و در اين مدت ده سال، اين دو عاشق شكست خورده، گاهي در ميهماني ها و مراسمات همديگر را مي بينند؛ ولي هيچ ارتباطي با همديگر برقرار نمي كنند و زندگي خانوادگي شان را با روزمرگي و غمي پنهان ادامه مي دهند.

حالا پس از اين همه سال خبر تازه اي به گوش مي رسد...ورونيكا در حالتي رنجور و درمانده از شوهرش گرگور جدا مي شود و اين خبر باعث مي شود لس تصميم بگيرد به همسرش بگويد وقت آن رسيده كه از هم جدا شوند.

توضيحاتي شفاف از زبان راوي داناي كل نامحدود، فلاش بك هاي كوتاه و ايجاد يك بازي سابژكتيو مقايسه اي بين ليزا و ورونيكا در حيطه ي عقل و احساس مي تواند راهبرد هايي باشند(اگرچه راهبرد هايي معمولي و حتي گاه راحت طلبانه) براي تداوم داستاني كه خوب شروع شده است و به تعليق فكورانه اي نيازمند است.

و آنجا كه لس از پنجره ي دفتر كارش در طبقه ي دهم، ورونيكا را مي بيند، در واقع بزنگاهي ست براي پرداخت تصويري داستان و حركت و پيشروي ساختار متن؛ از انتهاي راحت طلبي نويسنده در گزارشگري و همان توضيحات شفاف، به ابتداي روايت مصور و هنرمندانه.

در ادامه، باز شاهد فلاش بك هايي هستيم كه در قالب ديالوگ هاي ورونيكا و لس شكل مي گيرند و نيز اظهار عقيده طرفين در ارتباط با جدايي ساليان دور. سپس هنگامي كه ورونيكا خبر جدايي از شوهرش گرگور را به اطلاع مي رساند،جريان عاطفه مند و اميد دلپذيري را در رگ هاي لس و همينطور خواننده ي منتظر جاري مي سازد.و هم آنجاست كه استراتژي نويسنده در قبال موقعيت تازه،خواننده را براي تداوم خوانش مجاب مي دارد.

لس پس از خبر جدايي ورونيكا از گرگور،در آن كافه ي ظهرگاهي و هنگام صرف غذا؛ به خانه بر مي گردد و علي رغم اين كه به ورونيكا قول داده است كه در مورد مسايل موجود با ليزا حرفي نزند ليكن در اولين فرصت به همسرش مي گويد كه شايد زمانش رسيده كه از هم جدا شوند.و در ادامه برخورد مظلومانه ي ليزا در قبال تصميم يك نفره ي لس مبني بر جدايي،موجبات گسست قريب الوقوع يك زندگي را فراهم مي آورد.

در اينجا زيرساخت مفهومي داستان بيش از گذشته نمود مي يابد وبايد گفت كه اصولا زيرساختارمحتوايي متون و ديگر آنچه در ذهن نويسنده به عنوان نوعي انگيزه وجود دارد در چنين حوزه هايي از مرحله ي ذهنيت به پيكره ي عيني داستان پاي مي نهد و در اينجا آپدايك با نشان دادن چگونگي برخورد لس و ليزا و نوع برقراري ارتباط اين زوج، به شايستگي جانمايه ي محتوايي اثر را پيش روي مي نهد: آنجا كه مردي با تلاشي سياست مدارانه سعي دارد همسرآسيب پذيرش را به جدايي ناباورانه اي متقاعد سازد،تا به زندگي جديد و دلخواهش دست يازد.

در اين اثنا دياليكتيك غم انگيز زن و شوهر، كه با گفتار معقول مرد و نگاه شكاك،مستاصل و زنانه ي زن توام است به فرجامي جز همان از هم گسيختگي پيوند ديرسال همسران نمي رسد.  

موقعيتي كه جان آپدايك در اين داستان بوجود مي آورد اگرچه موقعيتي بكر و دست نخورده نيست ليكن به واسطه ي ايجاد هارموني فلاش بك ها،ديالوگ ها و ابراز احساسات قوام يافته ي شخصيت ها،توانسته است ميزان تاثيرگذاري و عمق داستاني اثر را فزوني بخشد؛تا مخاطب آگاه بداند كه با داستاني معمول و ناكارآمد مواجه نيست.

 اين گفتار، آنجا به اثبات مي رسد كه در پايانبندي ماهرانه ي داستان لس و ليزا همسراني با پيوندي در احتضار،در صبحي از صبح هاي باراني اوايل بهار به درخواست غيرعمد زن، نوع نوستالژيكي از رابطه را برقرار و ناخواسته غم خوشايندي را تجربه مي كنند. آنجا كه زن، شوهرش را فرا مي خواند واز او مي خواهد به غده ي عجيبي در عمق سينه ي سمت چپش دست بزند.

«دست رنگ پريده اش انگشتان لس را زير سينه ي چپ اش برد.لس بي اختيار دستش را عقب كشيد.نيم نگاهي به لس انداخت و گفت:_ بيا جلو.نمي توانم از بچه ها يا يك دوست بخواهم همچين كاري بكند.تو تنها كسي هستي كه من هنوز توي دنيا دارم.اگر چيزي حس مي كني بگو»

وقتي لس با اكراه خواسته ي زن را اجابت مي كند؛ ابتدا متوجه چيز عجيب و غيرمعمولي نمي شود.ليزا دستش را روي دست لس مي گذارد.انگشتانش را فشار مي دهد و از او مي خواهد عمق سينه اش را جستجو كند؛«زير پوست نه، آن پايين ها!»

براستي اين غده ي عجيب چه چيزي مي تواند باشد؟ برآمدگي عجيب در عمق سينه ي اين زن شكننده؟!

لس با حالتي نگران در جستجوي مهاجم ناشناخته اي است كه در واقع قلب همسرش را در بر گرفته است.او در اينجا دلسوزانه از ليزا_همسرش مي خواهد كه به دكتر برود.

«لس توي فكر فرو رفت.چشم هايش را بست و به دنبال غده هاي ديگر گشت،به دنبال كشف مهاجم ناشناخته._فكر مي كنم،مثل هم نيستند.نمي دانم،نمي توانم بگويم،عزيزم.تو بايد پيش دكتر بروي»

جان آپدايك در پاراگراف آخر داستان از زبان داناي كل مي گويد:

«لس همان جا ماند.يك دستش هنوز روي سينه ي سمت راست و سالم ليزا بود.نرم بود،گرم و سنگين.اين نيش زنبوربود،همان رابطه ي صميمانه اي كه جاي ديگر به دنبالش مي گشت،سرانجام شرعا و قانونا آن را به دست آورده بود...»

اين همان حكم مطلقي است كه راوي(نويسنده)به شكلي ساده و غيرمسولانه ابراز مي نمايد و به نظر مي رسد قاطعيتي كه در اين حيطه وجود دارد بر تماميت ذهني و تاويل طلبي ذهن خواننده و نيز خود متن تاثير منفي گزارده است.

 

در پايان با عنايت به عنوان داستان(زنان آسيب پذير)مروري خواهيم داشت بر شخصيت پردازي  ليزا و ورونيكا دو شخصيت زن داستان:

ورونيكا: كه نويسنده در چند مقطع صراحتا او را به عنوان زن آسيب پذير در داستان معرفي مي كند و عينا از اين لفظ براي توصيف حال او استفاده مي نمايد. ابتدا زني زيباست با موهاي صاف و بلند و چشماني سبز و بي پروا. زني كه به گفته ي لس، در شهر بزرگ شده و از آن خانه دارهاي درست و حسابي است.

راوي در توصيف حالات ورونيكاي قبل از جدايي از لس، چنين مي گويد:«رفتار آزاد و بي خيال،همان لحن سرزنده و شاد و شنگول؛لحني كه تا كنه وجود لاف زن و شوخ و شنگ لس نفوذ مي كرد»

اما وضعيت اين زن شكننده و ظريف در ادامه و پس از جدايي از لس به مدت ده سال، بسيار دردناك و غم انگيز جلوه داده شده است.«كاهش وزن او را لاغر مردني و استخواني كرده بود، هر از گاهي هم بدنش باد مي كرد و چاق مي شد.تمام مدت يك پاش بيمارستان هاي مختلف بود»

«شايع شده بود كه گرگور خسته شده و با كسي روابطي به هم زده.لس فكر كرد اين خيانت ها مثل زخم هايي هستند كه ورونيكا درون زندان ساكت اش تحملشان مي كند»

ليزا : او زني است كه بر خلاف ورونيكا خانه دار نيست.اهل ورزش است؛تنيس،گلف،كوهنوردي و اسكي بازي مي كند و به همين خاطر صورتي كك و مكي دارد و سر و وضعي مردانه پيدا كرده است.موهاش مثل موهاي مادرش خيلي زود خاكستري شده است ليكن بيرون از خانه زني بسيار شاد ، سرزنده و با نشاط است.

مي توان گفت ليزا زني ست با خصوصيات خاص و نه بي نظير، او علي رغم ظاهر مردانه اش هنوز شكاكيت زنانه اش را حفظ كرده است؛بعد از شنيدن پيشنهاد لس مبني بر جدايي،زود به جدايي ورونيكا از همسرش اشاره مي كند، گويي كه حس ششم و قواي خارق العاده اي او را آگاه مي سازد. هرچند در ادامه مغلوب سخنوري لس مي شود و مظلومانه تسليم خواسته ي او مي گردد.

