می خواهم پیش از آنکه به سفر بروم برای تو که دوستم داری از خودم رد پایی بگذارم.جای دوری نمی روم می خواهم دو سال تاب بیاورم...می خواهم دوسال سرباز باشم و جیکم بالا نیاید...می خواهم حرف نزنم دو سال...می خواهم دلم را خوش کنم به این سکوت دلتنگ که دوستانم بدانند دلتنگم و زبانی تر نمی کنم نه به شکایت نه به درد دل نه به هر چیز که صدایی باشد صدایی در حنجره ی تنهای من... بی تردید بعد از دو سال لبهای من لبهای مردابی من به طغیان و خروش حتی آرام نخواهند شد...
به این می گویند عقده...من عقده های روانی دارم لابد.
دوستتان دارم
هواي جمعه ، هواي كريسمس
ژانت گفت : « جمعه يعني همون فراي دي ! »
و از جلوي پنجره كنار رفت تا من برف سنگين حياط را ببينم. سالنامه را گذاشت روي تخت و رفت توي آشپزخانه.
آقاي مانيسيان تعجب كرده بود كه چرا دخترش براي كريسمس به خانه نمي رفت.حق هم داشت. البته بهانه ژانت هم بهانه خوبي بود كه گفته بود: «مجبورم خوابگاه بمونم...درسام انباشته شده ... مي خوام از زهرا كمك بگيرم !»
و زهرا من بودم و تازه من درسم از ژانت ضعيف تر بود و من اصلا خود م خواهش كرده بودم پيشم بماند. البته خودم مي دانستم خواهشم غير منطقي است ولي به قول استاد رسولي :«ما زن ها همه چيزمان به دلمان ربط دارد نه به مغزمان»
ومن دلم خواسته بود ژانت پيشم بماند، چون هم توي درس ها كمكم مي كرد،هم اينكه دوست نداشتم دوران فرجه امتحانات را بروم خانه و روزي بيست و چهار ساعت با حميده دعوا كنم حميده جلوي بابام به من گفته بود : « توي اين خونه يا من اضافي ام يا تو ! منوكه با هزار تمنا آوردين اينجا... همين خودت و بابات !» راست مي گويد البته؛ ولي بعد از فوت مادرم ، حتي قبل تر ،يكي دوسال آخر زندگي اش ، حس مي كردم پدر بيچاره ام كم كم دارد ديوانه مي شود. هر روز كار و بارش را ول مي كرد و مادرم را به بيمارستان هاي اين شهر وآن شهر مي برد ؛ كاش افاقه كرده بود... پدرم ولي واقعا خسته شده بود از زندگي و همه تلخي هايش.
اگر چه بعد از رفتن مادرم خيلي تنها شدم ولي ياد گرفتم با مشكلات بجنگم و هيچوقت نا اميد نشوم. هر وقت كم مي آوردم با خداي خودم حرف مي زدم. به نظرم تنها چيزي كه واقعا آدم را از هر بابت آرام مي كند همين است. مادرم مي گفت : « خدا رو فراموش نكن ، حتي واسه يه لحظه !» روز آخر زندگي اش هم داشت دعا مي خواند. دعا مي كرد كه آقا ظهور كند. پرسيده بودم: « آقا مي تونه شفات بده؟ » گفته بود : « آره... اگه ازش بخوام! » پرسيده بودم : « آقا كي ظهور مي كنه ؟... چرا ازش نمي خواي شفات بده ؟» گفته بود : «امروز پنج شنبه است شايد فردا ...»
من داشتم از آقا تقاضا مي كردم حال مادرم را خوب كند اما انگار مادرم بايد خودش در خواست شفا مي كرد.
ژانت سيني انار را گذاشت كنار دستم. لبخند زد و گفت: « خب در مورد روزاي هفته مي گفتم... هر چند ميدونم الان داري به چي فكر مي كني !» جزوه هاي دور و برم را جمع و جور كردم كه بنشيند كنارم.
« دلم گرفته ! ژانت !»
انار درشتي را گذاشت روي بشقاب و كارد ميوه خوري را تعارف كرد. براي خودش هم توي بشقاب چيني انار گذاشت. « خب پس حالا يه آرزو كن !»
« چطور مگه ؟»
« من و تو مي خوايم شاه دونه ي انارامونو پيدا كنيم كه آرزوهامون برآورده بشه ! اوكي ؟»
خنده ام گرفت ابروهام را بالا دادم و با تعجب خيره اش شدم. « مي دوني؟! بچه كه بوديم شباي كريسمس ، بابام جلومون يه انار مي ذاشت و مي گفت : اول يه آرزو كنين بعد تموم دونه هاي انارتونو بخورين ، مبادا شاه دونه رو از دست بدين. مي گفت : اگه شادونه رو بخورين حتما حتما آرزويي كه كردين برآورده مي شه !»
داشتم با كارد ور مي رفتم و با علاقه گوش مي دادم. هر از گاهي از اين اعتقادات جالب شان برايم تعريف مي كرد گفت : « البته آرزوي من هيچوقت برآورده نشد يعني تا حالا كه نشده ...»
لبخند روي لبم ماسيد. پرسيدم : « مگه آرزوت چي بود ؟» كمي با كش موي اش كلنجار رفت بعد لبخند كوتاهي زد و گفت : « خب ، راستش من آرزو مي كردم يه روز حضرت مسيح رو ببينم !»
« يعني هر سال همين آرزو رو مي كردي ؟ »
كاردش را برداشت و مشغول شد. زير لب مي خنديد.
