>
تبليغاتX
خامه

 

به نام خدا

آیین سوژه پردازی و خلاقیت ترجمه

 

نقدی بر کتاب:«  به سن توکه بودم »

گزیده اشعار کودکانه ی : شل سیلوراستاین

مترجم:  علی مرادحسینی

تصویرگر: شل سیلور استاین

نشر: ترفند

چاپ اول: 1390

شمارگان: 2000 نسخه

قیمت: 2500 تومان

 

اگرچه مجموعه ی اشعار شِل سیلوراستاین تا کنون به شکل ها و نام های مختلفی انتشار یافته و تا حدودی سبک و سیاق اشعار این شاعر خلاق و خوشفکرِآمریکایی ، برای کسانی که این نوع آثار را دنبال می کنند چندان غریب نیست ؛ اما این بار و در این نوشتار به برگردانِ تازه منتشر شده و نقد تازه تری از این کتاب ارزشمند می پردازیم.

شاید بهتر باشد در بررسی و نقد کتاب حاضر ، نگاهی داشته باشیم به چند مقوله ی شاخصِ اثر و در کنار آن بصورت جنبی ، برخی ویژگی ها و مشخصه های خاص آن را مورد واکاوی قرار دهیم ؛ ویژگی هایی که تا کنون به آن پرداخته نشده و یا در نقد های پیشین توجه کمتری بدان شده است.

 ابتدا  بارزترین شاخصه و ویژگی مجموعه را بررسی می کنیم و آن مولفه ای است که اصولا در ادبیات کودک و بخش خلاقه ی آن ، پیش از هر عنصر دیگری حائز اهمیت و توجه است و آن براستی هنرِ خلق سوژه ، پردازش و آفرینشگری آن است.

•        سوژه ی خلاق ،آفرینشگری و آشنایی زدایی

سوژه های سیلور استاین به واقع نوعی از بازگشت به کودکی را توام با آشنایی زدایی هنرمندانه ی خاص خود ،پیش روی می نهد. اصولا کشف سوژه و پرداخت خلاقه ی آن در آثار کودک ، تفاوت عمده ای با آثار بزرگسالان دارد.در بازنگری و واکاوی این نظر ، به واقع در می یابیم که تفاوت ژرف در تولید و پرورش سوژه ،  ما را به سمت و سوی ویژگی های ذهنی و پرورشی خاص صاحبان آثار کودک ارجاع می دهد. پیش از آن که به تحلیل نمونه های هنرمندانه خلاقیت و آفرینشگری در سبک سوژه پردازی اشعار کتاب بپردازیم ؛ نیکو است که خاستگاه این مقوله را در ذهن و روح شل سیلوراستاین ؛ صاحب اثر و به طور کلی در ذهن آفرینشگر سایر نویسندگان و شاعران خلاق جستجو کنیم.

سوال: چرا برخی از نویسندگان و شاعران نسبت به سایرین خلاق تر اند؟

سوال: خلاقیت و آفرینشگری از کجا سرچشمه می گیرد؟

به طور کلی هنرمندِ خلاق ، با توجه به چند دیدگاه و ویژگی می تواند به نیکی دست به آفرینشگریِ هنری بزند ؛ که از جمله ی آن می توان ویژگی های فیزیولوژیکی و خُلق و خوی ، همچون عادتها ، نگرش ها و ارزش ها را نام برد. و دیگر می توان فرایندهای ذهنی مانند:  ادراک و انگیزش ، تفکر و ارتباط و نیز تاثیرات فرهنگی _ محیطی را در این رابطه دخیل دانست. این موضوع که البته در نظریات بسیاری از اندیشمندان مورد بررسی قرار گرفته است بیانگر آن است که خلق اثری نو و آفرینش بدیع،نیازمند وجوه خاصی از شناخت و جهان بینیاست که شاعری چون سیلوراستاین آن را به طور کلی داراست و بسیاری دیگر کم و بیش به دنبال رسیدن به آنند.

اما آنچه در مجموعه حاضر توانسته است مخاطب را مجاب کند که در وهله ی اول در لذت ادبی متن ، خود را رها سازد و سپس به احترام بدایع اثر ، لب به تمجید بگشاید ، بی گمان هنر شاعر در آیین سوژه پردازی و آشنایی زدایی ست. حال آنکه نمی توان ترجمه و تصویرگری بسیار زیبا و هوشمندانه مجموعه را در این توفیق سهیم ندانست.

آنچه به وضوح مشهود است ؛ شاعر ، در بند بند اشعار ، خود را به کودکانگیِ سوژه ها سپرده و به نوعی بازگشتی دارد به کودکی و ذهنیت پرشیطنتآن دوره. حاصل اینخودسپاری و استغراقدر سوژه ها ، پرداخت ها و گاه طرح سوالات و استفهامات - چونان که برآیند متن نشانگر آن است - بسیار دلنشین و لذت بخشمی نماید.

بدیهی است که ذهن کودک پیش از آنکه حقایق آشنا و متداول را مورد سوال قرار داده و از کشف و شهودناداشته ی آن لذت ببرد ؛ از اتفاقات و حقایقی نادر و ناآشنا احساس شادی و لذت می کند.بنابراین و با توجه به این قاعده یساده ، شاعرِ این مجموعه ، کوشیده است با طراحی و ایجاد موقعیت های ناآشنا ، کودک را به دنیایی پر از عجایب شاد و طنزآمیز و در عین حال مفهوم مند رهنمون سازد.

·       «  یه خرس قطبی بزرگ.....رفته توی یخچالمون.....اونجاروخیلی دوستداره.....چون یخ وسرده توی اون.....همونجوری که بی خیال.....نشسته روی گوشتامون.....پنجه ی پشمالو و خیلی گندشم.....کرده توی ظرف غذا.....با پوزه شم ماهیا رو بو می کشه....... »

·       « صحبت این نیست که نخوام.....محل به مارا بذارم.....اما...آخه...شما باشین چه می کنین.....وَختی یه مارِ اِنقدی.....بِتون بگه دوست دارم؟! »

·       «  بایس یکی پاشه بره.....ستاره ها رو حسابی برق بندازه.....ظاهرشون کلی غبار گرفته و کدر شده.....بایس یکی پاشه بره.....ستاره ها رو حسابی برق بندازه.....چونکه عقاب و سهره و سار و همه پرنده ها.....مدتیه ازین گلایه می کنن.....که این ستاره ها دیگه.....کهنه و فرسوده شدن.....می گن که ما ستاره های نو می خوایم!.....از طرفی وسع ما هم.....به این چیزا قد نمی ده!.....پس اگه زحمت نمی شه،.....کهنه های گردگیری و اینجور چیزا رو وردارین.....قوطی های روغن جلا رو وردارین.....بایس یکی پاشه بره.....ستاره ها رو حسابی برق بندازه. »

 چنان که از چند نمونه اشاره شده دریافت می شود ، شاعر سوژه هایی را خلق و پردازش نموده که هرکدام به خودی خود دربردارنده نوعی از جهان بینی و فلسفه ی خاص کودکانه ، همراه با آشنایی زداییِ موقعیت ها و روابط متعارف هستی است. به بیان دیگر ، شاعر ، ما را به دنیایی می برد که کنش ها ، تصورات و رفتارهای هستی ، هیچکدام در بند منطق نظام مند طبیعت قرار نگرفته و این تنها تخیل است که کودکِ شعر و کودکِ مخاطب را بی قید ، به جهانی فرا می خواند که به وسیله ی آشنایی زدایی و کودکانگی ، دیگرگونه گشته است و می توان در جای جای خلقت این جهان تازه ، به لذت کشف و شهود پرداخت.

چنانکه مشخص و مبرهن است در تالیف و سرایش آثار کودکان بیش از هر عنصر دیگری ، این خلاقیت و نوآفرینی است که کودکِ مخاطب را جذب کرده و به دنبال خود به هر سو رهنمون می سازد. حقیقتی که شاعر این مجموعه ، بی هیچ تردیدی به بالاترین سطح آن دست یافته و گویی این خود اوست که در چونان موقعیت هایی زیسته و تجربه های کودکانه داشته است.حال آنکه این هنرمندی و خلاقیت ، آیا امری ذاتی ست یا اکتسابی؟

پاسخ روشن است ؛ مادامی که هنرمند خود را به کودکانگی و تعلقات این دوره بسپارد و در نگرش و رویکرد خود به هستی این امر را منظور دارد ، می تواند به آفرینش خلاقه دست یافته و روح کودک را با ذهنیات کودکانه ی خود پیوند دهد. اگرچه در این فرایند می توان برخی مولفه ها و موضوعات دیگر را نیز دخیل دانست اما یقینااین استغراق در روح کودکی است که می تواند خلاق ترین هنرها را بیافریند. شاید با اعتقاد بر همین باور است که بسیاری از اندیشمندان در زمینه ی مطالعات روانشناسی کودک و علوم مربوطه ، کودکی را سرشارترین دوره خلاقیت می دانند. دورانی که انسان ، فی نفسه با پدیده های هستی آشنایی ندارد و تنها بر اساس کنجکاوی ذاتی ، سوال به سوال به تجربه های نو دست می یازد. حال تصور کنید کودکی که تا کنون نسبت به کرگدن و تک شاخ جلوی سرش تجسم و آشنایی معمول و مشخصی دارد در شعر سیلوراستاین به تصویر تازه ای از این حیوان و شاخ اش مواجه می شود ، و آن تصویر ، کودکی را وصف می کند که قلم اش را در خانه جا گذاشته و دارد با نوک شاخ یک کرگدن صبور ، دیکته می نویسد.

در رابطه با مقوله ی خلاقیت و سوژه سازی خلاق و نیز هنر آشنایی زدایی ، مجالی بس بیش از این نوشتار ضرورت دارد ، فقط بدان بسنده می کنم که ژان پیاژه در رابطه با خلاقیت دوران کودکی، که خود راهنمایی ست برای آفرینشگری خلاق ، می گوید: « اینکه بتوانیم تا زمان مرگ به صورت نظام های باز و خلاق زندگی کنیم ، آرمانی ست که من شخصا سعی می کنم بدان نائل آیم ، یعنی کودک ماندن تا پایان زندگی.کودکی عالی ترین دوره ی خلاقیت است. »

·         « آقا اژدها داره میاد!.....از توی دریاچه میاد!.....واسه ی این کیکه میاد!.....خب همه با هم بخونین.....اژدها جون تولدت مبارکه.....اون وَخ تماشاش بکنین.....که چه جوری با اون فوتش.....شَمعا رو...روشن می کنه!! »

·         « این آدم وارونه رو.....هر وخ توی آب می بینم.....بهش نگاهی می ندازم.....بعد زیر خنده می زنم.....هرچند نباس یه هَمچه کاری بکنم.....به این دلیل که ممکنه.....توی جهان دیگه ای.....توی زمان دیگه ای.....توی مکان دیگه ای.....این اون باشه،درس حسابی وایساده.....و این منم که وارونه،دارم نگاهش می کنم. »

·         چون کسی نیستش که باهاش حرف بزنم.....می خوام با لنگه کفشم اختلاط کنم.....زبونه ی این کفش من.....مثه زبونه واسه اون.....اون کَفییَم،که توش داره.....مثه یه جونه واسه اون.....بدجوری واکس خورده و هی برق می زنه.....تمیزه و مرتبه،حسابی رو فرمه اما.....فقط یه چیزو دایما،هی داره بلغور می کنه.....اونم اینه که پا و پا و پا و پا....! »

 

•        روش آموزش غیر حیرت زُدا

آنچه در آموزش و پرورش به عنوان تعلیم و تربیت و روش های آموزشی مطرح است متاسفانه ، گاها ، در فرایند رشد ذهنی و شکل گیری طرحِ خلاقیت در ذهنِ کودک ، به نوعی یک ایستایی و رُکود را بوجود می آورد. به باورروانشناسان اُفتِ میزان تخیل و خلاقیت در کودکان به محض ورود به مدرسه از آنجا شکل می گیرد که نظام آموزشی می کوشد تا به تمام سوالات کودک پاسخ هایی از قبل آماده شده ارائه دهد و حتی پیش تر سعی می کند پاسخ هایی را قبل از ایجاد و طرح سوال در ذهن کودک به گونه ای القایی به وی تفهیم نماید که این حجم آگاهی و حیرت زُدایی موجب می شود مجالی برای استفهام و شگفتیِ کودک باقی نمانَد. بنابراین کودکی که تازه به این دنیای پُرشگفتی پای می نهد ،در حقیقت بدون کوشش ذهنی و رهاسازیِ اندیشه ، تمامی سوالات خود را پاسخ داده شده می بیند و تقریبا حقیقتی را برای کشف و شهود مقابل خود نمی بیند.

در چنین شرایطی بزرگسالان و نظام آموزشی به کودک می آموزند که به هیچ عنوان حقیقتی حیرت آور  وجود ندارد و لزومی برای جستجو و کنکاش نیست ؛ غافل از آن که تمامی سوالاتی که ذهن کودک به دنبال جوابی برای آن است ، روزی برای خود آنها نیز سوال بوده و متاسفانه در مورد خود آنها نیز نظام آموزشی و والدین همین اشتباه را تکرار کرده اند و پاسخ های از قبل آماده شده ، به طور کلی حیرت و شگفتی را از دنیای آنها زدوده است.

حال روش آموزشی متناسبی را که به نظر می رسد ، شل سیلور استاین ، آن را خوب درک کرده و مخاطب کم سن و سال و شگفت زده اش را با آن ترغیب به جستجو و کشف  می کند ، در طرحِ تصاویر و موقعیت ها و به طور کلی در آموزشِ غیر مستقیم خود به کودکان ، شاهد هستیم و شاعر به شکل های مختلف ، مخاطبش را به دنیایی بُرده است که در آن هیچ پاسخی برای سوالات کودکان ، از قبل آماده نشده و حیرتِ مخاطب را به این شیوه بر می انگیزد و وی را به جستجو و تخیل پردازی راهنمایی می کند.

روش سیلور استاین برای آموزش مخاطب به راستی روشی کاملا از جنس کودک است و به طور غیر مستقیم و حیرت آوری ، مسایل آموزشی مورد نظرش را در لایه های پنهان شعرش تعبیه کرده است.