در نهايت به نظر مي رسد علي رغم اشاره هاي مستقيم و محسوس نويسنده مبني بر آسيب پذير بودن شخصيت ورونيكا، بايد گفت كه در داستان مربوطه نه تنها ورونيكا بلكه ليزا نيز زني است شكننده و آسيب پذير. و اساسا داستان به نوعي بيانگر مظلوميت زنان در خانواده و به تبع آن در اجتماع مي باشد. ورونيكايي كه با خيانت همسرش مواجه مي شود و دم بر نمي آورد و كماكان از برقرار كردن ارتباط با مردي كه قلبا دوستش دارد اجتناب مي ورزد و ليزايي كه به خاطر دارا بودن شرايط روحي و جسمي خاص از طرف شوهري كه سالها با او زندگي كرده است مورد بي مهري قرار گرفته و كنار گذاشته مي شود.به عبارتي اين وجه از داستان كه در واقع رگه هاي فمينيستي اثر را در بر مي گيرد با توجه به عنوان داستان از عوامل اصلي فرم معنايي و انگيزه ي برتر داستان به شمارمي آيد.

 در پايان بايد گفت، مولفه ايي كه باعث مي شود داستان زنان آسيب پذير مورد استقبال خوانندگان قرار گيرد؛ جداي از آنچه فوقا عرض شد، نوعي عاميانگي در قصه و سادگي روايت است. چنان كه مي بينيم نويسنده، قصه اي عامه پسند و تا حدودي كليشه اي را با روايتي ساده و صميمي و در عين حال متبحرانه؛به داستاني پرمغز و ارزشمند بدل كرده است.  

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:45 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم مرداد 1387

 

شب شوکران

 

 

... البته من این ماجرای عجیب را در صفحه ی حوادث هیچ روزنامه ای نخوانده ام اما یقین دارم اتفاقات این داستان تماماً واقعی است و در گوشه ای از همین شهر تهران یا هر شهر دیگری این ماجرای عجیب به وقوع پیوسته است.

صدالبته که توقع ندارم این داستان را تمام و کمال باور کنید و طبیعتاً به مخاطب حق می دهم که فکر کند این مقدمه چینی ها صرفاً جهت تحریک کردن حس کنجکاوی اوست و راهی برای ورود به داستان.

راستش خودم هم وقتی به این ماجرا فکر می کنم می بینم پری و ستار تا حدودی دچار مشکلات روانی بوده اند و شاید اساساً نوع جهان بینی شان غلط بوده... البته بهتر است قضاوت نکنم و بعد از پایان داستان شما را با قضاوت این ماجرا تنها بگذارم.

پیش از آنکه قصه را روایت کنم، باید عرض کنم شما خواسته یا ناخواسته وارد این داستان شده اید و تا اینجای کار با نویسنده ای مواجه شده اید که قصد دارد ماجرای عجیبی را برایتان روایت کند. هرچند شاید این ماجرا فقط برای راوی عجیب است و دیگران در قبال خواندن این قصه چندان هم تعجب نکنند. و آن را امری عادی و معمولی تلقی کنند.

پری چهل و یک ساله و همسرش ستار چهل و چهار ساله سابقا در طبقه ی سوم از آپارتمانی چهار طبقه واقع در شهرک غرب تهران زندگی می کردند. حالا چند سالی ست  مستأجر خانه ای هستند که آدرسش را نمی دانم.

سالها پیش وقتی پری زن نوعروس و جوانی بود؛ رفته بود از توی یخچال دو جام شراب برای خودش و ستار بیاورد.اما حالا افتاده است روی تخت و در تب شدید می سوزد. ستار در همان دوران جوانی وقتی پری جام ها را گذاشته بود روی میز عسلی گفته بود: «شک نکن بعد از خوشبختی، یه دفعه یا آروم آروم بدبختی میاد سراغ آدما!»

او هنوز وارد داستان نشده ولی تا چند دقیقه ی دیگر، کلید را توی قفل می چرخاند و تب آلوده وارد می شود. توی دستش یک نایلون است که چهار تا تخم مرغ، دوتا سرنگ و آمپول و یک سرم نیم کیلویی توش دیده می شود.

قبل از هر چیز به آشپزخانه می رود و تخم مرغ ها را توی ظرف آب می گذارد و اجاق را روشن می کند.

بعد در قابلمه را می بندد و از توی یخچال، شیشه ی الکل سفیدی را با خود به اتاق خواب می آورد. در راهرو چند بار سرفه می کند. صدای سرفه هایش بلند است؛ جوری که پری از زیر بتو سرک می کشد که یعنی:«آمدی؟» که یعنی «سلام، خوش آمدی» که یعنی «چه کردی؟ کاری که باید انجام می دادی را تمام کردی؟»

ستار که جلوی تخت زانو زده می گوید: «می تونی پاشی؟» اما پری پتو را به خود پیچیده و معلوم است پاهاش را جمع کرده توی شکمش و خودش را مچاله کرده.

ستار تکه پنبه ای را به الکل آغشته می کند و پتو را کنار می زند. پری چشم هایش را بسته و مدام می گوید: «سردمه!»

ستار کف دستش را روی پیشانی پری می گذارد و می گوید: «داغی... خیلی!». آمپول را آماده مي كند و پري را دمر مي خواباند.دامنش را بالا مي كشد و همزمان كه هواي آمپول را مي گيرد دستش را آرام روی ران گرم پری می کشد. پری می لرزد و ناله می کند: «یخ کردم تو رو خدا هر کاری می کنی زود باش!»

دانه دانه های برجسته ای روی پوست ران هایش بوجود می آید که البته واکنش طبیعی بدن نسبت به تغییر دما هستند و باعث می شوند ستار صورتش را بچسباند به پشت ران های همسرش و پری زیر لب بگوید: «چقدر داغی!»

و زیر لب ناله کند و بگوید «بمیرم...»

لحظه ای شاید بیشتر طول نمی کشد که پری صورتش را جمع می کند و می گوید «آخ!» و ستار دستش می لرزد.

«تموم شد.»

تا پری نفس راحتی بکشد شوهرش سرم را هم آماده کرده و دنبال رگ دستش می گردد. پیدا کردن رگ در شلوغی رگ های پری سخت نیست و برجستگی رگ هایش کار ستار را آسان می کند.

«فروختیش؟ . . . دستبند رو می گم!»

ستار جوراب هایش را پرت می کند گوشه ی اتاق.

«آره!»

«پولشو دادی به قنبری؟»

«نه!»

پری مستاصل می گوید: «دیگه چرا؟»

«دوس داشتم این پول رو یه شب تو جیبم نگه دارم، ... فردا... فردا بهش می دم.»

ستار می خواهد برود سمت آشپزخانه که چیزی نمانده است تعادلش به هم بخورد و بیافتد روی بخاری نفتی کنار دیوار.همانجا کنار بخاری به دیوار تکیه می دهد. آرام می نشیند تا  پری متوجه نشود. پری دارد به گذشته فکر می کند و نمی بیند شوهرش گوشه ی اتاق آرام دارد اشک می ریزد.

البته ناگفته نماند که این اشک ها فقط از سوز تب و درد مریضی نیست؛ چون در این لحظه چیزی که بیشتر از هر تبی  ستار را می سوزاند صراحتاً مشکلات اقتصادی است.

به عنوان یک راوی دانای کل باید عرض کنم که مسئله بغرنج تر از آن چیزی است که شما تصور می کنید. بهتر است برای روشن شدن مسئله کمی به عقب برگردم و با یک فلاش بک کوتاه قدری شما را با مشکلات این زوج آشنا کنم.

ستار صاحب یک کارخانه ی تولیدی مواد غذایی بود و در صبح یک روز پاییزی وقتی داشت توی دفتر کارش، حساب های شرکت را بررسی می کرد خیلی راحت و منطقی متوجه شد موقعیت اقتصادی اش رو به افول است و درست یک ماه بعد وقتی توی دفتر نشسته بود، آقای قنبری معاون تولید یکی از بخش های مهم شرکت با چهره ای در هم وارد شد و نشست رو به روی اش.

ستارداشت ته خودکارش را به شقیقه اش فشار می داد. قنبری گفت: «ما ورشکست شدیم!» ستار خندید و قنبری را ورانداز کرد.

«خب!»

قنبری همیشه از خونسردی ريیس اش عصبانی می شد اما هیچوقت جرأت نکرده بود حرفی بزند.

«آقای کامیاب، چی چی رو خب؟»

ولی در آن شرایط حقیقتاً از شدت عصبانیت و حس طلبکاری، انگار نتوانست در مقابل خونسردی ستار، لب به اعتراض باز نکند.

مهم نیست، مهم این است که بالاخره بین این دو مرافعه ی بدی شکل گرفت و حتی کار به دادگاه کشید.

جهت اطلاع بیشتر باید عرض کنم ستار برای رقابت با دیگر شرکت ها چندین وام کلان به سرمایه ی شرکت خود تزریق کرده بود که نهایتاً دردی را دوا نکرد و اتفاقاً بازپرداخت آنها مشکلی بر مشکلات او اضافه کرد. چک های برگشتی هم که اساساً نابودی اقتصادی اش را امضا کرد. آنهایی که مشکلات اینچنینی را تجربه کرده اند یقیناً حالا وضعیت نا به سامان ستار را خوب می فهمند و خوب می دانند زندگی در چنین شرایطی چقدر سخت و غیر قابل تحمل است. کافیست در چنین شرایط دشواری خبر برسد که کسی از عزیزانت هم از دنیا رفته است. حقیقتاً قوز بالا قوز است، نیست؟ آدم کلافه می شود، به هم می ریزد و ستار کلافه شد. به هم ریخت؛ وقتی خبر مرگ پدرش را شنید. البته این جریانات مربوط به چند سال قبل است هرچند بعد از گذشت این سالها هنوز هم خانواده ی دو نفری آقای کامیاب در حال پرداخت بدهی های پیشین است، گویی این بدهی ها تمامی ندارد.