« خنگ خدا ، واسه يكي از انارايي كه مي خوردم اين آرزو رو داشتم نه واسه همش !» و باز مي خنديد. بقيه حرفهايمان دري وري بود. ولي يادم رفت بپرسم: « مي خواهد حضرت مسيح را ببيند كه چه بشود ؟»
توي حياط داشت برف مي باريد و صداي جيك جيك گنجشك هايي كه زير بالكن حياط پناه گرفته بودند به گوشمان مي رسيد اما ژانت هي سكوت را مي شكست و از جشن كريسمسي حرف مي زد كه دو سال پيش در خانه مجلل عموي اش در قفقاز گرفته بودند و هي مواظب بود شاه دانه انارش نيافتد روي فرش و گم شود. انگار بعد از اين همه سال هنوز اميدوار بود به آرزوي اش برسد.
« حوصله ت رو سر بردم زهرا ؟ »
« نه....نه... باور كن داشتم گوش مي كردم !»
انگار متوجه شده بود حواسم جمع حرف هايش نيست وهي دارم بي خودي به چشم هاي آبي اش زل مي زنم.
داشتم فكر مي كردم به مادرم كه داشتيم توي آن هواي برفي از سردخانه بيمارستان به طرف بهشت زهرا مي برديمش و من دختر نوجواني بودم و تازه فهميده بودم وقتي مادرم نيست چقدر دختر بودن سخت است و هي حميد ه مي آمد جلوي چشم هايم كه دوست داشتم گيس هاي اش را بكشم و از خانه مان بيرون بياندازمش.
داشتم فكر مي كردم به آن روز برفي كه با پدر و مادرم توي حياط خانه آدم برفي بزرگي درست كرده بوديم و مادرم مي خواست روسري سرش بگذارد ولي پدر اصرار داشت شانه اش را يك جوري به جاي سبيل بگذارد بالاي لبش_كه فكر كنم پاشنه يك دمپايي پلاستيكي قرمز رنگ بود.
داشتم فكر مي كردم به اينكه كاش پدر من هم موقع سال تحويل انار مي آورد و با من و مادرم دنبال شاه دانه انارهايمان مي گشتيم و من آرزو مي كردم كه آقا را ببينم تا به پاي اش بيافتم و گريه كنم ، زار بزنم و التماسش كنم كه شايد براي ماندن مادرم پادرمياني كند.
ژانت دستم را گرفت وگفت : « كجايي؟ » و سؤالش را كشيد و كشيد تا بچسباند به سؤالات بعدي؛ « چرا همش تو فكري ؟ اتفاقي افتاده ؟ مي تونم كمكت كنم ؟ » مات مانده بودم. زل زده بودم توي چشم هايش كه ملتمسانه سين جيمم مي كردند. يكهو بغضم تركيد. بغلم كرد. شانه هاي اش؛ شانه هاي اش ظريف و دخترانه بود، مثل شانه هاي خودم... .
« زهرا !زهرا جون »
كسي دست گذاشته بود روي شانه ام و تكانم مي داد. با خواب آلودگي گفتم : « چيه ژانت !»
« دم غروبه... نمي دونم چه جوري خوابمون گرفته بود... پاشو نمازتو بخون !»
سرم را تكان دادم كه يعني : « باشه» و بلند شدم پتويي را كه روم كشيده بود، جمع كردم. دست دراز كردم كه بالشم را بردارم كه ديدم دانه سرخ اناري افتاده است روي فرش ، كنار بالشم.
ژانت از توي آشپزخانه گفت : «يالا تنبل خان... اينجوري شام ، بايد ساندويج بخوريم ها !»
دانه انار را گذاشتم توي دهانم. لب هايم را بستم و لاي دندان هاي جلويي خردش كردم. شيرين بود،فهميدم شاه دانه خودم است.
ژانت تلويزيون را روشن كرده بود كه حس تنهايي و كسالت از بين برود. اذان هم كه پخش مي شد؛ آرامش عجيبي به آدم مي داد. ژانت از توي آشپزخانه انگار به چيزي زل زده بود. چيزي كنار پنجره اتاق يا حتي پشت پنجره؛ شايد به برف، شايد هم به گنجشك هاي پشت پنجره... .
ماهي تابه را گذاشت كنار اجاق و سريع رفت توي حياط. چراغ حياط روشن شد. از توي پنجره ديدم كه مردميانسالي با لباس آبي نيلي ، زير برف ملايمي كه مي باريد به داخل اتاق خيره شده بود و انار درشتي را نشان مي داد يا نه... تعارف مي كرد. انگار داشت مي گفت : « بيا»
داشتم فكر مي كردم،اين مرد چه كسي مي تواند باشد؟ مسيح مقدس يا... .
ژانت داشت پشت سر هم نام مرا صدا مي زد.
نقاشي هاي پريشان مردی مجرد !
مرد در قسمتي از بوم داشت تصوير زني را نقاشي مي كرد كه به خوابي ابدي فرو رفته بود و در ادامه تختخواب طرح كمرنگي از مردي تقريباً ميانسال نقش بسته بود كه پائين تنه اش در سفيدي بوم گم شده بود. مرد خواست كمي روی نور اتاق كار كند اما خميازه كشيد و قلم مو را كنار گذاشت. مرد انگار آنقدر خسته بود كه نمي توانست صاف روي پاهايش بايستد. چراغ را خاموش كرد و رفت توي راهرو. توي اتاق خواب همسرش خواب رفته بود،در حاليكه آباژور كنار تخت، نور نارنجي رنگي را انداخته بود توي صورتش و زيبائي زن را دوچندان كرده بود.مرد زانويش را گذاشت روي تخت وآرام خزيد كنار همسرش. صداي وزوزي به گوشش رسيد. به صورت زن خيره شد و خواست بي صدا گونه اش را ببوسد اما پشيمان شد.