·         « یه شکل تازه ای بکش که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه.....یه شعر تازه ای بگو که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه.....یه چیزِ تازه ای بخون که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه.....تو هم به کاری دَس بزن.....تو هم تو دنیای بزرگ .....یه چیزی یادگار بزار.....که نو باشه.....اگه زیادم خوب نباشه! »

·         « فصل زمستونه و هر پرنده ای.....سمت جنوب پر می زنه.....اما یکی هَس میونشون.....بهش میگن عجیب غریب.....اینه که الانه داره اون.....می ره شمال سر بزنه.....صدای بالش تَپ و تَب.....نوکش می جنبه تَق و تَق.....اون سر ِسرمازَدَشم.....دایم می لرزه لَق و لَق.....خودش می گه فکر نکنین.....برف و یخا رو دوس دارم.....یا دوس دارم باد وَزون.....تو این هوای برف ریزون.....بیاد خونهَ م سر بزنه.....بلکه حقیقتش اینه.....گاهی یه جورایی خوبه.....تنها پرنده ایی باشی.....که توی شهر پر می زنه! »

•        « این پسره –بارناباس.....از غرق شدن می ترسید.....رو این حساب بود که هیچ.....تن به شنو نمی داد.....قایق سوار نمی شد.....یا به حموم نمیرف.....حتی از این ورِ جوب.....اون ورِ جوب نمیرف.....از صُب تا شب هی می نشس.....در ها رو رُو خودش می بس.....پنجره ها رو میخ می کرد.....با ترس و لرز هی اشک می ریخت.....نکنه یه وَخ یه موج آب.....بیاد اونو غرق بکنه.....عاقبتم....اونقدنِشَس و گریه کرد.....که قطره های اشک اون.....توی اتاقه جم شدش.....اون وَخ تُو اَشکا غرق شدش! »

 

•        ترجمه ی خلاق ، ترجمه ی وفادار به متن

شاید یکی از اصلی ترین مقوله هایی که در رابطه با جهانی شدنِ ادبیات و تبادلِ آثار هنری در دنیا مطرح می شود مسئله ی « ترجمه » است. اصولا ترجمه آثار کودک جایگاه خاصی در مجموعه ی ترجمه دارد و مترجمان در تمام دنیا ، دیدگاه ویژه ای نسبت به این ژانردارند.شاید دلیل اصلی این امر هم به واقع ، به ادبیات و زبان گفتاری خود کودکان برگردد. بدیهی است که ،کودکان به دلایل خاص رشد و دوره های شناختی و زبان آموزی ، دایره ی واژگانیمحدودتری نسبت به بزرگسالان دارند. همچنین ادبیات گفتاری کودک ، خود به دلیل ذهنیت ساده و بدون پیچیدگی و نیز لطافت طبع کودکان ، از مختصات و ویژگی هایی خاص پیروی می کند. این موضوع ، مترجم را مجاب می سازد که همانند نویسنده یا شاعر و به طور کلی صاحب اثر ، خود را به موج موج دریای کودکی بسپارد و پیوسته در این دریای بی کرانه غرق شود و آن گاه برای خلق اثر یا ترجمه آن ، دست به کار شود. در واقع هر اندازه که نویسنده و شاعرِ کودکان ، با استغراق و خودسپاری ، به خلق ادبیاتِ خلاقه ی کودک می پردازد ، مترجم نیز می بایست برای برگرداندن زبان اثر به زبانِ کودکان ، دست به ابتکارزَنَدو بی وقفه ذهن و زبان خود را به ذهن و زبان کودک نزدیک کند.

در ترجمه ی این کتاب ، مترجم دست به ابتکار و خلاقیت جسورانه ای می زند و اشعار را به صورت کاملا محاوره و البته کودکانه ، ترجمه کرده است. البته ناشر این کتاب در صفحه های نخست ، توضیح کوتاهی در مورد ترجمه ی منظوم و البته محاوره ای این کتاب داده است که به اعتقاد بسیاری از زبانشناسان و ادیبان ، این سبک نوشتن کتاب چندان پسندیده نیست و ناگفته نمانَد، گروهی از ایشان نیز این سیاق از نگارش را چندان هم نامطلوب نمیدانند. در واقع نگارش متن به زبان محاوره ، مادامی که در راستای فهم بهتر و موازی با موضوعیت اثر باشد ،نمی تواند نامطلوب فرض شود ؛ امری که به تصور بنده ، در این ترجمه توانسته است به نفع متن باشد.

در ترجمه ی حاضر ، که گمان من بر این است که به اندازه ی خود اثر مورد احترام است و شکل منظوم آن و نوع بومی سازی های اصطلاحات و مفاهیم به لذت فهم و خوانش آن کمک نموده ، به حقیقت ، شاهد آنیم که علاوه بر جایگزینی های هوشمندانه و آهنگین و دقت در معادلسازی ها ، وفاداری به متن اصلی نیز فراموش نشده و آنچه به لحاظ مضمون و محتوا در هر شعر طرح ریزی شده ، به طور کامل دیده می شود. در واقع مترجم با توجه به چیرگی بر مشکلی که در راه به نظم کشیدن اشعار انگلیسی داشته ، توانسته است ترجمه ای خلاق و وفادار به متن به وجود بیاورد. گفتنی است ، در بخش هایی از ترجمه اشعار به دلیل سعی در بومی سازی و ایرانی مآب نمودن اشعار ، بخش هایی از متن شعرها حذف شده و یا به عبارتی نادیده گرفته شده است و گاهی جهت تاکید و حتی مقتضیات وزنی و قافیه ای عباراتی اضافه یا تکرار شده است. به عنوان مثال در شعر « بابانوئل و گوزن ها » همان طور که مترجم در پاورقی آورده است ، اسامی گوزن ها ، که اسم هایی لاتین هستند و خوانش متن را خصوصا برای کودکان دشوار می سازند ، نادیده گرفته شده و یا در شعر « تو هم به کاری دس بزن » به جهت تاکید و آنچه به عنوان زیبایی شناسی از آن یاد می شود ، جمله ی « اگه زیادم خوب نباشه »در لا به لای هر بند شعر تکرار می شود ، در صورتی که در متن اصلی ، فقط یک بار و آن هم در انتهای شعر از آن استفاده شده است. مثال دیگر اینکه: در شعر « عجب گرفتاری شدیم » که با نقاشی یک مارِ پیچ و تاب خورده به شکل عبارت : دوستت دارم! – به زبان لاتین ، تصویرگری شده است ؛ مترجم ، چنین متن را برگردانده که : وختییه مار اِنقدی....بتون بگه دوست دارم! که در متن اصلی شاعر با توجه به تصویر ارائه شده می گوید : وقتی یک پیتون 24 فوتی(پایی) به شما بگوید...

در واقع در این مثال مترجم نام مار و اندازه اش را حذف کرده و به نظر می رسد از دیدگاه مفهومی ، لزومی هم برای قید کردن نام مار و اندازه ی آن وجود نداشته است ؛ چرا که شاعر در این شعر تاکیدی بر نام مار و اندازه ی دقیق آن ندارد و آنچه آورده شده ، تنها برای بیان مفهوم و محتوای مورد تظر است.

در رابطه با ترجمه ی کتاب حاضر ، می توان اشاره ها و نکات بی شماری بیان نمود که هر کدام به نحوی تصدیق کننده ی این ترجمه ی منظوم و تازه بر اشعار سیلور استاین است.شاید یکی از اصلی ترین علل زیبایی این ترجمه ، به «منظوم بودنِِ» آن بازگردد ، که بی شک ، نشانگر آن است که مترجمِ اثر ، برای به نظم کشیدن متنِانگلیسیِ اشعار ، کار بس دشواری را فرا روی خویش داشته و به حق ، توانسته است به خوبی از عهده آن بر آید.

یادآور می شوم که در میان سوژه های بکر و ترجمه ی منظوم اشعار ، گاهی به اشعاری بر می خوریم که به شدت ، یادآور ترانه های به یادماندنی فروغ فرخزاد و احمد شاملو است و شاید این امر بیشتر بواسطه ی زبان و نوع نگارش آثار باشد.

·         « باید صدای گریه ی مردای پیرو می شنیدی.....باید صدای ضجه ی زنای پیرو می شنیدی.....وَختی که اون غریبه اون فُلوتشو.....تُو دس گِرِف.....با نغمه ی جادوی اون.....بچه های شهرو پیِِ خودش کشوند......»

·         « هیچ تا حالا به شهر شادی سر زدی؟.....جایی که دائم آدماش.....از صُب تا شب.....خوشحال و شاد و خندونن.....جایی که دائم آدماش.....از صُب تا شب.....از شادترین چیزا فقط.....جُک میگن ، آواز می خونن.....هر چیزی یَم تُو شهرشون.....از سر و روش.....شور و نشاط و شنگولی هی می باره.......»

 

•        سرودن برای تصویر

در بررسی کتاب « به سن تو که بودم » باید نابینا باشی که بتوانی به راحتی از کنار تصویرهای کتاب بی تفاوت عبور کنی ، چرا که طرح های سیلوراستاین هر کدام به خودی خود می تواند دنیای کاملی از شعر و هنرِ خلاق باشد. زیبایی و عمق تصاویر ، گاهی این شبهه را بوجود می آورد که گویی ابتدا تصویر و طرح ، خلق شده و سپس برای آن تصویر ، شعری سروده شده است ؛ حال آنکه به لحاظ زیبایی شناسی تفاوت چندانی در این دو قاعده در نظر گرفته نمی شود و در بررسی اثر ،  معیارِ اصلی ،  خلق زیبایی است که شاعر و تصویرگر ، براستی اثری هنرمندانه خلق نموده است.

 

پایان

 

 


برچسب‌ها: نقد و بررسی ادبیات کودک و نوجوان
علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

نقد و بررسی کتاب کودک و نوجوان

 

اسطوره های نپخته در افسانه های خام

 

 

رمان: نبرد اسطوره ها

سیاره بحران زده و اژدهای سه سر

نویسنده: محمدرضا سارنچه

انتشارات: ترفند

چاپ نخست: ۱۳۹۰

 

پای نهادن به ورطه اسطوره شناسی و اساطیر بی شک برای نویسنده_چه رمان نویس و چه تحلیلگر، امری بس دقیق و طاقت فرساست. اصولا داستان اسطوره ها و تحلیل این نوع آثار، ما را مجاب می کند نگاهی دوباره داشته باشیم بر شاخصه ها و مولفه های خاص این گونه نوشتار.

بدیهی است که تحلیل و نقد اساطیر و متون اساطیری به نوعی نیازمند شناخت کامل مفاهیم و مولفه های اسطوره شناسی،نشانه شناسی و استعاری است . نویسنده و نیز تحلیلگر این نوع متون می بایست در حیطه اسطوره شناسی،جغرافیای اسطوره و سایر علوم مربوط به این نوع آثار به جمع بندی شناختی قابل ارائه ای دست یافته و از آن پس به خلق متن همت گمارند.

لکن به دلیل آنکه متن داستان به لحاظ ارائه شاخصه های اسطوره شناسی و نشانه شناسی، چندان قائل به انضباط و رعایت موازین نبوده و عنایتی به مبنا و ویژگی های اسطوره ها ننموده و تنها نقبی به برخی نمادها و اسطوره های رایج زده است  و صرفا استفاده ای عوامانه وکاربردی از این اساطیر داشته است نمی توان در این جستار چندان به مبانی و مولفه های اسطوره شناسی پرداخت؛ چرا که این امر در تحلیل و تاویل کتاب مورد بحث اندکی نا متوازن می نماید.

با این توضیح به سراغ جنبه هایی از اسطوره می رویم که در تحلیل اسطوره و شناخت و درک ریشه ها و خاستگاه های آن حائز اهمیت فراوان است.

اصولا، تاریخ،ادبیات و اسطوره در شکل کلی خود، همواره در هم آمیخته و جدا ناپذیرند و این آمیختگی و تلاقی گاه در مکاشفه ی ریشه های اساطیر تمایز راه و کجراه را دشوار می نماید؛ آنجا که اسطوره ای گاه از دل تاریخ بیرون آمده و در ادبیات و فرهنگ عامه گم می شود و گاه اسطوره ها از قصه ها و متل ها و متون ادبی باستان تشخص یافته و در تذکره ها و تاریخ نگاره ها در می آمیزند.مورخان،ادیبان،سخنوران،منجمان و در بسیاری موارد ذهن تخیل پرداز عموم،همواره از دوران باستان تا به اکنون اسطوره ها را ساخته و پرورده اند و بدین سان  فرایند اسطوره سازی پیوسته در اعصار،به شکل های مختلف و به نیات و اهداف متغیر موجودیت یافته است.صور فلکی،عناصر اربعه،ایزدان بی شمار طبیعت و مفاهیم،ارواح و ماوراءالطبیعه،رازهای آفرینش و حضور عناصر و موجودات خارق العاده ای چون:پری دریایی، اژدهای سه سر،موجودات نیمه انسانی و نیمه حیوانی و هزار شکل و گونه از موجودات و موهومات فراواقعی،نمونه هایی هستند که مردمان پیشین گاه بر اساس تخیل و خلاقیت جسورانه و گاه بر پایه ی روح خرافه پرست خود دست به خلق آنها زده اند و شاید مهمترین مسئله در تبیین و توصیف چرایی و فلسفه آغاز و تداوم موجودیت آنها از منظری عشق به جستجوی ناشناخته ها و قهرمان پروری و از دیدگاه دیگر ناآگاهی و حیرت نسبت به هستی و نایافته های طبیعت باشد.

چنانچه در آثار قدما آمده است ؛ ایرانیان از دیرباز، فرهنگی همواره آمیخته با اسطوره ها و افسانه ها داشته اند و می توان گفت فرهنگ عامه ایرانیان یکی از غنی ترین فرهنگ ها در میان ملل باستان است که در جای جای آن ردپای اساطیر و عجایب فراطبیعی دیده می شود.اساطیری که به واقع به صورت کاملا زیرکانه و هوشمندانه ای در ادبیات شعری،داستانی و فرهنگ عامه که نسل به نسل تداوم یافته تا به امروز،جای داده شده و نقل شده است.

شاهنامه نثر ابومنصوری که بعدها فردوسی آنرا به نظم کشید و خود نیز آن را سامان داد؛منبع و دربرگیرنده بخش عظیمی از فرهنگ اساطیری ایران زمین است که  اسطوره هایی همچون:رستم،سهراب،اسفندیار روئین تن،آرش کمانگیر،ضحاک مار بردوش و دیو سپید و صدها اسطوره دیگر را در خود جای داده است. گروهی از اسطوره شناسان و ادیبان ،فردوسی و شاهنامه اش را در کنار هومر و اسطوره های ایلیاد و اودیسه می گذارند که در نگاه تطبیقی چندان هم، قیاس بیراه و نانمودی به نظر نمی رسد.حال آنکه در بسیاری جهات منظومه ی شاهنامه و ایلیاد و اودیسه با هم تشابهات انکار ناپذیری دارند؛نمونه ی آن روئین تنی اسفندیار در اثر فردوسی و آشیل در حماسه هومر ،که نقاط ضعفشان یکی چشمان و دیگری پاشنه پا است، و سرانجام از همانجا ضربه خورده و می میرند.تطابق و موازنه آثار هومر و شاهنامه فردوسی مجالی بس بیش از این می طلبد که در اینجا به همین نکته کلی بسنده می کنیم.لکن استفاده از اسطوره هایی چون رستم،سهراب،آرش کمانگیر ، سیمرغ ، ضحاک و اژدهای سه سر و.... در اثری که خواندیم، فی نفسه و به جهت آشنایی گروه کودکان و نوجوانان با اسطوره های کهن ایران زمین بد نیست و به واقع خوب است؛بهتر می شد آنگاه که قدری دقیق تر و کارآمدتر به میانه می آمدند.