حالا پری بعد از سه، چهار تا سرفه ی خفیف با رنگ و روی پریده می گوید: «تو حالت خوب نیست!»

ستار که اشک هایش را پاک کرده هول هولکی می گوید: «نه... نه باور کن من خوبم!»

در گوشه چشم پری آب جمع شده و بغضی دلسوزانه راه گلویش را می بندد.

«ستار! چرا ما به این روز افتادیم؟ مگه ما چه گناهی کردیم که خدا این بلاها رو سرمون میاره؟» ستار جلو می آید و پیشانی داغ پری را می بوسد. پری می گوید: «نفسات خیلی داغه» در همین لحظه ستار ه می خواهد توجیه کند چند بار پیاپی سرفه می زند و فقط سرش را با تأسف تکان می دهد.

«یادمه اون شب زمستونی، با هم کنار پنجره داشتیم بارون نم نم حیاط رو نیگاه می کردیم...»

پری کمی فکر کرد. «کدوم شب رو می گی؟»

«همون شبی که داشتیم در مورد خواص شوکران حرف می زدیم!»

ستار دارد در مورد همان شبی حرف می زند که سالها پیش پری رفته بود و با دو جام برگشته بود و جام ها لبریز بود و جام ها سرخ بود و جام ها انگار زبان در آورده بودند و حرف می زدند «ماییم شوکران شیرین...ماییم راز مانایی...به یمن خوشبختی!»

پری می گوید: «آهان! اون شب رو می گی!؟ آره یادمه... با اینکه خیلی ساله که از اون موقع می گذره ولی همه چی خوب یادمه... آره! تو گفتی خوشبختی و بدبختی هیچکدوم دووم نمیارن!»

ستار به متکایی که نزدیکش است تکیه می دهد و آه سردی می کشد.

«آره... مطمئناً خوشبختی و بدبختی زود گذرن؛ ولی به نظر من، بهتره آدما سعی کنن با خوشبختی بمیرن، یعنی قبل از اینکه بدبختی و مشکلات سراغ آدم بیاد باید خوشبختی رو واسه خودش ابدی کنه...البته این اعتقاد منه!»

پری می خندد ولی خنده ی بی رمقی؛ شاید از سر رضایت.

«من همیشه باهات موافق بودم... یادته اون شب هم که این حرفا رو زدی بهت چی گفتم؟» ستار سری تکان می دهد که یعنی: «یادمه» ولی حرفی نمی زند.

«گفتم: از این بهتر چیه؟ بیا خوشبخت بمیریم قبل از چیز.»

ستار به نقطه نامعمولی در مقابلش خیره شده می گوید: «آره، من پیش بینی می کردم که یه زمانی به این حال و روز بیافتیم، واسه همین اون پیشنهاد رو دادم»

پری ناخودآگاه دستش را می برد زیر پتو. حالش هم انگار بهتر شده؛ از رنگ و روی اش می شود فهمید؛ تأثیر سرم است حتماً.

«البته اون یه پیشنهاد نبود... یه هم صدایی بود. تو داشتی از طرف دوتا روح اون حرفا رو می زدی... دو تا روح هم صدا...می فهی چی می گم؟!»

ستار متکا را می گذارد زیر سرش و می خواهد همانجا دراز بکشد. بلند می شود و می رود سمت چوب لباسی. لباس هایش را عوض می کند و با شلوار راحتی و زیرپوش سفید می رود کنار پری روی تخت دراز می کشد و می گوید: «بعد از اینکه کلی به هم نیگا کردیم و لبخند زدیم و از خوشبختی لذت بردیم جام ها رو از روی میز بلند کردیم و... به یمن خوشبختی سرکشیدیم.»

پری که پشت به ستار دراز کشیده با یک دستش پتو را می کشد روی ستار. ستار کمکش می کند و خودش را به تن داغ پری می چسباند. زیر پتو حقیقتاً گرمای زیادی جمع شده.

پری همانطور پشت به ستار حرف می زند. در حالی که یک چشمش هی می رود طرف سرم.

«تو لباسای منو پاره کردی...دیوونه شده بودی...می خواستی منو واسه همیشه تصرف کنی مگه نه؟»

«نمی دونم...شاید...شایدم بخاطر اینکه آخرین عشقبازیمون بود سعی می کردم نهایت لذت رو از هم آغوشی با تو ببرم.»

دستش را می گذارد زیر سر پری و ادامه می دهد:«البته اینو هم خوب می دونستم كه خیلی طول نمی کشه واسه ما خوشبختی ابدی می شه. تا همیشه...ما واقعا خوشبخت بودیم...خوشبخت!» پری دارد افسوس می خورد، البته سخت می شود این را از نگاهش خواند یا از گزیدن لبش.

«تنت داغ بود ستار. داغ داغ. مسخ شده بودی انگار... وحشی شده بودی... نمی دونستی با من چکار کنی. منو خوردی، بغل کردی، محکم فشارم دادی به خودت و انگار داشتی در من حل می شدی. خیلی لذت بخش بود...من خوشبختی رو حس می کردم و می دونستم این حس تا ابد قراره باهام بمونه.

داشتم تکون تکون می خوردم که چشام سیاهی رفت، دیگه چیزی نفهمیدم.»

ستار صورتش را آورده نزدیک گوش پری و دارد ناخودآگاه گردن پری را بو می کشد. «آره، لحظه به لحظه سردتر می شدی. من هم داشتم تند تند اون کار رو می کردم تند و وحشیانه...تا اینکه چشات سرد و بی روح شد، فهمیدم دیگه نیستی، ولی من داشتم همونجوری با جسم خالی تو ور می رفتم. داشتم از لذت می مردم. می دونستم همه چی داره ابدی می شه. خوشی، لذت، آرامش و خوشبختی...

یه لحظه ترس برم داشت که نکنه جا بمونم. تو بری و من تنها بمونم...ولی وقتی حس ضعف کردم و بدنم سرد و سردتر شد، خوشبختی رو لمس کردم. افتادم روت و دیگه چیزی یادم نمیاد.»

پری می گوید: «اره، ما سالها پیش، تو همون شب زمستونی مردیم. خودمون خبر نداریم»

مرد صورت همسرش را مي بوسد؛صورتش هنوز داغ است.از زير پتو بيرون مي آيد و مي رود.

سرم دارد تمام مي شود.

«مي رم تخم مرغا رو بيارم!»

و چند تا سرفه ي پياپي مي زند و با لبخند مرموزي مي گويد:«حسابي حالمون خرابه ها!»

زن لبخند كوتاهي مي زند و پتو را مي كشد روي صورتش.در تاريكي زير پتو به دنيايي فكر مي كند كه هيچكس طلبي از آن ها ندارد.دنيايي كه هيچكس به كسي بدهكار يا بستانكار نيست.در سفره هاي رنگارنگ مردم غير از خوراكي هاي خوشمزه،يك پارچ آرامش چند ديس بزرگ سلامتي، دو-سه بشقاب شادي و انواع رنگارنگي از خوشبختي در جام هاي بزرگ و كوچك نيز وجود دارد.در تاريكي زير پتو،زن دارد به تخم مرغ آب پزي فكر مي كند كه انگار توي گلويش گير كرده و دارد داد مي زند كه:«يكي بياد منو از اين مخمصه نجات بده!»

در همين لحظه زن از شدت گرما پتو را كنار مي زند و نفسي تازه مي كند. سرم را كه تمام شده از دستش خارج مي كند.يقه ي پيراهنش را مي گيرد و چند بار تكان مي دهد.باد ملايمي توليد مي شود كه زن دوست دارد؛ ولي گويي افاقه نكرده باشد زيپ پشت پيراهنش را باز مي كند و لباسش را از تن در مي آورد. همان طور كه لباسش را جمع مي كند و از روي سرش خارج مي كند، دارد به تصورات خودش مي خندد.

ستار از توي آشپزخانه مي پرسد:«نمك نداريم؟» زن كه لخت نشسته است روي تخت مي گويد:«نه...نداريم!»

وقتي مرد از آشپزخانه برمي گردد،زن مي بيند كه توي يك دستش بشقاب تخم مرغ ها و در دست ديگرش يك سيني مسي است كه روي اش دو جام شراب سرخرنگ دارند به هم لبخند مي زنند و صحبت مي كنند.

مرد مي گويد:«مي خواي در مورد خواص شوكران برات يه چيزايي بگم؟»

 

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:2 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
 

                چرا نمی خندی تورناتوره ی عزیز ؟!

 

مالنا - ژوزپه تورناتوره

من اين داستان را تقديم می كنم به (موبايلم) كه سكوت كرده بود...

 

 

آقای تورناتوره باورت مي شود ما هنوز صبح ها با صدای خروس و پارس سگ های نگهبان بيدار مي شويم؟

باورت بشود يا نشود ، ديروز با صدای قوقولی قوقوی خروس همسايه بيدار شدم ، آخر ما خروس نداريم. فقط چند تا بوقلمون و حدوداً پانزده تا غاز داريم كه مادرم نگهشان داشته و روزی چند بار بهشان آب و دانه مي دهد.