پتو را پائين كشيد. ناگهان متوجه شد صداي وزوز از توي هدفوني مي آيد كه زير موهاي خرمايي رنگ همسرش پنهان بود. آرام و بادقت هدفون را از گوشهاي همسرش بيرون كشيد و ام پی تری پلير را خاموش كرد و گذاشت روي ميز كنار آباژور و دوباره به زن خيره شد . انگار دنبال عضو كشف نشده اي در صورت زن مي گشت. زن اما آرام خوابيده بود .
يك ساعت تمام، مرد لم داده بود كنار همسرش و يكريز به چهرة خواب رفته او نگاه مي كرد .
در اين يك ساعت، زن فقط يك بار سرش را تكان داد و نيمي از صورتش در تاريكي اتاق كمرنگ شد، اما مرد همچنان بادقت به زيبائي صورت همسرش خيره بود. به بيني اش نگاه كرد كه كشيده و خوشتراش، وسط صورتش تقارن دلبرانه اي بوجود آورده بود. او فكر مي كرد شهوت برانگيزترين عضو صورت بيني است، حتي شهوت برانگيزتر از لبهاي گوشتالو و براق.
ناگهان زنش غلتي زد و چشم باز كرد. دستش را از زير پتو بيرون آورد و چشمهايش را ماليد .مرد هنوز داشت به زن نگاه مي كرد.زن خميازه كوتاهي كشيد. پره هاي بيني اش تكان ظريفي خورد.
« بخواب عزيزم! »
« داشتي بازم منو نگاه مي كردي؟»
مرد سر زنش را بغل كرد. كمي دنبال كلمه گشت. گفت:
«بخواب عشقم!»
و اضافه كرد :«ببخش كه بيدارت كردم!»
زن صورتش را از لاي بازوي مرد بيرون كشيد و گفت : «نه! خودم بيدار شدم!»
چانه اش توي نرمي بازوي مرد فرو رفته بود.
«وقتي نيگام مي كردي به چي فكر مي كردي؟»
مرد خنديد.
«فكر نمي كردم! دنبال يه بهونه بودم كه بيدارت كنم! »
زن خنديد و گفت: «ديوونه...من كه سرشب بهت گفتم بيا بخوابيم!»
مرد لبهاي همسرش را بوسيد و گفت:
«شوخي كردم عزيزم»
زن ابروهايش را بالا برد و با لحني مصمم گفت:
«اگه مي خواي من حرفي ندارم»
مرد خنديد و گفت: «بگير بخواب خانمي!»
همسرش را بغل كرد و زير پتو، پاي راستش را گذاشت وسط پاهاي زن و خودش را بخواب زد.
موسيقي شلوغ و پر سر و صدايي با نهايت ولوم، داشت وسط اتاق پخش مي شد.مرد با شورت و ركابي سفيد، روي صندلي راحتي نشسته و چشمهايش را بسته بود.تلفن، مدام زنگ مي زد اما مرد متوجه نبود.چشمش را باز كرد و از روي عسلي مقابلش از توي پاكت سيگاري درآورد.
روي عسلي، غير از پاكت سيگار و فندك و گيلاس شراب سرخرنگ،يك بطري بلند شراب كه چيزي ته اش نمانده بود و مقداري پوست پسته وجود داشت.
مرد سيگارش را روشن كرد. اخم افتاد توی صورتش؛ وقتی اولين پك را به سيگار زد.
صداي موسيقي لحظه اي قطع شد، اما با شروع شدن آهنگ بعدي، دوباره اتاق پر از سر و صدا شد . ديگر صداي زنگ تلفن هم قطع شده بود.
مرد نشست روي صندلي و چشمهايش را بست و همچنان كه به سيگارش پك مي زد با پا روي كفپوش اتاق ضرب گرفته بود.
وقتي از جايش بلند شد سيگارش ته كشيده بود . با بي قيدي ته سيگار را انداخت زير پا و با دمپايي پلاستيكي له اش كرد . كسي پشت در بود و آرام در مي زد. مرد ابتدا نشنيد اما لحظه اي كه آهنگ تمام شد و براي چند ثانيه اتاق ساكت شد مرد صداي تق تق در را شنيد.
گيلاس شراب را - كه بالا كشيده بود، گذاشت روي عسلي و رفت سمت در.
زني با مانتوي مشكي براق و كوتاه و شال قرمز رنگي ايستاده بود جلوي مرد . البته در همان نگاه اول، مرد از تيرگي صورت زن و گشادي سوراخ هاي بيني اش خوشش نيامد.
زن كه سلام كرده بود داشت مي گفت:
«آگهي داده بودين براي كارهاي منزل!»
مرد خيلي مايل نبود چيزي بشنود. گفت: «بله بفرمائيد»
زن وارد خانه شد و با خجالتي معمولي به مرد و اتاق نگاه كرد.
مرد كه داشت مي رفت توی اتاق خواب -سمت كمد جا لباسي ، گفت: «اسم شما چيه؟»
زن كه همانطور ايستاده بود؛ دست راستش را توي تنها جيب مانتو گذاشت و كمي بلند گفت :
«شما كتي صدام كنين!»
مرد وقتي برگشت شلوار پوشيده بود.