مسئله آنجاست که ابتدا باید گروه مخاطب را شناخت و سپس اساطیر را در اثری در خور جای داد.داستان بلند یا رمان نبرد اسطوره ها به شکل کاملا رئالیستی آغاز می شود و گذشته از زبان نامتناسب اش در نوشتار؛به همان سبک واقع گرایانه پیش می رود و ورودی جز در مولفه ی زبان،خوب و دلگرم کننده دارد. آنجا که صحبت از آب و هوا به میان می آید مخاطب نوجوان می تواند دنباله داستان را به راحتی حدس بزند و شروع طوفان همانا و غرق شدن همانا و دیگر، نجات یافتن قهرمان داستان و رسیدن به ساحل جزیره ناشناخته همانا، همه و همه به راحتی قابل پیش بینی به نظر می رسند. از آنجای داستان است که با ورود خرگوش استثنایی جنبه ی فراواقعی و تا حدودی سوررئالیستی داستان به وقوع می پیوندد.خرگوشی که بی اختیار ما را به یاد خرگوش آلیس در سرزمین عجایب می اندازد و چنین تشابهی چندان دلچسب به نظر نمی رسد.

مخاطب آهسته آهسته از دنیای واقعیت های منطقی و علت و معلولی به سیاره ی بحران زده داستان پای می نهد که در آن جدال خیر و شر چونان بسیاری آثار کلاسیک کودک و نوجوان در جریان است.جدالی میان ملکه شادی ها و اژدهای سه سر.

قرار گرفتن شخصیت اصلی داستان در صدر یک نبرد دیرینه به خودی خود خوب است اما خوبتر آن بود که قهرمان داستان قدری پرداخته تر می شد تا مخاطب بتواند با وی همذات پنداری نماید و بدینسان هم پیشبرد داستان برای مخاطب لذت بخش تر می شد هم شخصیت اصلی ملموس تر می نمود و وجودش در داستان بُعد می یافت.

اگر به تاویل و تحلیل محتوایی اثر بازگردیم می شود به تمثیل جالبی برسیم که به نظر می رسد هدف کلی و تم اصلی داستان باشد. سیاره ای که مانی،شخصیت اصلی داستان بدان پای می نهد در واقع تمثیلی است از سرزمین ایران و تلاش نگارنده بر آن است که از طریق آشنا کردن مخاطب نوجوانش با سیاره بحران زده فعلی، او را با فرهنگ و اسطوره های این سرزمین آشنا کند.مفاهیمی که نگارنده انتخاب کرده و آن ها را به سمع و نظر مخاطب می رساند در نوع خود جالب است؛مقوله هایی که مردم در کوچه و بازار بسیار از آن یاد می کنند ولی دانستنش برای مخاطب نوجوان خالی از لطف نیست. مقوله هایی چون انتخاب نگهبان و سایر امور از طریق همه پرسی که به واقع در ایران کهن رایج بوده است. مقوله شاد زیستن و روحیه نشاط داشتن که از خصوصیات بارز ایران و ایرانی بوده است.برخورد نیک و محترمانه با اسیران جنگی. وجود و اجرای قوانین موجود در کتاب یا لوح قانون اساسی که از دیگر مشخصات سرزمین و حکومت های باستانی ایران به شمار می آید و چند مقوله دیگر که نگارنده داستان آن موضوعات را به سیاره شادی ها نسبت داده است.

تمثیل سیاره ی شادی ها تمثیل ساده و صادقانه ای است که در ادامه داستان برای نجات آن سیاره شخصیت اصلی داستان از اساطیر ایران کمک می طلبد.او ابتدا شیر بالدار را فرا می خواند تا در خان نخست به جنگ ببر سیاه برخیزد.سپس سیمرغ را برای نبرد با اژدهای سیاه و رستم را برای کشتن دیو پلید دعوت می کند.پس از آن سهراب را به جنگ دیوی فرا می خواند که بر دوشش دو مار روئیده است و ما را به یاد ضحاک پادشاه ستمگر می اندازد که غذای مارهای روی دوشش از مغز انسان های بیچاره ی در بند و زندانی او تهیه می شد.پادشاهی که سرانجام با قیام کاوه آهنگر کشته می شود.

در مرحله آخر مانی باید پیرزنی روئین تن را از میان بردارد که با استفاده از هوش و ذکاوت خود در می یابد که چشمان پیرزن جادوگر همچون اسفندیار شاهنامه به مایع روئین تنی آغشته نشده و تنها نقطه ضعف پیرزن است. از همان نقطه ضعف استفاده می کند و به کمک آرش کمانگیر، او را از میان بر می دارد.

برای ظاهر شدن اژدهای سه سر، مانی می بایست وردی دو کلمه ای را کشف کند که عبارت است از جنگ و فقر، در حقیقت دو موضوعی که اژدهای سه سر دوست داشت همه جا را فرا بگیرند.و در انتها نبرد اژدهای سه سر با قهرمان داستان را شاهدیم که همه و همه یادآور هفت خان رستم است در شاهنامه فردوسی و نویسنده به شکلی ناقص سعی کرده است داستان جدیدی از دل آن در آورد.داستانی که علیرغم ضعف هایش برای مخاطب نوجوان جذاب و لذت بخش است.

سرانجام ،جنگ میان اژدهای سه سر و مانی را نظاره گر خواهیم بود که در واقع مانی برای شکست دادن اژدها بایست می فهمید قلب اژدها در کدام یک از سر های او قرار گرفته است. او با زیرکی و هوشی که دارد می فهمد قلب در سر میانی اژدها نهفته است و خنجر جادویی اش را به سمت آن نشانه می رود و به کمک سیمرغ مرحله نهایی این جنگ را نیز پیروز مندانه پشت سر می گذارد.

«خرگوش با لحنی جدی گفت: مطمئن باش که تو خواب نمی بینی.تو توانستی آن اژدهای سه سر را شکست دهی.بگو ببینم چگونه توانستی سری را که قلب اژدها در آن جای داشت از میان سه سر دیگر(؟؟؟) اژدها تشخیص بدهی و با خنجر استثنایی آن را منهدم کنی؟ مانی گفت: برای اینکه بتوانم تشخیص بدهم که قلب اژدها در کدامین سر او جای دارد، باید او را به تکاپو و جنب جوش می انداختم. به همین خاطر در مقابل او سیمرغ را ظاهر کردم.سیمرغ با او درگیر شد و او را به تحرک وادارکرد. من هم در همین مدت سه سر او را زیر نظر گرفتم و با دقت کارهای او را زیر نظر داشتم. در این میان دو نکته حواس مرا به خود جلب کرد.

خرگوش با عجله گفت: چه نکته هایی؟

مانی گفت: نکته اول رنگ  چشمان اژدهای سه سر بود.

خرگوش با هیجان پرسید: خوب این نکته چه کمکی به تو کرد؟

مانی گفت: رنگ چشمان اژدها قرمز کمرنگ بود.وقتی او به تکاپو افتاد ضربان قلب و فشار خونش بالا رفت و تجمع گردش خون در اطراف شریان های قلب او بیشتر شد و چون قلب اژدها در سرهای او قرار داشت من متوجه شدم که چشمان سر وسطی اژدها نسبت به سایر چشمان پر رنگ تر و کاملا به رنگ قرمز خونی شد. پس حدس زدم که قلب در سر وسطی قرار دارد.

سپس با حرارت بیشتری ادامه داد: اما نکته دوم برای من بسیار مهم تر و حیاتی تر بود و حدسم را به یقین تبدیل کرد.

خرگوش با کنجکاوی پرسید: خوب بگو ببینم آن نکته چه بود.

مانی گفت: زمانی که آن دو با هم مبارزه می کردند اژدها دو بار به سوی سیمرغ شعله های آتشین پرتاب کرد، نکته مهم و جالب این بود که هر دو بار از سر کناری اش شعله ها را پرتاب کرد و هیچگاه از سر وسطی اش شعله آتشی به بیرون پرتاب نشد.این احتمال در ذهن من تقویت شد که حتما قلب در سر وسطی او قرار دارد...»

 

در بررسی و نگاه دقیق تر به داستان در می یابیم که نویسنده سعی دارد با توجه به عشق و علاقه کودکان و نوجوانان به موضوعات افسانه ای ،جادویی _فانتزی و  وهمگرایانه ، انتقال مفاهیم و فرایند آموزش را از طریق این ژانر به ایشان انتقال داده و در ناخودآگاهشان القا کند.البته در انتقال آموزش و تعلیم موفق می نماید لکن مسئله اصلی به واقع اطلاعاتی ست که می تواند قدری محتاطانه تر و با وسواس و مطالعه دقیق تر انتخاب و کارگردانی شود.چرا که ذهن کودک و نوجوان مانند لوح سفید و خامی ست که هر نوع اطلاعات را بدون پردازش آنچنان دقیق و موشکافانه  ثبت و ضیط می کند.

انتخاب نام های اسطوره ای_تاریخی  مانی به عنوان قهرمان داستان و آناهیتا در نقش مکمل او،انتخاب هایی متناسب با روح اسطوره ای داستان اند.هرچند گذشته از اسطوره ای بودن عناوین، نام مانی می توانست جای خود را به عنوان اسطوره ای دیگری می داد؛چرا که مانی در تاریخ ایران چندان شاخص و نمونه ای خاص تلقی نمی شود نمونه ای که بتواند ویژگی ها و مبانی اسطوره و اساطیر را به نوعی با پیشینه ی خود یدک بکشد.باید پذیرفت که گاهی نویسنده مختار است داستانش را آن گونه که عشق می ورزد خلق کند و استفاده از نام ها و عنوان ها نیز از این قاعده مستثنا نیست.

یکی از نکاتی که در کلیت اثر، مخاطب و ناقد را آزار می دهد؛مسئله ی زبان داستان است که گویی نویسنده هیچ تلاشی در جهت استفاده سالم و متناسب آن به خرج نداده است.جمله های ناسالم و نازیبا،کلمات نامانوس برای رده سنی مخاطب،استفاده از صفات و قید های زائد که خود موجبات اطناب و نارسایی زبان را فراهم می آورد،بخشی از ایرادات زبانی داستان به شمار می رود.

 برای به تصویر کشیدن ملکه شادی ها آمده:

« او زنی جوان بود،خوش اندام،بالا بلند،برومند،زیبا روی با چهره ای جذاب و دلربا که تاج زرین هشت پری بر سر گذاشته بود...»

البته ، شکی نیست که داستان برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است در غیر این صورت ادبیات کودک، زبانی چنین ثقیل و کلماتی گاه  بسیار نامانوس را بر نمی تابد. کلماتی همچون: موحش به معنای ترسناک، حزن زده به معنای غمگین، مروج به معنای ترویج دهنده و رواج دهنده و کلماتی چون منوال،همه پرسی،مهلک،مخوف،مهیب و چیرگی، که همه و همه برای مخاطب کودک قدری نامانوس به نظر می رسند. در مقاطعی حتی غلط نویسی نیز در زبان داستان دیده می شود که بسیار زننده است؛ صفحه 25 پاراگراف پایانی:«بی حال و خسته روی سبزه ها غلطید.»

یا: صفحه 81 سطر پایانی: «در بزرگ و سنگین قلعه را به داخل هول داد.»

از دیگر مشکلات زبانی و نگارشی متن می توان به جمله بندی های نازیبا و گاها غلط اشاره کرد که به یک نمونه اکتفا می شود. صفحه 41 پاراگراف پایانی: «مانی با قدم های آهسته چند گامی به پیش گام برداشت.»

در پایان باید گفت کتاب نبرد اسطوره ها جدای از ضعف ها و نکاتی که اشاره شد و نشد در مجموع می تواند از جنبه های متفاوت مورد قبول واقع گردد که اصلی ترین آن همانا آشنا کردن کودک و نوجوان با نام ها و عنوان های اساطیری و برخی اتفاقات و ماجراهای افسانه ای ایران زمین است.

 

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

هگل شناسی

 

گئورگ ویلهلم فردریش هگل

 

هگل را می‌توان آخرین فیلسوف مکتب ایدئالیسم دانست.

هگل از دیدگاه مارکس : مارکس از بزرگترین شاگردان هگل و از جمله کسانی است که فلسفهٔ او را با توجه به نظرات خود باز تعریف کرد.

مارکس به اعتقاد خود هگل را از روی سر، بر روی پاهایش قرار داد. بدین معنا که فلسفه و روش او را که دیالکتیک بود به نحوه پویاتری سرانجام بخشید. مارکس روش دیالکتیک هگل را که بر اصل تضاد برقرار بود در عرصهٔ زندگی بشری وارد کرد.

دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که در هنگام رویارویی دو نیروی متضاد در وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین‌کننده در تاریخ به وجود می‌آمد.

برای فهم بهتر مطلب می‌توان مثال ملموسی زد : یک آونگ را در نظر بگیرید هر گاه از تعادل خارج شود به اوجی در یک سمت می‌رسد سپس با سرعتی افزوده به سمت دیگر خواهد رفت و اگر نیرویی به آن وارد نشود این بار کمتر از بار قبل منحرف می‌شوند تا در نهایت به تعادل می‌رسد . همین در جامعه انسانی از مسائل اجتمائی تا مسائل روزمره و تصمیمات ساده اتفاق می‌افتد . بدین معنی که هر تصمیمی وقتی در یک سمت از واقعیت قرار می‌گیرد منجر به صحیح به نظر رسیدن سمت دیگر واقعیت می‌شود ولی به هر حال روزی این نوسان به تعادل (یافتن واقعیت) می‌انجامد.