خوشم می آيد اينجا هر چقدر با ايتاليا فرق داشته باشد آب و هوايش خيلي فرق ندارد ، اينجا هم مثل ايتاليا برف دارد ، باران دارد ، سرما ، گرما ، باد...

آقای تورناتوره ی عزيز ، من مي دانم شما در همه جهان اسم و رسم داريد و فيلم هايتان هميشه جزو بهترين و ماندگاترين فيلم هاي سينماست. من مي دانم شما برای رسيدن به اين شهرت چقدر زحمت كشيده ايد. ولی اين را هم خوب مي دانم كه خيلي نامرد و بدجنس هستيد. ولي چون شخصيت معروفی هستيد و حتماً هر جا مي رويد چند نفر محافظ داريد ، معلوم است چهره زشت شما پوشيده مي ماند.

راستش اگر از شما و آن اطرافيانتان نمي ترسيدم الان هر چه از دهانم بيرون می آمد بهتان مي گفتم. هرچند بعد از نوشتن اين حرفها زود همه را پاره مي كنم كه مبادا به دستتان برسد يا پدرم بخواندشان. آن وقت مثل پدر آن پسره كه ماله نا را دوست داشت، پدر من هم كتكم مي زد.

مثل هر روز بايد گله را مي بردم چرا. ما شصت و چهار تا گوسفند چاق و چله داريم كه تازه هفت تايشان آبستن هستند و به زودی مادر مي شوند. البته خيلی هاشان هم كه نرهستند. نرها، بی ارزش ترند. ماده ها همه چيزشان به درد بخور است.

تورناتوره ی عزيز ، پدرم مي گويد : «وقتی من هنوز به دنيا نيامده ام يك گوسفند دو جنسه داشته ايم كه هم شيرده بوده و هم هي مي پريده به ماده ها و آبستنشان مي كرده»

 ولي فكر نمی كنم راست بگويد. گوشه ی لبش لبخند كوچكي هست ؛ وقتی اين حرفها را مي زند، من خوب مي شناسمش.

چراگاهی كه هر روز گوسفندها را می برم خيلی دور است. پشت آن كوه بلند كه نامش دسیکا است و مردم می گويند روزگاری زنی در يكی از غارهای دامنه اش زندگی می كرده كه جادو جنبل می دانسته و در زمستان می توانسته رودخانه ی ميمه كه در پايه ی كوه جريان دارد را خشك كند و مردم ديده اند كه در تابستان جلوی غارش برف و قنديل های يخ بوده است. من هر روز از مسير خانه اش می گذرم و درست وقتی كه از دهانه ی غاز رد می شوم يك جوری ام می شود ، حس عجيبی دارم.

آقای تورناتوره ، می دانم باور نمی كنی ولي بايد بگويم كه من ماله نا را ديدم. من ديروزغروب ماله نا را ديدم.

كنار درخت بلوطی همان حوالی غار.

حتماً اگر اين نوشته ها را بخوانی به كودكانه بودن اين فكر می خندی ولی باوركن  توهم نبود. من مونيكا بلوچی را ديدم كه با همان قيافه ی ماله نايی اش كنار آن درخت بلوط به تخته سنگ صاف و بزرگی تكيه داده بود و داشت موهايش را شانه می كشيد.

راستش اول ترسيدم. فكر كردم نكند همان زن افسانه ای باشد. همان كه جادوگری می كند و روزی به هزار شكل و قيافه در اطراف غار ترسناكش پرسه می زند. ولی آقای تورناتوره من می دانم اين قصه ها همه اش خيالبافی های قشنگ و سرگرم كننده ی مردم بوده و كم كم به شكل امروزش درآمده است. من می دانم آقای تورناتوره ، در همان ايتاليای شما ، در سيسيل در فلورانس در ونيز در رم ... از اين قصه ها زياد است و اصلاً شايد همين فيلم سينما پاراديزو را كه ساخته ای از روی يك قصه از همين خيالبافی هاي مردم شكل داده ای و ...

خيلی غم انگيز است تورناتوره ی عزيز.

ولی تو حق نداری اين همه با احساسات مردم بازی كنی ، فكر می كنی چون تورناتوره هستی ديگر می توانی آزادانه عشق های مردم را مسخره كنی؟ من اصلاً دوست ندارم فكرهای مارچلو ماستوريانی را با طنز مسخره ای كه در همة فيلم هايت داری نشان بدهی. دوست ندارم برای سرنوشت 1900 تصميم قطعی بگيری. دوست ندارم سينما پاراديزو را خراب كني ...

تورناتوره عزيز ، مگر ماله نا چه گناهی كرده بود كه بايد آن بلاها را سرش می آوردی. باور كن وقتی برای چندمين بار دزدكی داشتم فيلمش را نگاه می كردم ، اشكم درآمده بود. هر چند زبانشان را متوجه نمی شوم ولی می دانم به همديگر چه می گويند. من می فهمم جرم ماله نا فقط زيبايی و بی كسی اوست و آن پسر كه ماله نا را دوست دارد تنها مجذوب زيبايی اش شده.

تورناتوره ی عزيز ، آقای جوزپه تورناتوره! شما نمی دانيد چقدر سخت است فيلم هايتان را بدست بياورم و تازه ، پدرم اجازه نمی دهد اينجور فيلم ها را ببينم. منظورم اين است كه برای ديدن فيلم های شما كه مثل بيشتر فيلم های خارجی صحنه های سكسي دارند، مجبورم نيمه های شب وقتی سگ ها می خوابند دزدكی بروم توی اتاق كاهگلی پشت خانه و تلويزيون چهارده اينچ قديمی مان را بردارم ، بيارم و ويديويی را كه توی انبار جو پنهان كرده ام و هيچكس از وجودش خبر ندارد...

يادم است وقتی چند ماه پيش فيلم افسانه 1900 را نگاه می كردم برق دهكده قطع شد. پدرم بيدار شده بود و ديده بود من سرجايم نيستم. آمده بود دنبالم.

می دانستم زود متوجه نبودنم می شود. يك جوری است هی امر و نهی ام می كند. هی حواسش به من است. البته او فكر می كند من احمقم و هیچ چیزی را درست حالی ام نمی شود... ولی اشتباه مي كند...

تورناتوره عزيز ، اولين باری كه ماله نا را ديدم ، منظورم فيلم ماله نا است،نفسم بند آمده بود. از آن پسر كه هی می رفت از توی آن سوراخ به ماله نا نگاه می كرد بدم می آمد ، حالا هم...

از آن آدم هايی هم كه در نبود شوهر ماله نا به خانه اش می آمدند و به زور ماله نا را زمين می زدند متنفر بودم ، حالا هم...

چطور دلت آمد؟

اسم تو را توی اسم های اول فيلم پيدا كردم. اسم تنفر آميزت را...

ولی خودمانيم ها ، از حس تنفری كه به تو دارم اگر بگذرم ، بايد بگويم تو عجب كارگردانی هستی هان!

اصلاً به همين خاطر بود كه تصميم گرفتم همه ی فيلم هايت را گير بياورم...

وای تورناتوره ی عزيز ، نمي داني چقدر زندگي سختی دارم ، من دوست ندارم گله بچرانم. من ديگر بزرگ شده ام و از تمام حيوانات اهلي بدم می آيد. دوست دارم كارگردان شوم. بيايم ايتاليا ، توی ميدان های فلورانس كنار مجسمه های بزرگ و باشكوه عكس بياندازم ، کنارآن چراغ های كم سوی ايتاليايی كه كوچه های پهن و كوتاه شهر را در شب های باراني ، قشنگ تر از هميشه می كنند.

تورناتوره عزيز ، كاش می شد تو را ملاقات كنم. تو و آن بازيگری كه نقش ماله نا را خوب بازی می كند و من ديروز با همان چهره او را كنار آن غار ترسناك ديدم ، كنار آن بلوط پير.

راستش دوست ندارم فكر كنم آن زن كه داشت مثل معشوقه های توی فيلم، موهاش را شانه می كرد و فكر كنم من را هم ديده بود و با گوشه چشمش مرا می پایيد ، فقط و فقط توهم بوده...

لعنت به آن ماده گوسفند آبستن. همان كه قهوه ای روشن است و لكه قرمزی روی پيشانی احمقانه اش دارد. اگر او نبود و اگر لبه پرتگاه گير نيافتاده بود يك لحظه از آن زن چشم بر نمی داشتم. باور كن ماله نا بود من ساعت ها نگاهش كرده ام.

ولی ترسيدم. راستش ترسيدم گوسفندمان تلف شود. پدرم ، بيچاره ام می كرد. فكر نمی كردم به اين زودی برود.

تورناتوره ی عزيز، راستش هوا داشت تاريك می شد و حتما بايد برمی گشتم وگرنه حتماً بيشتر دنبالش می گشتم. مطمئنم همان طرفها بود. جای دوری نرفته بود. بوی عجيب و دوست داشتنی اش را حس می كردم.

فردا همان طرف ها دنبالش می گردم. نمی دانم چيست ولی چيزی توی دلم می گويد اگر بگردم حتماً پيدايش می كنم و حتماً او هم مرا دوست دارد و مرا دعوت می كند كه پيشش بنشينم و حتماً اجازه می دهد به صورتش دست بكشم... وای ماله نای عزيزم ، من چقدر تو را دوست دارم.

آقای تورناتوره ، برای اولين و آخرين بار بهتان می گويم كه دست از سرش برداريد. برويد فيلم های ديگری بسازيد با بازيگرهای ديگر و نقش های ديگر.