«كتي خانم! امكان داره تا شب اينجا رو به راه بشه؟»
كتي دكمه ی بالاي مانتو را بازكرد و گفت :
«اوه... حتماً!» و اضافه كرد: «البته در مورد دستمزد بايد بگم كه... »
مرد گفت: « باشه مهم نيست»
كتي داشت به قلم مويي نگاه مي كرد كه با نخ بلندي از سقف آويزان بود .
مرد گفت: « لطفاً به وسايل اون اتاق هم دست نزنيد! »
و به اتاق دوم راهرو -كه نزديك راه پله بود، اشاره كرد.
توي كافه، مرد تنها نشسته بود و داشت نوشيدني اش را با ني بالا مي كشيد. روي ميزهاي كافه بيشتر پسر، دخترهاي جوان نشسته بودند. البته گوشه كافه مرد مسني تنها نشسته بود اما روي ميز دو تا ليوان كافه گلاسه بود .
مرد اطرافش را ديد مي زد و آرام ني را مي مكيد. روي ميز سمت چپش زني با دستكش هاي قرمز نشسته بود. البته او هم صندلي رو به روي اش خالي بود.
مرد، دزدكي چندبار به زن خيره شد. چند لحظه بعد زن متوجه شد و لبخند مليحي زد.
مرد كه كمي هول كرده بود، لبخند زد و سرش را بالا و پائين كرد. زن هنوز لبخند مي زد . مرد داشت از نگاه زن مي خواند كه او را دعوت مي كرد سر ميزش؛ به همين خاطر بلند شد و رفت سمت ميز زن.
وقتي رسيد رو به روي زن، دستهايش را گذاشت روي تكيه صندلي و لبخند زد.
زن گفت: «سلام»
مرد زود جواب داد: «سلام»
مكث کوتاهی کرد و با لبخند ادامه داد: «من اين افتخار رو دارم كه با شما سر يه ميز بشينم مادام؟»
زن ابروهاي باريك و كماني اش را بالا برد و لبخند عشوه آميزي زد.
«اوه...چرا كه نه! بفرمائيد!»
مرد با دقت صندلي را عقب كشيد و نشست روش.
«روز خوبيه!»
زن گفت: «بله...البته!»
مرد همانطور كه به بيني كشيده و خوشتراش زن خيره شده بود، گفت:
«شما چهره زيبا و فتوژنيكي دارين مادام!»
زن خنديد و لحظه اي چشمهايش را بست.
«مرسي...ولي شما خودتون رو معرفي نكرديد آقا!»
مرد انگار كه چيزي را بخاطر آورده باشد، خنديد و سرش را كمي عقب كشيد.
«معذرت مي خواهم...معذرت مي خواهم...البته حق با شماست، اصلاً فراموش كردم!
بابي .... اسم من بابيه...بابك »
بعد با همان لبخندی که مدام توی صورتش بود، گفت:
«خيلي خيلي خوشوقتم!»
زن داشت به لبهاي بابي نگاه مي كرد كه بالايش سبيل مرتبي درست شده بود و موقع حرف زدن تكان مي خورد . بابي انگار كه متوجه شده باشد دستي بصورت تراشيده و نرمش كشيد.
«البته فضولي نباشه...شما همسر ندارين؟... منظورم اينه كه...خانمتون ، چرا با خانمتون تشريف نياوردين؟»
مرد ناگهان آرام سرش را پايين انداخت. زن بلافاصله گفت: «البته مجبور نيستين جواب بدين!»
مرد سرش را تكان داد و گفت: «نه موضوع اين نيست ... مي دونيد!؟ من مجردم...همسرم هشت سال پيش توي آتيش سوخت. اونم جلوي چشماي خودم» و باز سرش را تكان داد.
زن گوشة لبش را گزيد و سريع گفت: «متاسفم... قصد نداشتم ...! »
مرد لبخند زد و گفت :«اشكالي نداره!»
زن با دستپاچگي گفت: «مي خوريد؟چيزي! يعني چيزي ميل دارين؟»
مرد گفت:«متشكرم،نه!»
زن به موهاي جوگندمي مرد نگاه كرد كه از جلو كم پشت بود.
« اسم شماچيه راستي!؟»
زن كمي چشمهايش را خمار كرد و بی قرار عشوه آمد.
«اسم من؟ ... خب راستش من اسم ثابتي ندارم.خيلي ها با اسم هاي مختلف صدام مي كنن!»
مرد لبهايش را رو به جلو غنچه كرد و ابروهايش را بالا داد.
«چه جالب ! ... شما خيلي جالب هستين !» و از پشت شيشة دودي ميز به ران هاي پر و محكم زن نگاهي دزدكي انداخت كه در انتهايشان شلوار جينش چروك برداشته بود. زن دستكش هاي قرمزش را كند. مرد ناخن هاي بلند و لاك خوردة زن را ديد.
«راستي شما چطور؟ شما هم مجردين؟»
مرد زبانش را كشيد روي نوك بيني كتي و بازوهايش را محكم گرفت.
مي خواست بلوز نارنجي كتي را بالا بكشد. كتي دست مرد را گرفت و گذاشت روي شانة خودش.
مرد علاوه بر بيني، لبهاي كتي را هم ليس مي زد، ولي خيلي راضي بنظر نمي رسيد.
كتي صورت مرد را كه ريش تيزي داشت بين دستهايش گرفته بود و با ولع خودش را به مرد مي چسباند.
وقتي بوي سوختگي غذا به شامه ي كتي رسيد، جيغ كوتاهي كشيد و گفت: «واي» و خودش را از مرد جدا كرد و با سرعت رفت شعله را خاموش كند.