هگل آخرین فیلسوف دستگاه‌ساز تاریخ فلسفه غرب است . اطلاعات وسیع او در جمیع معارف بشری در خور تحسین است . نظام فکری او بر اساس دیالکتیک ابتنا یافته‌است . البته ریشه‌های دیالکتیک را از فلسفهٔ کانت دانسته‌اند اما تفاوت عمدهٔ دیالکتیک هگلی این است که مقولات و مفاهیم انتزاعی مندرج در دیالکتیک او منبعث و موجود در هم‌اند . سه‌پایه‌هایی که هگل ترتیب می‌دهد همگی ارتباطی معرفتی با هم دارند و از هم جدا نیستند. حال آنکه مقولات کانت صرفاً بر اساس تعین خود فیلسوف در کنار هم قرار گرفته‌اند . از خصوصیات مقولات هگل این است که او از جنس به نوع می‌رسد و سپس هر نوعی را جنسی تازه می‌انگارد و از آن به انواع پست‌تر پی می‌برد . مثلاً اولین سه‌پایهٔ فلسفهٔ هگل ، «هستی، نیستی، گردیدن» است. او از هستی آغاز می‌کند. او می‌گوید هستی اولین و روشن‌ترین مفهومی است که ذهن بدان باور دارد و می‌تواند پایهٔ مناسبی برای آغاز فلسفه باشد. اما هستی در خود مفهوم متضاد خویش یعنی نیستی را در بر دارد. هر هستی در خود حاوی نیستی است. هستی او دارای هیچ تعینی نیست و مطلقا نامعین و بی شکل و یکسره تهی است و به یک سخن خلاء محض است . این خلاء محض همان نیستی است. پس هستی نیستی است و نیستی همان هستی است. این گذر از هستی به نیستی به گردیدن می‌انجامدو سه پایه کامل می‌شود. مقوله سوم نقیض دو مقوله دیگر را در خود دارد ولی شامل وجوه وحدت و هماهنگی آنها نیز هست. بدین گونه گردیدن هستی‌ای است که نیستی است یا نیستی‌ای است که هستی است.

 

شناسنامه
نام کامل: گئورگ ویلهلم فریدریش هگل
تاریخ تولد: ۲۷ اوت ۱۷۷۰
زادگاه: اشتوتگارت
تاریخ مرگ: ۱۴ نوامبر ۱۸۳۱
محل مرگ: برلین
تأثیرگذار بر: کارل مارکس، باکونین
تألیفات: دائره المعارف علوم فلسفی

  • پدیدارشناسی روح (یا پدیدارشناسی ذهن): برداشت وی از فراگرد آگاهی از ادراک حسی تا دانش مطلق (۱۸۰۷)
  • علم منطق
  • دایرةالمعارف علوم فلسفی
  • مبانی فلسفهٔ حقوق
  • ارباب و بنده

وی همچنین شماری مقاله نیز به چاپ رساند.

آثار هگل به مشکل فهم بودن مشهور هستند. برتراند راسل در تاریخ فلسفهٔ غرب وی را مشکل فهم‌ترین فیلسوف غرب معرفی می‌کند.

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

زندگی معمولی در دنیای شگفت انگیز داستان


نگاهی به مجموعه داستان كوتاه :

« يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد »

  علي اصغر حسيني خواه

  نشر ثالث , زمستان 1389

     

  علی خانمرادی اردیبهشت 1390                                                                                                                    

داستان های حسینی خواه،به طور کامل آثاری آنچنان واقع گرا و روزمره اند که گاه ما را به کسالت روزهای تکراری زندگی مان بازمی گردانند و نیز گاهی با خوانش داستان ها از نزدیکی ذهن نویسنده و خود لذتی عمیق روحمان را در بر می گیرد. اما آنچه موجبات حس ناخوشایند کسالت و رخوت را در داستان های این مجموعه فراهم می آورد بی شک پرداختن بیش از اندازه به جزئیاتی از زندگی شخصیت هاست که چندان کارکردهای داستانی ندارند.

آلفرد هیچکاک می گوید:«داستان خود زندگیست فقط لحظه های کسالت بارش حذف شده است» در حالیکه در داستان های حسینی خواه داستان ها همواره لحظه هایی از زندگی روزمره را رقم می زنند؛ که به خودی خود گاهی زیبا و دلنشین است و گاهی کسالت بار؛ در واقع چیزی از زندگی حذف نشده است.

 

داستان اول: « یک نفر برای تاکسی ها دست تکان می دهد.»

 زبان داستان ساده و روان است و نویسنده کوشیده است با استفاده از کلمات ساده و پیش پا افتاده و نیز جملات کوتاه و البته استفاده از دیالوگ، داستان را ساده و روان پیش برد. زبان تا حدودي به محاوره نزديك مي شود اما همچنان مرزبندي خود را حفظ مي كند مگر در مواقع لزوم مانند ديالوگ ها كه محاوره و البته اندکی دم دستی به نظر مي رسند، ولي از نظر پيشروي داستان خصوصا در داستان نخست مجموعه، ديالوگ ها رسالت خود را مبني بر پيشبرد داستان به خوبي انجام مي دهند.. در مجموع زبان يكدست و روان است و اثري از آن بازي هاي زبانی پيچيده ، واژه سازي هاي بي مورد، جملات بلند بي مصرف و كسل كننده  نيست. مي توان گفت خواننده مي تواند به راحتي با اثر ارتباط برقرار كرده و در كشاكش الفاظ و واژگان سردرگم نشود.

ساختار داستان، بسيار محكم و منطبق بر منطق داستاني ست.به گونه ای که نویسنده برای هر فعلي ، خواننده را از قبل آماده كرده و پيشينه منطقي دقيقي را از پيش تهيه نموده است؛ گويي نويسنده در ابتداي داستان هنگام پي ريزي طرح به كليه جزئيات و اتفاقات داستان فكر كرده و چاره انديشي نموده است.

شيوه روايت در چنين داستان هايي چنان است كه در لواي روايت اصلي كه مخاطب را به واقع به خاطر آن فراخوانده ایم، روايت ديگري شكل مي گيرد و گاه روايت دوم به نحوي متولد مي شود و رشد مي يابد كه روايت اصلي را متاثر مي كند. گذشته از آن كه گاه ممكن است در چنين داستان هايي به چندين خرده روايت برخورد كنيم كه در تنه روايت اصلي ريشه دواننده اند. نكته مهم آنجاست كه روايت و خرده روايت هاي موازي مي بايست با برش ها و گسست هاي دقيقي به هم پيوند خرده و بتوانند به موازات هم شرح وقايع را پيش برند. گسست هايي مبتني بر منطق زماني و مكاني و رهيافت هاي داستاني. آنجا كه در شرايط زماني و مكاني صحيح و با ارائه پيش زمينه مناسب از روايتي به روايت ديگر قدم نهاد.و در حقیقت پرش از روایتی به روایت دیگرمي بايست بر پايه معيارهايي سنجيده رخ دهد.

در داستان «يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد» نويسنده روايتش را از جدايي شخصيت اصلي از ناهيد( معشوقه اش) در يك روز سرد برفي آغاز مي كند در حاليكه قصد دارد به ايسگاه راه آهن برود و قطار تهران را سوار شود. به خودي خود يك آغاز كاملا به هنگام را شاهديم كه مي تواند به صورت اتوماتيك مخاطب را جلب داستان نموده و شرايط دراماتيك و زيبايي را در شروع يك داستان رئال رقم زند. روايت انجا به چالش نزديك مي شود كه شخصيت اصلي به ناگاه با شخصيت همراه خود (اسماعيل) همسفر مي شود كه محور اتفاقاتي است كه در روايت موازي داستان رخ خواهد داد.

داستان اسماعيل روايت رئالیستی دلبستگي پسرجواني است كه به واسطه تماس تلفني و ارسال چند پيام شيطنت آميز شكل مي گيرد؛ پيش مي رود و به اوج مي رسد.

نويسنده در پس توضيحات ريزبينانه محيط و يادآوري خاطرات دوستي راوي با ناهيد ، بوسيله ديالوگ هاي ساده و واقع گرا به روايت ماجراي اسماعيل مي پردازد و مدام از اين روايت به روايت ديگر نقب مي زند.

شیريني روايت «يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد» با ارائه توصیفات و تصوير سازي هاي زيبا از مسافرت با قطار صد برابر مي شود و گوي مخاطب را به همراه خود به سفري جذاب با قطار مي برد، آنجا كه مقصد تهران است و هيچ جاي تهران انگار به اندازه كافه ستاره مهم و ديدني نسيت.

روايت اين داستان به سبك نمودار روايي كلاسيك از نقطه اي آغاز مي شود و در دو ماجراي متفاوت و در عين حال مرتبط، به اوج مي رسد و در پايان روايت هر دو در هم مي آميزند و چون قطار تهران به مقصد مي رسند.

داستاني كه به لحاظ ساخت تصوير و توصيف دقيق فضا نياز به تعريف و تمجيد ندارد و با يك بار خوانش مي توان دريافت كه نويسنده در توصيف محيط داستان و ایجاد تصاوير واقع گرايانه مجال هيچ بحث و گفتگويي را باقي نگذاشته است. به واقع زيبايي روايت داستان مرهون همين تكنيك تصوير سازي و توصیفات موشكافانه فضاي داستان است. فضاي سرد و برفي داستان که البته گاهي تاكيد بيش از حد آن توي ذوق مي زند. در حقيقت حس مايوسانه و غم انگيزي تعمدا در فضاي داستان موج مي زند، حس دلمردگي و نااميدي سنگيني كه در ذهن بغض كرده راوي شكل گرفته و مخاطب را نيز بي نصيب نمي گذارد؛ تا جايي كه در پايان بندي داستان به تاكيد از سرماي محيط  و خلوتي پياده رو ها سخن به ميان مي آید. فقط مي ماند كلمه ی «آن روزها» كه تعميم ساختگي ناخوشايندي را در جملات پاياني داستان به ذهن متبادرمي كند.

داستان دوم :   ‹‹ از پشت عينك هاي ته استكاني ››

داستان كوتاه از پشت عينك هاي ته استكاني هم مثل ساير داستان هاي مجموعه زباني ساده و روان دارد؛ زباني كه راحت مي شود فهميد. در اين داستان نويسنده خودش را وارد داستان مي كند و حضور چشمگير و مقتدرانه اش را به رخ شخصيت داستان مي كشد. شخصيتي كه مي تواند نماينده اي باشد براي ميليون ها آدمي كه امروز در دنياي مدرن به لاك تنهايي خود فرو مي روند و مدام سرگردان كوچه اي آرام و خلوتند تا سيگاري بگيرانند و شايد گاهي بي هدف و فقط به قصد فرار از اجتماع در كوچه پس كوچه هاي تاريك و خلوت شهر قدم بزنند. داستان دوم مجموعه داستان گريز انسان مدرن از شلوغي ها و تعارف ها و تكليف هاست و باز داستان نويسنده اي دلسرد و خسته در تعقيب شخصيتي درون گرا و سر در گم. و پيرمردي با عينك هاي ته استكاني كه هر كجاي دنيا كه باشد شخصيت را مي بيند و باز نمي شناسد گويي اين تنها نكته شادماني در روح سرگردان شخصيت داستان است.

تاكيد نويسنده در آغاز و پايان داستان بر آن است كه حقيقت اين داستان مي تواند براي هر كس ديگر مصداق داشته باشد و البته بيان اين مطالب خود سازنده نوعي فرم براي داستان است داستاني كه خودب پرداخت نشده مي توانست با كمي تامل بيشتر و نگاهي حرفه اي تر به داستان زيبا و جذاب تري بدل گردد.

داستان سوم:     ‹‹ مخروبه ››

داستان زن و مردي كه به همراه دختر بچه شان براي اطمينان از سلامتي برادر زن (كه تازه عمل جراحي كرده است و حالا تلفن منزلشان را جواب نمي دهند و موبالشان را هم ) قصد دارند به كرج بروند. در راه رفتن، كسي كنار يك ساختمان مخروبه لب جاده ايستاده و براي ماشين ها دست تكان مي دهد. مرد بنا به دلايل امنيتي كسي را بين راه سوار نمي كند اما موقع برگشتن در همان جاي قبل همان مرد ايستاده و براي ماشين ها دست تكان مي دهد. مرد به توصيه همسرش ناخود آگاه ترمز مي كند و غريبه را سوار ماشين مي كند.

بدون اينكه اتفاق عجيبي بيفتد مرد غريبه را نزديك نهران به درخواست خودش پياده مي كنند.

آنچه در اين داستان مهم است و در پيرنگ آن به چشم نمي آيد حس شك و ترسي است كه مدام روح مرد خانواده را مي آزارد و رفتارش را عصبي و طرز فكرش را به شكل ناخوشايندي شكاك و بدبين مي نمايد. داستان در آغاز با صحنه ترمز كردن ماشين و حالت غير عادي مرد هنگام سوار كردن مرد غريبه شروع مي شود و سپس به وسيله فلاش بک به جايي مي رسيم كه زن براي رفتن به كرج و اطمينان از سلامتي برادرش بي قرار است.

در اين قسمت از داستان تا حدودي حركت داستان كند پيش مي رود و توصيفات قدري بي مصرف به نظر مي رسد. ديالوگ ها اما به خوبي طرح را پيش مي برند.

بايد پذيرفت كه نويسنده در ايجاد و پرورش يك شخصيت شكاك و درون گرا بسيار موفق بوده و مخاطب مي تواند حالات عصبي و بدبينانه مرد را به خوبي حس كند اما شخصيت زن قدري ناپخته و نامانوس مي نمايد كه  یحتمل به واسطه ايجاد عدم قطعيت و در نتيجه بالا بردن سطح تاويل پذيري داستان اين امر صورت پذيرفته است.

زبان داستان نيز همچون ساير داستانهاي مجموعه ساده و روان بود همچنين فرم داستان چندان فرم نامانوسي براي نويسنده نبود ، همان ساختار كلاسيك داستان كه شروع اوج و پايان دارد. در اين داستان نيز نويسنده سعي دارد پايان بندي اثر را باز بگذارد و تاويل پذيري داستان را مخدوش نسازد.

داستان چهارم :  ‹‹ پياده روي خيابان شقايق››

داستان محك زدن آدمها در موقعيت بحران. داستان به لحاظ ويژگي هاي عصر مدرن و انسان مدرن ، همچون ساير داستان هاي مجموعه ، داراي تفكر و انديشه متمركز است. روايتي واقع گرا از سوءظن، تنهايي و بي كسي شخصي كه در بحبوحه نياز و يأس در جستجوي اميدي ست كه هيچ گاه بدان دست نمي يابد.

در بسياري از داسنانهاي اين مجموعه اكثر عناصر و مولفه هاي بافتي و ساختاري و نيز محتوايي شبيه به هم است و در نقد چنين مجموعه داستانهايي اصولا ابراز مكرر خصلت هاي داستاني چندان كار دلپذيري نيست. آنچه اين مجموعه را منحصر به فرد و قابل قبول نموده ( با گذشت از فرم هاي كهنه و مرسوم ) محتواي متمركز و واحد و لايه هاي نمادين و قابل تاويل در متن است.

در اين داستان نيز نويسنده با ورود به زندگي بسيار واقعي چند شخصيت مي كوشد مخلوقات داستاني خود را مورد محك و آزمايش قرار دهد. اصرار شخصيت اصلي براي كمك به پسر خاله مجهول الهويه و نيازمندش و از سویي مخالفت همسر و ساير شخصيت هاي داستان ، كشمكش خوبي را در داستان بوجود مي آورد. اما آنچه سطح داستان را پايين مي كشد بي گمان قابل حدس بودن اثر است.