آقای تورناتوره ، من شما را دوست دارم ولی نمی دانيد وقتی آن عكستان را با خانم بلوچی ديدم چقدر افسرده شدم. كاری نكنيد كه برای هميشه از شما متنفر شوم.

ديگر دست از سر اين خانم برداريد. توی آن عكس كه با او گرفته ايد چرا گيلاس كوفتی تان را آرام زده ايد به ...

چرا داريد قهقهه می زنيد با او؟

اصلاً آن همه آدم ، دوربين و عواملی كه پشت سرتان معطل مانده اند ، بی خود فكر می كنند شما برای ساختن فيلم آنجا هستيد. انگار قصدتان از اين همه هياهو چيز ديگری است. می شود بپرسم چه قصدی داريد؟

تورناتوره عزيز ، التماس می كنم ديگر برای ماله نای من از آن فيلم های ناراحت كننده نساز.

فردا می خواهم بروم توی غار. می خواهم گله ام را ول كنم  و آنقدر بگردم كه شايد ماله نای خودم را پيدا كنم ؛ جايی توی دامنه كوه دسیكا، كنار آن غار ترسناك و زير سايه آن بلوط.

می خواهم فردا به كوری چشم شما ماله نا را همان جا زير همان درخت بلوط  ببوسم.

آقای تورناتوره عزيز

                    بهتان برخورد؟

                                       به جهنم!  

 

    

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 20:4 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
سلام

می خواهم پیش از آنکه به سفر بروم برای تو که دوستم داری از خودم رد پایی بگذارم.جای دوری نمی روم می خواهم دو سال تاب بیاورم...می خواهم دوسال سرباز باشم و جیکم بالا نیاید...می خواهم حرف نزنم دو سال...می خواهم دلم را خوش کنم به این سکوت دلتنگ که دوستانم بدانند دلتنگم و زبانی تر نمی کنم نه به شکایت نه به درد دل نه به هر چیز که صدایی باشد صدایی در حنجره ی تنهای من... بی تردید بعد از دو سال لبهای من لبهای مردابی من به طغیان و خروش حتی آرام نخواهند شد...

به این می گویند عقده...من عقده های روانی دارم لابد.

دوستتان دارم

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 22:44 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم بهمن 1386
 

 

هواي جمعه ، هواي كريسمس

 

 

 

 

ژانت گفت : « جمعه يعني همون فراي دي ! »

و از جلوي پنجره كنار رفت تا من برف سنگين حياط را ببينم. سالنامه را گذاشت روي تخت و رفت توي آشپزخانه.

 آقاي مانيسيان تعجب كرده بود كه چرا دخترش براي كريسمس به خانه نمي رفت.حق هم داشت. البته بهانه ژانت هم بهانه خوبي بود كه گفته بود: «مجبورم خوابگاه بمونم...درسام انباشته شده ... مي خوام از زهرا كمك بگيرم !»

و زهرا من بودم و تازه من درسم از ژانت ضعيف تر بود و من اصلا خود م خواهش كرده بودم پيشم بماند. البته خودم مي دانستم خواهشم غير منطقي است ولي به قول استاد رسولي :«ما زن ها همه چيزمان به دلمان ربط دارد نه به مغزمان»

ومن دلم خواسته بود ژانت پيشم بماند، چون هم توي درس ها كمكم مي كرد،هم اينكه دوست نداشتم دوران فرجه امتحانات را بروم خانه و روزي بيست و چهار ساعت با حميده دعوا كنم حميده جلوي بابام به من گفته بود : « توي اين خونه يا من اضافي ام يا تو ! منوكه با هزار تمنا آوردين اينجا... همين خودت و بابات !» راست مي گويد البته؛ ولي بعد از فوت مادرم ، حتي قبل تر ،يكي دوسال آخر زندگي اش ، حس مي كردم پدر بيچاره ام كم كم دارد ديوانه مي شود. هر روز كار و بارش را ول مي كرد و مادرم را به بيمارستان هاي اين شهر وآن شهر مي برد ؛ كاش افاقه كرده بود... پدرم ولي واقعا خسته شده بود از زندگي و همه تلخي هايش.

اگر چه بعد از رفتن مادرم خيلي تنها شدم ولي ياد گرفتم با مشكلات بجنگم و هيچوقت نا اميد نشوم. هر وقت كم مي آوردم با خداي خودم حرف مي زدم.  به نظرم تنها چيزي كه واقعا آدم را از هر بابت آرام مي كند همين است. مادرم مي گفت : « خدا رو فراموش نكن ، حتي واسه يه لحظه !» روز آخر زندگي اش هم داشت دعا مي خواند. دعا مي كرد كه آقا ظهور كند. پرسيده بودم: « آقا مي تونه شفات بده؟ » گفته بود : « آره... اگه ازش بخوام! » پرسيده بودم : « آقا كي ظهور مي كنه ؟... چرا ازش نمي خواي شفات بده ؟» گفته بود : «امروز پنج شنبه است شايد فردا ...»

من داشتم از آقا تقاضا مي كردم حال مادرم را خوب كند اما  انگار مادرم بايد خودش در خواست شفا مي كرد.

 ژانت سيني انار را گذاشت  كنار  دستم.  لبخند زد و گفت: « خب در مورد روزاي هفته مي گفتم...  هر چند ميدونم  الان داري به چي فكر مي كني !» جزوه هاي دور و برم را  جمع و جور كردم كه بنشيند كنارم.

« دلم گرفته ! ژانت !»

انار درشتي را گذاشت روي بشقاب و كارد ميوه خوري را تعارف كرد.  براي خودش هم توي بشقاب چيني انار گذاشت. « خب  پس حالا يه آرزو كن !»

« چطور مگه ؟»

« من و تو مي خوايم شاه دونه ي انارامونو پيدا كنيم كه آرزوهامون برآورده بشه ! اوكي ؟»

خنده ام گرفت ابروهام را بالا دادم و با تعجب خيره اش شدم. « مي دوني؟! بچه كه بوديم شباي كريسمس ، بابام جلومون يه انار مي ذاشت و مي گفت :  اول يه آرزو كنين بعد تموم دونه هاي انارتونو بخورين ، مبادا شاه دونه رو از دست بدين. مي گفت : اگه شادونه رو بخورين حتما حتما آرزويي كه كردين برآورده مي شه !»

داشتم با كارد ور مي رفتم و با علاقه گوش مي دادم. هر از گاهي از اين اعتقادات جالب شان برايم تعريف مي كرد گفت : « البته آرزوي من هيچوقت برآورده نشد يعني تا حالا كه نشده ...»

لبخند روي لبم ماسيد. پرسيدم : « مگه آرزوت چي بود ؟» كمي با كش موي اش كلنجار رفت بعد لبخند كوتاهي زد و گفت : « خب ، راستش من آرزو مي كردم يه روز حضرت مسيح رو ببينم !»

« يعني هر سال همين آرزو رو مي كردي ؟ »

كاردش را برداشت و مشغول شد. زير لب مي خنديد.

« خنگ خدا ، واسه يكي از انارايي كه مي خوردم اين آرزو رو داشتم نه واسه همش !» و باز مي خنديد. بقيه حرفهايمان دري وري بود. ولي يادم رفت بپرسم: « مي خواهد حضرت مسيح را ببيند كه چه بشود ؟»

 توي حياط داشت برف مي باريد و صداي جيك جيك گنجشك هايي كه زير بالكن حياط پناه گرفته بودند به گوشمان مي رسيد اما ژانت هي سكوت را مي شكست و از جشن كريسمسي حرف مي زد كه دو سال پيش در خانه مجلل عموي اش در قفقاز گرفته بودند و هي مواظب بود شاه دانه انارش نيافتد روي فرش و گم شود. انگار بعد از اين همه سال هنوز اميدوار بود به آرزوي اش برسد.

« حوصله  ت رو سر بردم زهرا ؟ »

« نه....نه... باور كن داشتم گوش مي كردم !»

انگار متوجه شده بود حواسم جمع حرف هايش نيست وهي دارم بي خودي به چشم هاي آبي اش زل مي زنم.

داشتم فكر مي كردم به مادرم كه داشتيم توي آن هواي برفي از سردخانه بيمارستان به طرف بهشت زهرا مي برديمش و من دختر نوجواني بودم و تازه فهميده بودم وقتي مادرم نيست چقدر دختر بودن سخت است و هي حميد ه مي آمد جلوي چشم هايم كه دوست داشتم گيس هاي اش را بكشم و از خانه مان بيرون بياندازمش.

داشتم فكر مي كردم به آن روز برفي كه با پدر و مادرم توي حياط خانه آدم برفي  بزرگي درست كرده بوديم و مادرم مي خواست روسري سرش بگذارد ولي پدر اصرار داشت شانه اش را يك جوري به جاي سبيل بگذارد بالاي لبش_كه فكر كنم پاشنه  يك دمپايي پلاستيكي قرمز  رنگ بود.

داشتم فكر مي كردم به اينكه كاش پدر من هم موقع سال تحويل انار مي آورد و با من و مادرم دنبال شاه دانه انارهايمان مي گشتيم و من آرزو مي كردم كه آقا را ببينم تا به پاي اش بيافتم و گريه كنم ، زار بزنم و التماسش كنم كه شايد براي ماندن مادرم پادرمياني كند.

ژانت  دستم را گرفت وگفت : « كجايي؟ » و سؤالش را كشيد و كشيد تا بچسباند به سؤالات بعدي؛ « چرا همش تو فكري ؟ اتفاقي افتاده ؟ مي تونم كمكت كنم ؟ » مات مانده بودم. زل زده بودم توي چشم هايش كه ملتمسانه سين جيمم مي كردند. يكهو بغضم تركيد. بغلم كرد. شانه هاي اش؛ شانه هاي اش ظريف و دخترانه بود، مثل شانه هاي خودم... .