مرد كه اول ترسيده بود، با بي تفاوتي نشست روي مبل رو بروي تلويزيون. كنترل روي عسلي بود. چون نزديك بود مرد برش داشت و تلويزيون را روشن كرد. تند تند كانال ها را عوض مي كرد تا رسيد به شبكه اي كه مستندي در مورد جفتگيري شيرها پخش مي كرد.
كتي از آشپزخانه بيرون آمد و نچ نچ كنان گفت: «بازم سوخت...البته ته ش فقط!»
مرد چيزي نگفت و جفتگیری شیرهای جوان را نگاه كرد.
كتي رفت كنار مرد نشست. دستهايش را دور گردن مرد حلقه كرد و لبهايش را به صورتش فشار داد و بوسيدش.
«غذا آماده اس...ديگه بايد برم...فردا ممكنه يه كم ديرتر بيام،اشكالي كه نداره؟ ... بايد پوريا رو ببرم ثبت نام كنم!»
مرد گفت: «آره ببرش! ...بعد بيا اينجاو... واسه تسويه حساب!»
زن مات مانده بود.
اجاق تك شعله ی كوچك از وقتي كه مرد به حمام رفته بود تا برگشتنش روشن بود و ميله ي فلزي باريكي كه روي آتش بود سرخ شده بود.
مرد با حوله نارنجي اش از حمام بيرون آمد. موهايش خشك خشك بود.
حوله را گذاشت روي مبل و شورت سفيد بلندش را از روي عسلي برداشت و پوشيد. شورت روي پاكت سيگار بود.
مرد سيگاري گيراند و سي دي موسيقي ملايمي را در دستگاه پخش گذاشت.
سماور برقي عتيقه اي در چند قدمي اجاق گاز، داشت قل قل مي كرد.
مرد يادش افتاد براي خودش چاي بريزد.
استكان را از كنار اجاق برداشت و آب جوش ريخت.پاكت چاي كيسه اي همان كنار دستش بود . خواست چاي اش را با خرما بخورد. چندتا مورچه كنار خرماها و تعداد زيادي هم دور و بر هسته هاي توي بشقاب بودند.
كسي در زد.
مرد ركابي اش را از روي مبل برداشت و پوشيد.
روي همان مبل نشست و منتظر ماند تا صداي در زدن تمام شود.
از كافه كه برگشت؛ لخت شد. لباسهايش را انداخت روي مبل و حوله نارنجي اش را از روي میز غذاخوری برداشت. حوله خيس بود.توي حمام تا نيم ساعت صدايي نبود. بعد شرشر نرم آب پيچيد توي حمام.
مرد كف حمام دراز كشيده بود و كم و بيش احساس خفگي مي كرد.
دوش را جلوي دهانش گرفت . آب خورد. آب سرد بود. نفس نفس زد و بعد از چند لحظه روي نشيمنگاهش نشست.
به عضو كوچك بين پاهايش نگاه كرد . لبخند زد ، بعد زد زير گريه و چند بار سرش را كوبيد به ديوار حمام.
از توي دستشوئي صداي گريه مرد شنيده مي شد. بعد از نيم ساعت و با اصرارهاي دوستش از دستشوئي بيرون آمد. صورتش را آب زده و گردن و قسمتي از ركابي اش خيس شده بود.
چمدانهاي دوستش هنوز كنار اجاق تك شعله و مبلمان ولو بودند. مرد نشست روي مبل و دوستش هم روي مبل مقابلش نشست و شروع كرد به حرف زدن ... .
كسي در مي زد.
دوستش بلند شد كه برود در را باز كند.
مرد گفت: «بشين! من منتظر كسي نيستم!»
دوستش نچه اي كرد و گفت: «باشه! ولي نا اميدي هم درد نابودكننده ايه»
كسي همچنان آرام در مي زد.
دوستش گفت: «برو!»
مرد با بي تفاوتي و ترديد از روي مبل بلند شد و به سمت در رفت.
از توي چشمي در نگاه كرد. كسي پشت در نبود. فكر كرد احتمالاً شخصي كه پشت در بوده نا اميد شده و رفته است.
آرام در را باز كرد. در نگاه اول كسي را نديد. اما فقط لحظه اي بعد دختر بچه اي را ديد كه بشقابي پر از كلوچه در دست داشت . دخترك كلوچه ها را تعارف كرد.
مرد لبخند زد و دستش را دراز كرد به سمت بشقاب و كلوچه اي را از رديف بالایي برداشت.
دخترك گفت: «نه،نه آقا! همه ش مال شماس!» و چند بار پشت سر هم طرف راستش را نگاه كرد.
مرد گفت: «بيا جلوتر ببينم كوچولو!»
دخترك جلو آمد مرد جلويش خم شد و با پشت سبابه اش زير چانة دختر را نوازش كرد. لبخند همچنان توي صورتش باقي مانده بود .
«اين كلوچه هاي خوشمزه رو كي درست كرده خانم كوچولو؟»
دخترك به طرف راستش اشاره كرد.
زن همسايه از لاي در داشت با حركت دست به دخترك اشاره مي داد كه زودتر برگردد.
مرد سرش را جلو برده بود و داشت زن را مي ديد . بشقاب را از دخترك گرفت و بلند شد. سرش را بوسيد و گفت:«از مادرت تشكر كن!»
و اضافه كرد: «حالا هم زود برو خونه!»
دختر زل زده بود به چشمهاي مرد.
دوستش براي بار سوم داشت مي پرسيد «كيه بابي؟ چي شد؟»
مرد در را بست و به آن تكيه داد. بشقاب كلوچه ها را گذاشت كنار پاهايش.