شايد نويسنده بسيار كوشيده است كه طبق روال اثار كلاسيك، مخاطب نتواند پايان داستان را حدس بزند اما ناخواسته با كدها و نشانه هايي كه در روند كلي داستان پيش روي مخاطب قرار داده است و نيز حس خاصي از نيك انديشي و خوشبيني را كه در پهنه كلي داستان قابل درك است پايان بندي داستان و قضاوت نهايي داستان تا حدود زيادي قابل پيش بيني مي نمايد.

ضمن آنكه كمك كردن به شخصيت نيازمند داستان، بدون  آگاهي از صدق گفتار وي امري ست كه مخاطب نيز از اطرافيان او توقع دارد و آن تنها در جوامع سنتي و بافت هاي فرهنگي قومي قبيله اي قابل درك است كه ساير اطرافيان براي كمك به يكي از فاميل تلاش كنند و به طور كامل به وي اطمينان و ايمان داشته باشند.

به نظر مي رسد نويسنده داستان به مثابه همان راوي نيك انديش و خوش قلب توقعي بيش از آنجه بايد دارد. و همين طور اين نوع نگاه سنتي و قومي قبيله اي در تقابل با روح مدرن و ساختار ذهني مدرني كه اكثر داستانها را در بر گرفته است  قابل درك نيست.

داستان پنجم :   ‹‹ اينجا هيچ خوني ... ››

اين داستان عليرغم دارا بودن پتانسيل بالا براي تبديل شدن به يك اثر موفق ، نتوانسته است معيارهاي يك داستان ايده ال را داشته باشد. داستاني در نگاه نخست ودر آغار كار ، بسيار عميق و حساب شده ، همراه با روايتي ساده و روان. داستاني كه مي توانست با استفاده صحيح از ابزار ، نشانه ها و نمادها به يك اثر انديشمندانه و عميق بدل شود. ليكن نويسنده ، گذشته از شيوه و روان بيان داستان ، نتوانسته است از عناصري همچون مار ها ، خواب و خون استفاده هاي نمادين و نشانه شناسانه داشته باشد و اين عناصر مهم و تا حدودي ابهام آميز نتوانسته اند به لحاظ كاركرد داستاني بخشي از بار داستان را متحمل شوند.

اين داستان با عنايت به انتقال حس  و کش و قوس هاي حاكم بر فضاي داستان چندان پايه و اساس منطقي و استدلالي محكمي ندارد و از اين حيث در ميان ساير داستان ها استثنا است؛ چرا كه در ديگر داستان ها به طور كلي نويسنده ، اساس را بر منطق و روابط محكم علْي قرار داده است. به عنوان مثال ؛ چندان منطقي به نظر نمي رسد كه شخصي با خصوصيات شخصيت اين داستان به خاطر يك كشمكش شغلي به فكر كشتن ديگري بيافتد.

 در ساير مولفه هاي داستاني از جمله زبان ، زاويه ديد ، سير روايت داستان و استفاده از تكنيك هاي داستاني مي توان اثر را قابل قبول دانست.

داستان ششم :  ‹‹ ساعت قديمي ››

در اين داستان باز هم نويسنده از شيوه روايت داستان نخست مجموعه استفاده نموده است. در اين داستان نيز روايت در روايت پيش مي رود و به انتها مي رسد. به نظر مي رسد نويسنده چنين سفري را تجربه كرده است كه اين چنين دقيق و موشكافانه و با ارائه تصاويري ملموس و واقعي مسير را تداعي مي كند. حتمآ كسي بايد از اهواز- سه راه خرمشهر به طرف دهلران حركت كند تا ژرفاي لذت ادبي را از متن درك نمايد.

نكته اي كه هم در اين داستان و هم در اكثر داستان هاي مجموعه قابل رويت است پرداختن به جزئيات ناكار آمد در روند داستان است و تا حدودي متن را خسته كننده مي نمايد.

اما به لحاظ مفهومي و در حالیکه چندان مقرون به اهمیت نیز نمی باشد ؛ نمي بايست داستان ‹‹ ساعت قديمي ›› را در تقسیم بندی محتوایی، در زمره داستان هاي جنگ و دفاع مقدس قرار داد و حتی مولفه های این نوع آثار را از «ساعت قدیمی» طلب کرد.بواقع اگر قصد داشته باشیم اثر را دسته بندی کنیم باید گفت این داستان در قالب اثار اجتماعي قرار مي گيرد. نويسنده قصد داشته است مسئله جنگ را در مناطق مختلف دهلران پیش بکشد و يادي از آن روزها داشته باشد. بايد گفت كه شايد بيشتر از ان كه ماجراي رفتن آن دسته از سربازان به زرين آباد و شهادتشان در دورنماي داستان به ذهن سنجاق شود ماجراي زنده ماندن ماهي ها در مسير اهواز – دهلران به چشم مي آيد. اما اصولا توازن اين دو روايت در كليت داستان زيبا و رمانتيك است.  

در هر حال و گذشته از کار خوب نويسنده در توصیفات و تصویر سازی های قابل لمس و نیز موازنه ی مرگ و زندگی سربازان و ماهی ها در مسیرهای یاد شده، بايد پذيرفت كه اين داستان به جز نكاتي كه بدان اشاره شد چندان چنگي به دل نمي زند.

داستان هفتم:     « فنجان های نشسته »

باز هم داستانی بر مبنای روزمره گی و احساسات درونی شخصیت ها. داستانی که هیچ اتفاق چشمگیر و خیره کننده ای در آن رخ نمی دهد. بی تردید در این نوع داستان ها نیز مولفه هایی هست که می بایست فقط با نوع خود مقایسه گردند.نباید این گونه داستان ها را بنا به نداشتن پیرنگ ماجرایی و وقوع اتفاقات خاص مورد نقد قرار داد، چرا که اصولا این نوع داستان ، داستان اتفاق محور نیست. داستانی که موقعیتی خاص را نشان می دهد و رفتار و حالات خاص شخصیت ها مورد بررسی قرار می گیرد. در این راستا و از این دیدگاه می توان داستان را بخاطر بوجود آوردن نوعی فضای داستانی ملموس و نیز حسی که مخاطب را در آن درگیر کرده است؛  تحسین کرد.

داستان هشتم :    « آنجا نیمکتی توی پارک»

داستان نهم :     « شاید کسی روی ریل مرده باشد»

در دو داستان پایانی مجموعه نیز همچون اکثر داستان ها این توصیفات و تصویر سازی ها هستند که داستان را پیش می برند و موقعیت ها را می سازند، موقعیت هایی که هیچ اتفاق عجیبی در هیچکدامشان رخ نمی دهد. داستان ها خالصانه زندگی را نمایش می دهند.

 زندگی  کوتاهی؛آبستن لحظات و احساسات رنگارنگ؛ ترس، شک، امنیت، نوستالژی، عشق، مهربانی، بدجنسی... همه و همه در داستان های این مجموعه به خوبی قابل درک و قابل لمس است.

در پایان، این مجموعه را مجموعه داستانی زیبا و خواندنی می دانم و برای نویسنده آن آرزوی موفقیت دارم.

 

 

                                      

  


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

دیدار

بی گمان دیدار دوست شیرین ترین لحظات عمر را رقم می زند.دیدار دوستانی که سالهاست می شناسم شان و سالهاست دوستشان دارم.

فرصتی شد رضا بهادر ، زلمای بلوچ ، نی نی شیرینشان سوفیا ، احمد بیرانوند و پسر دایی گلش رضا دلفان را دوباره ببینم.

چند روزی میزبان این دوستان عزیز بودم.با هم خاطرات گذشته را ورق زدیم و لحظات شیرینی را به یادگار گذاشتیم.شعر خواندیم داستان خواندیم و کمی بی خیال دنیا شدیم بی خیال تمام غم ها و درد ها...

فرصتی شد تا دوباره با رضا بهادر بنشینم و حرف بزنم از هر دری...

احمد بیرانوند هم که این بار درست عکس رضا، بدون سبیل آمده بود و رضا دلفان نیز هم...

یکی از شادترین و خاطره انگیز ترین تعطیلات عید را تجربه کردیم.

حالا دلم می خواهد معلم انشا بگوید: تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

سلام

می دانم کسی منتظرم نیست

اما می خواهم به اینترنت(وبلاگ نویسی)برگردم.

سلام به همه ی آنانی که دوستشان دارم و می دانم تنهایم نمی گذارند.

سلام به همه کسانی که دوستم ندارند و می دانم مثل گذشته تنهایم نمی گذارند!

سلام به تو که اولین نفری هستی که این چند سطر کوچک را می خوانی...........

همین تا بعد


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

 

گفتگوی من با ابوتراب خسروی

 

داستانگی و پرسپکتیو داستانی

گفتگو با ابوتراب خسروی

 

 

من ابوتراب خسروی را با آن سبیل های پت و پهن کردی و آن صدای دو رگه گرمش می شناسم. آن طمأنینه همیشگی و صمیمیت بزرگ منشانه اش که گاه حس می کنم سال هاست کنارش بوده ام و بارها غروب های بارانی توی پیاده روهای بلند شیراز قدم زده ایم و گپ و گفت داشته ایم.

توی مشهد، وقتی برای دومین بار می دیدمش، باران گرفته بود. من ایستاده بودم جلوی در ورودی تالار که جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت و با خنده گفت «پسر شما جوونا چه خوش تیپین!!» و من گفتم «نه اندازه شما» و شروع کردیم به شوخی و صحبت. از ایلام گفت. از کردها (یعنی ما) و این که خونگرم و مهمان نوازند و از این جور حرف ها. بعد از خاطره جشنواره کردستان و سلیمانیه گفت و خیلی حرف های جالب. و اصولاً ابوتراب همیشه جالب است. همیشه حرف هایش مثل داستان هایش جذاب و دلنشین است. صاحب هاویه، دیوان سومنات، اسفار کاتبان، رود راوی و... .

حالا بعد از یکی دو سال دوباره با من به گفتگو نشسته است. ( البته از نوع تلفنی اش) من ابوتراب خسروی را همیشه با آن سبیل های پت و پهن کردی و آن صدای دو رگه گرمش می شناسم و لبخندی که همیشه به لب دارد... .

گفتگویی که می خوانید را به بهانه جشنواره داستان کوتاه راوی با ابوتراب انجام داده ام که خواندنی ست... .

 

آقای خسروی اگر موافقید سوالاتم را از شما بپرسم .

- بفرمایید

اگر اجازه بفرمایید گفتگو را با بیوگرافی مختصری از شما شروع کنیم.

- من متولد یک فروردین سال سی و پنج هستم . متولد شهر فسا هستم . نه اینکه فسایی باشم اما چون پدرم نظامی بود در سالی که متولد شدم ساکن فسا بودیم . خانواده ام شیرازی هستند ولی طبیعتاً به خاطر شغل پدرم اغلب شهرها بودیم . شغل من هم معلمی است . در واقع معلم استثنایی هستم . الان هم چند سالی است که بازنشست شده ام و دیگر کار نمی کنم و صرفاً به کار نوشتن می پردازم. و در واقع تخصصم هم آموزش کودکان عقب مانده و ناسازگار بوده و حدود سی و سه سال کار آموزش استثنایی کرده ام و این کار را کار خوبی ارزیابی کرده و می کنم .

 آقای خسروی در خلال صحبت های شما، سوالی به ذهن می رسد؛ توی دورانی که شما کار می کردید و معلم کودکان استثنایی بودید، در آن سالها داستان های شما در چه مرحله ای بودند و اصولاً نمود و تاثیر شغل شما در این سال ها در داستان هایتان به چه شکلی بود؟ چون من در آثارتان ندیده ام که شغل سابق تان، جلوه خاصی در نوشته هایتان داشته باشد.

- متاسفانه آدم وقتی درگیر کارش است، ذهنش نسبت به آن شرایط کور می شود. به این دلیل که عقب ماندگی و معلولیت را آدم مرتب می بیند و این مشکل تبدیل می شود به یک موضوع عادی. بنابراین این مسائل کمتر ذهنش را تحریک می کند. ولی  خُب، طبیعتاً نمی تواند تاثیر نگذارد. تاثیرهایی غیر مستقیم حتما گذاشته و می گذارد. من خیلی دیر کتابهایم را چاپ و منتشر کردم. در واقع در سن سی و سه سالگی اولین کتابم در آمد. به خاطرم می رسد که داستانی دارم به نام « گمشده » که احتمالاً تاثیر گرفته از کودکان عقب مانده و ناسازگار است. و باز « پری ماهی ها » که یک داستان کوتاه است و آن هم تاثیر گرفته از آن حس و حال است. و اساساً یک کسی که کار هنری می کند به خصوص کسی که فعالیت نوشتن می کند از دنیای اطرافش تاثیر می گیرد. منتهی گاهی به طور مستقیم و گاهی به صورت غیر مستقیم و  حتما برای من هم به صورت غیر مستقیم تاثیر گذاشته و نمی تواند تاثیر نگذاشته باشد. 

ابوتراب خسروی وقتی می خواهد داستان بنویسد چکار می کند، شگرد خاصی دارید؟ کار خاصی می کنید یا خیلی معمولی؟ خیلی ها دوست دارند بدانند داستان های ابوتراب چگونه شکل می گیرند. شما پشت کامپیوتر می نشینید یا برای نوشتن از قلم و کاغذ استفاده می کنید؟

- سه، چهار سال است که با کامپیوتر کار می کنم. ولی خُب، فرقی نمی کند و در شکل کلی تفاوتی ندارد و در واقع فرم داستان نویسی من به این شکل است که یک کلمه روی من تاثیر می گذارد، یا یک صحنه ذهن من را به دنبال خودش می کشاند. فی المثل، ممکن است برای نوشتن یک داستان بشود این قیاس را کرد که شما یک دکمه زیبا را به فرض پیدا می کنید و به دلیل علاقه و کششی که این دکمه در شما ایجاد می کند و علاقمند می کند باعث می شود شما یک پیراهنی را برای  این دکمه تهیه کنید که از دکمه استفاده کنید. شاید نوع داستان نویسی من هم به صورت یک لحظه، یک کلمه، یک صحنه یا یک شخصیت که روی من تاثیر می گذارد و باعث می شود من داستان را روی آن بتنم و به شکل دیگری هم می شود گفت. از بُعد دیگری که بخواهم مثال بزنم یک نوع نقاشی هست، نقاشی ساختمان . یک نوع نقاشی ساختمان توی ایتالیا که فرضاً روی سقف لایه ای رنگ را می زدند. بعد روی آن لایه، لایه دیگر و همین جور ده ها رنگ روی هم می خواباندند و لایه می کردند و تراش می دادند مثلاً فرض کنید رنگ سیاه، بعد قهوه ای، بعد سبز و همین طور تا اینکه توی کلیت این سقف یک جا رنگ قهوه ای دیده می شد یک جا رنگ سبز و یک جا رنگ قرمز. بعد از نمود تمام این رنگ ها در کنار هم یک هارمونی قیاس می کرد. توی نوع داستان نویسی که من کار می کنم چند داستان روی هم تلنبار می شود بعد رابطه این چند داستان با هم، آن داستانی می شود که نوشته شده.