« زهرا !زهرا جون »

كسي دست گذاشته بود روي شانه ام و تكانم مي داد. با خواب آلودگي گفتم : « چيه ژانت !»

« دم غروبه... نمي دونم چه جوري خوابمون گرفته بود... پاشو نمازتو بخون !»

سرم را تكان دادم كه يعني : « باشه» و بلند شدم پتويي را كه روم كشيده بود، جمع كردم. دست دراز كردم كه بالشم را بردارم كه ديدم دانه سرخ اناري افتاده است روي فرش ، كنار بالشم.

ژانت از توي آشپزخانه گفت : «يالا تنبل خان... اينجوري شام ، بايد ساندويج بخوريم ها !»

دانه انار را گذاشتم توي دهانم. لب هايم را بستم و لاي دندان هاي جلويي خردش كردم. شيرين بود،فهميدم شاه دانه خودم است.

ژانت تلويزيون را روشن كرده بود كه حس تنهايي و كسالت از بين برود. اذان هم كه پخش مي شد؛ آرامش عجيبي به آدم مي داد. ژانت از توي آشپزخانه انگار به چيزي زل زده بود. چيزي كنار  پنجره اتاق يا حتي پشت پنجره؛ شايد به برف، شايد هم به گنجشك هاي پشت پنجره... .

ماهي تابه را گذاشت كنار اجاق و سريع رفت توي حياط. چراغ حياط روشن شد. از توي پنجره ديدم كه مردميانسالي با لباس آبي نيلي ، زير برف ملايمي كه مي باريد به داخل اتاق خيره شده بود و انار درشتي را نشان مي داد يا نه... تعارف مي كرد. انگار داشت مي گفت : « بيا»

داشتم فكر مي كردم،اين مرد چه كسي مي تواند باشد؟ مسيح مقدس يا... .

ژانت داشت پشت سر هم نام مرا صدا مي زد.

                                                                                             

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 19:1 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام مرداد 1386
داستان کوتاه
 

 

نقاشي هاي پريشان مردی مجرد !

                       

 

                  

                           

 

         

مرد در قسمتي از بوم داشت تصوير زني را نقاشي مي كرد كه به خوابي ابدي فرو رفته بود و در ادامه تختخواب طرح كمرنگي از مردي تقريباً ميانسال نقش بسته بود كه پائين تنه اش در سفيدي بوم گم شده بود. مرد خواست كمي روی نور اتاق كار كند اما خميازه كشيد و قلم مو را كنار گذاشت. مرد انگار آنقدر خسته بود كه نمي توانست صاف روي پاهايش بايستد. چراغ را خاموش كرد و رفت توي راهرو. توي اتاق خواب همسرش خواب رفته بود،در حاليكه آباژور كنار تخت، نور نارنجي رنگي را انداخته بود توي صورتش و زيبائي زن را دوچندان كرده بود.مرد زانويش را گذاشت روي تخت وآرام خزيد كنار همسرش. صداي وزوزي به گوشش رسيد. به صورت زن خيره شد و خواست  بي صدا گونه اش را ببوسد اما پشيمان شد.

پتو را پائين كشيد. ناگهان متوجه شد صداي وزوز از توي هدفوني مي آيد كه زير موهاي خرمايي رنگ همسرش پنهان بود. آرام و بادقت هدفون را از گوشهاي همسرش بيرون كشيد و ام پی تری پلير را خاموش كرد  و گذاشت روي ميز كنار آباژور و دوباره به زن خيره شد . انگار دنبال عضو كشف نشده اي در صورت زن مي گشت. زن اما آرام خوابيده بود .

يك ساعت تمام، مرد لم داده بود كنار همسرش و يكريز  به چهرة خواب رفته او نگاه  مي كرد .

در اين يك ساعت، زن فقط يك بار  سرش را تكان داد و نيمي از صورتش در تاريكي اتاق كمرنگ شد، اما مرد همچنان بادقت به زيبائي صورت همسرش خيره بود. به بيني اش نگاه كرد كه كشيده و خوشتراش، وسط صورتش تقارن دلبرانه اي بوجود آورده بود. او فكر مي كرد شهوت برانگيزترين عضو صورت بيني است، حتي شهوت برانگيزتر از لبهاي گوشتالو و براق.

ناگهان زنش غلتي زد و چشم باز كرد. دستش را از زير پتو بيرون آورد و چشمهايش را ماليد .مرد هنوز داشت به زن نگاه مي كرد.زن خميازه كوتاهي كشيد. پره هاي بيني اش  تكان ظريفي خورد.

« بخواب عزيزم! »

« داشتي بازم منو نگاه مي كردي؟»

مرد سر زنش را بغل كرد. كمي دنبال كلمه گشت. گفت:

«بخواب عشقم!»

و اضافه كرد :«ببخش كه بيدارت كردم!»

زن صورتش را از لاي بازوي مرد بيرون كشيد و گفت : «نه! خودم بيدار شدم!»

چانه اش توي نرمي بازوي مرد فرو رفته بود.

«وقتي نيگام مي كردي به چي فكر مي كردي؟»

مرد خنديد.

«فكر نمي كردم!  دنبال يه بهونه بودم كه بيدارت كنم! »

زن خنديد و گفت: «ديوونه...من كه سرشب بهت گفتم بيا بخوابيم!»

مرد لبهاي همسرش را بوسيد و گفت:

«شوخي كردم عزيزم»

زن ابروهايش را بالا برد و با لحني مصمم گفت:

«اگه مي خواي من حرفي ندارم»

مرد خنديد و گفت: «بگير بخواب خانمي!»

همسرش را بغل كرد و زير پتو، پاي راستش را گذاشت وسط پاهاي زن و خودش را بخواب زد.

 

 

موسيقي شلوغ و پر سر و صدايي با نهايت ولوم، داشت وسط اتاق پخش مي شد.مرد با شورت و ركابي سفيد، روي صندلي راحتي نشسته و چشمهايش را بسته بود.تلفن، مدام زنگ مي زد اما مرد متوجه نبود.چشمش را باز كرد و از روي عسلي مقابلش از توي پاكت سيگاري درآورد.

روي عسلي، غير از پاكت سيگار و فندك و گيلاس شراب سرخرنگ،يك بطري بلند شراب كه چيزي ته اش نمانده بود و مقداري  پوست پسته وجود داشت.

مرد سيگارش را روشن كرد. اخم افتاد توی صورتش؛ وقتی اولين پك را به سيگار زد.

صداي موسيقي لحظه اي قطع شد، اما با شروع شدن آهنگ بعدي، دوباره اتاق پر از سر و صدا شد . ديگر صداي زنگ تلفن هم قطع شده بود.

مرد نشست روي صندلي و چشمهايش را بست و همچنان كه به سيگارش پك مي زد با پا روي كفپوش اتاق ضرب گرفته بود.

وقتي از جايش بلند شد سيگارش ته كشيده بود . با بي قيدي ته سيگار را انداخت زير پا و با دمپايي پلاستيكي له اش كرد . كسي پشت در بود و آرام در مي زد. مرد ابتدا نشنيد اما لحظه اي كه آهنگ تمام شد  و براي چند ثانيه اتاق ساكت شد مرد صداي تق تق در را شنيد.

گيلاس شراب را - كه بالا كشيده بود، گذاشت روي عسلي  و رفت سمت در.

زني با مانتوي مشكي براق و كوتاه و شال قرمز رنگي ايستاده بود جلوي مرد . البته در همان نگاه اول، مرد از تيرگي صورت زن و گشادي سوراخ هاي بيني اش خوشش نيامد.

زن كه سلام كرده بود داشت مي گفت:

«آگهي داده بودين براي كارهاي منزل!»

مرد خيلي مايل نبود چيزي بشنود. گفت: «بله بفرمائيد»

زن وارد خانه شد و با خجالتي معمولي به مرد و اتاق نگاه كرد.

مرد كه داشت مي رفت  توی اتاق خواب -سمت كمد جا لباسي ، گفت: «اسم شما چيه؟»

زن كه همانطور ايستاده بود؛ دست راستش را توي  تنها جيب مانتو گذاشت و كمي بلند گفت :

«شما كتي صدام كنين!»

مرد وقتي برگشت شلوار پوشيده بود.

«كتي خانم!  امكان داره تا شب اينجا رو به راه بشه؟»

كتي دكمه ی بالاي مانتو را بازكرد و گفت :

«اوه... حتماً!» و اضافه كرد: «البته در مورد دستمزد بايد بگم كه... »

مرد گفت: « باشه مهم نيست»

كتي داشت به قلم مويي نگاه مي كرد  كه با نخ بلندي از سقف آويزان بود .

مرد گفت: « لطفاً به وسايل اون اتاق هم دست نزنيد! »

و به اتاق دوم راهرو -كه نزديك راه پله بود، اشاره كرد.

 

 

توي كافه، مرد تنها نشسته بود و داشت نوشيدني اش را با ني بالا مي كشيد. روي ميزهاي كافه بيشتر پسر، دخترهاي جوان نشسته بودند. البته گوشه كافه مرد مسني تنها نشسته بود اما روي ميز  دو تا ليوان كافه گلاسه بود .

مرد اطرافش را ديد مي زد و آرام ني را مي مكيد. روي ميز سمت چپش زني با دستكش هاي قرمز نشسته بود. البته او هم صندلي رو به روي اش خالي بود.