نخ بلندي از سقف آويزان بود و مرد در اتاق دوم راهرو داشت قلم مويي را به رنگ قهوه اي آغشته مي كرد. روبه روي اش نقاشي رئالي از يك كافه بود كه پشت ميزهايش زوج هاي جوان نشسته بودند و روي نزديكترين صندلي ها،دو مرد ميانسال در حال گپ زدن بودند.
اولي مي گفت: «دلت براش تنگ شده؟»
دومي كه سرش را بلند كرده بود مي گفت: «توچي؟ دلت واسه زن اولت تنگ نشده؟»
اولي جواب مي داد: «چرا...ولي اون با چند نفر ديگه ارتباط داشت»
دومي دوباره مي پرسيد: «توچي؟ بهش وفادار بودي؟»
اولي سرش را پائين مي انداخت؛ اما فقط براي لحظه اي .
«خب كه چي؟ يعني اون بايد مقابله به مثل مي كرد؟»
دومي فقط نگاه مي كرد.
«اون زنه رو ببين رفيق! »
دومي نگاهي به ميز سمت چپش مي انداخت.
زني با بيني خوشتراش و كشيده داشت لبخند مي زد. وقتي متوجه نگاه دومي شد، دست تكان داد.
دومي كه داشت به ران هاي پر و محكم زن نگاه مي كرد، سرش را برگرداند.
«چي شد؟ مي شناسيش؟»
دومي با بي ميلي جواب مي داد:
«آره ، فقط يه بار »
اولي ذوق زده مي پرسيد :«اسمش چيه؟» و دستهاي دومي را روي ميز مي فشرد.«مي تونيم دعوتش كنيم؟»
دومي مي گفت : «اسمشو نمي دونم، ولي مي دونم يه هرزة زيبا و كثافته»
كنار ديوار تابلوهاي كامل و نيمه كارة زيادي ريخته بود؛ تابلوي مرد و زني در كافه،زني با صورتي تيره رنگ در حال گردگيري،زني با بيني خوشتراش و كشيده ،مردي با ركابي سفيد در حال خوردن چاي و كمي آن طرفتر تابلوی زن و مردي روي تختخواب كه پائين تنه ی مرد در سفيدي سمت راست تابلو گم شده بود . مرد از جايش بلند شد و تابلو را برداشت و انداخت كنار بقيه تابلوها.
تصوير مردهاي توي كافه واژگون افتاد كنار تابلوي زن زيبايي كه بيني خوشتراش و كشيده ايي داشت .
مرد بوم سفيدي را آماده كرد.
دوستش داشت چمدانهايش را جمع مي كرد، چون صبح زود وقتي از خواب بيدار شده بود با نامه اي روي يك مقواي بزرگ بر ديوار مواجه شده بود كه مرد نوشته بود: «دوست من، حالم اَزَت بهم مي خوره! تو احمق ترين دوستي هستي كه يه آدم مي تونه داشته باشه. هيچوقت نتونستي منو بفهمي... مي شه بري گم شي لعنتي؟»
مرد آمده بود تو هال و داشت دوستش را نگاه مي كرد . دوستش زيرچشمي به مرد نگاهي انداخت ولي به سرعت لباس ها را مي چپاند توي چمدان.
مرد جلوتر آمد.
«آره، دلم براش تنگ شده،اون زن وفاداري بود. شايد برم دنبالش. بنظرت پيداش مي كنم؟»
دوستش بي توجه پيراهني را كنار بقيه ي وسايل چمدان جا مي كرد.
«آدرسشو از خونة پدرش مي گيرم...مگه نه؟»
دوستش از كنار آينه، شيشه عطر ماتريكس را آورد كه بگذارد توي چمدان. سرش را بلند كرد و گفت:
«تو داري از يه آدم احمق لعنتي در مورد آينده ی زندگيت چي مي پرسي؟»
كمي مكث كرد و ادامه داد: «به خاطر اينكه نتونستم رفيق خوبي باشم و دائم تحملم كردي معذرت مي خوام!»
مرد برگشت توي اتاق دوم راهرو و قلم مو را برداشت كمي به بوم سفيد رنگ مقابلش نگاه كرد و آرام زد زير گريه.
صبح زود از خواب بيدار شد. در يخچال را باز كرد. مقداري كالباس را از توي نايلون كشيده بود بيرون . مرباي آلبالو ريخته بود توي يخچال . چيز ديگري توي يخچال نبود. مرد به گرد و خاك روي در یخچال نگاه کرد و رفت روی صندلي راحتي توي هال نشست و كالباس ها را با آرامش خورد . بعد بلند شد و دستمال را خيساند و به جان وسايل افتاد. گردگيري كرد. جارو كرد. ظرف هاي نشسته ی روي ظرفشوئي را شست. لباس هاي چرك را انداخت توي ماشين لباسشويي... .
قلم مو را كشيد روي بوم.
مردي را نقاشي كرد كه تكه كاغذي را در دست داشت و به پلاك خانه هاي خيابان چهل و هشتم نگاه مي كرد. مرد چند بار در زده بود ولي كسي در را باز نكرده بود. نشسته بود روي سكوي كنار در و سرش را انداخته بود پایين.
يك ساعت همانطور، همان جا نشسته بود تا اينكه صدایي شنيده بود.
«آقا كاري داريد اينجا؟»
مرد كه چرتش گرفته بود، زود سرش را بلند كرد و همسرش را با مرد جواني ديد.