  چند صدایی و بینامتنیت در اکثر کارهای شما دیده می شود که مصداقی برای همین صحبت شماست.

- بله. در واقع هر متنی می تواند متعلق به مقطعی باشد؛ به وضعیتی، شرایطی که یک دیالوگ رخ بدهد. ازطریق این بینامتنیتی که شما فرمودید یک دیالوگی ایجاد می شود یک گفتگویی ایجاد می شود که حاصل این دیالوگ، ایجاد پرسپکتیو داستان هست. که در واقع داستان بُعد پیدا می کند. حجم ایجاد می شود. شاید من موفق نشده باشم ولی در واقع هدف من این است که توی داستان حجم ایجاد بشود. حجمی که توی آن بشود آدم های داستان توش زندگی کنند. شکل داستان، شکل ساده داستان به دلیل فقدان تکنیکی که ما داریم موفق نشده ایم که برای داستان حجم ایجاد کنیم. اوج و قعر ایجاد کنیم. عمق ایجاد کنیم.

  در واقع منظورتان این است که دوست دارید شخصیت هایتان بُعد داشته باشند. داستانتان به لحاظ پرسپکتیو داستانی عمیق باشد؟

- در واقع آن بُعدی که شما می فرمایید بله. بله می شود این را هم گفت. فضای داستان، کلیت داستان، شرایطی را ایجاد می کند که به اصطلاح همه اجزا، همه ابعاد وجودی انسان دیده می شود. به طور مثال فرض بگیرید اگر یک آدم را در داستان تصور کنیم پشت سرش دیده شود. روبروش دیده شود. حتی بشود ذهنیتش را مطالعه کرد. اصرار من این است که ابعاد وجودی شخصیت را توی داستان بازنماییی کنم. نشان بدهم. اهمیتی ندارد که موفق شده باشم یا نه.  مهم این است که هدفم را انجام بدهم .

جناب خسروی، مبحثی که قصد دارم در این بخش از گفتگو به آن بپردازم بحث بازشناسی اهمیت قصه در داستان است یا همان عنصر قصویت در داستان. رویکرد شما در این رابطه چیست؟

- شما می گوید قصویت که بیشتر اصطلاح براهنی ست. من اصرارم این است که بگویم داستانگی. چون به نظر من قصه چیز دیگری ست. قصه روایت ساده تری ست و داستان شکل مدرن آن. همان شکل کلی داستان که به اعتقاد من می شود گفت داستانگی. بله از نظر من داستان ناب، داستانی که شدت تاثیر داشته باشد، جامع باشد، باید داستان داشته باشد. یعنی نمی تواند داستان نداشته باشد. آن نوع داستانی که یک نوع لحظه را پردازش کند در واقع یک نوع ضد داستان است که در ادبیات نوع فرانسه آدم هایی مثل آلن رب گریه و اینها ایجاد کردند و خودشان بهش می گفتند این یک نوع پژوهش است که به ادبیات سینمایی نزدیک می شود به سناریو نزدیک می شود که البته از نظر من این نوع به ادبیات نگاه کردن ادبیات نیست. داستان آن است که شخصیت ها بتوانند توش زندگی کنند و مخاطب بتواند نبضشان را حس کند. گرمای تن آنها را حس کند و آن حس را که نسبت به زندگی دارند آن احساسی را که دارند بشود درک و حس کرد.

 شما نقش ویژگی های بصری، تصویری و در مجموع ایماژیسم را در فرایند تولید قصه در داستان یا همان داستانگی که می فرمایید چگونه می بینید؟

- ببینید حاصل این ویژگی ای که شما می فرمایید همان ایجاد پرسپکتیو است. یعنی بتوانیم حجم ایجاد کنیم. شرایطی ایجاد کنیم که توی آن شرایط شخصیت های ما در واقع فراز و فرود داشته باشند. به اصطلاح مسطح نباشند. شخصیت ها شیئیت داشته باشند و با ذات انسان، با خصوصیات انسان نزدیک باشند. شبیه به انسان باشند. با اینکه حاصل ذهن انسان هستند ولی به خصوصیات انسانی نزدیک باشند.

من در مجموع فکر می کنم که قصویت در داستان، همان معادل روح یا ذوق و قریحه نهفته در داستان است که در برخی آثار مدرن  و پست مدرن و حتی کلاسیک دیده نمی شود. در واقع نویسنده برای مخاطب روایتی ساده و صمیمی ندارد و گاهی با ژست های خاص و حالت رسمی به توصیف و روایت می پردازد.

- بله. ببینید، داستان یک تعریفی دارد. حالا من ساده ترین تعریف اش را می گویم؛ چند واقعه که در حقیقت حداقل سه واقعه باشند که اینها شرایطی را ایجاد کنند که در ابتدا و انتهای داستان اختلاف سطح ایجاد بشود . این درکی است که من از داستان دارم. اما همه تعریف ها این را می گویند که داستان باید تحولی ایجاد کند، حالا به هر شکلی می شود اسم داستان را بر متن بگذاریم و اگر تحول ایجاد نشود و فقط پردازش یک صحنه باشد، من اسمش را داستان نمی گذارم.

جناب خسروی از مبحث قصویت اگر بگذریم، می رسیم به آثار داستانی شما که بعد از اسفار کاتبان، رود راوی را منتشر کردید. آن طور که من می دانم رمان دیگری آماده چاپ دارید که بنا به گفته خودتان می تواند به همراه دو رمان دیگر، یک تری لوژی را بوجود آورد.

- بله. البته دارم روی این رمان کار می کنم و منتظر یک شرایط مناسبی هستم که بشود منتشرش کرد. چون الان شرایطی خاص وجود دارد که برای اینکه بشود مجوز گرفت یک سال یا بیشتر باید منتظر ماند. برای همین ترجیح دادم این را  به عقب بیندازم. ولی یک مجموعه داستانی دارم که الان یک سالی هست که منتظر مجوزش هستم اسمش هست « داستان هایی ویران » که منتظر انتشارش هستم. این کار ازسوی انتشارات چشمه منتشر می شود و امیدوارم زودتر چاپ شود چون حاصل چند سال کار من است و مجموعه ای از داستان های کوتاه من  است و خیلی امیدوارم که بوسیله این کتاب با مخاطبین جوانم ارتباط برقرار کنم. یکی دو کتاب دیگر هم هست؛ یک کتاب تئوری دارم به نام « حاشیه ای بر  مبانی داستان نویسی » و باز یک کتاب هست که برخی ازداستان های فرج بعد ازشدت را روایت کرده ام. همچنین دارم روی یک مجموعه داستان کار می کنم که داستان های شیخ اشراق را من روایت می کنم.

* عنوان رمانی که هنوز منتشر نشده را می شود بفرمایید.

- ملکان عذاب.

 

 

در مورد جشنواره و ویژگی های آن، محاسن و معایب... .

- جشنواره ها یک مناظری هستند، پنجره هایی هستند برای اینکه نویسنده های جوان ما از طریق این پنجره ها دیده شوند. داستان هاشان خوانده بشوند و با مخاطبان شان ارتباط برقرار کنند. جوایزی که در این فستیوال ها و جشنواره ها داده می شود هم بهانه است و هدف اصلی این است که نویسندگان جوان مجالی را پیدا کنند برای اینکه خودشان را در معرض دید بگذارند و کارهاشان وذهنیت شان را در معرض نوشتن بگذارند. امیدوارم این جشنواره ها روز به روز بیشتر بشوند چرا که این جشنواره ها مجالی را ایجاد می کنند که جوانان رشد کنند و از بطن این مجامع بتوانند کتاب هاشان را بیرون بکشند و خودشان را به جماعت کتابخوان و جامعه کتابخوان معرفی کنند.

  راستی جناب خسروی! کاری ازشما ترجمه شده است؟

- بله، بله. رمان رود راوی که دارد به زبان لهستانی منتشر می شود. مترجمش توی کنگره بزرگ لندن راجع به این رمان خیلی صحبت کرد و سخنرانی کرد که متن این سخنرانی احتمالا توی یکی از نشریات چاپ می شود. البته بعضی از کارهای من به زبان آلمانی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده اند بعضی از کارهای کوتاه و به صورت منفرد.

از این که برای این مصاحبه وقت گذاشتید، متشکرم.

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |


 

فراخوان اولین

جشنواره‌ی داستان‌ کوتاه 

(راوي ) 


 

                                            

 

شرايط شركت در جشنواره:

-جشنواره در دوبخش آزاد و موضوعي برگزار مي شود

-بخش موضوعي شامل داستان هاي كوتاه با مضامين عاشورايي و شهادت مي باشد

-. هر نويسنده مي تواند حداكثر سه داستان در هر بخش به دبيرخانه ي جشنواره ارسال نمايد

- آثار ارسالي نبايد بيش‌تر از 8 صفحهA4 باشند.

- آثار به صورت خوانا و ترجيحا تايپ شده و در یک روی کاغذ A4 ارسال شوند.

- از ارسال مقاله، خاطره و قطعه‌‌ی ادبی خودداري فرماييد.

- به 3نفر برگزیده‌ی جشنواره در هر بخش جوايز ارزشمندي اهدا مي شود

-داوري آثار توسط سه نفر از نويسندگان برجسته كشور انجام مي شود .

- اثار ارسالي نبايد از برگزيده هاي جشنواره هاي ديگر باشند..

- آثار منتخب در  مجموعه‌ای چاپ خواهند شد.

-مشخصات کامل نویسنده شامل نام و نام خانوادگی نشانی و تلفن بر روی هر اثر ذکر گردد.

- مهلت ارسال آثار تا تاريخ ۲۶ اسفند ماه 87 است، آثاري كه پس از تاريخ مقرر ارسال گردند در مسابقه شركت داده نمي‌شوند.

- اختتامیه جشنواره در بهار سال ۸۸ برگزار خواهد شد

طریقه ی ارسال آثار:

-علاقمندان مي توانند آثار خود را به نشاني  ايلام-صندوق پستي 133-69315-دبيرخانه جشنواره داستان كوتاه راوي -

و یا به ایمیل: jalil313@yahoo.com

 

شماره تماس: ۰۹۱۸۳۴۱۲۲۹۱

جلیل صفربیگی

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

 

 

چند اپيزود كوتاه قبل از واقعه

 

 

(اپيزود يك)

 

زن آمد توی اتاق و با حالتی مستأصل گفت :

ـ  مازیار دیوونه م کرده ، نمی دونم چشه !؟

مرد پر طاووس را گذاشت روی « واقعه » و کتاب را بست و گذاشت روی میز تحریر .

ـ خُب بهش شیر بده ، شايد گرسنه شه !

زن ابرو بالا انداخت و در حالیکه داشت می رفت گفت :

ـ بالا میاره ، از صبح تا حالا شیر می خوره و استفراغ می کنه !

مرد بقیه حرفهای زن را نشنید . از پشت میز بلند شد و رفت توی اتاق خواب .

بچه توی گهواره داشت با صدای بلند گریه می کرد . مادر گفت:«کلافه ام کرده ! ببریمش دکتر ؟»

مرد گفت:«این وقت شب ؟»

زن گفت:«خب چیکار کنم ؟ آروم نمی شه . مگه نمی بینی ! زبون بسته جونش داره بالا می آد .»

و ناگهان زمین تکان خورد . شیشه ها آرام لرزیدند و گهواره تاب خورد.زن گفت : «یا امام حسین...» و بچه را بغل کرد .

مرد که هول شده بود گفت : « از کنار پنجره بیا این ور . بچه رو بده به من !»

تابلوی فرشچیان روی دیوار کج شد . زن ها ناله کردند و اسب زخمی شیهه کشید و رم کرد . مرد بچه را بغل کرد و زنش را هُل داد گوشۀ دیوار . زن چشم هایش را بیش از حد باز کرده بود و به مرد نگاه می کرد.

مرد گفت : «بیا این گوشه وایسا امن تره !» و خم شدن روی بچه .

زمین همچنان تکان می خورد چیزی نمانده بود آکواریوم گوشه اتاق واژگون شود. ماهی ها به تکاپو افتاده بودند و سراسیمه توی قفس شیشه ای شان وول می خوردند... .

طولی نکشید که زمین آرام گرفت و شیشه ها ساکت شدند. ماهی ها نفس راحتی کشیدند و خیال مرد و زن موقتاً راحت شد . زن از ترس بغض کرده بود.

گفت : خدایا شکرت . . .

مرد که یکی از کوسن های روی مبل را توی دستش گرفته بود گفت : «زود باش بریم بیرون! اینجا خطرناکه . ممکنه بازم بیاد !»

زن بچه را از مرد گرفت. وقتی دید بچه دارد لبخند می زند گفت : «عزیز دل مامان... نیگاش کن آروم شده... داره می خنده !

 

(اپيزود دو)

 

مرد کامپیوتر را خاموش کرد و رفت توی اتاق خواب .

ـ صد بار بهت گفتم هوا سرده بیشتر مواظبش باش بچه ست ، ضعیفه؛ زود سرما می خوره!

زن با دلخوری گفت :

« خودت که می بینی چقدر لباس تنش می کنم... یه لحظه هم از پتو جداش نکردم... چرا بی انصافی می کنی ؟»

مرد جلو رفت و بچه را که با صدای بلند گریه می کرد از توی گهواره بغل کرد و با خودش از اتاق بیرون برد. زن گفت :«کجا می بری طفل معصوم رو؟»

مرد که بچه را توی بغلش تکان می داد و می رفت گفت :

ـ می برمش توی هال ، شاید یه جوری سرگرمش کنم .

زن روی تخت خواب دراز کشید و پتو را کشید روی خودش .

مرد بچه را برد کنار شومینه و سعی کرد با لالایی و تاب دادنش توی بغل، او را آرام کند اما بچه یکریز گریه می کرد. دست آخر مرد گریه اش گرفت.

ـ آخه چته عزیز دلم... چیکار کنم که گریه نکنی بابایی !

زن آمد توی هال و به مرد گفت:

ـ فایده نداره... سرما خورده... گلوش درد می کنه بچه م !... بميرم... بمیرم که صدای گریه هاشو نشنوم!

 و زد زیر گریه .

ساعت چهار صبح بود که بچه آرام گرفت و توی بغل پدرش خوابید.مرد ترسید از جایش بلند شود. همانجا روی مبل راحتی، در حالیکه بچه را بی حرکت توی بغل نگه داشته بود، چشم هایش را بست .