مرد، دزدكي چندبار به زن خيره شد. چند لحظه بعد زن متوجه شد و لبخند مليحي زد.

مرد كه كمي هول كرده بود، لبخند زد و سرش را بالا و پائين كرد. زن هنوز لبخند مي زد . مرد داشت از نگاه زن مي خواند كه او را دعوت مي كرد سر ميزش؛ به همين خاطر بلند شد و رفت سمت ميز زن.

وقتي رسيد رو به روي زن، دستهايش را گذاشت روي تكيه صندلي و لبخند زد.

زن گفت: «سلام»

مرد زود جواب داد: «سلام»

مكث کوتاهی کرد و با لبخند ادامه داد: «من اين افتخار رو دارم كه با شما سر يه ميز  بشينم مادام؟»

زن ابروهاي باريك و كماني اش را بالا برد و لبخند عشوه آميزي زد.

«اوه...چرا كه نه!  بفرمائيد!»

مرد با دقت صندلي را عقب كشيد و نشست روش.

«روز خوبيه!»

زن گفت: «بله...البته!»

مرد همانطور كه به بيني كشيده و خوشتراش زن خيره شده بود، گفت:

«شما چهره زيبا و فتوژنيكي دارين مادام!»

زن خنديد و لحظه اي چشمهايش را بست.

«مرسي...ولي شما خودتون رو معرفي نكرديد آقا!»

مرد انگار كه چيزي را بخاطر آورده باشد، خنديد و سرش را كمي عقب كشيد.

«معذرت مي خواهم...معذرت مي خواهم...البته حق با شماست، اصلاً فراموش كردم!

بابي .... اسم من بابيه...بابك »

بعد با همان لبخندی که مدام توی صورتش بود، گفت:

«خيلي خيلي خوشوقتم!»

زن داشت به لبهاي بابي نگاه مي كرد كه بالايش سبيل مرتبي درست شده بود و موقع حرف زدن  تكان مي خورد . بابي انگار كه متوجه شده باشد دستي بصورت تراشيده و نرمش كشيد.

«البته فضولي نباشه...شما همسر ندارين؟... منظورم اينه كه...خانمتون ، چرا با خانمتون تشريف نياوردين؟»

مرد ناگهان آرام سرش را پايين انداخت. زن بلافاصله گفت: «البته مجبور نيستين جواب بدين!»

مرد سرش را تكان داد و گفت: «نه موضوع اين نيست ... مي دونيد!؟ من مجردم...همسرم هشت سال پيش توي آتيش سوخت. اونم جلوي چشماي خودم» و باز سرش را تكان داد.

زن گوشة لبش را گزيد و سريع گفت: «متاسفم... قصد نداشتم ...! »

مرد لبخند زد و گفت :«اشكالي نداره!»

زن با دستپاچگي گفت: «مي خوريد؟چيزي! يعني چيزي ميل دارين؟»

مرد گفت:«متشكرم،نه!»

زن به موهاي جوگندمي مرد نگاه كرد كه از جلو كم پشت بود.

« اسم شماچيه راستي!؟»

زن كمي چشمهايش را خمار كرد و بی قرار عشوه آمد.

«اسم من؟ ... خب راستش من اسم ثابتي ندارم.خيلي ها با اسم هاي مختلف صدام مي كنن!»

  مرد لبهايش را رو به جلو غنچه كرد و ابروهايش را بالا داد.

«چه جالب ! ... شما خيلي جالب هستين !» و از پشت شيشة دودي ميز به ران هاي پر و محكم زن نگاهي دزدكي انداخت كه در انتهايشان شلوار جينش چروك برداشته بود. زن دستكش هاي قرمزش را كند. مرد ناخن هاي بلند و لاك خوردة زن را ديد.

«راستي شما چطور؟ شما هم مجردين؟»

 

 

مرد زبانش را كشيد روي نوك بيني كتي و بازوهايش را محكم گرفت.

مي خواست بلوز نارنجي كتي را بالا بكشد. كتي دست مرد را گرفت و گذاشت روي شانة خودش.

مرد علاوه بر بيني، لبهاي كتي را هم ليس مي زد، ولي خيلي راضي بنظر نمي رسيد.

كتي صورت مرد را كه ريش تيزي داشت بين دستهايش گرفته بود  و با ولع خودش را به مرد مي چسباند.

وقتي بوي سوختگي غذا به شامه ي كتي رسيد، جيغ كوتاهي كشيد و گفت: «واي» و خودش را از مرد جدا كرد و با سرعت رفت شعله را خاموش كند.

مرد كه اول ترسيده بود، با بي تفاوتي نشست روي مبل  رو بروي تلويزيون. كنترل  روي عسلي بود. چون نزديك بود مرد برش داشت و تلويزيون را روشن كرد. تند تند كانال ها را عوض مي كرد تا رسيد به شبكه اي كه مستندي در مورد جفتگيري شيرها پخش مي كرد.

كتي از آشپزخانه بيرون آمد و نچ نچ كنان گفت: «بازم سوخت...البته ته ش فقط!»

مرد چيزي نگفت و جفتگیری شیرهای جوان را نگاه كرد.

كتي رفت كنار مرد نشست. دستهايش را دور گردن مرد حلقه كرد و لبهايش را به صورتش فشار داد و بوسيدش.

«غذا  آماده اس...ديگه بايد برم...فردا ممكنه يه كم ديرتر بيام،اشكالي كه نداره؟ ... بايد پوريا رو ببرم ثبت نام كنم!»

مرد گفت: «آره ببرش! ...بعد بيا اينجاو... واسه تسويه حساب!»

زن مات مانده بود.

 

 

اجاق تك شعله ی كوچك از وقتي كه مرد به حمام رفته بود تا برگشتنش روشن بود  و ميله ي فلزي باريكي كه روي آتش بود سرخ شده بود.

مرد با حوله نارنجي اش از حمام بيرون آمد. موهايش خشك خشك بود.

حوله را گذاشت روي مبل و شورت سفيد بلندش را از روي عسلي برداشت و پوشيد. شورت روي پاكت سيگار بود.

مرد سيگاري گيراند و سي دي موسيقي ملايمي را در دستگاه پخش گذاشت.

سماور برقي عتيقه اي در چند قدمي اجاق گاز، داشت قل قل مي كرد.

مرد يادش افتاد براي خودش چاي بريزد.

استكان را از كنار اجاق برداشت و آب جوش ريخت.پاكت چاي كيسه اي همان كنار دستش بود . خواست چاي اش را با خرما بخورد. چندتا مورچه كنار خرماها و تعداد زيادي هم دور و بر هسته هاي توي بشقاب بودند.

كسي در زد.

مرد ركابي اش را از روي مبل برداشت و پوشيد.

روي همان مبل نشست و منتظر ماند تا صداي در زدن تمام شود.

 

 

از كافه كه برگشت؛ لخت شد. لباسهايش را انداخت روي مبل و حوله نارنجي اش را از روي میز غذاخوری برداشت. حوله خيس بود.توي حمام تا نيم ساعت صدايي نبود. بعد شرشر نرم آب پيچيد توي حمام.

مرد كف حمام دراز كشيده بود و كم و بيش احساس خفگي مي كرد.

دوش را جلوي دهانش گرفت . آب خورد. آب سرد بود. نفس نفس زد و بعد از چند لحظه روي نشيمنگاهش نشست.

به عضو كوچك بين پاهايش نگاه كرد . لبخند زد ، بعد زد زير گريه و چند بار سرش را كوبيد به ديوار حمام.

 

 

از توي دستشوئي  صداي گريه مرد شنيده مي شد. بعد از نيم ساعت و با اصرارهاي دوستش از دستشوئي بيرون آمد. صورتش را آب زده و گردن و قسمتي از ركابي اش خيس شده بود.

چمدانهاي دوستش هنوز كنار اجاق تك شعله و مبلمان ولو بودند. مرد نشست روي مبل و دوستش هم روي مبل مقابلش نشست و شروع كرد به حرف زدن ... .

كسي در مي زد.

دوستش بلند شد كه برود در را باز كند.

مرد گفت: «بشين! من منتظر كسي نيستم!»

دوستش نچه اي كرد و گفت: «باشه!  ولي نا اميدي هم درد نابودكننده ايه»

كسي همچنان آرام در مي زد.

دوستش گفت: «برو!»

مرد با بي تفاوتي و ترديد  از روي مبل بلند شد و به سمت در رفت.

از توي چشمي در نگاه كرد. كسي پشت در نبود. فكر كرد احتمالاً شخصي كه پشت در بوده نا اميد شده و رفته  است.

آرام در را باز كرد. در نگاه اول كسي را نديد. اما فقط لحظه اي بعد دختر بچه اي را ديد كه بشقابي پر از كلوچه  در دست داشت . دخترك كلوچه ها را  تعارف كرد.

مرد لبخند زد و دستش را دراز كرد به سمت بشقاب و كلوچه اي را از رديف بالایي  برداشت.

دخترك گفت: «نه،نه آقا! همه ش مال شماس!» و چند بار پشت سر هم  طرف راستش را نگاه كرد.

مرد گفت: «بيا جلوتر ببينم كوچولو!»

دخترك جلو آمد مرد جلويش خم شد و با پشت سبابه اش زير چانة دختر را نوازش كرد. لبخند همچنان توي صورتش باقي مانده بود .

«اين كلوچه هاي خوشمزه  رو كي درست كرده خانم كوچولو؟»

دخترك به طرف راستش اشاره كرد.