مرد جوان به زن نگاه كرد و گفت:
«اين آقا اينجا كاري داره؟»
زن سري تكان داد و گفت:«نمي دونم...نمي شناسمش!»
مرد به بيني زن نگاه كرد كه مانند سابق كشيده و خوشتراش تقارن زيبائي در چهره اش ايجاد مي كرد اما مجبور شد سرش را پایين بياندازد و از جلوي در كنار برود. زن كليد انداخت توي قفل و در را باز كرد. مرد جوان با تعارف زن داخل شد.
مرد به گل سرخ توي جيب كتش نگاه كرد زن هم لحظه اي گل را ديد ولي وارد خانه شد. مرد دستهايش را گذاشت توي جيب كتش .
زن وقتی داشت ارد خانه می شد، برگشت و گفت: «آقا يه لحظه!» و اشاره كرد که مرد بيايد توي خانه .
مرد بصورت زن خيره شده بود و انگار دنبال عضو كشف نشده اي در صورتش مي گشت.
گفت: «چي؟»
زن گفت: «بيا...لطفاً!»
زن تعارف كرد. مرد وارد خانه شد.
مرد روي اولين صندلي ای كه ديد، نزديك در نشست.
زن رفت توي آشپز خانه. خبري از مرد جوان نبود.زن اين بار آرام و خودماني تر جلو آمد و گفت:
«چي مي خواي بابك؟»
مرد سرش را بلند كرد و گفت: «حالا ديگه هيچي!»
زن لبخند زد و دوباره پرسيد: «چيه...اومدي اينجا زندگي منو خراب كني؟»
«نه... باور كن نه ! »
و بغض سنگيني راه گلويش را مي بست.زن به چشمهاي مرد نگاه مي كرد كه پر از اشك بود.
مرد بلند شد و در همين لحظه اشكهايش سرازير شدند. گفت: «خوشبخت باشي» و خواست برود.
زن شانه هاي مرد را گرفت. اشكهايش را با دست كنار زد. مرد اتاق ها را مي پاييد.
زن گفت: «من هنوز دوسِت دارم... البته اگه تو بخواي!»
لبخندي زد و گفت: «اون لوله كشه!»
مرد جرأت كرد همانجا پيشاني همسرش را ببوسد.
قلم مو را تميز كرد و كنار گذاشت و تمام تابلوها را جمع كرد غير از يكي. توي تراس همه را پاره كرد و يكي يكي سوزاند .
دوستش گفت:«نا اميدي درد نابود كننده ايه!»
مرد تابلوي بعدي را انداخت توي آتش .
دخترك كلوچه ها را تعارف كرد و گفت :«نه،نه آقا! همش مال شماست!»
مرد داشت توي دستشویي گريه مي كرد.
تابلوي آخر تابلوي زني با بيني خوشتراش و كشيده بود كه سوخت.
كسي در زد.
مرد به ساعتش نگاه كرد؛ دقيقاً هشت صبح بود . مرد دويد سمت در.
زن به تابلوي مقابل تخت خواب نگاه مي كرد . تابلو زني كه انگار به خواب ابدي فرو رفته بود و مردی که... .
مرد داشت به همسرش لبخند مي زد.
گفت: «بخواب عزيزم،بخواب!»
زن گفت: «مي خواي نيگام كني؟»
مرد داشت به عضو كشف نشدة صورت همسرش فكر مي كرد و تابلوی زیبایی در ذهنش نقش بسته بود.
سلام
وبلاگ انجمن داستان دهلران با معرفی نویسنده ای که نوبل را در کوله بار دارد به روز شد.
از دوستانی که حوصله به خرج دادند و داستان: همه ی آن شادی ها برای باز شدن چشم پاپ بود را خواندند و نظر دادند سپاسگزارم.این داستان در شماره ی همین ماه نشریه اینترنتی جن و پری منتشر شده است.
به وبلاگ دوست خوبم کرمرضا تاجمهر هم سری بزنید.کاریکلماتور های زیبایی را خواهید خواند.
دلم گرفته است...این روزها فکر می کنم باید یک جوری این هنجار را بشکنم این یکنواختی لعنتی را...اما چطور؟
دوستتان دارم
همه ی آن شادی ها برای باز شدن چشم پاپ بود.