زن کنار پای مرد روی زمین نشسته بود و خستگی پلک هایش را به هم چسبانده بود .

 

(اپيزود سه)

 

مرد پر طاووس را گذاشت روی «تکویر» و کتاب را بست و گذاشت روی میز . رفت کنار پنجره و به آسمان پر ستاره زل زد.

زن نشسته بود روی مبل پشت سرش و داشت به بچه شیر می داد.

ـ امروز حاج آقا وسط دو نماز در مورد کربلا حرفای جالبی می زد.

ـ زن ،آرام - جوري كه بچه را نترساند؛ گفت : چی می گفت؟

مرد همان طور که به آسمان نگاه می کرد گفت :

ـ می دونستی توی کربلا خون تا زانوی ذوالجناح بالا اومده؟

زن با تعجب پرسید :

ـ مگه کربلا بیابون خشک و بی آب و علف نبوده ؟

مرد رو کرد به زن و گفت :

ـ می دونی چند نفر توی کربلا مُردن و شهید شدن ؟

زن گفت : «هر چندتا مرده باشن بازم اینقدر نمیشه که خونشون تا زانوی یه اسب بالا بیاد.»

مرد گفت : «ولی من شک ندارم که این اتفاق افتاده»

زن گفت :«چطور مگه ؟»

مرد برگشت پشت میز کامپیوتر. نشست روی صندلی و گفت :

ـ دلم گواهی می ده !

زن به تابلوی فرشچیان نگاه کرد . و انگار چیزی دستگیرش شده باشد،گفت:

ـ لابد نقاش این نقاشی یادش رفته پاهای اسب امام حسین رو خونی مالی بکشه... یا شایدم نمی دونسته !

مرد به تابلو چشم دوخت و بعد رو به زن گفت : «منظورت چیه ؟»

زن با لبخند گفت : «به نظرم این حرفا اغراقه!»

و بلند شد بچه را ببرد توی گهواره بخواباند. بعد از چند لحظه ، سرک کشید توی اتاق و گفت :

ـ داره صبح می شه نمی خوای بخوابی!

 

 (اپيزود چهار)

 

مرد رفت توی تاریکی دستشویی . وقتی برگشت . آستین های خیسش را تا بالای آرنج جمع کرده بود و از روی پیشانی اش قطره های آب سر می خورد. مدام زیر لب چیزی می خواند. به ساعت دیواری نگاهی انداخت و رفت از توی طاقچه سجاده ای را برداشت و نیت کرد .

قطره های آب از بالای آرنجش سر می خورد تا نوک انگشت هایش و می افتاد گوشه سجاده و مرد می گفت : الله اکبر...

بعد سجاده را جمع کرد و گذاشت توی طاقچه. رفت جلوی پنجره ایستاد و طولی نکشید که خورشید از شرق آسمان شهر طلوع کرد و بر بلندای ساختمان ها و برج ها ایستاد. زن آرام و بی سر و صدا آمد کنار مرد ایستاد و به طلوع زل زد . مرد گفت :« می بینی ؟ همه چیز دوباره زنده شد! خدا می خواد ما یه روز دیگه رو شروع کنیم !»

ـ آره ، در عوض نماز من قضا شد!

مرد خندید و گفت : «فکر کردم تازه خوابیدی ، دلم نیومد بیدارت کنم !»

زن لبخندش را پنهان کرد و در حالیکه به طرف تاریکی دستشویی می رفت گفت : «نکنه می خوای تو خیر و ثواب اَزَم سبقت بگیری ؟» مرد نیشخند کوتاهی زد و جوابش را نداد .

وقتی زن آمد توی اتاق؛داشت آستین هایش را پایین می کشید و به صورتش که دیگر خیس نبود دست می کشید و گونه اش را ماساژ می داد .

مرد که هنوز کنار پنجره ایستاده بود گفت : «بچه خوابه ؟»

زن در روشنایی اتاق سجاده اش را باز کرد و همچنان که زیر لب ذکر می خواند به مرد نگاه کرد و سری تکان داد .

 

(اپيزود پنج)

 

زن از خواب پرید. نفس نفس می زد و عرق سردی تمام صورت و گردنش را گرفته بود. مرد با صدای خس خس نفس های هراسان زن بیدار شد .

پرسید : «چی شده ؟ خواب دیدی ؟» زن آه کشید و گفت : «آره ، فکر کنم !» مرد پتو را کنار زد و بلند شد به طرف آشپزخانه رفت .

زن گفت : «بیا... بیا... کجا می ری ؟ بیا پیشم !»

مرد با تعجب برگشت و در حالیکه چشمش را با پشت دست می مالید گفت: «برم آب بیارم !» و آمد نشست روی تخت، کنار زن .

زن گفت : «نمی خواد... همینجا بمون !»

مرد موهای زن را از جلوی صورتش کنار زد و پرسید :« چی دیدی ؟ کابوس دیدی ؟ خیلی ترسناک بود؟»

زن سرش را پايین انداخت و دوباره آه کشید .مرد گفت :« بزار چراغو روشن کنم!» و بلند شد . کلید چراغ را زد. اتاق روشن شد .

ـ حالا تعریف کن چی دیدی ؟

و بعد با لبخند مهربانانه ای گفت :«هر چی بوده خواب بوده... نترس عزیزم!»

زن سرش را بلند کرد و به مرد زل زد .

ـ نمی دونم کجا بود... همه چی خراب شد یه دفعه !

مرد خودش را جلوتر کشید پرسید : «چی خراب شد ؟»

زن گفت:«همه چی... ساختمونا ، برجا ، ماشینا... همه چی قاطی شده بود انگار...»

مرد گفت:«بلا دور عزیزم... یه خواب که بیشتر نبوده... من الان صدقه می زارم... نگران نباش آروم بگیر بخواب... آروم و بی فکر!»

زن که آرامتر شده بود دراز کشید و پتو را کشید روی صورتش.

 مرد تا چند دقیقه همان طور ، نشسته بود روی تخت. بعد رفت از توی یخچال یک لیوان آب ریخت و با خودش آورد .

وقتی پتو را آرام از روی همسرش کنار کشید دید زن خوابش گرفته .

 

(اپيزود شش)

 

صدای موسیقی متن فیلمی که انگار حادثه غم انگیزی را تداعی می کرد فضای اتاق را پر کرده بود . صدای آرام اُرگ که آدم را یاد حالت های روحانی و سحر کننده کلیسا می انداخت .

زن ، نور آباژر سبز کنار کاناپه را تنظیم کرده بود و روبه روی همسرش نشسته بود و کتاب می خواند. مرد که روی زمین نشسته بود و غرق شده بود توی صفحات کتاب،چند لحظه یکبار سرش را بلند می کرد و به همسرش نگاه می کرد که انگار داشت بی صدا گریه می کرد . بعد نگاهی به تابلوی روی دیوار می انداخت که در نور سبز اتاق تقدس خاصی را منعکس می کرد.

ناگهان صدای گریه بچه از اتاق خواب بلند شد و برای لحظه ای زن و مرد به همدیگر زل زدند. زن کتاب را بست و گذاشت روی مبل و رفت به سمت اتاق بچه. روی جلد کتاب با خط قرمز رنگ درشتی نوشته شده بود: « ارتباط با خدا »

وقتی مرد در سبزی کم سوی اتاق به تابلوی دیوار دقیق تر نگاه کرد؛ صدای گریۀ بچه اش را شنید که داشت از شدت گلو درد ضجه می کشید و زن هایی را تصور کرد که در لابه لای خیمه های آتش زده و بدن های خون آلود دنبال کودکانشان می گشتند . اسبی که در اندام زخم خورده اش تیرهای زیادی فرو رفته بود مدام شیهه می کشید. و زن ها در جستجوی کودکانی که از گلو درد به خود می پیچیدند خون گریه می کردند... .

 خـون سراسر دشـت را گرفـته بود و لحظـه بـه  لحظـه بالا می آمد. اسب زخمی در گوشه ای از دشت ایستاده بود و مثل قهرمانی که از صحنه نبردی غم انگیز برگشته باشد گهگاهی سرش را بلند می کرد و شیهه می کشید . ناگهان سیلی از خون دشت را در بر گرفت و جریان سرخرنگش تمام دشت را شست و هر چه پلیدی باقی مانده بود با خود برد. تنها چیزی که در تابلو باقی ماند صفحه سفیدی بود که هیچ لکه ای در آن دیده نمی شد جز نوری سبز رنگ که مرد گمان کرد شاید نور آباژور باشد .

زن بچه را آورد توی هال و در حالیکه داشت برایش لالایی آرامی زمزمه می کرد نشست روی کاناپه . مرد زل زده بود به همسرش و بچه اش و نمی دانست در اپیزود آخر چه اتفاقی قرار است بیافتد .

 

(واقعه)

 

زن و مرد با صدای زنگ ساعت بیدار شدند . بچه،توي گهواره ترسيد و از خواب پريد. ولي حتي صدايش هم در نيامد. دوباره گرفت خوابيد. مرد به همسرش گفت: «تو خسته اي... تا الان داشتی مازیار رو آروم می کردی...بخواب... صبح نمازتو می خونی !

زن گفت : «نه... خسته نیستم... بزار پاشم نمازمو بخونم... بعد تا ظهر می خوابم !»

مرد از روی تختخواب بلند شد و گفت : «هر جور صلاح می دونی !»

بعد از نماز هر دو ایستادند جلوی پنجره و منتظر طلوع ماندند. دقایقی نگذشت که هوا روشن شد ولی خبری از طلوع خورشید نبود . زن و مرد به همدیگر نگاه کردند زن پرسید:«پس خورشید کو؟»

چند لحظه بعد، زن از گوشۀ پنجره به سمت غرب نگاه کرد و خورشید را آنجا پیدا کرد که آرام آرام داشت بالا می آمد. آسمان صاف و آبی بود .

زن گفت: «یا قمر بنی هاشم ، یعنی چه اتفاقی می خواد بیافته ؟!»

مرد از گوشه پنجره خورشيد را نگاه كرد و با تعجب گفت:« خداي من...خيلي عجيبه...يعني ممكنه؟» و لحظه اي از طلوع چشم برنداشت. زن گفت:« مي ترسم...دلشوره دارم...يعني...آخه چطور ممكنه؟» مرد خواست به سمت تلفن برود و در مورد این اتفاق با کسی مشورت کند که یکباره زمین شروع به لرزیدن کرد . شیشه پنجره ها که لرزید زن گفت:«خدایا بچه م !»

و دوید سمت گهواره بچه. مازیار در خواب آرام و راحتی فرو رفته بود . همین که زن بغلش کرد و برگشت شیشه ها پایین افتاد. مرد فریاد زد :« برید گوشه اتاق !»

تابلوی فرشچیان کج شد. زن ها زدند زیر گریه. و اسب از لابه لای آدم ها به جایی نامعلوم فرار کرد. عده ای بالای گودالی ایستاده بودند و به لرزش زمین می خندیدند... قاه ، قاه ، قاه!

 آکواریوم با ماهی هایش افتاد روی زمین. گرد و خاک ار سقف اتاق پایین آمد و آن لحظه بود که مرد به سمت زن رفت و بچه را گرفت و روی اش خم شد و زن را هُل داد و چند بار پشت سر هم گفت : «بریم بیرون... بریم بیرون!»

طولی نکشید که دیوارها چنان تکاني خوردند که سقف را لرزاندند و به تدریج فرو ریختند. زمین داشت در خیابان نزدیک خانه شکاف هایی بر می داشت . ساختمان های اطراف، در گودال ها و شکافهای بزرگ زمین فرو رفتند و در یک چشم به هم زدن خورشید ناپدید شد و آسمان با تمام اجرامش در تاریکی مطلق ماند . همه جا سیاه و تاریک شد . برج های بلند واژگون شدند و مردم در متروها ، خیابان ها و هر جایی که بودند له شدند. کوههای اطراف شهر از شدت زمین لرزه به هم برخورد کردند و همراه با غبار مهیبی در فضا پراکنده شدند .

در گوشه گوشۀ شهر که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود فواره های بزرگی از مواد مذاب مثل آتشفشان هایی نزدیک به هم فوران کرده بود و آخرین موجودات زنده ، زیر لایه های عظیم مواد مذاب دفن شدند. تاریکی و سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفت. صدا مفهوم خود را از دست داد و خاک و سنگ زیرورو شدند .

ناگهان همه چیز از حرکت باز ایستاد؛مثل فیلمی که به یکباره stop شود . حالا دیگر نه صدایی بود نه تصویری و نه هیچ چیز دیگری .

 انگار هیچ خلقتی از ازل شکل نگرفته باشد.

صدای بلند شیپور از جایی نامعلوم شنیده می شد و در ناله های کودکانه ای در می آمیخت . شیهه سوزناک اسب هایی که هنوز پا به هستی نگذاشته بودند و صداي برخورد هزاران شمشیر و نیزه،خبر از جنگی می داد که در لامکان اتفاق می افتاد و انسان هایی که آرام آرام از خواب هزاران ساله بیدار می شدند در دل های پیرشان وحشت بزرگی حس می کردند . آنها به سه گروه تقسیم شدند و در بین گروهی که جـلوتر ایستاده بودند مردی بچه ای را بغل کرده بود و داشت او را در بغل تکان می داد  و سعی می کرد آرام اش کند... .

وقتی مرد به گلوی بچه دست کشید بچه آرام شد ولی خود مرد صدای گریه اش بلند شد. هیچکس نمی دانست چرا همه گریه می کنند . مردم حتی دلیل گریه های خودشان را هم نمی دانستند . همه دوست داشتند خواب ديده باشند و يا به عقب برگردند.

ناگهان جايي تكان خورد. فضا حركت كرد. همه چيز چرخيد. مردم چرخيدند.كودك ها ناله كنان چرخيدند. شمشير ها و اسب ها چرخيدند. هوا چرخيد.خلاء چرخيد و همه چيز به دوران افتاد... مردم در دل هاي بهت زده ي خود حس كردند يكباره همه چيز ايستاد و از نو آغاز شد... .      

 

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

 

                                          پارالل

 

 

از روي پيشخوان آشپزخانه كاسه ي بستني را برمي دارم و مي روم توي اتاق نشيمن. به كلي آب شده اين بستني لعنتي؛دستشويي ام يك دقيقه هم طول نكشيد.تلوزيون را روشن مي كنم.برق ها قطع مي شوند؛فكر كنم فيوز پريده.

دكمه ي فيوز را فشار مي دهم.كم اتفاق مي افتد فيوز بپرد.مگر اينكه مشكلي پيش بيايد يا اتصالي توي جريان برق افتاده باشد.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هايش وقتي روي كليد هاي پيانو به رقص در مي آيند.دوباره اين بچه دارد گريه مي كند.