زن همسايه از لاي در داشت با حركت دست به دخترك اشاره مي داد كه زودتر برگردد.

مرد سرش را جلو برده بود و داشت زن را مي ديد . بشقاب را از دخترك گرفت و بلند شد. سرش را بوسيد و گفت:«از مادرت تشكر كن!»

و اضافه كرد:  «حالا هم زود برو خونه!»

دختر زل زده بود به چشمهاي مرد.

دوستش براي بار سوم داشت مي پرسيد «كيه بابي؟ چي شد؟»

مرد در را بست و به آن تكيه داد. بشقاب كلوچه ها را گذاشت كنار پاهايش.

 

 

نخ بلندي از سقف آويزان بود و مرد در اتاق دوم راهرو داشت قلم مويي را به رنگ  قهوه اي آغشته مي كرد. روبه روي اش نقاشي رئالي از يك كافه بود كه پشت ميزهايش زوج هاي جوان نشسته بودند و روي نزديكترين صندلي ها،دو مرد ميانسال در حال گپ زدن بودند.

اولي مي گفت: «دلت براش تنگ شده؟»

دومي كه سرش را بلند كرده بود مي گفت: «توچي؟ دلت واسه زن اولت تنگ نشده؟»

اولي جواب مي داد: «چرا...ولي اون با چند نفر ديگه ارتباط داشت»

دومي دوباره مي پرسيد: «توچي؟  بهش وفادار بودي؟»

اولي سرش را پائين مي انداخت؛ اما فقط براي لحظه اي .

«خب كه چي؟ يعني اون بايد مقابله به مثل مي كرد؟»

دومي فقط نگاه مي كرد.

«اون زنه رو ببين رفيق! »

دومي نگاهي به ميز سمت چپش مي انداخت.

زني با بيني خوشتراش و كشيده داشت لبخند مي زد. وقتي متوجه نگاه دومي شد، دست تكان داد.

دومي كه داشت به ران هاي پر و محكم زن نگاه مي كرد، سرش را برگرداند.

«چي شد؟ مي شناسيش؟»

دومي با بي ميلي جواب مي داد:

«آره ، فقط يه بار »

اولي ذوق زده مي پرسيد :«اسمش چيه؟» و دستهاي دومي را روي ميز مي فشرد.«مي تونيم دعوتش كنيم؟»

دومي مي گفت : «اسمشو نمي دونم، ولي مي دونم يه هرزة زيبا و كثافته»

كنار ديوار تابلوهاي كامل و نيمه كارة زيادي ريخته بود؛ تابلوي مرد و زني در كافه،زني با صورتي تيره رنگ در حال گردگيري،زني با بيني خوشتراش و كشيده ،مردي با ركابي  سفيد در حال خوردن چاي و كمي آن طرفتر تابلوی زن و مردي روي تختخواب كه پائين تنه ی مرد در سفيدي سمت راست تابلو گم شده بود . مرد از جايش بلند شد و تابلو را برداشت و انداخت كنار بقيه تابلوها.

تصوير مردهاي توي كافه واژگون افتاد كنار تابلوي زن زيبايي كه بيني خوشتراش و كشيده ايي داشت .

مرد بوم سفيدي را آماده كرد.

دوستش داشت چمدانهايش را جمع مي كرد، چون صبح زود وقتي از خواب بيدار شده بود با نامه اي روي يك مقواي بزرگ بر ديوار مواجه شده بود كه مرد نوشته بود: «دوست من، حالم اَزَت بهم مي خوره!  تو احمق ترين دوستي هستي كه يه آدم مي تونه داشته باشه. هيچوقت نتونستي منو بفهمي... مي شه بري گم شي لعنتي؟»

مرد آمده بود تو هال و داشت دوستش را نگاه مي كرد . دوستش زيرچشمي به مرد نگاهي انداخت ولي به سرعت لباس ها را مي چپاند توي چمدان.

مرد جلوتر آمد.

«آره، دلم براش تنگ شده،اون زن وفاداري بود. شايد برم دنبالش. بنظرت پيداش مي كنم؟»

 دوستش بي توجه پيراهني را كنار بقيه ي وسايل چمدان جا مي كرد.

«آدرسشو از خونة پدرش مي گيرم...مگه نه؟»

دوستش از كنار آينه، شيشه عطر ماتريكس را آورد كه بگذارد توي چمدان. سرش را بلند كرد و گفت:

«تو داري از يه آدم احمق لعنتي در مورد آينده ی زندگيت  چي مي پرسي؟»

كمي مكث كرد و ادامه داد:  «به خاطر اينكه نتونستم رفيق خوبي باشم و دائم تحملم كردي معذرت مي خوام!»

مرد برگشت توي اتاق دوم  راهرو و قلم مو را برداشت كمي به بوم سفيد رنگ مقابلش نگاه كرد و آرام زد زير گريه.

 

 

 صبح زود از خواب بيدار شد. در يخچال را باز كرد. مقداري كالباس را از توي نايلون كشيده بود بيرون . مرباي آلبالو ريخته بود توي يخچال . چيز ديگري توي يخچال نبود. مرد به گرد و خاك روي در یخچال نگاه کرد و رفت روی صندلي راحتي توي هال نشست و كالباس ها را با آرامش خورد . بعد بلند شد و دستمال را خيساند و به جان وسايل افتاد. گردگيري كرد. جارو كرد. ظرف هاي نشسته ی روي ظرفشوئي را شست. لباس هاي چرك را انداخت توي ماشين لباسشويي... .

قلم مو را كشيد روي بوم.

مردي را نقاشي كرد كه تكه كاغذي را در دست داشت و به پلاك خانه هاي خيابان چهل و هشتم نگاه مي كرد. مرد چند بار در زده بود ولي كسي  در را باز نكرده بود. نشسته بود روي سكوي كنار در و سرش را انداخته بود پایين.

يك ساعت همانطور، همان جا نشسته بود تا اينكه صدایي شنيده بود.

«آقا كاري داريد اينجا؟»

مرد كه چرتش گرفته بود، زود سرش را بلند كرد و همسرش را با مرد جواني ديد.

مرد جوان به زن نگاه كرد و گفت:

«اين آقا اينجا كاري داره؟»

زن سري تكان داد و گفت:«نمي دونم...نمي شناسمش!»

مرد به بيني زن نگاه كرد كه  مانند سابق كشيده و خوشتراش تقارن زيبائي در چهره اش ايجاد مي كرد اما مجبور شد سرش را پایين بياندازد و از جلوي در كنار برود. زن كليد انداخت توي قفل و در را باز كرد.  مرد جوان با تعارف زن داخل شد.

مرد به گل سرخ توي جيب كتش نگاه كرد زن هم لحظه اي گل را ديد ولي وارد خانه شد. مرد دستهايش را گذاشت توي جيب كتش .

زن وقتی داشت ارد خانه می شد، برگشت و گفت: «آقا يه لحظه!» و اشاره كرد که مرد بيايد توي خانه .

مرد بصورت زن خيره شده بود و انگار دنبال عضو كشف نشده اي در صورتش مي گشت.

گفت: «چي؟»

زن گفت: «بيا...لطفاً!»

 زن تعارف كرد. مرد وارد خانه شد.

مرد روي اولين صندلي ای  كه ديد، نزديك در نشست.

زن رفت توي آشپز خانه. خبري از مرد جوان نبود.زن اين بار آرام و خودماني تر جلو آمد و گفت:

«چي مي خواي بابك؟»

مرد سرش را بلند كرد و گفت: «حالا ديگه هيچي!»

زن لبخند زد و دوباره پرسيد: «چيه...اومدي اينجا زندگي منو خراب كني؟»

«نه... باور كن نه ! »

و بغض سنگيني راه گلويش را مي بست.زن به چشمهاي مرد نگاه مي كرد كه پر از اشك بود.

مرد بلند شد و در همين لحظه اشكهايش سرازير شدند. گفت: «خوشبخت باشي» و خواست برود.

زن شانه هاي مرد را گرفت. اشكهايش را با دست كنار زد. مرد اتاق ها را مي پاييد.

زن گفت: «من هنوز دوسِت دارم... البته اگه تو بخواي!»

لبخندي زد و گفت: «اون لوله كشه!»

مرد جرأت كرد همانجا پيشاني همسرش را ببوسد.

قلم مو را تميز كرد و كنار گذاشت و تمام تابلوها را جمع كرد غير از يكي. توي تراس همه را پاره كرد و يكي يكي سوزاند .

دوستش گفت:«نا اميدي درد نابود كننده ايه!»

مرد تابلوي بعدي را انداخت توي آتش .

دخترك كلوچه ها را تعارف كرد و گفت :«نه،نه آقا! همش مال شماست!»

مرد داشت توي دستشویي گريه مي كرد.

تابلوي آخر تابلوي زني با بيني خوشتراش و كشيده بود كه سوخت.

كسي در زد.

مرد به ساعتش نگاه كرد؛ دقيقاً هشت صبح بود . مرد دويد سمت در.

 

 

زن به تابلوي مقابل تخت خواب نگاه مي كرد . تابلو زني كه انگار به خواب ابدي فرو رفته بود و مردی که... .

مرد داشت به همسرش لبخند مي زد.

گفت: «بخواب عزيزم،بخواب!»

زن گفت: «مي خواي نيگام كني؟»

مرد داشت به عضو كشف نشدة صورت همسرش  فكر مي كرد و تابلوی زیبایی در ذهنش نقش بسته بود.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی خانمرادی در 1:47 | | لینک به این مطلب