همه ی آن شادی ها برای باز شدن چشم های پاپ بود
.وقتی اراده کرده بود پلکهایش را به هم بزند و بعد بازشان کند.شاید هم بی اختیار بود. چیزی نمی دید. تنها حرف می زد؛ حرف های نامفهوم که شاید فقط خودش می فهمید. معلوم نبود توی آن همه فعل و انفعال چه بر سرش آمده بود.هر چه بود هیچکس تجربه اش را نداشت. نه، چرا، بودند قبل تر ، اما زنده نماندند. یکی اش آن پیرمرد زهوار در رفته ای بود که هنوز به خودش نیامده بود که خنگ بازیش گل کرد. بعد قدش بلند تر شد و خیلی زود چاق شد. تا اینکه دچار حمله قلبی شد و دوام نیاورد. بعد تر هم مرد میانسالی مورد آزمایش قرار گرفته شد. اما او هم بافت های عصبی اش دچار عارضه های نادری شد و خیلی زنده نماند.کتاب
« آئین جاودانگی » که جلد سبز رنگ گالینگور دارد را از لای بقیه کتاب های روی میز بیرون می کشم و می گذارم دم دست؛ همان کنار لیوان و جاسیگاری.هی هوس می کنم بخوانمش
. مخصوصا قسمت هایی که در مورد آب حیات و خضر، مطالب شگفت انگیزی نوشته شده.اصلا فکر نمی کردم انسان بتواند روزی به این مرحله از رشد و تکامل برسد یا اینکه در این دنیای بزرگ ابزاری وجود داشته باشد که انسان با استفاده از آن جاودانه شود
.سه شنبه، از دانشگاه که بر گشتم آمدم اینجا توی کتابخانه،صندلی را از میز جدا کردم
. نشستم روش و با انشگت اشاره روی شقیقه ام ضرب گرفتم ، ضرب بی نظمی.بعد انگار که چیزی یادم افتاده باشد، رفتم سراغ قفسه ی کتاب ها، دنبال آن عکس بودم، آن عکس عجیب
.گذاشته بودمش لای آئین جاودانگی
. کتاب ها توی قفسه تلمبار بودند.زور زدم. انگشت هایم درد گرفت تا توانستم تعدادی را با هم در بیاورم و بگذارم روی میز.فکر کردم کاش عکس را اسکن کرده بودم که اگر یک وقت گم و گور شد از دستش نداده باشم
.تصویری از یک روح که شخصی در امامزاده ای نزدیک ایلام گرفته بود
. روحی تنومند که دارد از درب امامزاده بیرون می آید و ضریح از پشت اندامش دیده می شود.عکس را دوباره گذاشتم لای صفحات کتاب
.هم آنجا که پزشک مخصوص آمده است بالای سر فرعون و به چشم های گود رفته اش نگاه می کند و هی دل دل می کند حرفی بزند: « عالی جناب ، فرعون بزرگ ، سر مبارک شما را خواهم شکافت !» آمده است که فرعون لبخند تلخی می زند و با ابروان وارفته می گوید: « پیشگویان گفته اند می مانم!»سری تکان می دهد و لهجه اش انگار فرق کرده است
. انگار حرف زدن برایش مفهوم گیج وگمی است وشاید ترسی موهوم روحش راتسخیر کرده.پزشک مخصوص درون خود باخته اش را پنهان کرده و سیمای استواری به خود گرفته وسعی دارد امید را به روان فرعون بازگرداند
.«
آری سرورم ! سالیان سال خواهید ماند و مصریان را فرمانروایی خواهید کرد»فرعون دلشوره اش را به کلمه می اورد
:«اهریمنان ! اهریمنان» و باز گفته است:«
کاها !آنها مرا در بر گرفته اند.چیزی توی سرم می خارد
! »پزشک مخصوص وقتی کنار تخت سلطنتی می نشیند و دستان فرعون را می گیرد، ناگهان قطره هایی از آب زلال در چشم هایش جمع می شود
.«
اهریمنی نیست سرورم ! کاها همه خرافاتند!» فرعون یکباره به عصایش تکیه می دهد و می نشیند... .فکرمی کنم قبل تر این صحنه را دیده ام
. همین صحنه را که کتاب سبز رنگی را می بندم و مشغول نوشتن می شوم. این حس، یک حس تکراریست. نمی دانم کی این حس را تجربه کرده ام و چه زمانی در این موقعیت بوده ام! در مقاله ای خوانده بودم فرانسوی ها این حس را « دژاوو» نامگذاری کرده اند. حس حیرتی که لحظاتی آدمی را فرا می گیرد.و آن هم به خاطر تجربه کردن موقعیتی ست که آدم حس می کند قبلاً تجربه کرده،اما به خاطر نمی آورد. البته در همان مقاله توضیحات کاملی داده شده بود و ارتباط این حس به زندگی پیشین آدمیان در جهانی غیر از این جهان رد شده بود.نمی دانم چرا توضیحاتی که در این مقاله بود علی رغم اینکه به نظر می رسید به لحاظ علم پزشکی منطقی و قابل قبول باشند برای من کمی تردید پذیر بودند.نمی دانم شاید این چیزها زائیده خرافات باشند
... .و شاید همه ی آن شادی ها برای
«پاپ بودن ِ» پاپ نبود؛ برای انسان بودنش هم بود. همین که زنده بود برای بشریت معجزه ی بزرگی به شمار می امد.جلوی بیمارستان نیوژرلاند هزاران نفر منتظر به هوش آمدن پاپ بودند
. خیابان مشرف به بیمارستان پر از زنان و مردانی بود که ساعت ها نشسته و ایستاده در انتظار خبر خوشحال کننده ای بودند.مانیتور بزرگی در ضلع غربی بیمارستان تصاویر کوتاهی از پزشکان و جراحان را نشان می داد که داشتند برای بزرگترین جراحی عمرشان لباس سبز رنگ مخصوصی به تن می کردند و پرستاران با عجله ای گنگ به آنان کمک می کردند انگار که در ذهن هایشان دلهره ی غرور آمیزی باشد
. بعد تصاویر قطع می شد و پیام هایی از سوی روابط عمومی بیمارستان به مردم داده می شد و انها را به ارامش دعوت می کرد.وقتی پزشکان خبر هوشیاری پاپ را دادند مردمی که سر از پا نمی شناختند به سمت ورودی های بیمارستان هجوم بردند و نیرو های امنیتی به و سیله ی سپر های الکتریکی و پهن خود با تشکیل دیواره ای از سپر ها از هجوم مردم جلوگیری کردند
.فرانسیس کریک جراح اصلی پیوند،ساعاتی بعد، امده بود روی صفحه مانیتور
. مردم سعی می کردند نام این جراح را برای همیشه به ذهن بسپارند . نام او لحظه ای بعد از زیرنویس تصویر کنار رفت و او که با ارامش خاصی منتظر دستور کرگردان بود