مي روم توي دستشويي.عق مي زنم.فكر كنم مسموم شده ام.دلم مي پيچد.كانال تلوزيون را عوض مي كنم؛از انيميشن صرفه جويي به ورزشگاه المپيك آتن.با بي حوصلگي به فوتبال آرژانتين و پاراگوئه نگاه مي كنم.

بوي دود و سوختگي خانه را پر كرده؛اين را وقتي مي فهمم كه پرده هاي پشت سرم شعله كشيده اند.دنبال دليل آتش سوزي نيستم،فقط سعي مي كنم جلوي پيشروي آتش را بگيرم.ملافه اي را از روي مبل برمي دارم،مي روم توي آشپزخانه.در يخچال را باز مي كنم.پارچ آب سرد را با دستپاچگي بيرون مي آورم و ملافه را تا جايي كه امكان دارد توش فرو مي كنم.بعد دوباره اين كار را براي قسمت هاي خيس نشده انجام مي دهم.به پرده ها نگاه مي كنم كه انگار كسي روي شان بنزين پاشيده است كه چنين با شتاب مي سوزند. پارچ وول مي خورد زير دستم.

به سرعت مي روم توي اتاق و با ضربه هاي محكم ملافه روي آتش،سعي مي كنم جلوي پيشروي اش را بگيرم.حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند و به والان مي رسند.تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان... .

همه را جمع مي كنم وكنار مي كشم و سعي مي كنم خونسردانه خاموششان كنم. بلوز زرد رنگم سياه و دوده اي شده و سرآستينش سوخته.در تمام مدتي كه آتش را خاموش مي كنم به وضعيت روحي ام توجه دارم كه آيا خونسردي ام را حفظ كرده ام يا دستپاچه ام؟!

در و پنجره ها را باز مي كنم.مي نشينم روي كاناپه.نمي دانم چرا بايد اين اتفاق مي افتاد؟

وقتي توي آموزشگاه بتهوون آن صداي زيبا را شنيدم يك جوري ام شد؛چيزي شبيه وجد و هيجان يا شايد هم آرامش.

دراتاق باز بود.خانمي بعد از اتمام كلاس داشت براي دو خواهر دوقلوي هنرجو، درياچه ي قو را اجرا مي كرد.

تلفن دارد زنگ مي زند و همزمان اين بچه هم دارد بي صدا گريه مي كند.

_ الو...اردوان!...خونه اي؟

من و محبوبه خيلي وقت ها يادمان مي رود حرف هايمان را بعد از سلام بزنيم.

_ الو...آره، پس مي خواستي جمعه هام برم سگ دو بزنم؟...كجايي حالا؟...چرا نيومدي؟

_ هنوز خونه ي آقاجون اينام،فاطي فارغ شده...نمياي ببينيش؟

_ نه بابا،بچه ي نمدار رو بيام ببينم كه چي؟

_ نه عزيزم فاطي رو مي گم...تازه از زايشگاه آوردنش...ناسلامتي داداششي!...راستي بچه ش دختره!

_ آره، اينو كه شصت بار تو سونوگرافي فهميده بودن!...نه ،‌ نه ، نميام حالم خوب نيس!

گوشي را مي گذارم و مي روم جلوي تلوزيون.فوتبال انگار تمام شده.حالا مسابقات ژيمناستيك پخش مي شود.

بچه كه بودم پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كردم.مادرم مي گفت:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!» دو ماه بيشتر نرفتم،شايد هم سه ماه،خوب يادم نيست.

گفتم:«خانم بهفر چند ساله پيانو مي زني؟»

لبخند زد و ميلكشيك موزش را با ني بالا كشيد.

«لابد بعدش مي خواي بپرسي چند سالمه،ازدواج كردم يا نه؟ و از اينجور سوال ها...دوس ندارم، نپرسي ها!...در ضمن اردوان خان ، مي توني منو به اسم كوچيك صدا كني، شهلا...اينجوري راحت ترم.»

همان طور با چشم هاي براق نگاهش مي كردم.از خودم پرسيدم:«منظورش چيه؟ يعني بو برده كه ازش...»

پريد وسط افكارم و گفت:

«تو زن داري مگه نه؟»

زل زده بود به چشم هام. سرم را انداختم پايين و توت فرنگي روي بستني را گذاشتم توي دهانم.

_«زن ها افكاري به بلندي گيسوانشون دارند ها!»

دقيق منظورش را نفهميدم ولي زود سرم را بلند كردم و يكي دو بار گفتم:‌«البته»

گفت:«تا حالا به اين فكر كردي كه مردايي كه سعي مي كنن زن ها رو درك كنن فقط موفق مي شن باهاشون ازدواج كنن؟»

نمي دانستم چه بگويم.حال بوكسوري را داشتم كه گوشه ي رينگ گير افتاده است...

ژيمناست يوناني مي ايستد كنار پارالل. يك دستش را بالا مي برد و اجازه مي خواهد كارش را شروع كند.

گفتم:«شهلا خانم شما زن عجيبي هستين!»

لبخندي زد و همزمان چشم هاي درشتش را بسته و باز كرد.

اضافه كردم:«خيلي هم باهوش و هنرمند هستين!»

در جايي خوانده ام ؛وقتي از كسي تعريف مي كنيد در واقع به او نسبت به خودتان انرژي مثبت مي دهيد.

دوباره ني را گذاشت وسط  لب هايش؛ نديدم چيزي توي ني بالا بيايد0

«اردوان خان شما هم خيلي ...خيلي...!»

من ومن كرد ودست آخر گفت : «خيلي خوب...يعني با شخصيت... هستين !»

بلند مي شوم و مي روم سمت يخچال و از توش پاكت سفيد سيگارم را در مي آورم.  با نوك دو انگشت سيگاري را از لاي بقيه ي سيگارها بالا مي كشم و روي لبم مي گذارم. پاكت را هم با خودم مي آورم و مي گذارم روي تلويزيون. ژيمناست با دو دستش دو ميله سفيد موازي را گرفته و با كمك ميله ها پشتك مي زند. ميله هاي موازي مي لرزند؛ بد جور هم مي لرزند ولي ژيمناست يوناني همچنان تعادلش را حفظ كرده و از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند. بر مي گردم توي آشپزخانه و با فندك اجاق گاز يكي از شعله ها را روشن مي كنم. سرم را مي برم نزديك آتش. گردنم را كج مي كنم و نوك سيگار را روي شعله مي گذارم پك مي زنم و شعله را خاموش مي كنم. دود سيگار كه وارد بدنم مي شود صداي سرفه هاي بچه را مي شنوم .سرفه هاي بلند و مداوم.

از كنار آينه ي قدي مي گذرم دود سيگار را به بيرون فوت مي كنم و بچه را توي آينه مي بينم كه صورتش سياه و سوخته شده. انگشت هايش مثل جذامي ها زخم و زيلي شده و شكمش باد كرده، مثل خواهرم فاطي كه باردار بود.

تلفن دارد زنگ مي زند تا چشم ازآينه بر مي دارم بچه غيبش مي زند.

چيزي توي شكمم وول مي خورد.مي روم و گوشي را از روي ميز تلفن نيمه سوخته بر مي دارم.

_الو...اردوان؟ ...غذا توي يخچال هست گرم كن بخور...جورابات رو هم صبح شستم ببين اگه خشك شده بپوش...نمياي؟ بچه ها سراغتو مي گيرن!

يك پك به سيگار مي زنم؛يك پك عميق.

هفته ي قبل روي نيمكت پارك نشسته بود و داشت كتاب مي خواند كه از راه رسيدم.

_ سلام ، دير كردم؟

منتظر جواب نماندم...

_ تو به بزرگواري خودت ببخش!

كتاب را بست و كنار گذاشت.زير چشمي عنوان كتاب را پاييدم.«فلسفه ي پست مدرنيسم»

گفت:« ايرادي نداره...ولي سعي كن وقت شناس باشي»

ژيمناست يوناني حالا ميله هاي پارالل را فشار مي دهد و بين هر دو ميله وارو

مي زند. براي چند لحظه ي كوتاه خودش را روي آسمان معلق نگه مي دارد.

بلافاصله پايين مي آيد وبا استفاده از كتف هايش دوباره به پارالل مي چسبد.

شهلا از توي كيفش يك جعبه ي كادو درآورد و گذاشت روي كتاب.

_امروز يك خبر بد شنيدم !

_چي ؟ چي شنيدي ؟ اتفاقي افتاده ؟

_اتفاق ؟

مكثي كرد و سرش را به دو طرف تكان داد و گفت: «فاجعه !»

دلم لرزيد. گفتم «خوب بگو چي شده !»

«گيتي رو يادته ؟ همون كه با من اومده بود پارك!...اون دفعه كه تا دير وقت مونديم... يادته ؟

اون رفت. گفت شوهرش سگ ميشه... يادته ؟

سرم را تند بالا و پايين كردم چند بار گفتم « آره »

_مهريه ش خيلي زياد بود چون شوهرش اوايل خيلي عاشقش بود.

يه هفته پيش اومده بود آموزشگاه مي گفت شوهرش خيلي ترسناك شده ، تهديد به مرگش مي كنه چون پول مهريه ش رو نداره ،ميخواد...»

داشتم شاخ در مي آوردم .گفتم : «يعني چي ؟... زنشو كشته ؟ اون حالا مرده؟آره؟ اينجوري كه بايد اعدام بشه !»

شهلا لبخند تلخي گوشه ي لبش داشت. كادو را از روي كتاب برداشت و گفت:

«تولدت مبارك اردوان! »جا خوردم. كادو را گرفتم و به رفتار عجيب شهلا فكر كردم. به ش لبخند زدم و گفتم: «كاغذ داري؟روي كاغذ نوشتم :چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد،تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم...» و گفتم:« شهلا واقعا غافلگيرم كردي... تو ديگه كي هستي !»

جعبه كادو را توي دو دستم گرفتم و ورانداز كردم و بعد تكان دادم.

گفتم: «خب ، خب ، داشتي مي گفتي ...گيتي چي شد؟ زنده اس؟»

_نه !

_چطور شده ؟

_يه روز بعد از همون روزي كه اومده بود پيشم ، تصادف كرده و...

بغض كرده بود،از صدايش راحت مي شد فهميد.

_حيوون قصي القلب! كار خودش بوده شك ندارم .فكر مي كني پول ديه ي قتل غير عمد اونم ديه ي يه زن چقدر مي شه ؟

سرش پايين بود.حس كردم دارد زير لب چيزهايي مي گويد.

سرش را با لبخند بلند كرد.

_ ديگه به ش فكر نكن...بيا تولدتو جشن بگيريم...نظر تو چيه؟...اوكي؟ بريم؟

دوباره به سيگارم پك مي زنم و خاكسترش را مي تكانم توي جا سيگاري خالي روي ميز .

هنوز دل پيچه دارم.مي خواهم بروم توي كابينت ها بگردم شايد كمي پونه پيدا كنم منصرف مي شوم .حس مي كنم اين بچه اي كه دارد توي شكمم سرفه مي كند و دست و پا پرت مي كند؛ مي خواهد مثل هميشه چيزي بگويد،حرفي بزند.شايد مثل چند ماه گذشته كه هي شروع كرده به موعظه، باز بخواهد حرفهاي فرشته مهربان پينوكيو را برايم تكرار كند .

حالا خودش را معصومانه به موش مردگي مي زند كه دلم برايش بسوزد.چند وقت است جيغ ممتد و كركننده اش پرده هاي گوشم را پاره مي كند و در تنهايي به سراغم مي آيد و مدام داد مي زند:«نه...» گريه مي كند و لابه لاي هق هقش حرف هاي نامفهومي مي زند.

به شهلا فكر مي كنم و به انگشت هاش وقتي روي كليدهاي پيانو به رقص در مي آيند؛درياچه ي قو را اجرا مي كند انگار.

پاهام را صد و هشتاد درجه باز مي كنم.مادرم مي گويد:«ماشاالله پسرم ژيمناست مي شه!»

فاطي فارغ شده است.دختر زاييده.«ناسلامتي داداششي...نمياي ببينيش؟»

حرير پشت پرده ها مي سوزد و شعله ها اوج مي گيرند...تكه پاره هاي آتش مي ريزد پايين؛روي فرش،روي ميز چوبي تلفن،روي گلدان.

ژيمناست با دو دستش ميله هاي سفيد موازي را گرفته و با كمك آن ها پشتك مي زند.ميله ها ي موازي مي لرزند،بدجور هم مي لرزند.ژيمناست از اين ميله به آن ميله پشتك و وارو مي زند...

«ديه ي يه زن چقدر مي شه؟ قتل غير عمد...قتل غير عمد...ديه ي يه زن قتل غير عمد...چقدر مي شه؟چقدر؟»

تلفن دارد زنگ مي زند.

«الو...اردوان؟...اردوان؟...اردوان بيدار شو...»

روي كاناپه خوابم گرفته بود.محبوبه آمده است بالاي سرم.تلوزيون هنوز روشن است؛دارد برنامه ي ويژه ي انتخابات را پخش مي كند.محبوبه تلوزيون را خاموش مي كند و مي آيد جلو كنارم مي نشيند.به پرده ها،فرش ها و موكت نگاه مي كند و با تعجب مي پرسد:«چي شده؟»

صورتم سوخته و سياه شده.انگشت هايم مثل جزامي ها زخم و زيلي شده و شكمم باد كرده...به پرده ها زل مي زنم و مي گويم:

«خونه مون سوخته!»

 

 


علی خانمرادی در ساعت | لینک ثابت |

خانه
بايگاني
پروفایل مدیر
عناوین مطالب


خانه ی من اینجاست...خانه ی کوچک من...

انجمن داستان دهلران
اردیبهشت
سخن
کلئوپاتراي راوي _ سارا صارمي
ماندگار
مریم - آبادان
گلپل
طلوع
شرفی عزیزم
احمد(اشراق در بی شمسی)
احسان الهی فر
رضای بهادر عزیز
شاملو
كرم رضا تاج مهر عزیز
طنین دل (نادر جابری عزیز)
دایره افسون
بقایی
جلیل صفربیگی
مهرابی(مملی)
خشت خشت دل
بلاگفا
احسان بزرگی
علی کلانتر
زلمای عزیز
چرکنویس
اختر
شاهد جان
خانمي
کویر _ غلامرضای عزیز
کلاغ
بخارا
هفتان
آتی بان
میلاد صادقی
فرشید قربانپور
صحنه ها
خزه
میثم محمدی
محمد رضا پاکزادان
مهدی بهرام پور
روح الله باقری
شایان ربیعی محمد آشنا
دايره
معصومه پالیزبان
فریبانه _ حسین شکیبا
لیلا ناظمی
راحیل




Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig